چگونه از ارسطو زرنگ تر باشیم

چگونه به سرود پری‏ های دریایی گوش دهیم و در امان بمانیم

دلتان یک لیوان دیگر نوشیدنی می ‏خواهد ، ولی عقلتان شما را از این کار منع می ‏کند – با وجود این ، یک لیوان دیگر می ‏نوشید. در یک مهمانی ، خیلی عاقلانه از می زبان درخواست می ‏کنید کلید های ماشینتان را مخفی کند. با این حال ، البته ، پس از نوشیدن چندین لیوان مشروب از او می ‏خواهید کلیدهایتان را پس بدهد.

و چگونه اسیر عقل نباشیم
دلتان یک لیوان دیگر نوشیدنی می ‏خواهد ، ولی عقلتان شما را از این کار منع می ‏کند – با وجود این ، یک لیوان دیگر می ‏نوشید. در یک مهمانی ، خیلی عاقلانه از می زبان درخواست می ‏کنید کلید های ماشینتان را مخفی کند. با این حال ، البته ، پس از نوشیدن چندین لیوان مشروب از او می ‏خواهید کلیدهایتان را پس بدهد. آیا می زبان باید به درخواست قبلی شما عمل کند یا به درخواست اکنون‏تان؟ می ‏بینیم که نیاز داریم بتوانیم تعیین کنیم چه چیزی باعث می ‏شود یک عمل منطقی باشد و چگونه عقل می ‏تواند دست ما را در آینده ببندد ، هر چقدر هم دور از ذهن باشد.
غیر منطقی بودن چیست؟
ما معمولاً براساس عقل و استدلال عمل می ‏کنیم ولی این باعث نمی‏ شود اعمالمان عاقلانه باشد – زیرا استدلال ما ممکن است غلط باشد. اگر دلتان یک آخرهفتۀ آفتابی در کنار دریا با غذا و نوشیدنی عالی همراه با تمرین زبان فرانسه می ‏خواهد ، بسیار غیر منطقی خواهد بود ، اگر در زمستان به برلین بروید. با این حال باید احتیاط کنیم. بسیار غیر منطقی خواهد بود در صورتی که از مکان برلین و آب و هوای آن اطلاع داشته باشید.  کسی که از بیرون به اعمال شما نگاه می ‏کند ، آنها را غیر منطقی خواهد دید؛ و از نگاه شما نیز غیر منطقی خواهد بود. اگر‏چه اگر واقعاً فکر می ‏کردید برلین در سواحل فرانسه قرار دارد ، در این صورت منطقی عمل کرده‏اید. با این حال از نظر تماشاگر خارجی ، شما باز هم غیر منطقی عمل کرده‏اید؛ ولی اگر خودمان را جای شما بگذاریم و باور اشتباهتان را در نظر بگیریم ، باید بتوانیم درک کنیم که چگونه انتخاب برلین برای آخر هفته منطقی‏ست. البته ، اینکه فکر می ‏کردید برلین در فرانسه است خود یک بی‏‌منطقی‏ست.
به اندازۀ کافی مشکل داشته‏ایم ، ولی باز هم در اینجا با مشکلاتی رو به رو می ‏شویم. برخلاف اطلاع شما از مکان برلین و علاقه تان برای رفتن به یک ساحل در فرانسه ، عوامل دیگری ممکن است باشند که شما را به پایتخت آلمان بکشانند. مثلاً ممکن است به شما گفته باشند که اگر در این مورد بی‏‌منطق عمل کنید ، صد هزار پوند جایزه خواهید گرفت؛ در نتیجه رفتن به برلین با توجه به علایق شما بی‌‏منطق است ولی با توجه به پولی که دریافت خواهید کرد ، کاملاً منطقی خواهد بود. با این حال اگر شرط دریافت جایزه بی‏منطق عمل‏کردن است ، ای نجایزه به شما تعلق نخواهد گرفت؛ زیرا در انتخاب بی‏منطق عمل‏کردن (به علت اینکه در پی گرفتن جایزه بوده‏اید) ، منطقی عمل کرده‏‌اید.
