چگونه از ارسطو زرنگ تر باشیم

چگونه خودمان را فریب دهیم

وقتی من شما را فریب می ‏دهم ، خودم از این موضوع اطلاع دارم ولی شما نه. ولی وقتی خودم را فریب می ‏دهم ، هم از این موضوع اطلاع دارم هم ندارم ، که به نظر ضد و نقیض می ‏رسد. با این حال فریب دادن خود وجود دارد. کسی که عاشق است ممکن است به خوبی مطلع باشد که معشوقش به او خیانت می ‏کند ، ولی چشم خود را به روی این مسئله می ‏بندد.

با بر جا گذاشتن دستی پشت سر
وقتی من شما را فریب می ‏دهم ، خودم از این موضوع اطلاع دارم ولی شما نه. ولی وقتی خودم را فریب می ‏دهم ، هم از این موضوع اطلاع دارم هم ندارم ، که به نظر ضد و نقیض می ‏رسد. با این حال فریب دادن خود وجود دارد. کسی که عاشق است ممکن است به خوبی مطلع باشد که معشوقش به او خیانت می ‏کند ، ولی چشم خود را به روی این مسئله می ‏بندد: در غیر این صورت چگونه می ‏تواند تحمل کند؟ بر عکس ، یک عاشق حسود می ‏داند که معشوشقش به او وفادار است ، با این حال همه جا نشانه‏هایی از خیانت او "می‏بیند". چگونه فلسفه می ‏تواند این شرایط عجیب و جالب روحی را توضیح دهد؟
یک زن جوان صحنه را می ‏چیند
زن جوانی حس می ‏کند مرد همراهش نسبت به او احساساتی دارد. آنها در یک کافه نشسته اند و درحالی‏که حرف می ‏زنند ، مرد برای اولین بار دست او را می ‏گیرد. زن جوان با هوش به نظر می ‏رسد ، از زندگی و مسائل بزرگی مانند فلسفه حرف می ‏زند؛ و به‏گونه‏ای ناخودآگاه دستانش را در دستان مرد رها می ‏کند.
رها‏کردن دستانش ، به نظر مرد تشویقی برای برقراری ارتباط بدنی بیشتر است. اگرچه زن به این موضوع واقف است ، "متوجه نمی‏ شود" که دستانش را به مرد سپرده است. او قطعاً قصد تشویق مرد را نداشته است – یا داشته است؟ ژان پل سارتر چنین صحنه‏ای را فریب دادن خود می ‏نامد. زن ، در گوشه‏ای از ذهن خود ، می ‏داند دارد چه می ‏کند؛ ولی این حقیقت را از خود پنهان می ‏کند. به این صحنه بازخواهیم گشت؛ ولی ابتدا نظریات معمول فلسفی در مورد فریب دادن خود را بررسی می ‏کنیم. برای ساده‏تر شدن موضوع ، به مسائل مرتبط با وفاداری و صداقت می ‏پردازیم.
فریب دادن ، وقتی بحث فریب دادن دیگران در بین باشد ، به هیچ وجه معماگونه به نظر نمی‏رسد. وقتی دنیل ، ادوارد را فریب می ‏دهد ، از روی قصد این کار را انجام می ‏دهد. برای مثال ، دنیل می ‏داند که یک نفر (به غیر از دنیل) با دوست دختر ادوارد رابطه دارد. ادوارد نیز از این موضوع مطلع است. با این حال دنیل با زبان چرب و نرم کاری می ‏کند ادوارد شرایط را متفاوت ببیند. ادوارد متقاعد می ‏شود که رابطه‏اش عالی و بدون هیچ‏گونه مشکلی پیش می ‏رود. او توسط دنیل فریب خورده است. ممکن است روزی به حقیقت پی ببرد ، ممکن است هیچ وقت متوجه نشود. یک همسر خیانت کار ممکن است در تمام طول زندگی مشترک شوهرش را متقاعد کند که به او وفادار است.
