چگونه از ارسطو زرنگ تر باشیم

چگونه سر و صدا را به معنا تبدیل کنیم

لوییس کارول ، در کتاب از میان آینه ، قصۀ هامپی دامپی را ، تخم مرغ بزرگی که روی دیوار می نشیند و از کلمۀ "شکوه" در مکالمه اش با آلیس استفاده می کند ، تعریف می کند. آلیس گیچ می شود؛ او می گوید که نمی داند منظور هامپی دامپی از این کلمه چیست. تخم مرغ لبخند می زند و می گوید "مسلم است که نمی دانی. مگر اینکه من معنایش را به تو بگویم. منظورم این است: بحث جالب و پیچیده ای پیش روی تو است!"

و مانند هامپی دامپی نباشیم
شما یک انگلیسی زبان هستید – در حقیقت یک انگلیسی خوان – و معمولاً وقتی این لغات را می  خوانید ، بلافاصله معنای آنها را درک می  کنید. مستقیماٌ از  آنچه می  بینید یا می  شنوید به معنا می  رسید. مگر اینکه انگلیسی برای شما یک زبان جدید باشد ، واقعاً سخت است که لغات انگلیسی را فقط به صورت اشکالی که روی صفحۀ کاغذی ظاهر شده اند ببینید و یا صحبت  های به این زبان را تنها سر و صداهایی در فضا بشنوید. برای ما انگلیسی زبان ها ، جملات انگلیسی شفاف هستند.  آنچه ما می  بینیم یا می  شنویم –  آنچه ما درک می  کنیم – وقتی معنای این جملات را متوجه می  شویم ، چیست؟


هامپی دامپی: تلۀ تخم مرغ
لوییس کارول ، در کتاب از میان آینه ، قصۀ هامپی دامپی را ، تخم مرغ بزرگی که روی دیوار می  نشیند و از کلمۀ "شکوه" در مکالمه اش با آلیس استفاده می  کند ، تعریف می  کند. آلیس گیچ می  شود؛ او می  گوید که نمی داند منظور هامپی دامپی از این کلمه چیست. تخم مرغ لبخند می  زند و می  گوید "مسلم است که نمی دانی. مگر اینکه من معنایش را به تو بگویم. منظورم این است: بحث جالب و پیچیده ای پیش روی تو است!"
آلیس مخالفت می  کند "ولی شکوه به معنای یک بحث جالب پیچیده نیست." تخم مرغ پاسخ می  دهد " وقتی من از کلمه ای استفاده می  کنم ، این کلمه دقیقاً همان معنایی را می  دهد که من می  خواهم. نه بیشتر و نه کمتر."
البته آلیس شک دارد که آیا ما می  توانیم کاری کنیم لغات معانی متفاوت و دل خواه ما را بدهند یا خیر. تخم مرغ جواب می  دهد " سؤال این است: ارباب در اینجا کیست – همین و بس."
برای اینکه قادر به ارتباط برقرار کردن باشیم ، نیاز به یک زبان مشترک داریم و هامپی دامپی از این زبان مشترک به گونه ای بهره می  برد که کلمۀ "شکوه" همان معنایی که او می  خواهد را بدهد. بدون زبان مشترک ، معانی دل خواه هامپی حتی اگر بتوانند وجود داشته باشند (به قسمت پایانی این فصل مراجعه کنید) ، برای دیگران ناشناخته خواهند بود. البته هیچ اشکالی ندارد که به لغات معمول ، معانی عجیب و رمزآلود بدهیم – جاسوسان ، عشاق و نویسندگان معمولاً این کار را می  کنند – ولی این کار در خفا صورت می  گیرد ، اگرچه گاهی ممکن است معانی افشا شوند.
ما ارباب یک زبان مشترک هستیم. جالب است که در تلاش برای درک کردن این اربابیت ، برخی از فیلسوفان در تلۀ هامپی دامپی گیر افتاده اند ، تله ای که در آن ما ارباب زبان خودمان می  شویم. یکی از فلاسفه ای که به طور قابل ملاحظه ای در این تله اسیر شده است ، فیلسوف انگلیسی مطرح قرن هفدهم ، جان لوک است.
وقتی از لغات و جملات استفاده می  کنیم – وقتی با دیگران صحبت می  کنیم ، وقتی از زبان مشترک خود برای توصیف ، درخواست و امر کردن استفاده می  کنیم – عقاید خود را به دیگران نشان می  دهیم. بر طبق گفتۀ لوک ، لغاتی که ما به کار می  بریم نمایندۀ عقاید و اندیشه  های ذهن ما هستند. بنابراین تئوری این است: معنای لغتی که من به کار می  برم ، اندیشه ای ست که همراه با این لغت در ذهن خود دارم؛ و اندیشه  های من خصوصی هستند مگر اینکه آنها را با شما در میان بگذارم. مشکل حل نشدنی تبدیل می  شود به: من نمی  توانم اندیشه  های خود را با شما در میان بگذارم مگر اینکه بدانید کلماتی که به کار می  برم به چه معنا هستند؛ و شما نمی  توانید معنی کلمات من را بفهمید مگر اینکه بدانید چه اندیشه ای همراه با این کلمات در ذهن خود دارم. می  بینیم که چگونگی وجود داشتن یک زبان مشترک به یک راز پیچیده تبدیل می  شود.


