چگونه از ارسطو زرنگ تر باشیم

چگونه نامطبوع ، خشن و بی ادب نباشیم

ما با قوانین ، پلیس ها ، دادگاه ها و خطر جریمه و زندان محصور شده ایم. با این حال هیچ وقت زندگی تحت این اجبار های قانونی را نپذیرفته ایم. درست است که در بسیاری از کشورها حق رأی داریم ، ولی به خوبی می دانیم که این رأی ما در اغلب موارد در اقلیت است.

یا چگونه عاشق قانون باشیم
ما با قوانین ، پلیس ها ، دادگاه ها و خطر جریمه و زندان محصور شده ایم. با این حال هیچ وقت زندگی تحت این اجبار های قانونی را نپذیرفته ایم. درست است که در بسیاری از کشورها حق رأی داریم ، ولی به خوبی می  دانیم که این رأی ما در اغلب موارد در اقلیت است. سیستم کلی کنترل کشور قرار نیست تغییر کند؛ و این سیستم انتخاب  های ما را در زندگی محدود می  سازد. پس چرا باید از قوانین پیروی کنیم؟ اصلاً آیا باید از قوانین پیروی کنیم؟


نامطبوع ، خشن و  بی ادب
اگر ما بدون حضور یک دولت ، که دارای قدرت و راه  های حفظ آن است ، زندگی می  کردیم ، قطعاً بیشتر از اکنون اذیت می  شدیم. بنابراین یک پاسخ سریع به سؤال مطرح شده این است که دولت منافعی به ما می  رساند و در مقابل ما باید از قوانین آن هرچقدر هم که محدود کننده باشند پیروی کنیم.
در ادامه خواهیم دید پاسخی که داده ایم تا چه حد صحیح است. ولی ابتدا کاری را انجام می  دهیم که بسیاری از فیلسوفان سیاسی از زمان افلاطون ، کسی که همۀ فلسفۀ مطرح شده پس از او چیزی جز تبصره نیست ، انجام داده اند. آنها داستان دورانی را تعریف می  کنند که دولت و قانون وجود نداشته است. برخی آن را به عنوان برهه ای از تاریخ بیان می  کنند و برخی تنها به عنوان داستانی برای توجیه پیروی اکنون ما از قانون.
دولت طبیعت دولتی ست که پیش از به وجود آمدن دولت  های کنونی ، وجود داشته است؛ شرایطی ست که اگر انسان ها به حال خود رها شوند آن را به وجود خواهند آورد. این شرایط تا چه حد بد – تاریخی و فرضی – خواهد بود؟ جواب این سؤال بستگی دارد به منابع در دسترس و درک ما از اینکه انسان ها بدون قانون چگونه رفتار خواهند کرد. بدون شک تعیین این موضوع دشوار است. ولی دشوار بودن باعث نمی  شود به هیچ جوابی نرسیم. بعضی می  گویند: حداقل دولت طبیعت به انسان ها آزادی می  داد و مردم تا حدی با یکدیگر همکاری داشتند. در مقابل با نظریات توماس هابس ، یکی از اصلی ترین متفکران سیاسی قرن هفدهم ، رو به رو می  شویم.
هابس نسبت به طبیعت انسان ها بدبین بود. در کتاب "نهنگ" او به این نکته اشاره می  کند که مردم ، حتی در حضور دولت ، در های خانۀ خود را قفل می  کنند و مسلح به سفر می  روند. اگر هابس امروزه زنده بود ، به دزدی  های موبایل ، علاقۀ بسیاری از آمریکایی ها به حمل اسلحه و روح سرمایه داری موجود در کسب و کار اشاره می  کرد. او انسان ها را رقبای یکدیگر می  دید و این عقیده را داشت که برای بعضی از آنها در موضع قدرت بودن نسبت به دیگران هدف اصلی است.
او ادعا می  کند که انگیزۀ مردم فقط نفع شخصی ست. بیشاپ باتلر می  گوید هابس انگیزه  های خودش را دیده است و آن را به همۀ مردم نسبت داده است. در ادامه با سؤال "مرغ و تخم مرغ" رو به رو می  شویم: آیا جامعه سوءظن نسبت به دیگران را به وجود آورده است یا برعکس؟ دولت طبیعتی که هابس توصیف می  کند دولتی مخاصمه گر است: زندگی  های ما "تنها ، فقیر ، نامطبوع ، خشن و  بی ادب" می  بود. جواب جالبی به این سخن وجود دارد: ممکن بود بدتر از این باشد. ممکن بود تنها ، فقیر و خیلی موارد دیگر باشد.


