چگونه از ارسطو زرنگ تر باشیم

چگونه مجبور نشویم مراقب لباس‏‌ها باشیم

فهمیدن معنای این جمله که پاملا در سرکه گیر افتاده بود دشوار است ، اگر معنای استعاره‏‌ای "سرکه" را ندانید. ممکن است تصور کنید پاملا در دبه‏‌ای از سرکه شناور شده است. البته موقعیت‏ های دشوار بسیار متفاوت از ترشی‏ها و سرکه هستند.

و توسط منطق منظم شویم
فهمیدن معنای این جمله که پاملا در سرکه گیر افتاده بود دشوار است ، اگر معنای استعاره‏‌ای "سرکه" را ندانید. ممکن است تصور کنید پاملا در دبه‏‌ای از سرکه شناور شده است. البته موقعیت‏ های دشوار بسیار متفاوت از ترشی‏ها و سرکه هستند. زبان ما می ‏تواند گمراه کننده باشد – تلاش‏ های زبان‏شناسان برای گروه بندی زبان به ساختار های منطقی ثابت ، نیز می ‏تواند گمراه کننده باشد.
چه وضعیت دشواری
پاملا در یک وضعیت دشوار گیر افتاده بود؛ ولی اگر می ‏خواهیم برای خاطر پاملا کاری انجام دهیم ، نباید به دنبال "خاطر" به‏ عنوان موجودی جدا از پاملا باشیم. گیلبرت رایل (که در فصل هشتم با او آشنا شدیم) قصه‌‏ای تعریف می ‏کند که به اندازۀ مثال سرکۀ ما پیش پا افتاده است ، ولی به نکتۀ مهمی ‏اشاره دارد. یک نفر می ‏خواهد از دانشگاه دیدن کند؛ او را به دانشکده‏ها ، کتاب خانه ، آزمایشگاه‏ های تحقیقاتی و غیره می ‏بریم. تحت تأثیر قرار می ‏گیرد؛ ولی می ‏گوید "می‏ شود حالا دانشگاه را ببینم؟" او اشتباهاً فکر می ‏کند دانشگاه ساختمانی جدا مانند کتاب خانه و غیره است. او مرتکب یک "اشتباه دسته‌‏بندی" شده است. دانشگاه را در همان دسته‌‏ای قرار داده است که اجزای دانشگاه قرار دارند.
رایل از دکارت انتقاد می ‏کند به دلیل اینکه ذهن را یک "چیز" در نظر می ‏گیرد ، درست مانند بدن که یک چیز است و تنها با این فرق که ذهن غیرمادی‏ست. پیش از رایل ، ویتگنشتاین به خاصیت گمراه کنندگی زبان اشاره کرد ، اینکه چگونه ممکن است مثلاً "من" را با یک اسم اشتباه بگیریم. همچنین برتراند راسل جملاتی که دارای عباراتی شبیه "کوهستان طلایی" ، "نویسندۀ جهان" و "پادشاه فرانسه" هستند را به‏ گونه‌‏ای بررسی کرد که هیچ نیازی به وجود آنها در جهانِ عجیبِ "بودن" – جهانی در مرتبۀ پایین‏تر نسبت به وجود داشتن – نیست.
ویتگنشتاین نوشت که فلسفه نبردی‏ست علیه افسون زدگی ذهن ما توسط زبان. منظورش این نبود که سؤالات فلسفی پیش پا افتاده‏اند. برعکس – زیرا زبان ما عمیق‏ترین مفاهیم ، عقاید و روش زندگی ما را بیان می ‏کند. درست است ، سوءتفاهم‏ های ایجاد شده توسط زبان می ‏تواند مسائل پیش پا افتاده و خنده داری پیش بیاورد. گارسون از مشتری می ‏پرسد چه می ‏خواهد: "تلخ‏تر؟" و او جواب می ‏دهد "فقط خسته ام". اگرچه ، معما های فلسفی زمانی پیش می ‏آیند که ما تلاش می ‏کنیم بفهمیم در عبارات و فرضیه‏ های معمولی که به کار می ‏بریم ، دقیقاً چه منظوری را می ‏رسانیم.
چگونه با حقیقت گمراه شویم
زکی به شما می ‏گوید که کسی در نامه‏ها و یادگار های عاشقانه ، لباس‏ها و خوراکی‏ های شما به دنبال چیزی می ‏گشت. قطعاً وسایل شما به هم ریخته است. از زکی برای هشداری که داده تشکر می ‏کنید. کمی‏ بعد متوجه می ‏شوید کار خود زکی بوده است. آیا زکی به شما دروغ گفته بود؟ به هیچ وجه. مجبورید قبول کنید که زکی حقیقت را گفته است: واقعاً کسی در وسایل شما به دنبال چیزی می ‏گشته است. وقتی کسی دروغ می ‏گوید ، ادعا می ‏کند چیزی حقیقت دارد که خودش باور دارد غلط است؛ و این ادعا را برای فریب دادن شنونده به کار می ‏برد. زکی از "دروغ گو" بودن فرار کرده است زیرا به شما حقیقت را گفت ، ولی قطعاً شما را گمراه کرد و فریب داد. تمایز می ان دروغ گفتن و گمراه‏کردن ، بر پایۀ تمایزیست میان  آنچه یک ادعا از لحاظ منطقی شامل می ‏شود و  آنچه شنوندگان به‏عنوان حقیقت می ‏پذیرند.