معما های فریب دادن خود
اگر بخواهیم مثال بالا را در مورد فریب دادن خود به کار ببریم ، دنیل و ادوارد یک نفر می ‏شوند. ادوارد می ‏داند که دوستش به او خیانت می ‏کند ولی خودش را متقاعد می ‏کند که ‏این‏گونه نیست. دانستن آزارش می ‏دهد و او به باوری آرام کننده پناه می ‏برد که برخلاف حقیقتی‏ست که از آن آگاه است.
دانستن در این داستان هیچ نقشی ایفا نمی‏کند. فریب دادن خود زمانی رخ می ‏دهد که حالت روانی آغازین ، باور محض باشد. ادوارد مطمئن است که دوستش خیانت کار است؛ ولی ، به دلیل عذاب و ناراحتی حاصل از آن ، خودش را متقاعد می ‏کند که همه چیز خوب است. البته اگر واقعاً همه چیز خوب باشد و خیانتی در کار نباشد ، ادوارد فریب داده نشده است؛ اما او به طرز معما گونه‏ای توانسته است از آزار روحی به آرامش برسد. گاهی اوقات فریب دادن باعث می ‏شود شخص از آرامش به عذاب برسد. یک فرد حسود ممکن است بداند که دوستش کاملاً وفادار و عاشق است ، ولی به دلایلی نامشخص خود را مجبور می ‏کند که مسائل را متفاوت از  آنچه هست ببیند و در نتیجه به عذاب ناشی از این باور غلط برسد که دوستش به او خیانت می ‏کند.
چگونه است که علم یا باور به صحیح بودن یک موضوع منجر به باور اینکه خلاف آن صحیح است می ‏شود و این مسئله فریب دادن تلقی می ‏گردد ، نه یک تغییر عقیدۀ ساده؟ دیگران ممکن است بگویند که علم ادوارد به خائن بودن دوستش از بین رفته است. ممکن است آنها دیده باشند که ادوارد قبض هتل و هدیه‏ های زیبا در اتاق دوستش پیدا کرده است؛ ولی اکنون می ‏بینند که او چگونه وجود این مدارک را توجیه می ‏کند – و یا هرگز از آنها صحبتی نمی‏کند. آیا ادوارد آگاهانه توانسته است حقیقت راجع به دوستش را از بین ببرد؟ آیا او – تا حدی – دارای عقاید متضاد نیست؟ ادوارد اطمینان دارد که دوستش خائن است ، ولی جور دیگری باور دارد. حداقل ‏این‏گونه به نظر می ‏رسد.
حساسیت به شواهد
اینکه ما چه باوری در مورد جهان داریم ، همیشه مطابق خواستۀ ما نیست. ممکن است مردم بگویند باور ما دست خودمان است ، ولی در حقیقت ‏این‏گونه نیست. شما در صحرای آفریقا هستید ، بدون هیج دغدغه ای؛ ولی ناگهان فیلی را می ‏بینید که به سمت شما می ‏آید. نمی ‏توانید با میل خود تصمیم بگیرید که فیل را نبینید.  آنچه باور دارید ، به شواهد حساس است – که در این مورد ، دیدن فیلی‏ست که به سمتتان می ‏آید. عقاید ما ضرورتاً بستگی به برداشت ما از جهان دارند. چیزی شبیه به جادو می ‏بود اگر می ‏توانستیم هر زمان که بخواهیم عقایدی اختراع کنیم. شبیه اینکه بتوانیم جهان را همان گونه که می ‏خواهیم تصور کنیم. شاید یک خدا بتواند چنین کاری انجام دهد ، ولی انسان‏ های معمولی نمی ‏توانند. جملۀ معروف این است: هدف باورها ، حقیقت است. ممکن است هدف ما ضعیف باشد. این جمله بدین معنا است که اگر ما چیزی را باور داریم ، باور داریم که آن چیز صحیح است. بدین معنی نیست که آن چیز واقعاً صحیح است.