فرار مؤثر
اگر حق با هابس باشد ، می  توانیم درک کنیم که چرا انسان ها دلشان می  خواهد فرار کنند و تحت قوانینی  بی خطر زندگی کنند. ولی اینکه چگونه می  توانند فرار کنند ، غیرقابل توضیح است. البته که عاقلانه است با یک قدرت  بی طرف برای رسیدن به آرامش همکاری و مؤافقت نمود؛ ولی انسان هایی چنین  بی اعتماد نسبت به یکدیگر چرا باید ریسک کنند و به فردی یا افرادی قدرت تسلط بر خود را بدهند؟ جان لوک برای این وضعیت غیرممکن از نظر هابس ، پاسخی دارد. از نظر لوک دولت طبیعت از مردمی تشکیل شده است که به همکاری با یکدیگر تمایل دارند. بسیاری از آنها به قانونی الهی اعتقاد دارند که به آنها می  آموزد:
از آنجا که همۀ انسان ها با یکدیگر برابرند ، هیچ کس حق ندارد به زندگی ، سلامتی ، آزادی و املاک دیگری تعرض کند. هرکسی ، تا زمانی که با محافظت از خودش منافاتی نداشته باشد ، باید تا آنجا که می  تواند در نگاه بانی و محافظت از سایر انسان ها بکوشد. مگر اینکه بخواهد عدالت را در مورد یک مجرم رعایت کند.
دولت طبیعت مطرح شده توسط لوک سالم تر و بهتر از دولت طبیعت هابس است ولی بازهم فرار از آن منطقی ست: افراد خواه ناخواه با یکدیگر به مشکل بر می  خورند و وجود یک قدرت مستقل که  بی طرفانه قضاوت کند و نفع همۀ مردم را در نظر داشته باشد ، سودمند خواهد بود. بنابراین با توجه به استدلالات لوک ، به ایدۀ یک پیمان شفاف اجتماعی می  رسیم که به انتخاب یک دولت منتهی می  گردد. جان می لتون ، شاعر و فعال سیاسی پیش از لوک ، می  نویسد مردم باید قدرت و آزادی خود را به دولت به امانت بسپارند.


نابودی در دریا
پیمان اجتماعی گیج کننده است. چه ارتباطی ممکن است می ان یک پیمان اجتماعی ، حتی اگر از لحاظ تاریخی واقعیت داشته باشد ، و تعهد کنونی ما به یک دولت وجود داشته باشد؟ لوک  این گونه پاسخ می  دهد که امروزه ما در واقع با قوانین مؤافقت می  کنیم. رفتار ما بیان گر این مؤافقت است؛ این مؤافقت ، ناگفته است. مؤافقت ناگفته با دولت و حکومت ، مطابق با برداشت لوک ، به نظر می  رسد به راحتی حاصل می  شود. حتی استقبال از پادشاه (یا ملکه) یک نوع مؤافقت محسوب می  شود. یک پاسخ مهم به این عقیده توسط دیوید هیوم مطرح می  شود:
آیا واقعاً می  توانیم بگوییم یک کشاورز فقیر حق دارد آزادانه کشور خود را ترک کند ، درحالی که نه زبان خارجی و نه رفتار مناسب در کشور های دیگر را بلد است ، و روزها را با پول کمی که همان روز به دست می  آورد طی کند؟ همان طور که می  توانیم بگوییم اگر فردی در کشتی بماند آزادانه مؤافقت خود با تحت فرمان بودن اربابش را اعلام کرده است؛ حتی اگر در حال خواب به کشتی آورده شده باشد و اگر بخواهد کشتی را ترک کند او را به دریا خواهند انداخت.
اینکه مردم مؤافق یک قدرت باشند یا خیر ، به گزینه  های در دسترس دیگر بستگی دارد. مردم آزادند کشور خود را ترک کنند ، اگر بتوانند از پس مخارج گذرنامه و سفر بر بیایند و البته اگر کشوری باشد که آنها را بپذیرد. ممکن است ارتباط با خانواده شان را از دست بدهند ، در صحبت کردن به زبان خارجی با مشکل رو به رو شوند و پیدا کردن شغلی مناسب در یک کشور دیگر برایشان دشوار باشد. در عمل ، گزینه  های در دسترس ممکن است فقط کمی بهتر از نابودی در دریا باشد. شاید تلاش برای برقراری مؤافقت ارادی ، حتی به صورت ناگفته ، روش غلطی باشد. روش دیگر روش فرضی ست. واضح است که ما در پیمان اصلی دخیل نبوده ایم؛ واضح است که زندگی کردن ما تحت نظر این دولت نشان نمی دهد که با آن مؤافق هستیم. ولی اگر در زمان تعیین ویژگی  های دولت حضور می  داشتیم ، با چه چیزی باید مؤافقت می  کردیم؟


