گاهی ترس با فریاد نمی آید؛ آرام و بی صدا از گوشـۀ چشم شروع می شود. جایی میان بخار پنجره، مهی که روی زمین می خزد، و صدایی که انگار فقط شما آن را شنیده اید. آخرین سایه ها مجموعه ای از داستان هایی است که مثل یک سریالِ معمایی، شما را از اتاقی کوچک در یک مجتمع فرسوده، تا جاده های مه گرفتۀ شب و پنجره هایی که چیزی آن سویشان ایستاده، همراه خود می برد.
قهرمانان این داستان ها آدم های معمولی اند؛ اما یک برخورد ساده، یک صحنۀ عادی، همه چیز را عوض می کند. زنی که از یک مرکز به ظاهر ایمن عبور می کند، راننده ای که فکر می کند گذشته اش دفن شده، و رهگذری که تصمیم می گیرد فقط چند قدم دیگر در مه بردارد … هرکدام وارد تاریکی ای می شوند که مطمئن نیستند واقعیت است یا بازی ذهن.
نویسنده، با ضرب آهنگی سینمایی، تصاویر واضح و صداهایی که در ذهن می مانند، تعلیقی می سازد که تا صفحۀ آخر رهایتان نمی کند. این کتاب قرار نیست شما را بترساند تا چراغ ها را روشن نگه دارید. هدفش این است که تا مدت ها بعد، هر بار از کنار یک پنجرۀ بخارگرفته رد می شوید، مکث کنید. شاید کسی، پشت همان بخار، منتظر باشد تا نگاهتان به نگاهش گره بخورد و اگر ناگهان دیدید بخار از شیشه پاک شد ـ بدون آنکه شما پاکش کرده باشد یا نسیمی وزیده باشد ـ بدانید دیگر تنها نیستید … و راه برگشتی هم ندارید.