سیاست (30بعد از ميلاد ـ 800 ق.م)

سیاست در دوره باستان

سابقه نظريه سياسي به تمدن چين و يونان باستان بازمي‏گردد. در هر دوي اين تمدن‏ها، متفکراني ظهور نموده و جهان حول و حوش خود را به شيوه‏اي که ما اکنون آن را فلسفه مي‏ناميم، مورد پرسش قرار داده و تجزيه و تحليل مي‏نمودند.

سابقه نظريه سياسي به تمدن چين و يونان باستان بازمي‏گردد. در هر دوي اين تمدن‏ها، متفکراني ظهور نموده و جهان حول و حوش خود را به شيوه‏اي که ما اکنون آن را فلسفه مي‏ناميم، مورد پرسش قرار داده و تجزيه و تحليل مي‏نمودند. از سال 600 ق.م برخي از اين متفکران، توجه خود را به شيوه هاي سازماندهي جوامع از سوي انسان‏ها  معطوف نموده بودند. درآغاز، هم در چين و هم در يونان، اين موضوعات به عنوان بخشي از فلسفه اخلاقي يا اخلاقيات در نظر گرفته مي‏شد. فيلسوفان اين موضوع را بررسي مي‏کردند که چگونه مي‏توان جامعه را به گونه‏اي سازماندهي کرد که علاوه بر تأمين و تضمين شادي و امنيت مردم، امکان زندگي آنها را در چارچوب يک «زندگي خوب» فراهم کند.

انديشه سياسي در چين

از حدود 770 ق.م، چين يک دوره شکوفايي موسوم به « بهار و پاييز» را تجربه کرد و سلسله‏هاي متعددي با دولت‏هاي متمايز و نسبتاً صلح‏آميز فرمانروايي نمودند. دانش‏پژوهي در اين دوره ارج بسيار بالايي پيدا کرد و به «‏صد مکتب فکري» [بگذار صد گل بشکفد] موسوم شد. به راستي متنفذترين فيلسوفي که در طي اين دوره ظهور کرد کسي نبود جز کنفوسيوس که فلسفه اخلاقي و سياسي را براي حمايت از ارزش‏هاي اخلاقي سنتي چين در دولتي که توسط حکمرانان با فضيلت رهبري مي‏شد، ترکيب نمود و آن دولت توسط يک طبقه از مديران مورد مشاوره و راهنمايي قرار مي‏گرفت.

   اين ايده، رفته رفته توسط موزي (Mozi) و منسيوس(Mencius) براي جلوگيري از فساد و حکومت استبدادي اصلاح شد اما به موازات افزايش منازعه بين دولت‏ها در سده سوم ق.م، دوره بهار و پاييز به پايان رسيد و جاي خود را به دوره‏اي داد که در آن دولت‏هاي متخاصم به مبارزه و رقابت براي کنترل امپراتوري چين واحد پرداختند. در اين اوضاع  بود که متفکراني همچون هان في تسو و مکتب « قانون‏گرايي» از نظم به عنوان اصل راهنماي دولت طرفداري نموده و رهبر نظامي، سون تزو(Sun Tzu)  تاکتيک‏هاي جنگ را درمورد ايده‏هاي سياست خارجي و حکومت داخلي به‏کار گرفت. اگر چه اين فلسفه‏هاي سياسيِ بشدت استبدادي، ثبات را براي امپراتوري جديد به ارمغان آورد، بعداً با بوجود آمدن آيين کنفوسيوسي به روال عادي تري بازگشت.

