|
از رگ هر
تاك دشت سايه ها
خسرو حمزوي
بخش اول
از رگ هر تاك
مهريز
...تارها
بي پود.... پودها بي تار...
...درختان
تناور سرو... رنجور... خاموش ... با تنه هاي چاك چاك ...
پوك ... لاي ديوارها از خرام افتاده اند... نه به
جرزها جوش خورده اند... نه رهايند... چنگ در زمين زده
اند... سبزينه اي سوخته ... كه نمي توان گفت ناتواني
خاك است ... يا ناتواني ريشه هاي پير...
...قرچ قرچ
خشك چرخ و دنده اي مي آيد... يكديگر را مي خورند...
...جوجه
كبوتري كه برجستگي روي چنگش هنوز سفت نشده ... پهن
و صورتي ست ... بال هايش را مي گشايد... بالا مي برد...
پرهاي شيريش نريخته ... ميان پر و پوش زير كتش رگه
هايي گل بهي ست ... پاهايي بلند دارد... بيش تر مانند
يك جوجه خروس است ... هنوز نمي تواند پرواز كند...
...اين
جوجه چه طور جرئت مي كند اين جور بي پروا درين جا گشت
و گذار كند!...
...مي رود
پشت كپل مادياني كه دراز كشيده ... انگار به ماديان
پناه مي برد... خودش را پشت كپل ماديان پنهان مي
كند... گاه سرك مي كشد... انگار جايش امن نيست ...
نگران است ... تنها كپل ماديان پيداست ... كهر... با
خميدگي ...
...چشمه
هايي كه مي جوشند چهر شكسته ي من را بر آب مي
ريزند...
...واك
نياز من سر مي كشد...
...پژواك
من شكوفه هاي بي نصيب سري در باد است ...
...بانگي
مي پيچد... خورشيدها را خامش كنيد... خامش كنيد...
به پيه
سوزها ترحم كنيد...
روشن
كنيدشان ... روشن ... روشن نگهداريدشان ... نگهداريدشان
...
...در آواي
خواب آور و منگ رود... فش فش زبانه ي آتش بيدار مي
شنوم ...
...اسفار
كنار جويي نشسته ... مي گويد چرا نيامدي ... كجا بودي
؟... سرم را نوازش مي كند... آتش زبانه مي كشد...
خرسندم ... نمي خواهم بگريزم ... مي ايستم ...
...هستا
خاموش كنارم ايستاده ... چرا چيزي نمي گويد؟... هستا
هميشه خاموش است ... جايي تنگ و تيره و نمور است ...
پاي چيزي لنبه افتاده ام ... لزج است ... بهم چسبيده
... درست نمي بينمش ... اسفار مي خواند... گريه مي كنم
... به آن چنگ مي زنم ... دست هايم نوچ مي شود...
...سردم
است ... همه ي دل و اندرونه ام را بيرون مي ريزم ...
سراپا مي لرزم ... كورمال كورمال مي جويم ... خودم را
مي بينم ... آينه نيست ... نه ... نه ... خودم هستم ...
خودم را از غبار بيرون كشيده است ...
...گوشه اي
ايستاده ... به من پوزخند مي زند...
...گاه با
هم مي آميزيم ... با هم نمي سازيم ... مي بريم ... لور
مي شويم ...
...از هم
مي گسليم ... دو مهريز جدا از يكديگر...
...هنوز به
من پوزخند مي زند... دودل نيست ... آرام است ...
استوار ايستاده ...
...لابه لاي
خرت و پرت هاي زنگارخورده مي كاوم ... آن چيز لنبه
هست ...
...در آينه
هاي شكسته مي جويم چهره ي محوي كه در خواب ديده ام
... هزار چهر شكسته ي يك چهر... كه تراوش ترديد بود...
...چيزي
سفيدك مي زند... انگار يك دست است ... مرا مي خواند...
شايد كسي پشت سرم ايستاده ... اما نه ... خودم هستم و
خودم ...
...آن من
ديگر نيست ... رفت ... دارد مي رود... پايش نمي لغزد...
خاموش مي رود...
پوزخند مي
زند... تن به چيزي نمي دهد...
...ديگر كسي
مرا فرا نمي خواند... پاهايم سنگين مي شود... گير مي
كند... بر زمين رسوب مي كنم ... دارد مي روم ...
...تنها مي
شوم ... انگار بايد چيزي را با چيز ديگري تاخت بزنم ...
...من رفت
...
...من هستم
... در سردابه اي نمور... ماندگار شده ام ...