داشتن دلیل برای انجام یک عمل موجب نمی‏ شود که آن عمل منطقی باشد. اگر بر عکس به رابطه نگاه کنیم ، نباید نتیجه بگیریم که یک عمل منطقی باید براساس دلیل انجام گرفته باشد. گاهی منطقی خواهد بود اگر بدون دلیل عمل کنیم. هیچ دلیلی نیاز ندارد که مشتاق شادی و خوش بختی باشیم ، با این حال کاملاً منطقی خواهد بود اگر چنین چیزی بخواهیم. برای خاراندن دلیل داریم: جایی از بدنمان می ‏خارد و می ‏خواهیم از این حس بد راحت شویم.؛ ولی هیچ دلیلی برای خواستن راحتی نداریم – آن را می ‏خواهیم ، همین.
یک داستان غمگین ولی واقعی ، قصۀ مرد بیماری‏ست که فکر می ‏کرد دو سر دارد و یکی از آنها آزارش می ‏دهد. نمی‏دانست باید چه کند و در آخر با توجه به باوری که داشت با استدلال صحیح عمل کرد. تفنگ خود را برداشت و به سری که آزارش می ‏داد ، سر خودش ، شلیک کرد. از نگاه یک فرد بیرونی ، او بدون استدلال صحیح عمل کرده است؛ ولی وقتی خود را به جای او بگذاریم ، متوجه منطق عمل ناامیدانه‏‌اش می ‏شویم.
این مثال ما را به این فکر می ‏اندازد که در تلاش برای درک رفتار های نا به جا – عجیب ، غیر عادی ، غیرمنطقی – سعی می ‏کنیم خود را جای فردی که آن را انجام داده بگذاریم و رفتار او را توجیه کنیم. وقتی از نگاه آن فرد به موضوع بنگریم ، رفتار او منطقی جلوه می ‏کند. هرگونه برداشت از یک رفتار ، مصمم است که آن را منطقی ببیند: غیرمنطقی بودن از میان می ‏رود.
عقل به‏ عنوان یک برده
معمولاً تصور می ‏شود منطق – و به‏‌طور کلی‏تر عقل – مخالف علایق ، امیال و احساسات است. ‏این‏گونه تصور می ‏شود که گاهی اوقات عقل احساسات ما را اسیر می ‏کند. اگر ‏این‏گونه بود ، بایستی گاهی اوقات عقل ، احساسات ما را تشویق نیز می ‏کرد. می ریام دلش می ‏خواهد با شیرفروش محله فرار کند ، ولی عقل او ، منطقش ، جلوی او را می ‏گیرد. عقلش به او می ‏گوید که هیچ پولی نخواهند داشت ، دلش برای فرزندانش تنگ خواهد شد و در نهایت پشیمان و گریان می ‏شود. ولی آیا عقل او واقعاً دارد جلوی فرار‏کردنش با شیرفروش را می ‏گیرد؟ پاسخ دیوید هیوم "خیر" خواهد بود. هیوم می ‏نویسد:
قانون ، که مخالف احساسات ما است ، نمی ‏تواند با عقل یکی باشد و یکسان سازی این دو درست نیست. وقتی از جنگ عقل و احساس صحبت می ‏کنیم ، حرف ما دقیق و فلسفی نیست. عقل بردۀ احساسات است و باید باشد و هرگز نمی ‏تواند تظاهر کند که در خدمت کس دیگری‏ست.
بنابراین واضح است که هیوم ادعا می ‏کند "غیرعقلانی نیست اگر ترجیح دهیم همۀ دنیا نابود شود ولی انگشت ما نخارد." علایق و احساسات ما تنها در صورتی می ‏توانند غیرعقلانی و غیر منطقی شمرده شوند که با قضاوت غلط همراه باشند. در واقع ، این احساسات و علایق نیستند که غیرعقلانی اند ، بلکه قضاوت غلط غیرعقلانی است. این عقل می ریام نیست که جلوی او را می ‏گیرد. علاقۀ او به فرزندانش ، به داشتن یک زندگی مرفه و پشیمان نشدن است که جلوی او را می ‏گیرد. عقل او تنها پیامد های محتمل فرارش با شیرفروش را به او نشان داده است.
