پشت هر پنجره، جهانی خاموش است که از گشودگی می گریزد. کافی است شیشه کمی بخار بگیرد، چراغی یک نفس پلک بزند، یا گوشی ات نیمه شب زنگ بخورد تا درزِ ظریف میان امنیت و هراس باز شود. پنجره ای به تاریکی، به جای هیولاهای دور از ذهن، روی همین ترک های ریزِ روزمرگی دست می گذارد و آهسته، اما بی امان، ته ماندۀ اطمینان را می تراشد.
چهار روایتِ فشرده منتظرند: پیام هایی از صفحۀ «یادبود» که انگار از آن سوی مرگ بازمی گردند و زمزمه می کنند «بگذار بیایم تو»؛ پارکی متروک که چراغ های خاموشش دوباره جان می گیرند و دلقکی با لبخندِ گچی در آن راه خروج را می بندد؛ گورستانی بر دامنۀ تپه، زیر سایۀ مناره، و موجودی نفرینشده که با بال های بریده در آن پرسه می زند؛ و جنگلی آشنا که ناگهان مسیرهایش درهم می پیچند و رهگذران را در دل خود گم می کنند.
اینجا خبری از خون و فریاد نیست؛ ترس از صداهای کم جان، انعکاس های لغزان و چیزهایی شکل می گیرد که گمان می کنی دیده ای. اگر دوست داری پس از بستن کتاب، بی اختیار به پنجره نگاه کنی و مطمئن شوی چیزی آن سوی شیشه نیست، پنجره ای به تاریکی همان جایی است که باید بایستی و گوش بسپاری ـ چون وحشت همیشه نزدیک تر از آنی است که فکر می کنی.