...باز هم
پيدايم شد...
...از من
جدا شد... دارد مي روم ... دور مي شوم ...
...بايد
جلويش را بگيرم ... نبايد بگذارم برود... بايد فرياد
بزنم جلويش را بگيرند... نگذارند برود... اگر برود... من
رفته است ...
...مرا با
خودش مي برد... لاشه اي از من مي ماند... لاشه اي
پايدار... كه مي بيند... بي دريافت ... چند مرد آن
دورها در لايه هاي شب مي لولند... گهگاه نگاهم مي
كنند... لايه هاي شب مردمان را سيه چرده كرده است
...
...مي خواهم
شب را درون توني بزرگ بسوزانم ... گلخني نمي يابم
...
...هستا مي
گريد... رياض دستش را مي گيرد... مي برد... هستا برمي
گردد... نگاهم مي كند... نگاهش آزرده است ...
...باز هم
آمدم ... مي آيم ...
...بايد
بانگي برآورم ... بگيرندش ...
...دهانم
مي خشكد... سپيد سيم رده ... سنگلاخ چركابه اي ست ...
چاله سنگابي ست كه تارهاي خزه مي تراودش ... رُس مي
كند ماه شكسته اي ... در سياهي شب جار مي زند...
...خش خش
تن برهنه ي ني ... رياض عريان شد...
...هستا از
لاي درز در صدايم مي كند... رياض صدايم مي كند... رفتم
... آوايي نيست ... همه اش آواي نياز است ...
...باز آمدم
... بايد بگيرندمش ...
...فرياد مي
زنم : ...اوناهاش ...درست نمي دانم خوابم يا بيدارم
... انگار خوابم ... شب هاي خفته بيدار مي شوند... شمع
هاي مرده را مي بينند...
*
...صداي تق
و تقي مي آيد...
آشفته دست
و پا زدم . چشمانم را باز كردم . آرام گرفتم .
...كشمكش
با كابوسي بي رمقم كرده ...
نفسي عميق
كشيدم . چشمانم را بستم .
...با دوستي
مي خواهم روبه رو شوم ... يا با ناپسري از خانه گريخته
اي هم سن و سال خودم ؟...
بيمناك
بودم . نمي خواستم چشمانم را باز كنم . پنداري درونم
مانده بود. در من مي تنيد. به خود مي آوردم . يادم
نيامد چي را با چي مي خواستم تاخت بزنم . خواب داشت
از سرم مي پريد. خواب و بيدار بودم . ناتواني از انجام
كاري كه به گردنم انداخته بودند چون نبضي در سرم
مي تپيد. خواب خرگوشيم را مي رماند. سخنان نيايم يادم
آمد. قوت قلبي بهم داد. اسفاري كه در خواب ديدم
همان اسفار مهربان كودكيم بود.
...سخناني
اشكالود از درون چشمان اندوهگين رياض مي تراويد...
شايد تراوش نياز تن بود...: «مهريز فرامرز دوست جون
جوني توست ... ازت حرف شنوي داره ... برو ببينش ...
بهش بگو... چرا به مادرت رو نشون نمي دي ؟...:»
...از تن
بود... يا از سر و دل !... چشم و سر و دهان و دل يكي
شده بود...
...چشم و
زبان ، نياز تن و دل مي تراويدند... صداي تق و تق مي
آيد...
خستگي
ناتوانيم را از تپش انداخت . چشمانم گرم شد.
...چشمان
رياض ديگر نمي گريست ... نگاهي نرم و گرسنه داشت ...
...نمي
توانم چشمان اشكالود رياض را فراموش كنم ... با خواب
در كنم ...
...«ببين
اين پسره چي سرش آمده ... كه به اين روز افتاده
!... اين اثر حرف هاي اون هاست ... كه بچه رو از مادرش
بريده »...
...خواهرش
هم گفت : .... «بهش بگو پاشو مي خوري ... پشيمون مي شي
... به خودت بيا... اگر مادرم عاقت هم نكنه ...
نفرينش مي گيردت »...
...رياض
گفت : .... «به فرامرز بگو كه حالا ديگه غريبه اي هم
تو اين خونه نيست ... مرد رفت پي كارش ... خودمونيم
و خودمون ... به فرامرز بگو ما كه نگفتيم نرو ارگ ...
اسفار و بابابزرگ و بابات رو نبين ... اما پسر ـ تو كه
نبايد به خاطر دو تا پيرمرد لب گور و يك باباي بي فكر
پشت به مادرت بكني ... اون هم به خاطر كسايي كه ما
رو به اين پيسي انداخته ن »...