مردم‌سالاري يونان

همزمان با تحولاتي که در چين جريان داشت، تمدن يونان نيز در حال شکوفايي بود. يونان مانند چين يک ملت واحد نبود، بلکه از تعدادي دولت ـ شهرهاي متمايز و تحت نظام‏هاي حکومتي گوناگون تشکيل شده بود. اين حکومت ها عمدتاً توسط يک شاه (مونارش) و يا بصورت آريستوکراتيک اداره مي‏شدند. اما آتني‏ها (يکي از دولت ـ شهرهاي يونان) شکلي از دموکراسي تحت يک قانون اساسي ايجاد نموده بودند که توسط دولتمردي به نام سولون در سال 594 ق.م ابداع شده بود. آتن به تدريج به مرکز فرهنگي يونان تبديل شده و يک فضاي روشنفکري در آن بوجود آمده بود که فيلسوفان مي توانستند در زمينه هاي مختلف باهم به بحث و جدل بپردازند. از جمله اين بحث ها، شرايط بوجود آمدن يک دولت ايده‏آل،  هدف آن و شرايط و مقررات لازم يک زمامدار بود. در اين مجادلات، افلاطون هوادار حکومت يک نخبه تحت عنوان «شاه فيلسوف» بود. شاگرد او ارسطو هم با مقايسه شکل‏هاي گوناگون حکومتي مزايا و معايب هر کدام را بيان مي کرد. نظريه‏هاي آن‏ها اساس فلسفه سياسي غرب را بنيان نهاد.

پس از ارسطو، وقتي که اسکندر کبير مجموعه جنگ‏هاي طولاني خود را براي گسترش امپراتوري‏اش از مقدونيه تا شمال آفريقا و سراسر آسيا تا هيماليا آغاز کرد، « عصر طلايي» فلسفه يونان باستان به سرآمد. اسکندر مقدوني در هند، با مقاومت يک ارتش سازماندهي شده مواجه گشت. در آن زمان در شبه قاره هند دولت‏هاي جداگانه و متعددي وجود داشتند. اما ظهور يک نظريه‏پرداز سياسي خلاق، به نام چاناکيا، باعث شد اين دولت هاي کوچک و جدا از هم تحت رهبري شاگرد و دست پرورده او چاندرا گوپتا مائوريا باهم متحد شده و امپراتوري جديد و قدرتمندي را بوجود آورند. چاناکيا، معتقد به نگرش عمل‏گرايانه در تفکر سياسي‏اش بود و از نظم دقيق با هدف تأمين امنيت اقتصادي و مادي براي دولت، بيش از سعادت اخلاقي مردم هواداري مي‏نمود. نگرش واقع‏گرايانه او به سياست باعث مصون ماندن امپراتوري مائوريا از حمله خارجي، از جمله حملات اسکندر شد، و براي هند دولت متحدي را به ارمغان آورد که بيش از 100 سال دوام يافت.

ظهور روم

در اين فاصله، قدرت ديگري در اروپا درحال ظهور بود. جمهوري روم در سال 500 ق.م با سرنگوني نظام پادشاهي مستبد بنيان نهاده شد و شکلي از دموکراسي مبتني بر وکالت نمايندگان انتخابي، مشابه مدل آتني‏ها تأسيس يافت. يک قانون اساسي پايه‏گذاري شد و حکومت توسط دو کنسول اداره مي شد که هرسال توسط شهروندان انتخاب مي‏شدند و نمايندگان سنا نيز به آن‏ها مشاوره مي‏دادند. در اين نظام، جمهوري روم قدرتمند شده و سرزمين‏هايي را در بيشتر قسمت‏هاي اروپا تصرف کرد. ولي در سده اول ق.م  به دنبال منازعه جناح‏هاي داخلي براي رسيدن به قدرت، ژوليوس سزار قدرت را در سال 48 ق.م قبضه کرد و جمهوري روم به پايان خود رسيد. امپراتوري روم دوباره به حکومتي پادشاهي سيطره يک پادشاه، تبديل شد و امپراتوري جديد  تا 500 سال بعد بخش‏هاي زيادي از اروپا را به تصرف خود در آورد.

 

برگرفته از کتاب " کتاب سیاست"

http://www.sabzanbook.com

 

1396/11/24
295

نظری ارسال نشده

در حال حاضر نظری ارسال نشده است

شما می توانید به عنوان اولین نفر نظر خود را ارسال نمایید

ارسال نظر

ارسال نظر