زکی گفت که کسی وسایل شما را می ‏گشت. این از لحاظ منطقی بدین معنا نیست که آن‏کس ، کسی غیر از زکی بوده است. اگر‏چه با توجه به حرف او – به نظر می ‏رسید زکی می ‏خواهد شما را آگاه کند – شما تصور کردید که مجرم خود زکی نبوده است. بنا بر گفتۀ پاول گریس ، مفهوم ضمنی گفت و گو بیان‏گر این بود که کسی غیر از زکی این کار را انجام داده است. وقتی علاوه بر  آنچه یک ادعا از لحاظ منطقی بیان می ‏کند ، مفهوم ضمنی گفت و گو را نیز در نظر بگیریم ، مشکلات زیادی ایجاد می ‏شوند – وقتی مضمون ، پیش فرض‏ها و تمایز استعاره از غیر استعاره را به حوزۀ مفاهیم ضمنی گفت و گو می ‏افزاییم. "هیچ فردی یک جزیره نیست" ، هم به صورت تحت اللفظی صحیح است هم به صورت استعاره‏ای. وقتی می ‏گویید در مرز شکستن هستید قطعاً حقیقت را می ‏گویید ولی نه وقتی می ‏گویید به معنای واقعی کلمه در مرز شکستن قرار دارید. به نظر می ‏رسد "تحت اللفظی" را نمی ‏توان به صورت استعاره‏ای در نظر گرفت.
منطق دانان فیلسوف ، در تلاش برای نظم بخشیدن به زبان ، پیشنهاد دسته‏بندی ساختار های زبانی را می ‏دهند. یک دسته‏بندی ساده به این صورت است: ترکیب دو گزارۀ "الف و ب" همان معنای منطقی ترکیب "ب و الف" را دارد. ولی چنین قانونی باید تمایزات هرروزۀ میان مثلاً "او شنا کرد و لباس‏هایش را در آورد" و "او لباس‏هایش را در آورد و شنا کرد" را در نظر بگیرد. ترتیب گزاره‏ها ، اگرچه در قانون آورده نشده است ، یک ترتیب موقتی را پیشنهاد می ‏دهد: ممکن است یک مفهوم ضمنی گفت و گو از آن ترتیب وجود داشته باشد. وقت آن رسیده است ، با توجه به ‏عنوان فصل ، که مشکلات حاضر وقتی گزاره‏ های شرطی در می ان هستند را بررسی کنیم.
"منطق شما خیلی خوب نیست"
وقتی دیم دیو به همراه دوست دخترش سیلی سالی و دوستش کلوگز کلور به ساحل می ‏روند ، با اینکه دیم به اندازۀ بقیه دوست دارد شنا کند ، همیشه مجبور می ‏شود در ساحل بماند و مراقب لباس‏ها باشد. چرا ‏این‏گونه است؟ قطعاً یک نفر دیگر نیز می ‏تواند گاهی در ساحل بماند. ولی کلوگز همیشه دیم بیچاره را گول می ‏زند. یکی از دلایلی که باعث می ‏شود شرایط ‏این‏گونه رقم بخورد این است که حداقل یک نفر آنها باید در ساحل بماند و مراقب لباس‏ها و وسایل بقیه باشد. یک دلیل دیگر این است که سیلی تنها به شرطی به دریا می ‏رود که کلوگز هم باشد.
این دلایل مانع رفتن دیم به دریا می ‏شوند ، چه تنهایی چه با کلوگز. وقتی در این باره با دیم صحبت می ‏کنیم ، آهی می ‏کشد و می ‏گوید "منطق شما خیلی خوب نیست. کلوگز همه چیز را برای من توضیح داده است ، اینکه چگونه لوییس کارول به او افتخار خواهد کرد". و داستان در حقیقت از مغازۀ آرایش گری لوییس کارول شروع شده است. استدلال کلوگز ‏این‏گونه است.
با توجه به دلایل مطرح شده ، این جملۀ شرطی قطعاً غلط است: اگر سیلی در دریا باشد ، کلوگز آنجا نیست. اکنون فرض می ‏کنیم که دیم در دریا است.
در ابتدا به نظر می ‏رسد که این مسئله ممکن است. با این فرض اگر – اگر – سیلی نیز در دریا باشد ، کلوگز بایستی در ساحل بماند. ولی هرگز این اتفاق نمی‏افتد که سیلی در دریا باشد درحالی‏که کلوگز در ساحل است.