برخلاف  آنچه گفته شد ، ممکن است در مشاهدات سزار حقیقتی را حس کنیم: معمولاً مردم با میل خود چیزی را باور می ‏کنند که دلشان می ‏خواهد باور داشته باشند. می ‏توانیم به این موضوع اشاره کنیم که مردم اغلب روزنامه‏هایی می ‏خرند که عقاید سیاسی مطرح شده در آن مشابه عقاید خودشان باشد. عقاید و رفتار های ما تا حدی بیان‏گر حقیقتی‏ست که خود را در معرض آن قرار می ‏دهیم. اگر ما شواهد "صحیح" را انتخاب کنیم – روزنامه‏ای که می ‏خوانیم را عوض کنیم – ممکن است باورهایمان نیز عوض شوند. اگرچه تنها یک تغییر عقیده دلیل بر فریب دادن خود نیست. فریب دادن خود بیشتر و گاهی کمتر از این حرف‏هاست. بیشتر مربوط به انگیزه‏ های فرد برای انتخاب شواهد یا مقاصد او برای رسیدن به یک باور جدید است. کمتر این است که باور قدیمی‏همچنان وجود دارد.
وقتی فردی دیگری را فریب می ‏دهد ، معمولاً فریب دادن از روی قصد انجام می ‏گیرد ، ولی نه همیشه. ممکن است در مورد شواهد دقت کافی به خرج ندهیم و یا فقط بعضی از حقایق را ببینیم؛ در نتیجه بدون اینکه بخواهیم دچار سوء برداشت می ‏شویم. این مدل بیان می ‏کند که فرد بدون اینکه قصد داشته باشد فریب خود را می ‏خورد؛ هر فردی علایق ، امیدها و ترس‏هایی دارد – انگیز های خاص – که آنها جلوی دیدن حقیقت را می ‏گیرند و منجر به یک باور فریب دهنده می ‏شوند.
انگیزه یا قصد
همان گونه که گفته شد ، ادوارد از دیدن قبض‏ های هتل و دیگر شواهد به شدت ناراحت است. آنها حامل اخباری هستند که او نمی ‏تواند تحمل کند ، اینکه دوست دخترش خیانت کار است. بدون اینکه قصد داشته باشد ، شواهد را جور دیگری می ‏بیند. شاید این شواهد متعلق به یکی از دوستان دوستش باشد ، به هر حال اسم دختر که روی آنها نوشته نشده است. شاید هدایا مربوط به چند سال پیش باشند. توسط انتخاب اینکه به چه چیزی توجه کند ، ادوارد به این باور می ‏رسد که همه چیز خوب است. این راه منتهی به فریب دادن خود که بر مبنای انگیزه است ، هیچ ارتباطی به قصد آگاهانه ندارد. کسانی که خود را فریب می ‏دهند با صداقت همه چیز را بررسی می ‏کنند و نتیجه ‏ای که برایشان خوشایند تر است را انتخاب می ‏کنند تا باور های آزار دهنده از بین بروند.
 آنچه در بالا ذکر شد نشان می ‏دهد که چگونه فریب دادن خود صورت می ‏گیرد. ولی ممکن است مواردی باشند که در آنها افراد از روی عمد و غرض خود را فریب می ‏دهند. مقاصد اگر تنها بخواهند باور های انسان را تغییر بدهند مؤفق نخواهند بود؛ زمانی مؤفق خواهند بود که فرآیندی بچینند که آرام و غیرمستقیم با کمک حافظۀ ضعیف ، هیپنوتیز یا مواد مخدر ، پیش بروند. ممکن است ادوارد از دوستانش بخواهد او را مطمئن کنند که دوستش خائن نیست ، حتی اگر خودشان جور دیگری فکر می ‏کنند. یک مثال کلاسیک از شیوۀ مقاصد در ایجاد باور های جدید ، استفاده از فلسفۀ پاسکال ویگر است.