پشت پرده
یک کنایه در مورد مؤافقت فرضی می  گوید که مؤافقت فرضی حتی ارزش کاغذی که روی آن ثبت نشده را هم ندارد. اما این کنایه چالش پذیر است. درست است که مؤافقت فرضی یک مؤافقت واقعی نیست؛ ولی ممکن است در شرایط خاصی به اهمیت مؤافقت واقعی و شفاف باشد. شما با اتومبیل خود تصادف می  کنید و درحالی که هوشیار هستید صریحاً مؤافقت می  کنید که شما را از ماشین بیرون کشیده و به بیمارستان ببرند. اکنون مثال دیگری را در نظر بگیرید: یک بار دیگر تصادف می  کنید و این بار از هوش می  روید؛ شما را از ماشین بیرون می  کشند و به بیمارستان می  برند. از ماشین بیرون کشیدن و به بیمارستان بردن را می  توان با این حقیقت فرضی توجیه کرد: اگر شما به هوش بودید با این کار مؤافقت می  کردید.
با توجه به شیوه ای که دولت باید سازمان دهی شود ، ما با چه چیزی باید مؤافقت می  کردیم؟ قبل از هر جوابی باید شرایطی را تعیین کنیم. به هر حال پاسخ  های ما ممکن است تحت تأثیر انتظارات و موقعیت  های کنونی ما در جامعه قرار بگیرد. اگر فقیر باشیم ، ممکن است فکر کنیم که اولویت اول دولت باید رفاه مردم باشد. اگر پولدار و صاحب تجارتی باشیم ، ممکن است بر کم بودن مالیات تأکید کنیم. اگر فردی مذهبی باشیم ، ممکن است خواستار دولتی مذهبی باشیم که از فرامین خداوند پیروی کند. اگر فرزند داشته باشیم ، ممکن است رسیدن به وضع ترتبیت و آموزش آنان اولویت ما باشد. و به همین ترتیب.
برای دوری از چنین جهت گیری هایی ، فیلسوف آمریکایی جان راولز "پردۀ جهل پوشی" را پیشنهاد می  کند. ما باید به گونه ای در مورد مؤافقت خود تصمیم بگیریم که گویا پشت پرده ای از  بی خبری نسبت به جنس ، نژاد ، مذهب ، توانایی  های خود و غیره قرار گرفته ایم. در چنین موقعیت فرضی ، همۀ ما با هم برابر هستیم. اگرچه در هر صورت ما افرادی مستقل هستیم و خودمان برای خود تصمیم می  گیریم ، این تصمیم نباید بر اساس نفع شخصی باشد؛ بلکه باید نفع همگانی را در نظر بگیرد. این پرده وسیله ایست که ما را به سوی روشی منطقی و  بی طرف برای تعیین یک جامعۀ عدالت منش سوق می  دهد. مثلاً بدون در نظر گرفتن موقعیت خود در جامعه ، منطقی خواهد بود اگر طرفدار رشد رفاهی کشور باشیم. با توجه به احتمال وجود خطرات خارجی ، منطقی ست که با آمادگی دفاعی دولت مؤافق باشیم. با توجه به اینکه ممکن است جزء گروه  های اقلیتی جامعه باشیم ، باید از قوانین در جهت آزادی و برابری همۀ افراد جامعه حمایت کنیم. تا زمانی که دولت کنونی چنین قوانینی را بگمارد ، مؤافقت فرضی پیروی از آن را توجیه می  کند. اما اگر بتوانیم این چنین بی طرف و بدون توجه به موقعیت خود تصمیم بگیریم ، ممکن است نتوانیم انگیزۀ لازم برای این کار را پیدا کنیم. همچنین گفتیم که باید به رفاه ، آزادی و عدالت اهمیت بدهیم؛ ولی چگونه می  توانیم آنها را اولویت بندی کنیم به گونه ای که توجیه پذیر باشد؟ باید پرده به نوعی درک اخلاقی کافی در این موارد برایمان فراهم کند. اگر ، پشت پرده ، ما نه زن هستیم نه مرد ، از یک طرف ممکن است باور اخلاقی لازم برای تعیین رفتار درست با فرزندان و همسر را از دست بدهیم؛ از طرف دیگر ممکن است دیگر نسبت به وراثت حساس نباشیم.
منافع ، تعهدات و نافرمانی
