چگونه از ارسطو زرنگ تر باشیم

چگونه از مرگ خود آسیب نبینیم

مرگ شما خبر خوبی محسوب نمی شود – حداقل برای خودتان. ممکن است دیگران مخالف باشند. البته شما دیگر اینجا نیستید تا خبر را بشنوید ، نه در این زمین خاکی. فرض می کنیم مرگ نابودی است – پایان. آیا باید از پایان بترسیم؟

ولی من خبر های بدی برای شما دارم
مرگ شما خبر خوبی محسوب نمی  شود – حداقل برای خودتان. ممکن است دیگران مخالف باشند. البته شما دیگر اینجا نیستید تا خبر را بشنوید ، نه در این زمین خاکی. فرض می  کنیم مرگ نابودی است – پایان. آیا باید از پایان بترسیم؟ به هرحال وقتی دیگر وجود ندارید ، از اینکه زندگی خود را از دست داده اید آگاه نیستید. و به دنبال ضررات وجود نداشتن گشتن ، وقتی شما وجود ندارید ، معنایی ندارد؛ زیرا دیگر "شما" وجود نخواهد داشت. آیا این استدلال صحیح است؟
اپیکروس ، فیلسوف یونانی قرن چهارم پیش از میلاد ، که استدلال می  کند ما نه باید منتظر مرگ باشیم و نه باید از آن بترسیم ،  این گونه می  گوید: "وقتی مرگ وجود دارد ، ما وجود نداریم. وقتی ما هستیم ، مرگ نیست." این استدلال را حول یک شخص خاص ، مثلاً فردی به اسم بندیکت ، بررسی می  کنیم.
فرضیۀ اصلی تشکیل دهندۀ استدلال این است که در تمام دوران پس از مرگ بندیکت ، او به عنوان کسی که در معرض تجربه است وجود ندارد. این "فرضیۀ نابودی" است که ما آن را قبول کرده ایم. فرضیۀ دوم ، "فرضیۀ وجود" ، بیان می  کند که یک حادثه زمانی می  تواند برای بندیکت بد یا خوب باشد که او در لحظۀ رخ دادن حادثه به عنوان کسی که در معرض تجربه است وجود داشته باشد. نتیجه  گیری معقولانه این است که هیچ رخ دادی ، وقتی بندیکت مرده است ، نمی  تواند برای او خوب یا بد تلقی شود. اگر باور داشته باشیم زمانی عاقلانه است از چیزی بترسیم که آن چیز برای ما بد باشد – که با استدلال می  توانیم به این نتیجه برسیم – ، بندیکت نباید از مرگ خود بترسد.
یک انتقاد این است که این استدلال از ضرر نداشتن و آسیب نرساندن حوادث پس از مرگ بندیکت برای او صحبت می  کند ، ولی اثبات نمی کند که مردن و حادثۀ مرگ آسیب نمی رسانند و نباید از آنها ترسید. که به آن "چالش فقدان" گفته می  شود. چالش دیگری صحت فرضیۀ وجود را زیر سؤال می  برد. ابتدا به چالش فقدان می  پردازیم.


مرگ بد است زیرا...
مرگ برای بندیکت بد است زیرا او زندگی آینده را از دست داده است. واضح است که بسیاری از مردم از زندگی سیر شده اند و دیگر نمی خواهند ادامه دهند؛ اما بندیکت مرد شادی بود و خوش بختی در انتظار او بود تنها اگر می  توانست باز هم زندگی کند. او از اینکه فقدان در انتظار اوست آگاه بود و این موضوع آزارش می  داد و برایش بد بود. اگر بد بودن مرگ او برای دیگران را کنار بگذاریم ، آیا برای خودش نیز بد بوده است؟ فقدانی که او از آن می  ترسید ، چیست؟ می  توان استدلال کرد که سال  های باقیماندۀ سعادت که بندیکت از دست داد بایستی با آن سال ها وقتی او مرده است مقایسه شود. ولی چگونه می  توانیم برای مثلاً 40 سالی که او وجود ندارد ارزش گذاری کنیم؟ نمی  توانیم. بنابراین چیزی برای مقایسه کردن با 40 سال خوش بختی که او اگر زنده بود می  توانست تجربه کند ، نداریم. داریم؟
داریم. باید زندگی واقعی بندیکت – تا زمان مرگ زود هنگامش در 40 سالگی – را با زندگی محتملی که می  توانست تا 80 سالگی تجربه کند ، مقایسه کنیم.  این گونه است که می  توانیم  آنچه از دست داده است را درک کنیم. اگر او می  توانست نظر بدهد ، 40 سال زندگی واقعی اش را ترجیح می  داد یا 80 سال زندگی محتملش؟ لوکرتیوس ، کسی که استدلالاتی در تأیید سخن اپیکروس مبنی بر اینکه نباید از مرگ بترسیم ارائه داد ، اشاره کرد که زندگی می  تواند تا  بی نهایت ادامه داشته باشد. اگر  این گونه باشد ، پس مرگ زود هنگام بندیکت در 40 سالگی بدین معناست که او زمانی به اندزۀ  بی نهایت را از دست داده است؛ ولی این زمان نه کمتر و نه بیشتر است از  آنچه مردم از دست می  دهند وقتی مثلاً در 100 یا 1000سالگی می  میرند. چنین مسئله ای معمایی پیچیده در مورد  بی نهایت و کاربرد آن در زندگی و جهان است.