 آنچه می ‏خواهیم به دست بیاوریم – هدف نهایی اعمال ما – توسط احساسات و علایق ما تعیین می ‏شود؛ فقط آنها هستند که قدرت ایجاد یک عمل و جلوگیری از یک عمل را دارند. عقل برای ایجاد راه‏ های مطئمن رسیدن به هدف به کار می ‏رود. "عقل" در اینجا بررسی جهان و کشف راه‏ های مطمئن‏تر و کم هزینه‏تر برای رسیدن به هدف را در بر می ‏گیرد. همان‏طور که پیش از این دیدیم ، اگر دلتان یک ساحل آفتابی ، فرصتی برای تمرین زبان فرانسه و غذای خوب می ‏خواهد ، مکان‏ های مختلف جهان را بررسی می ‏کنید و در نهایت به سواحل فرانسه می ‏رسید. عقل به شما کمک کرده است تا به هدفتان برسید.
عقل چه قدر ساکت است؟
ممکن است عقل ما به کسی که ترجیح می ‏داد جهان خراب شود ولی انگشت او نخارد بگوید که نابودی جهان به مرگ خود او منجر خواهد شد یا اگر فقط او زنده بماند زندگی‏‌اش تهی و بی‏معنا می ‏شود یا اینکه او در حقیقت ترجیح می ‏دهد در جهانی مملو از زیبایی و شادی زندگی کند نه در جهانی ویران. عقل او را به فکر‏کردن در مورد پیامد های انتخابش و اینکه واقعاً چه می ‏خواهد هدایت می ‏کند؛ ولی در نهایت  آنچه انجام می ‏دهد توسط احساسش تعیین می ‏شود ، نه عقلش. این عقیدۀ هیوم است.
می‏توانیم از عقیدۀ هیوم انتقاد کرده و بگوییم برخی اهداف ، خود بی‏منطق هستند. قطعاً گذراندن زندگی تان در حال دویدن در خیابان‏ها ، کوبیدن سرتان به دیوار ، خواندن "من یک انبه ام" یا سر تا پای خود را با موز پوشاندن ، راهی برای رسیدن به مؤفقیت نیست. و بدون شک برای اکثر مردم نیز همین‏طور است. ولی کسی که خودش را انبه می ‏نامد ، ممکن است اصرار کند برای او این یک راه رسیدن به زندگی مؤفق است – و یا بگوید اصلاً مؤفقیت برایش مهم نیست و فقط به صدایی در سرش که می ‏گوید این کارها را انجام دهد ، گوش می ‏کند.
با این حال برخی ممکن است بگویند – و‏ایمانوئل کانت نیز یکی از همین افراد است – که عقل می ‏تواند ما را به سمت  آنچه از لحاظ اخلاقی وظیفه داریم انجام بدهیم هدایت کند. درست همان گونه که عقل به ما نشان می ‏دهد قوانین ریاضی خاصی در جهان حاکم است ، می ‏تواند نشان دهد که نباید بدقول باشیم ، باید صادق و عادل باشیم. به‏طور خلاصه ، عقل می ‏تواند وظایف اخلاقی را آشکار کند و چنین وظایفی می ‏توانند انگیزۀ ما برای انجام افعال شوند ، افعالی که شاید واقعاً دلمان نخواهد انجام دهیم. یک انتقاد وارد شده به چنین ادعایی این است که تنها نفع شخصی برانگیزانندۀ انسان‏ها به انجام افعال است. نفع شخصی را در فصل بعد بررسی خواهیم کرد ، ولی چه انگیزه‏‌ها بر گرفته از نفع شخصی باشند چه از وظایف اخلاقی ، چگونه تا آینده ادامه می ‏یابند؟