فرار ویتگنشتاین
در نظر لوک ، "اندیشه ها" به نوعی تصاویر یا نماینده هایی هستند. برای سادگی کار از "تصاویر" (که می  توانند بصری ، سمعی و یا هر گونه خاطره یا تجربۀ حسی باشند) استفاده می  کنیم. روش لوک با ارزش است زیرا دربردارندۀ حقایقی ست؛ حقایقی که لوک به درستی مفهوم آنها را نمی داند و به ما کمک می  کنند تا روش لوک را رد کنیم. این حقایق توسط لودویگ ویتگنشتاین اتریشی در دهه  های  1930 و 1940 مطرح شد ، زمانی که او به کمبریج برگشته بود و به نظر می  رسید فلسفه اش جهت جدیدی گرفته است.
به تمام لغاتی که به کار می  بریم فکر کنید: حروف ربطی مانند "و" ، "یا" ، "اگر." همچنین به اسامی خاص مانند "افلاطون" ، "سقراط" و "داروین" فکر کنید؛ به اسامی عام مانند "شن" ، "دریا" و "مؤفقیت." وقتی ما آنها را به کار می  بریم ، به ندرت تصویر ذهنی تداعی کنندۀ آنها را تجربه می  کنیم. کلمات "یا" و یا حتی "مؤفقیت" چه تصاویر ذهنی ای می  توانند داشته باشند که به آنها معنا ببخشد؟ علاوه بر این ، حتی زمانی که تصویر گذرایی همراه با یک کلمه از ذهن ما عبور می  کند ، این تصویر معنی  آنچه می  گوییم را تعیین نمی کند: در حقیقت ، حتی ممکن است این تصاویر گمراه کننده باشند. مثلاً برخی افراد وقتی عددی را می  شنوند ، در ذهنشان رنگ خاصی تداعی می  شود.
می گویم " برو برایم چند تا بز بیاور" ولی در ذهنم تصویر گوسفند تداعی می  شود. و حتی ممکن است  آنچه واقعاً "قصد" داشتم سفارش بدهم لاما بوده باشد. ممکن است لاما و گوسفند را با هم اشتباه گرفته باشم و معنی کلمۀ "بز" را اشتباه فهمیده باشم.
تئوری لوک می  گوید تصاویر ذهنی برای درک معانی لغات لازم اند. تصایر همان معانی هستند. اکنون فرض کنید شخصی به من می  گوید "بزی را نقاشی کن که در حال بالا رفتن از دامنۀ کوه است!" بر طبق تئوری لوک ، باید ابتدا ببینم کلمات "بز" و "دامنۀ کوه" تداعی کنندۀ چه تصاویری هستند. باید تصاویر "درست" را بیابم سپس می  توانم شروع به نقاشی کنم. اگر این تئوری صحیح باشد ، وقتی به من می  گویند بزی را که در حال بالا رفتن از دامنۀ کوه است تصور کن ، باید همین مراحل را در ذهنم بگذرانم. ولی این کار احمقانه است. من به سادگی بزی را تصور می  کنم و بزی را بدون داشتن یک تصویر ذهنی نقاشی می  کنم.
تصویر ذهنی ، حتی زمانی که وجود دارد ، لازم نیست. همچنین کمکی نیز نمی کند. هر تصویری را که تصور کنم (اگر این کار ممکن باشد) بازهم این مسئله باقی می  ماند که چگونه آن را تعبیر کنم. آیا تصویر یا نقاشی را به صورت بالا رفتن از کوه باید تعبیر کنم و یا به طور برعکس پایین آمدن؟ نه تصویر و نه نقاشی تعیین نمی کنند که چگونه باید آنها را تعبیر کنم. البته بالا رفتن خیلی متفاوت از پایین آمدن است – آن گونه که زبان مشترک ما بیان می  کند – و اگر به من گفته شود از تپه ای بالا بروم ، برداشت خود از این جمله را با بالا رفتن از تپه و یا با گفتن اینکه مثلاً شیبش خیلی تند است ، نشان می  دهم. برداشت خود را با پایین آمدن از تپه نشان نمی دهم.
درک یکدیگر ، درک معانی کلمات و جمله ها – و یا سر و صداها – بستگی به چگونگی استفادۀ ما از صداها دارند. در نظر گرفتن تصاویر ذهنی به عنوان معنی دهنده به سر و صداها معمولاً  بی فایده است. حتی ممکن است ضرر هم برساند ، زیرا این ریسک وجود دارد که در ورژن لوک تلۀ هامپی دامپی گیر بیفتیم که در آن معانی در فکر ما یک نوع تصاویر ذهنی هستند. برداشت معنای یک تیر حکاکی شده روی سنگ همراه با جملۀ "ماسه  های خطرناک" معمولاً با دور شدن از جهت نوک تیر همراه است. برای درک اینکه وقتی کسی به سمتی اشاره می  کند منظورش چیست ، باید جهت دست او را ببینید و بدانید چگونه از دست او آن جهت را نگاه کنید – چیزی که ظاهراً سگ ها توانایی اش را ندارند.