سامانتا ، ساحل بوندی و اوبسشن
در حقیقت ما احساس می  کنیم که مرگ یک فرد جوان تلخ تر از مرگ یک فرد پیرتر است. مثالی را در نظر بگیرید. سامانتا دختری 20 ساله است که زندگی پر ماجرایی در انتظارش است. او در ساحل بوندی شنا می  کند درحالی که ادکلن اوبسشن به خود زده است. در حال شنا کردن با شیلا که 6 ساله است برخورد می  کند. شیلا کوسه ای ست که ادکلن اوبسشن هوشش را می  برد. این پایان سامانتاست ، و نه پایان شیلا. از دست دادن زندگی برای سامانتا حادثۀ تلخی ست ، نه فقط به این خاطر که مثلاً 60 سال زندگی را از دست داده است ، بلکه به این دلیل که تمام  آنچه می  توانست در 60 سال باقی ماندۀ عمرش داشته باشد فقط به این بستگی داشت که شیلا آن روز در مسیر دیگری شنا می  کرد. امکان زندگی کردن سامانتا تا یک سن معقول نشان می  دهد که امور تا چه حد می  توانسته اند متفاوت از  آنچه هستند رخ دهند. زندگی سامانتا فقط به برنامۀ شنا کردن شیلا در آن روز بستگی داشت.
مثال سامانتا را با مثال من مقایسه کنید. من درون آب می  روم ، درحالی که ادکلن اوبسشن زده ام ، و با شیلا برخورد می  کنم. با توجه به سن و پیری من – احتمالاً 99 ساله هستم – حتی اگر شیلا در مقابل وسوسۀ خوردن من مقاومت کند ، تغییرات زیادی در قوانین طبیعت باید رخ دهد تا من 60 سال دیگر نیز زنده بمانم. معمولاً ما باور داریم مرگ جوانان تلخ تر از مرگ افراد پیر است زیرا با توجه به قوانین طبیعت انتظارات معقولی در مورد طول عمر انسان ها داریم. با این حال در مورد مرگ من و مرگ سامانتا ، می  توانیم بگوییم اگر قوانین طبیعت متفاوت از  آنچه هستند باشند ، مرگ ، هر دوی ما را از میزان یکسانی زندگی ، مثلاً یک می لیون سال ، محروم کرده است. در چنین شرایطی تفاوت سنی 79 سال در مقابل یک می لیون سال ناچیز است.
در تعیین اینکه مرگ تا چه حد تلخ است ، به درک  آنچه تشکیل دهندۀ فردی ست که مرگ را تجربه می  کند نیاز داریم.  ما درک می  کنیم که سامانتا زندگی زیادی را به خاطر شیلا از دست داده است. این یک حادثۀ تلخ برای سامانتا ست. ولی آیا از دست دادن جنین شما برایتان تلخ خواهد بود؟ آیا به دنیا نیامدن برای افرادی که به دلیل استفاده از روش  های جلوگیری از بارداری به وجود نیامدند ، یک حادثۀ تلخ و یک بدشانسی است؟ رجوع کنید به بحث هایی مشابه در فصل چهاردهم.