پاسکال استدلال می ‏کند عاقلانه است فردی که منکر خدا است خدا را باور داشته باشد تنها برای اینکه شاید روزی لازم شود. سختی‏ های کلیسا رفتن و اعتراف به گناهان در مقابل عذاب احتمالی اخروی هیچ نیست. این استدلال نواقصی نیز دارد. فرد کافر به خدای کدام یک از مذاهب باید باور داشته باشد؟ فرض کنیم این فرد تسلیم استدلال پاسکال می ‏شود؛ ولی نمی ‏تواند به همین راحتی عقیده‌‏اش را به باور وجود داشتن خدا تغییر دهد.
ممکن است او خودش را در شرایطی قرار دهد که باور لازم را بتواند کسب کند. می ‏تواند به‏طور مرتب به کلیسا برود ، با افراد مذهبی که می ‏شناسد به بحث بپردازد ، کتاب الهی را مطالعه کند و غیره. اعتقادات مسری هستند. در نهایت او‏ایمان می ‏آورد. در این مورد ، هیچ اشکالی ندارد اگر به یاد داشته باشد که با حساب و کتاب به خدا رسیده است. این راه باعث زیر سؤال بردن اعتقاد جدیدش نمی‏ شود. راه‏ های رسیدن به خدا بی‏شمارند.
تقسیم بندی‏ها ، تناقضات و معمای سخت
در فریب دادن خودی که مطرح شد ، افرادی که فریب خورده‏اند ، در یک زمان باور های متناقض ندارند. خطر تناقض توسط یک "تقسیم بندی موقت" از بین می ‏رود: از این خطر جلوگیری می ‏شود زیرا ، به زبان عامیانه‏تر ، اعتقادات ما در طول زمان تغییر می ‏کنند. به چیزی که زمانی باور داشتیم ، دیگر اعتقاد نداریم. معمای فریب دادن خود اکنون به این معما تبدیل می ‏شود که فرد چگونه از چیزی که زمانی باور داشته است به باور جدیدی می ‏رسد. و این معما ‏این‏گونه حل می ‏شود که تأکید کنیم چگونه علایق فرد باعث شده است شواهدی را که دلش می ‏خواهد ببیند ، و یا چگونه مقاصد او سبب شده است به دنبال شواهد جدیدی بگردد. با این حال معمای موجود در فریب دادن خود زمانی دوباره خود را نشان می ‏دهد که به مواردی بر می ‏خوریم که در آنها هم تعمد برای فریب دادن خود وجود دارد هم باور های قبلی هم زمان با باور های جدید به حیات خود ادامه می ‏دهند. این معمای سخت فریب دادن خود است. و بر پایۀ تعمد به ظاهر موجود در پذیرفتن عقاید متناقض ایجاد می ‏شود.
ما معمولاً بدون اینکه خودمان آگاه باشیم ، دارای عقاید متناقض هستیم. از مسیر های مختلف به دو باور مخالف می ‏رسیم: متوجه متناقض بودن عقاید نمی‏شویم. شاید به این دلیل که هم زمان با هم به آنها فکر نمی‏کنیم؛ و یا شاید اگر هم به آنها آگاهانه می ‏اندیشیم ، نمی ‏توانیم متوجه شویم که مخالف یکدیگر هستند. می ‏دانیم که چه عددی اول است در عین حال آگاهانه باور داریم (باوری غلط) که عدد 511 یک عدد اول است. به‏طور خلاصه ، ادوارد می ‏تواند باور داشته باشد که الف و عکس الف صحیح باشند ، ولی نه به‏طور هم زمان در ضمیر خودآگاهش. اینکه ادوارد می ‏تواند عقاید متناقض با یکدیگر داشته باشد با این ادعای غیرممکن فرق دارد: ادوارد هم باور دارد الف صحیح است هم باور ندارد.