...اما اين
فرامرز ديگر آن فرامرز گذشته نيست ... كه دوست من
بود... فرامرز اسفار و پدربزرگش يگانه است ...
...فرامرز
پدرش مشكان است ... رفت ارگ كه به پدرش برسد... به
پدربزرگش برسد... خودش بهم گفت ... گفت : .... «خان
بابا اسفار خيلي پير شده ... پدربزرگم هم كاري از دستش
ساخته نيست ... اگر منم نرم ارگ پدرم از دست مي ره
»...
...به همه
چيز پشت پا زد رفت ... رفت ارگ ... همان جا ماند...
خواب از
سرم پريد.
...رياض مي
خواهد امسال نوروز فرامرز هم سر هفت سين كنارش باشد...
چشمانم را
باز نكردم . پاهاي كوفته از راه دراز را خم كردم . دست
ماليدم . دراز كردم .
...شايد اگر
همين جور دراز بكشم باز خوابم ببرد... بايد اين خواب
تمام شود... همه اش را ببينم ... پس از سال ها به
ديدن اسفار كه مي روم گرفتار خوابي ناتمام نباشم ...
...من براي
چه آمده ام ؟...
...براي
رساندن پيغام مادربزرگم به نيايم اسفار؟... رساندن
پيغام رياض به پسرش فرامرز؟...
...يا براي
ديدن دوست ديرينم فرامرز؟... يا ديدار نيايي كه سال
ها پيش به او پشت كرده بودم ؟...
...يا براي
گرفتن حقي كه مادربزرگم مي گويد؟...
...اگر
اسفار ارگ را هم به من بخشيده باشد... ارگ مال من
هم باشد... خوني ست كه سالياني از آن گذشته ...
...آن چه
بهم بخشيده اند... ...آن چه مال من بوده ... هرگز در
تصرفم نبوده ...
...هر جور
هست بايد پيغام آن ها را برسانم ...
...من كه
پيك و ميانجي كاربري نيستم ... خودم هم به آن چه
مي خواهم بگويم ... از ته دل باور ندارم ...
...و اين
بيش تر از هر چيز آمدنم را پيش خودم تق و لق مي
كند...
...رياض
گريان و نالان گفت : .... «اون پير سگ كه به حرف
كسي گوش نمي ده ... هميشه طرف پسرش مشكان رو داشته
... به خان بابا اسفار بگو من خشت خشت اين خونه رو با
پول معلمي بالا آوردم ... از صبح تا شب با بچه هاي
كودن مردم سر و كله زدم تا صاحب اين يك خشت خونه
شدم ... بهش بگو مهريز... بگو اون وخت برادرزادش
مشكان مست لاي لنگ و پاچه ي زن ها بود... جيب هاشو
پشت ميز قمار خالي مي كرد... پول هاي منو.. پول هاي
معلمي منو كه تا ديروخت درس خصوصي مي دادم ... شب ها
له و لورده مي رفتم تو رختخواب ... بهش بگو مشكان هر
روز لنگ ظهر بلند مي شد... مي رفت سر كيف من ... تا پول
سيگارشو كه دود مي كرد من بهش مي دادم ... به خان
بابا اسفار بگو برادرزادش خونه ي منو گرو گذاشت ...
پولشو گرفت به ستار زد... به زن هاي لگوري توي
قمارخونه ها شيتيلي داد... حالا من بايد با پول نزولي
اين يك خشت خونه رو نگهدارم ... من ازشون هيچي نمي
خوام .. فقط بيان پول اين خونه اي كه مشكان گرو
گذاشته و پولشو گرفته و آتيش زده بدن ... كه من
مجبور نشم با جيب خالي نزول رو نزول بدم »...
پاهايم را
كه روي هم سگك شده بود از روي هم برداشتم .
...صداي تق
و تق مي آيد...
...مادربزرگم چشمش را كه باز كرد و مرا ديد... لبخندي
بي جان زد... گفت : .... «نگران من نباش مادر جون ...
زودتر برو... به خان بابا اسفار بگو زمرد كه گناهي
نكرده ... اگرم گناهي از كسي ديگه سر زده كه آقا
نبايد پاي عروس خودش بذاره ... اگه گناهكاريم بوده
كه حالا دستش از دنيا كوتاهه ... زير خروارها خاك
خوابيده ... هرچي بوده گذشته ... به خان بابا اسفار
بگو همه ي اون هايي رو كه عاق كرده ببخشه ... هرچي
باشه اون هام مثل خودشن ... از صلب خودشن پاره ي
تنش بوده ن ... به خان بابا اسفار بگو ما همه آفتاب
لب بوميم ... بهش بگو زمرد حلالبايي مي خواد... منو
حلال كنه »...