سوسک افسون گر
تآکید بر زبان مشترک لازم است ، به خصوص وقتی که مکالمات ، توضیحات و توصیفات ما به مسائل عمومی می پردازند: مثلاً غذا دادن به بز ، یک نوشیدنی سفارش دادن و یا توصیف منظرۀ دریا برای کسی که دوستش داریم. با این حال وقتی از کلمات برای بیان احساسات خودمان استفاده می  کنیم ، باز هم خطر هامپی دامپی وجود دارد. ما معمولاً تمایل داریم احساساتمان را محرمانه نگاه داریم. ممکن است بگوییم: فقط من می  دانم چه دردی می  کشم. منظور من از "درد" چیزی ست که در دستم جریان دارد. هیچ کس دیگری به آن دسترسی ندارد. این معنا بخشیدن به یک کلمه برای تعیین  آنچه "فقط من می  دانم" ، به نظر می  آید اساسی برای یک زبان شخصی باشد. زبانی که مخصوص به من است. این ایده افسونمان می  کند؛ و همان ایده ایست که ویتگنشتاین با آن مبارزه می  کند. در حقیقت او می  نویسد که فلسفه "نبردی ست علیه افسون زدگی ذهن ما توسط زبان"
در اینجا ابتدا به صحبت راجع به لغات موجود در یک زبان مشترک که برای بیان تجربیات شخصی به کار می  روند می  پردازیم و سپس بحث را به تلاش برای تولید یک لغت جدید معطوف می  کنیم.
کلماتی مانند "درد" و "سوزش" جزئی از یک زبان مشترک هستند. ما یاد گرفته ایم که از آنها استفاده کنیم. والدین یک کودک ممکن است گفته باشند "حتماً دردت گرفته است" وقتی زانوی او خراش برداشته است – و به همین ترتیب. این بدین معناست که برداشت ما از این لغات وابسته به رفتار عمومی ما ، شرایط و انتظارات ماست.
یک روش این است که بگوییم حس ما نسبت به این کلمات – معنی آنها – برگرفته از استفادۀ عمومی از آنهاست. باز هم ممکن است ما این حس را از  آنچه برای بیانش از این لغات استفاده می  کنیم ، جدا کنیم: از درد آزار دهنده. می  دانیم که معنای کلمات "صدراعظم انگلستان" با معنای  لغات "رهبر حذب محافظه کار انگلستان" متفاوت است ، با این وجود گاهی آنها را برای نسبت دادن به یک شخص به کار می  بریم. کلماتی مانند "احساسات" ، "درد" و "سوزش" ، یک معنی عمومی مشترک دارند ، یک حس مشترک ، ولی مفعولی که برای نسبت دادن این حس به آن به کار می  برند ، شخصی ست: مفعول  های کلمات ، شخصی اند. و چون این مفعول ها شخصی هستند ، نمی  توانند هیچ نقشی در معانی کلماتی که آنها را بیان می  کنند داشته باشند.
ویتگنشتاین افراطی تر است. او می  گوید فرض کنید هرکدام از ما جعبه ای داریم با چیزی داخلش که آن را "سوسک" می  نامیم. هیچ کس نمی  تواند درون جعبۀ کس دیگری را ببیند. من تنها در صورتی می  توانم بدانم یک سوسک چیست که درون جعبه ام را نگاه کنم. اگر کلمۀ "سوسک" در زبان مشترک ما استفاده شود ،  آنچه درون جعبه است مطلقاً ربطی به این استفاده ندارد. جسم درون جعبه می  تواند در جعبه  های مختلف متفاوت باشد؛ می  تواند تغییر کند؛ حتی می  تواند وجود نداشته باشد ، زیرا  آنچه درون جعبه است هیچ ربطی به معنی لغت "سوسک" ندارد. پس به همین دلیل ، اینکه فکر کنیم دردها همان "چیزهایی" هستند که آنها را با کلمات "درد" و "رنج" بیان می  کنیم ، گمراه کننده است. زبان ما ضرورتاً ریشه در رفتار های اجتماعی ما دارد. علاوه بر این ، اشتباه است که فکر کنیم وقتی مثلاً می  گوییم "درد دارم" ، چیزی را دربارۀ خودمان توصیف می  کنیم. بلکه ، تنها درد خود را بیان می  کنیم.