معمای سخت در فریب دادن خود بر جا می ‏ماند. در معمای سخت با فردی رو به رو هستیم که به خاطر عذاب آور بودن حقیقت ، از روی عمد به چیزی اعتقاد پیدا می ‏کند که غلط است ولی به او آرامش می ‏دهد. فلاسفه‏ای که این معما را قبول دارند سعی می ‏کنند به وسیلۀ تقسیم بندی حالات روحی فرد ، آن را حل کنند. تقسیم بندی‏ های سه جزئی توسط افلاطون و فروید ارائه شده‏اند. با این حال حتی با تقسیم بندی حالات روحی فرد ، معما باقی می ‏ماند: کدام قسمت "روح" چه کاری برای کدام قسمت دیگر انجام می ‏دهد؟ و با کدام قسمت فرد شناسایی می ‏شود؟ سختی پاسخ دادن به این سؤال‏ها ممکن است بتواند توضیح دهد که چرا بسیاری از فلاسفه به مدل عدم تعمد در توضیح فریب دادن خود رجوع می ‏کنند.
ایمان بد زن جوان
وقتی سارتر فریب دادن خود را توضیح می ‏دهد ، به جنبۀ اخلاقی آن بیشتر تأکید دارد. چنین فریبی ، "ایمان بد" است. به زن جوانی که در ابتدای این فصل معرفی کردیم بر می ‏گردیم. او هر قصدی داشته باشد ، اعمالش برای خودش به‏عنوان فریب جلوه نمی‏کنند. همان گونه که سارتر می ‏نویسد ، نمایش‏ایمان بد بایستی خودش بر پایۀ‏ایمان بد باشد.
البته ممکن است برداشت سارتر از ماجرا را نقد کنیم: شاید زن جوان آگاهانه گزینه‏هایش را باز نگه می ‏دارد: اگر دستش را پس بکشد ، ممکن است به نظر بیاید مرد را رد کرده است. ولی در این صورت چگونه ممکن است این ماجرا یک فریب دادن خود باشد؟ سارتر در اینجا مثال شمردن سیگار را مطرح می ‏کند. جالب است که امروزه از عکس‏ های سارتر ، سیگار در دهان یا دستش را حذف کرده‏اند. وقتی او سیگارهایش را می ‏شمارد ، ضرورتاً نباید به این مسئله فکر کند که دارد سیگارهایش را می ‏شمرد ، اگر‏چه اگر از او بپرسند به راحتی خواهد گفت چه تعداد سیگار دارد. زن جوان نیز به این مسئله فکر نمی‏کند که دستش را در دستان مرد رها کرده است ، ولی اگر از او بپرسند چه خواهد گفت؟ "متوجه نبودم" – با این حال او قطعاً متوجه بوده است.
وقتی به خواب می ‏رویم ، ممکن است هدفی از این کار داشته باشیم؛ با این حال اگر عاقل باشیم از فکر‏کردن به هدف خود اجتناب می ‏کنیم. زن جوان قطعاً از رها‏کردن دستش در دستان مرد هدفی دارد ، ولی بحث‏ های فلسفی‏ای که انجام می ‏دهد مانع می ‏شود متوجه این هدف خود شود. "ما خود را به‏ایمان بد می ‏سپاریم همان‏طور که خود را به خواب می ‏سپاریم." نتوانستیم در این فصل توضیح دهیم که چگونه فریب دادن خود از روی عمد امکان‏پذیر است ، ولی حداقل معمای مطرح شده خوانندگان را بیدار نگه می ‏دارد به جای اینکه خوابشان ببرد. اینکه ما چگونه خود را فریب می ‏دهیم ، یک معمای سخت باقی می ‏ماند.

 

1398/07/30
108

نظری ارسال نشده

در حال حاضر نظری ارسال نشده است

شما می توانید به عنوان اولین نفر نظر خود را ارسال نمایید

ارسال نظر

ارسال نظر