...چشمانش
خيره ماند... گفت : .... «مادر جون برو... نذار مالت
رو بالا بكشن ... آخه تو تو اين دنيا چي داري ؟... چه
سر پناهي تو اين دنيا داري ؟ اين جا كه يك خونه
خرابه ست ... آخرش هم رو سر من خراب مي شه ... اون
سوراخ موشي هم كه خونه ي رياض اجاره كرده اي كه
جا نيست ... خونه ي مروا هم كه مروا سرشو زمين بذاره
جاي تو نيست ديگه ... پس برو همون ارگ خرابه كه
مال خودته ... ارث پدريته بگير»...
دست پيرزن
را گرفتم . از تب مي سوخت . نمي دانستم هذيان مي گفت
يا حرف هاي ته دلش بود.
بار ديگر
اسفاري مهربان ذهنم را پر كرد: اسفاري كه سال هاي
سال نديده بودمش ، ازو بريده بودم . بار ديگر همان
اسفار كودكيم كه سال ها پيش هميشه شوق ديدارش را
داشتم توي سرم افتاد. حس كردم در حضورش ايستاده ام .
و او مي گويد كجا بودي نوه اكم ؟ بنشين . تو چرا اين قدر
دير به دير سراغ من ميايي !...
*
كنج قهوه
خانه ي بي در و پيكر و سوت و كور دشت شنگ كه از خواب
پريدم يادم نبود كجا هستم . هنوز با ته مانده ي خواب ها
و خواب و بيداري هايم دست به گريبان بودم . كنجكاو به
ديوارهاي گچي و كدر چارديواري ناآشناي اندوهناك
نگريستم . يادم آمد كجا هستم . روي تخت چوبي كه
گليمي ژنده رويش انداخته بودند نيم خيز شدم . خودم
را جمع و جور كردم . خستگيم در رفته بود. به ساعتم
نگاه كردم . دو بود. هنوز تنم كرخ بود و منگ خواب .
دور و ور نگاه كردم . قهوه چي داشت با زنبوري شيشه
شكسته اي ور مي رفت . با سماجت و ضرب و زور تلمبه مي
زد. صداي خشك برخورد سردسته ي تلمبه با برجستگي كلاهك
مخزن زنبوري بلند بود. قهوه چي تق و تق مي كوبيد.
«پدرسگ صاحاب !» تا ديد من بيدار شده ام و به او نگاه
مي كنم پوزخندي رندانه زد. «شب ها تو بيابون عصاي
دستمو نه آقا.» زنبوري را با كند و كوب روشن كرد. روي
سر تخت گذاشت . «روزام همين وختا روشنش مي كنيم ـ
بيرون آويزونش مي كنيم ـ همه از دور كه مي بينن ـ مي
فهمن كه وازيم ـ جايي هست كه گلويي تازه كنن .»
روشنايي
زرد و ذليل زنبوري با وزوزي كه هر از گاه در گلويش
مي گرفت و به پت پت مي افتاد و شعله فرو مي كشيد،
دودناك سر بر آورد و روي گله اي بساط چاي افتاد. تهي
دستي اندوهناك مرد و فقر بساطش آشكار شد.
خميازه اي
كشيدم . خودم را كشاندم سوي ديوار. تكيه دادم . به
پر و پايم دست ماليدم . از شهرك تا آن جا پياده آمده
بودم . راهي دراز بود. نزديك نيمروز رسيده بودم . خسته
بودم . نخواستم يك سر بروم ديدن نيايم اسفار و دوستم
فرامرز. از روبه رو شدن با فرامرز نگران و شرمنده بودم
. حس مي كردم ديگر آن دوستي گذشته بين مان نيست . و
من اين دوستي را از ميان برده ام . رختم بو مي داد.
بوي پشم گليم خاك خورده ي كهنه ي زير پايم را مي
داد؛ بوي آغل گوسفند.
...لابد
اسفار الان توي سرسرا نشسته ... يا توي مقام ... دارند
ناخن دست و پايش را مي گيرند... يا تك و تنهاست ... تو
فكر جاي گور و مراسم كفن و دفن خودش است ... عمه
خاور گفت : .... «گاهي خان داداش اسفار مي ره پيردانگه
... به مقبره ي خانوادگي سر مي زنه ... جايي كه قراره
گورش رو بكنن مي شينه ... گريه مي كنه ... دعا مي خونه
... شفا و هداي خل و چل رو هم همراه خودش مي بره ...