اگر از مؤافقت به عنوان توجیهی برای تعهداتمان به دولت و قوانین آن بگذریم ، به همان دلیل ابتدایی می  رسیم که قوانین برای نفع همگانی وضع می  شوند. وجود قوانین بهتر از نبود آنهاست؛ بهتر است مالیات پرداخت کنیم ، زیرا مالیات مهیا کردن سرویس هایی که به نفع ماست را امکان پذیر می  کند ، حتی اگر مالیات همچنین برای کارهایی خرج شود که ربطی به ما ندارد و یا از آن خوشمان نمی آید. تعهد ما نسبت به قانون بر پایۀ منافعی ست که دریافت می  کنیم. البته در اینجا مخالفتی پیش می  آید. این توجیه برای همه صدق نمی کند. بسیاری از مردم بدون اینکه خودشان تقصیری داشته باشند از جامعه و قوانین آن رنج می  برند. مثلاً افرادی را در نظر بگیرید که گرفتار رؤسایی ظالم شده اند. چه دلیلی وجود دارد که آنها نسبت به پیروی از قوانین جامعه تعهد داشته باشند؟ از طرف دیگر برخی از افراد مرفه ادعا می  کنند بیشتر از  آنچه دریافت می  کنند ، به جامعه کمک می  کنند. اگرچه در حقیقت ممکن است آنها ثروت خود را به دلیل ثبات جامعه ، قوانینی که اجازۀ ارثیه  های کلان را می  دهند و شانس محض به دست آورده باشند.
فرض کنیم که ما واقعاً از حضور دولت و قوانین آن سود می  بریم. این به تنهایی بدین معنا نیست که ما نسبت به کسی یا چیزی که به ما سود می  رساند ، تعهد داریم. اگر فردی غریبه برای شما نوشیدنی بخرد ، ولی شما از او نخواسته باشید ، هیچ گونه تعهدی برای جبران محبت او ندارید. ما از چراغ خیابان ها سود می  بریم؛ ولی اگر برای نصب آنها درخواست نداده باشیم ، هیچ تعهدی برای پرداخت مالیاتش نداریم. ولی شاید این استدلال بیش از اندازه بر "تعهد" تأکید می  کند. شاید باید به سادگی درک کنیم که مردم به طرق مختلف از دولت سود می  برند؛ پس صحیح است که کاری برای دولت انجام دهند ، حتی اگر فقط کمی سود ببرند و آن را درخواست نکرده باشند.
حتی اگر دلایلی برای پیروی از دولت داشته باشیم ، مواردی وجود دارند که از لحاظ اخلاقی نباید از آن پیروی کنیم. نافرمانی مردم گاهی اوقات صحیح است. تنها به بسیاری از  بی رحمی  های دولت ها فکر کنید که اغلب به نام مردم صورت می  گیرد. البته مخالفت با یک دولتِ قدرت مند دشوار است ، ولی وقتی به راه  های نادرست کشیده شود ، از لحاظ اخلاقی این کار لازم است. همان طور که گفته شد یک روش نگاه به رابطۀ مردم و دولت ، این است که مردم قدرت و آزادی خود را به دولت امانت می  دهند. اگر به این امانت خیانت شود ، مردم حق دارند شورش کنند. این فصل را با جان می لتون و درک عالی اش از سیاست به پایان می  بریم:
قدرت پادشاهان و شاهزادگان چیزی جز قدرتی منتقل شده به صورت امانت از سوی مردم به آنها نیست. این قدرت باید در جهت نفع همۀ مردم به کار برده شود. پادشاهان باید بدانند که این قدرت در نهایت متعلق به خود مردم است و اگر آن را از آنها بگیرند ، به حق طبیعی شان تجاوز کرده اند.
بنابراین ، مطابق با سخنان می لتون و لوک ، این حق ماست که اگر دولت آزادی ما را نادیده گرفت و نتوانست رفاه ما را تأمین کند ، با آن مخالفت کنیم. دولت هایی که به امانت مردم خیانت می  کنند ، فاسدند.

 

1398/07/30
76

نظری ارسال نشده

در حال حاضر نظری ارسال نشده است

شما می توانید به عنوان اولین نفر نظر خود را ارسال نمایید

ارسال نظر

ارسال نظر