سرود پری‏ های دریایی
هومر داستان اودیسه را تعریف می ‏کند که می ‏خواست سرود افسون‏گر پری‏ های دریایی را بشنود. او می ‏دانست که سرود اغفال می ‏کند. ملوانان قادر نبودند در مقابل زیبایی آن مقاومت کنند؛ و این باعث می ‏شد در دریا غرق شوند. راه حل اودیسه –  آنچه با عقل استدلال کرد – این بود که از ملوانانش بخواهد او را محکم به عرشۀ کشتی ببندند و هرچقدر هم اصرار کرد آزادش کنند ، این کار را انجام ندهند. آنها گوش‏ های خود را از موم پر کرده بودند تا خود با شنیدن صدای سرود اغوا نشوند. اکنون ، همان‏طور که در فصل دوم دیدیم ، سخت است که درک کنیم چه چیزی باعث می ‏شود یک فرد در طول زمان خودش باقی بماند ، ولی بدون شک می ‏توانیم منطق عمل اودیسه را درک کنیم. او نقشۀ خود را عملی می ‏کند تا  آنچه را برای خود در آینده می ‏خواهد ، شنیدن سرود پری‏ های دریایی بدون تسلیم شدن ، به دست بیاورد. با این حال او دارد خود را متعهد به انجام کاری می ‏کند که خواستۀ حقیقی‏اش در آینده نیست.
ساموئل کولریج افرادی را استخدام کرد که با زور جلوی ورود او به هر دوافروشی را بگیرند. ولی به این دلیل که اجازۀ انجام این کار توسط کولریج صادر شده بود ، دربان‏ های بیچاره خود را در وضعیت دشواری یافتند. وقتی سعی می ‏کردند جلوی ورودش را بگیرند ، کولریج به آنها می ‏گفت که دستور او اکنون این است که اجازه بدهند وارد شود ، در غیر این صورت متهم به ضرب و جرح می ‏شوند. دستور "واقعی" کولریج با توجه به تغییر عقیده‏اش چیست؟ یک عدم تقارن ممکن است پاسخی برای این سؤال داشته باشد.
کولریج ، وقتی تحت تأثیر مواد نیست ، به دنبال این است که جلوی رسیدن به موادش را بگیرد؛ درحالی‏که کولریج ، وقتی خمار یا نئشۀ مواد است ، توجه‏ای به تلاش‏ های پیش از این خودش نمی‏کند. چه عدم تقارن در اینجا مرتبط باشد چه نه ، وقتی ما جلوی انجام یک عمل خاص توسط خود را در آینده می ‏گیریم ، باور داریم که  آنچه به نفع درازمدت ما کمک می ‏کند– یا  آنچه وظیفه داریم انجام بدهیم و یا زندگی‌‏ای که باید داشته باشیم – در بردارندۀ مقاومت در مقابل بعضی از علایق و خواسته‏ های آیندۀ ما است ، هر چقدر هم آن خواسته‏ها در آینده از ته دل و قدرت مند باشد.
روش‏ های مختلفی وجود دارند که به وسیلۀ آنها دست و پای خود را در آینده می ‏بندیم – یا اجازه می ‏دهیم که دست و پایمان بسته باشد. می ‏توانیم کلید های اتوموبیلمان یا بطری‏ های مشروبمان را پنهان کنیم ، با این عقیده که وقتی هوشیار نیستیم به یاد نمی ‏آوریم آنها را کجا گذاشته‏ایم. ممکن است در ساعت‏ های پایانی یک مهمانی آخر هفته به آنجا برویم تا از خستگی مفرط روز کاری بعد جلوگیری کنیم. گاهی اوقات قول وفاداری می ‏دهیم با این امید که در آینده نیز به آن پایبند بمانیم. همۀ این برنامه‏ها می ‏توانند منطقی باشند – و علاوه بر این ، پرهیز از رانندگی در حال مستی و وسوسه‏ های خیانت نیز به شدت منطقی است. با این حال گاهی برنامه‏ های منطقی ، تعهد به چیز های غیرمنطقی را شامل می ‏شوند – که اکنون به آن می ‏پردازیم.