فرضیۀ بودن دیم در دریا منجر به این جملۀ اشتباه می ‏شود: اگر سیلی در دریا باشد ، کلوگز در ساحل خواهد بود. اما استدلال‏ های صحیح یک ویژگی دارند که منطق دانان با آن مؤافق هستند: در یک استدلال صحیح ، حقیقت نمی ‏تواند به غلط رهنمون شود. بنابراین دیم نمی ‏تواند هرگز در دریا باشد. به این خاطر که اگر فرض کنیم او در دریا است ، به یک سخن غلط می ‏رسیم. در نتیجه فرضیه باید اشتباه باشد: دیم همیشه باید در ساحل بماند و مراقب لباس‏ها باشد. این قدرت منطق است – مگر اینکه کلوگز دیم را فریب داده باشد ، که قطعاً همین‏طور است.
توضیح کلوگز
اگر استدلال شما صحیح باشد و اگر از حقایق شروع کرده باشید ، ممکن نیست به سخن غلط برسید. این قانون ساده ، یک شرط ابتدایی را بنا می ‏نهد. پس باید به دیگر اجزای استدلال فریبندۀ کلوگز که باعث می ‏شود دیم بیچاره همیشه در ساحل بماند بپردازیم. یک شرط این است که حداقل یکی از سه نفر در ساحل بماند؛ ولی این شرط درست است. چه چیزی باقی می ‏ماند؟ در اینجاست که با چند جملۀ شرطی ، مانند فصل قبل ، رو به رو می ‏شویم.
ص1: اگر سیلی در دریا باشد ، کلوگز نیز در دریا خواهد بود. (صحیح)
این جمله هیچ مشکلی ندارد. این امکان وجود دارد که کسی تنها در صورت همراهی شخص دیگری به دریا برود. پس واقعاً هیچ چیز عجیبی در مورد ص1 وجود ندارد.اما استدلال کلوگز فرض می ‏کند که این ادعای شرطی باید غلط باشد:
غ1: اگر سیلی در دریا باشد ، کلوگز در دریا نخواهد بود. (غلط)
استدلال چگونه پیش می ‏رود؟ فرض می ‏شود که دیم در دریا است؛ و گفته می ‏شود که این فرضیه به جملۀ غ1 می ‏رسد. در نتیجه با توجه به قانون سادۀ استدلال صحیح ، فرضیه‏ای که منجر به غ1 می ‏شود ، این فرضیه که دیم در دریا است ، باید خودش نیز غلط باشد. چه کاری می ‏توان انجام داد؟ مشکل اصلی در برداشت جملات شرطی مانند غ1 است. ما خیلی عادی از کنار آن گذشته و گفتیم غلط است. ولی آیا واقعاً همین‏طور است؟ در واقع ، آیا این جمله غلط است ، هر فرضی که داشته باشیم؟ پیش از آن که به این سؤال بپردازیم ، کمی‏ بیشتر در مورد اینکه چگونه جملات شرطی "اگر.. در نتیجه..." مانند ص1 و غ1 را برداشت می ‏کنیم ، به تفکر می ‏پردازیم.
"اگر هوا آفتابی باشد ، ساحل شلوغ خواهد بود." بر طبق دسته‏بندی منطق دانان این جمله از لحاظ صحیح و غلط بودن با "یا هوا آفتابی نیست یا ساحل شلوغ است" یکسان است. استفاده از "یا" اجازه می ‏دهد که هر دو صحیح باشند. در این دسته‏بندی ، "اگر سیلی در دریا باشد ، کلوگز در دریا نخواهد بود" برابر است با "یا سیلی در دریا نیست یا کلوگز در دریا نیست." اکنون ، با این فرض که دیم در دریا است ، سیلی قطعاً در دریا نیست – زیرا اگر در دریا باشد ، کلوگز هم باید باشد در نتیجه هیچ کس در ساحل مراقب لباس‏ها نخواهد بود. به بیان دیگر ، بر اساس این فرضیه که دیم دریا است و در نتیجه سیلی در ساحل ، جملۀ "یا سیلی در دریا نیست یا کلوگز در دریا نیست" باید صحیح باشد – به این خاطر که سیلی در دریا نیست. در نتیجه ، با توجه به این فرض که دیم در دریا است ، غ1 صحیح است ، و نه غلط آن‏طور که کلوگز فکر می ‏کرد. در نتیجه در دریا بودن دیم منجر به یک موضوع غلط نمی‏ شود. دیم فریب این را خورد که غ1 همیشه غلط است ، ولی با توجه به فرضیه‏ای که در استدلال کلوگز آورده شده است ، این جملۀ شرطی صحیح است. در نتیجه همه چیز درست است و معمای استدلال حل شده است.