 آنچه شما نمی دانید– می  تواند به شما آسیب برساند
استدلال لوکرتیوس بر این فرض ، فرضیۀ وجود ، استوار است که برای آن که چیزی بتواند به شما آسیب برساند ، باید به عنوان کسی که در معرض تجربه است وجود داشته باشید. این فرض انتقاد پذیر است. تصدیق کنندۀ فرضیه این است که شما نمی  توانید مورد آسیب یا ضرر توسط چیزی قرار گیرید که آن را تجربه نمی کنید و یا حداقل از کیفیت و کمیت زندگی شما نمی کاهد. یک مادر آینده با اعتیاد خود و مبتلا بودن به ایدز می  تواند سلامتی فرزند آیندۀ خود را به خطر بیندازد؛ اما برای رخ دادن این اتفاق ، فرزند باید وجود داشته باشد و به خاطر روش زندگی مادرش آسیب ببیند. آسیب  های جسمی یا روانی باید رخ دهند تا آسیبی وجود داشته باشد. آیا این مسئله درست است؟
مثال هایی که نشان می  دهند این مسئله درست نیست بر این عقیده استوارند که  آنچه برای شما اهمیت دارد بسی فراتر از گوشت و پوستتان و  آنچه می  دانید است. بلکه علایق و منافع شما را در بر می  گیرد. وقتی علایق شما آسیب می  بینند ، خودتان آسیب می  بینید و منطقی ست که از چنین آسیب هایی بترسید.
فرض کنیم محبت فرزندانتان و وفاداری همکارانتان برای شما ارزشمند است ، ولی آنها پشت سرتان حرف می  زنند و از شما متنفرند. ظاهر خود را به خوبی حفظ می  کنند و به هیچ وجه نمی  توانید بدانید واقعاً چه احساسی دارند.  این گونه رفتار می  کنند زیرا به عنوان فرزندانتان به حمایت مالی شما نیاز دارند و به عنوان همکارانتان شما نسبت به آنها در موضع قدرت هستید. در چنین جهانی شما هیچ علمی نسبت به احساسات واقعی آنها ندارید؛ ولی آیا شما از  آنچه در حال رخ دادن است آسیب نمی بینید؟
 معمولاً  این گونه پاسخ داده می  شود که شما آسیب می  بینید زیرا احتمال دارد روزی از این موضوع آگاه شوید و حس کنید که آنها در رفتار های خود صادق نیستند. بگذارید فرض کنیم – زیرا قطعاً امکان پذیر است – که هرگز متوجه نخواهید شد و رفتار فرزاندان و همکارانتان برای شما کاملاً خالص و قابل اعتماد است. بازهم شما در حال آسیب دیدن هستید ، حتی اگر به نظر خودتان همه چیز عالی باشد. برای اثبات این موضوع ، استدلال زیر را در نظر بگیرید.
فرض کنید در جهانی زندگی می  کنید که هرگز متوجه خیانت و نفرت نخواهید شد. ولی همچنان بایستی این احتمال فرضی که ممکن است متوجه شوید را در نظر بگیریم. اگر متوجه شوید چه خواهد شد؟ احساس اندوه خواهید کرد. ممکن است آرزو کنید که کاش هرگز متوجه نشده بودید. این اندوه و این آرزو نشان می  دهد که  آنچه شما فهمیده اید ، یک آسیب بوده است. در غیر این صورت چرا باید آرزو می  کردید که هرگز متوجه نشده بودید؟ نتیجه می  گیریم حتی اگر حس نکنید تحت آزار هستید ، باز هم احتمال دارد که در حال آسیب دیدن باشید. آسیب  های غیر تجربی نیز وجود دارند. پس اگر هیچ چیز نمی  تواند وقتی مرده اید به شما آسیب برساند ، نمی  تواند به این دلیل باشد که شما توانایی تجربۀ آن را ندارید.
آسیب دیده ، وقتی کسی که آسیب می  بیند وجود ندارد
دلیل اینکه وقتی مرده اید هیچ چیز نمی  تواند به شما آسیب برساند این است که شما اصلاً وجود ندارید که آسیب ببینید. اگر شما پس از مرگ وجود ندارید ، چگونه می  توانید از حوادثی که پس از مرگتان رخ می  دهد آسیب ببینید؟ پاسخ این است که علایق و منافع شما فراتر از آگاهی جسمی و روحی شماست.