بازدارنده: مقید به دیوانگی
در جنگ سرد ، ایالات متحدۀ آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی یکدیگر را به ویران سازی کشورشان تهدید‏کردند. برای نزدیک‏تر بودن به زمان حال ، فرض می ‏کنیم در چند سال آینده ایران و اسرائیل در موقعیت مشابه‏ای قرار می ‏گیرند – هر دو می ‏ترسند که دیگری در جنگ هسته‏ای مقدم شود. اسرائیل تهدید می ‏کند که اگر ایران ابتدا حمله کند ، انتقام سختی خواهد گرفت. این تهدید به نظر غیراخلاقی می ‏آید ولی دفاع اخلاقی آن واضح و قابل قبول است: از حملۀ ایرانی‏ها و پیامد های وحشتناک آن جلوگیری خواهد کرد. البته ، ایران نیز به‏طور مشابه اسرائیل را تهدید می ‏کند. ممکن است همه چیز به خوبی پیش برود – تهدید‏ های مشترک جلوی حملۀ کشور مقابل را بگیرد – ولی فرض کنید به خاطر چند افسر دیوانه و یا سوءتفاهم‏ های پیش آمده در مذاکرات ، ایران یک موشک هسته‏ای به تل آویو پرتاب کند. آیا اسرائیل باید تهران را در پی انتقام گرفتن بمب باران کند؟
فرض کنید اسرائیل می ‏داند ایران نمی ‏تواند شهر دیگری را بمب باران هسته‏ای کند. در چنین شرایطی ، اینکه اسرائیل تهدید خود را عملی کند چه نفعی خواهد داشت؟ فقط خرابی‏ های بیشتری به بار خواهد آمد – خرابی‏ های بی‏فایده زیرا حمله‏ای وجود ندارد که بخواهد جلوی آن را بگیرد. در نتیجه غیرمنطقی و غیراخلاقی خواهد بود اگر اسرائیل انتقام بگیرد ، حتی با وجود اینکه تهدید به انتقام منطقی بود. تهدید چیزی که عملی‏کردن آن غیرمنطقی خواهد بود ، منطقی‏ست. اینکه هر دو کشور نابود شوند ، غیرمنطقی‏تر است.
موارد متناقض بیشتری وجود دارند. اگر ایران می ‏دانست اسرائیل تهدید خود را عملی نخواهد کرد ، به این نتیجه می ‏رسید که می ‏تواند حمله کند و مجازات نشود. یک تناقض دیگر در اینجا حاصل می ‏شود: اسرائیل نیز چنین استدلالی می ‏کند و متوجه می ‏شود که نمی ‏تواند تهدید خود را عملی کند. و نتیجه می ‏گیرد که ایران نیز همین استدلال را خواهد کرد. چیزی که هر دو طرف نیاز دارند شک قوی به این است که طرف مقابل اگر در معرض حمله قرار بگیرد ، بی‏منطق و دیوانه وار عمل خواهد کرد. اگرچه قطعاً آنها نیاز دارند از سیستمی‏ استفاده کنند که بتوانند انتقام بگیرند و خودشان آسیبی نبینند – ولی در این صورت انجام این کار غیرمنطقی خواهد بود ، زیرا می ‏دانند که در آینده پشیمان می ‏شوند. این چنین است که منطق می ‏تواند دست و پای ما را ببندد و اسیرمان کند.

 

1398/07/30
93

نظری ارسال نشده

در حال حاضر نظری ارسال نشده است

شما می توانید به عنوان اولین نفر نظر خود را ارسال نمایید

ارسال نظر

ارسال نظر