راه پیمایی هماهنگ
ولی می  توانیم پاسخ دهیم ، لغات در زبان مشترک ما هر جایگاهی که داشته باشند ، باز هم من قطعاً می  توانم کلمه ای اختراع کنم. صدایی برای بیان احساسات شخصی خودم – مثلاً برای بیان احساسی که در اینجا به آن "تریب" می  گویم. به خودم اشاره می  کنم انگار که "تریب" احساسی درون من است. ولی آیا این باعث می  شود "تریب" معنایی که من می  خواهم را بدهد؟
پاسخ ویتگنشتاین "خیر" است. در آینده چگونه از "تریب" به درستی استفاده خواهم کرد؟ به نظر می  رسد هیچ محدودیتی در استفادۀ من از این لغت وجود نداشته باشد زیرا ، همان گونه که ویتگنشتاین می  گوید ، "هرچیزی که به نظر من صحیح باشد ، صحیح است. و این تنها بدین معناست که در اینجا نمی  توانیم از "صحیح" صحبت کنیم."
این بحث – که بسیار مفصل تر از این حرفهاست – مجادلات زیادی به وجود آورده است و یک موضوع بحث برانگیز باقی خواهد ماند. چیزی که در آن بحثی نیست ، این است که اگر می  خواهیم لغت معناداری را استفاده کنیم باید برداشت غلط از آن هم امکان پذیر باشد. در زبان عمومی ما ، این امکان وجود دارد که من لغتی را اشتباه به کار ببرم و دیگران اصلاحش کنند. مثلاً اگر ناگهان کلمۀ "زرد" را در مورد آسمان آبی به کار ببرم ، دیگران اشتباهم را به من گوشزد می  کنند. استفادۀ صحیح من از کلمات بدین معناست که با دیگران هماهنگ راهپیمایی کنم. در مورد کلمۀ خصوصی "تریب" ، استفادۀ صحیح من از آن بدین معناست که با خودم هماهنگ باشم – و این اصلاً "یک راه پیمایی هماهنگ" نیست.
به نظر می  رسد نمی  توانم از"تریب" ، به عنوان یک کلمۀ خصوصی ، به صورت معناداری استفاده کنم. معنای آن برگرفته از یک شیء خصوصی است. دیگران ، ضرورتاً ، نمی  توانند معنای آن را درک کنند؛ در نتیجه به نظر می  رسد من نیز نمی  توانم معنای آن را درک کنم – زیرا اصلاً معنایی برای درک کردن وجود ندارد. برای درک معنای کلمات و جمله ها ، باید با استفادۀ آنها و امکان استفادۀ غلط از آنها ، آشنا باشیم.

 

1398/07/30
129

نظری ارسال نشده

در حال حاضر نظری ارسال نشده است

شما می توانید به عنوان اولین نفر نظر خود را ارسال نمایید

ارسال نظر

ارسال نظر