گروه بندی‏ها
همه چیز در حل‏کردن معما به خوبی پیش رفت ، ولی آیا گروه بندی اثرات جانبی مخربی ندارد؟ ما جملات شرطی‏ای مانند "اگر هوا آفتابی باشد ، ساحل شلوغ خواهد بود" را به ‏عنوان عبارات این یا آن در نظر گرفتیم: "یا هوا آفتابی نیست یا ساحل شلوغ است." این نتجه حاصل می ‏شود که وقتی هوا آفتابی نیست ، عبارت این یا آن صحیح است – و در نتیجه جملۀ شرطی "اگر... در نتیجه..." نیز صحیح است. به‏طور کلی‏تر ، در مورد جملات شرطی "اگر ‏این‏گونه در نتیجه ‏این‏گونه" ، هر زمان که این گونۀ ابتدایی غلط باشد ، کل جمله باید صحیح باشد.
اینکه جملات شرطی صحیح هستند هر زمان که قسمت اول جمله غلط باشد ، تا حدی دل خواه نیست. فرض کنید باران شدیدی می ‏بارد و شما متوجه آن نشده‏ اید. می ‏گویید "اگر هوا آفتابی باشد ، ساحل شلوغ خواهد بود." این حرف منطقی و صحیح است – ولی به بقیۀ جملات شرطی‏ای فکر کنید که صحیح هستند تنها به این دلیل که قسمت اول آنها غلط است. اگر هوا آفتابی باشد ، ساحل خلوت خواهد بود. اگر هوا آفتابی باشد ، ماه از پنیر ساخته شده است. اینکه جملات شرطی گروه بندی شده با عبارات این یا آن یکسان هستند ، خطرات خود را دارد. ولی این بدین معنا نیست که باید دیم را به ساحل برگردانیم؛ بدین معناست که باید با جملات شرطی به دقت رفتار کرد.
در فصل قبلی با شرطی‏ های خلاف واقع آشنا شدیم: عباراتی شرطی که در آنها جملۀ ابتدایی ، قسمتی که بلافاصله پس از "اگر" می ‏آید ، غلط است. در نتیجه با توجه به قانون این یا آن ، تمام این عبارات باید صحیح باشند. چنین حرفی نشان می ‏دهد که شرطی‏ های خلاف واقع نباید در دستۀ عبارات این یا آن قرار بگیرند. این کار یک اشتباه گروه بندی خواهد بود. در مورد دیم و سیلی و کلوگز ، ابتدا فرض می ‏کنیم همیشه باید یک نفر در ساحل مراقب لباس‏ها باشد و سپس فرض می ‏کنیم که دیم در دریا است – و علاوه بر آن فرض می ‏کنیم ممکن است سیلی نیز در دریا باشد. شاید بتوانیم این فرضیات را با توجه به جهان‏ های ممکنی که در فصل قبل مطرح کردیم بررسی کنیم ، ولی به نظر می ‏رسد تناقضی در آنها وجود دارد. می ‏بینیم که هم با  آنچه از لحاظ منطقی از معنای یک جمله برداشت می ‏شود و هم با مفاهیم ضمنی گفت گو سردرگم شده‌‏ایم؛ با این حال حداقل اکنون یک روش منطقی برای اینکه مجبور نشویم در ساحل بمانیم و مراقب لباس‏ها باشیم بلدیم.
یک نکتۀ اخلاقی وجود دارد که باید به آن توجه کنیم ، نکته‏‌ای که در اوایل قرن بیستم توسط فرانک پلامپتون رامزی مطرح شد. رامزی ، که یکی از دانشجویان دانشگاه کمبریج بود ، در سن 26 سالگی از دنیا رفت؛ با این حال در همین زندگی کوتاهش تأثیرات مهمی‏ بر ریاضی ، اقتصاد و فلسفه بر جا نهاد. او همچنین بر تغییر عقیدۀ ویتگنشتاین در مورد اینکه یک ساختار منطقی زیربنای زبان است ، مؤثر بود. نکتۀ اخلاقی این است:
خطر اصلی که فلسفۀ ما را تهدید می ‏کند ، جدا از تنبلی و ابهام ، فلسفه بر پایۀ مذهب است. فلسفه‌‏ای که اساس آن برخورد‏کردن با یک چیز مبهم به صورت چیزی صریح و دقیق و تلاش برای گنجاندن آن در یک دسته محفلِ منطقی است.

 

1398/07/30
75

نظری ارسال نشده

در حال حاضر نظری ارسال نشده است

شما می توانید به عنوان اولین نفر نظر خود را ارسال نمایید

ارسال نظر

ارسال نظر