فرض کنید اولسن فردی ست که عاشق جغدهاست و تمام عمر خود را صرف بررسی چگونگی مهاجرت آنها کرده است. او تنها نسخۀ بررسی  های خود را در لندن به یک انتشارات می  سپارد تا آن را منتشر کند و خودش به جزیره ای دور افتاده سفر می  کند تا برای مدتی استراحت کند. با توجه به آسیب  های غیر تجربی مطرح شده در بالا ، اگر نسخۀ دستی او سوزانده شود و تمام زحمات او به هدر رود ، برای او یک ضرر خواهد بود – حتی اگر خودش چیزی نداند. حال فرض کنید پیش از آتش سوزی لندن ، اولسن در آن جزیرۀ دور افتاده می  میرد. چرا مرگ او می  تواند ناگهان سبب شود که از بین رفتن یک عمر زحمات او دیگر برایش ضرر محسوب نشود؟
نمی  تواند. و ما این نتوانستن را در زندگی روزمرۀ خود احساس می  کنیم. وقتی همکار یک ضد خدا می  میرد ، او به خواسته  های پایانی عمرش احترام می  گذارد ، بر سر مزارش حاضر می  شود و اینکه پشت سرش مسخره بازی در بیاورد تا دیگران را بخنداند ، بد می  داند. با این حال او هیچ نگرانی ای راجع به زندگی پس از مرگ ندارد و فکر نمی کند که همکارش از آسمان او و رفتارش را می  بیند.
فرضیه ای که با این مثال ها مورد چالش قرار می  گیرد این است که یک رویداد تنها زمانی می  تواند به فردی آسیب برساند که فرد در زمان رخ دادن آن رویداد وجود داشته باشد. دیدیم که این فرض در مورد رویداد های پیش از به وجود آمدن ما غلط است؛ این موضوع برای اتفاقات پس از مرگمان نیز صدق می  کند.
آینه: پیش از تولد و پس از مرگ
لوکرتیوس می  گوید "به جاودانگی موجود پیش از از آن که به دنیا بیاییم نگاه کنید و ببینید که چگونه کاملاً برای ما بی اهمیت است." لوکرتیوس این مسئله را به مانند آینه ای می  بیند که طبیعت در مقابل ما قرار می  دهد و ما می  توانیم زمان پس از مرگ خود را در آن مشاهده کنیم. "آیا هیچ چیز وحشتناکی – غمگین کننده ای – در مرگ وجود دارد که آرام بخش تر از عمیق ترین خواب ها نباشد؟" این راه دیگری ست که او برای اینکه ما از مرگ نترسیم به کار می  گیرد. همان طور که ما حسرت سال هایی را که پیش از تولدمان از دست دادیم نمی خوریم ، نباید به خاطر تمام سال هایی که به دلیل مرگمان تجربه نخواهیم کرد اندوهگین باشیم.
استدلال لوکرتیوس عدم تقارن بین زندگی ما پیش از تولد و پس از مرگ را در نظر نمی  گیرد. به سادگی می  توانیم تصور کنیم که اگر چندین دهه بیشتر زنده بمانیم خودمان خواهیم بود. ولی چگونه می  توانیم درک کنیم که اگر مثلاً 50 قرن پیش به دنیا آمده بودیم ، باز هم خودمان بودیم؟ تربیت و شرایط محیطی بسیار متفاوت بودند. هیچ امکاناتی وجود نداشت ، موسیقی و هنر که شخصیت امروزی شما را ساخته است کشف نشده بودند ، ایمیل و فیس بوک وجود نداشتند. همۀ این موارد آن چنان شما را متفاوت بار می  آورد که دیگر خودتان نبودید.
برای اینکه مرگ مرا از چیزی محروم سازد باید یک "من" – یک خویشتن – وجود داشته باشد. همان طور که در دو فصل ابتدایی کتاب توضیح داده شد ، خویشتن درست به اندازۀ نبودن مرموز است.

 

1398/07/30
51

نظری ارسال نشده

در حال حاضر نظری ارسال نشده است

شما می توانید به عنوان اولین نفر نظر خود را ارسال نمایید

ارسال نظر

ارسال نظر