گریگوری راسپوتین نامی است که همواره با راز، نفوذ و وحشت گره خورده است. مردی که نه دانشمند بود، نه روحانی رسمی، اما چنان قدرتی از دل شور و ایمان بیرون کشید که پایتخت یک امپراتوری را لرزاند. او در دهکده ای دورافتاده در سیبری به دنیا آمد؛ جایی که سرما استخوان را میشکست و ایمان تنها گرمای روح بود. راسپوتین از همان جوانی ادعا می کرد که نیرویی درونی دارد که می تواند بیماران را شفا دهد و آنچه را دیگران نمی بینند، مشاهده کند.
مسیر او از جاده های گل آلود روستا به کاخ های زرین سن پترزبورگ رسید؛ جایی که تزار و تزارینا، در تاریکیِ درماندگی و ترس از بیماری پسرشان، امید خود را به دست های این مرد اسرارآمیز بستند. راسپوتین، با قدرت کلام و باور عمیق خود، آرامش را به خانوادۀ سلطنتی بازگرداند، و همین کافی بود تا درهای سیاست، قدرت و نفوذ به رویش گشوده شود.
اما داستان او فقط یک افسانه نیست؛ واقعیتی است که میان تقدس و فساد، شفابخشی و توطئه در نوسان است. او مردی بود که در سایهها حکومت میکرد و امپراتوری را در مشت خویش داشت. زمانی هم که دشمنان راسپوتین فهمیدند نمیشود وی را نادیده گرفت، تصمیم گرفتند از صفحۀ تاریخ حذفش کنند.
از سری کتابهای مختصر و مفید: گریگوری راسپوتین روایتی کوتاه از زندگی مردی است که مرز میان قدیس و شیطان را در تاریکی تاریخ روسیه لرزاند.