آن ها هم با خان بابا اسفار دم مي گيرن ... گريه مي كنن
»...
... حرفم
پيش اسفار در رو ندارد... اسفار مرا نتيجه اي سركش مي
داند... اسفار از آدم هاي سر به راه و حرف گوش كن
خوشش مي آيد... آدم هايي مانند شفا... هدا...
...عمه
خاور گفت : .... «انگار دهن خان بابا اسفارو گچ گرفته ن
... چار تا كلمه حرف كه مي خواد بزنه يك ماه رمضون
طول مي كشه ... مي خواد بگه من مي خوام بخوابم ...
همون منش به اندازه ي سه من شاهه ... يك ساعت طولش
مي ده تا ميمش رو به نونش برسونه ... بعدشم خوابش
برده »...
...عمه
خاور مي گفت و مي خنديد... گفت : .... «اسفار كم تر توي
مقام مي شينه ...»...
...پس من
با چه اسفاري روبه رو خواهم شد!... اسفاري گيج و گنگ
!...
...اما
مشكان چيز ديگري مي گفت ...
...مادربزرگم و رياض چه بي كس و دست تنها بوده اند
كه دست به دامن من شده اند... مرا فرستاده اند كه
پيغام شان را به اسفار برسانم ... شفاعت شان را بكنم
... انگار نه انگار كه مي دانند من سال هاست از اسفار
بريده ام ...
...رياض از
همه چيز و همه كس سرخورده ... به من پناه آورده ...
نه از شوي خيري ديده نه از بچه هايش ... و حالا مي
خواهد من جاي خالي همه ي آن ها را پر كنم ... بايد چند
چيز با هم باشم ... كه نمي توانم ... يكيش هم نمي
توانم باشم ... هيچ كدام ...
...احساسي
من گذشته ام را آلوده ... از پا در آورده ... من ديگري
از من ساخته و پرداخته ... كه از آن چه كرده پشيمان
نيست ...
توي راه
هيچ فكرش را هم نكردم چه جوري با فرامرز دوست
ديرينم كه چندي بود نديده بودمش روبه رو شوم . حس
كردم مي خواهم با آدمي پاك بيگانه روبه رو شوم . فكر
كردم چي بگويم كه فرامرز غد از خانه و مادر گريخته
رويي به مادر نشان دهد.
...من خود
پيشاپيش آن مادر را لگدمال كرده ام ... فرامرز باز گردد
به آن خانه كه اين همه آلودگي ببيند؟...
...يا مرا
كه از فرق سر تا نك پا زير و رو شده ام ؟...
روي تخت
قهوه خانه كه افتادم خوابم برد. نفهميدم از بيم
خوابي كه ديده بودم و درست يادم نمي آمد از خواب
پريدم يا از تق و تق تلمبه ي زنبوري . سر حال بودم .
قهوه چي
برايم چاي آورد.
اسكناسي
گذاشتم توي سيني .
خواست بقيه
ي پول را بهم بدهد.
گفتم :
«باشه .»
نيشش تا
بناگوش باز شد. تشكر كرد. گفت : «شمارو اين طرفا نديده م
ـ مال اين ورا نيسين .»
چيزي نگفتم
.
گفت : «بار
اولتونه اومدين طرفاي شنگ و پيردانگه .»
گفتم : «نه
.»
صداي بلند
ترمز همراه غارغار نكره ي موتور ماشين بزرگي از بيرون
قهوه خانه آمد.
قهوه چي
شتابزده رفت سوي در. دم در قهوه خانه ايستاد. رو كرد
به من . گفت : «قدمتون خوب بود آقا.»
گروهي مرد
و زن و كودك روستايي چون گله اي گرگ زده ريختند توي
قهوه خانه .
قهوه چي از
همان پاي در به من گفت : «ناهار اين جا باش آقا.»
گفتم : «نه
.»
قهوه خانه
سوت و كور را همهمه ي روستاييان گرفت . اين ور آن ور
نگاه كردند. روي تخت ها لت و پار و ولو شدند. همه خاكي
خلي بودند. معلوم بود از راهي دراز آمده اند. راننده
و شاگردش هم آمدند. يك سر رفتند سوي اتاق انتهاي
قهوه خانه .
قهوه چي
پيش از آن كه به كسي برسد آمد سوي من . گفت : «آقا
تصدقت گردم ـ حالا ناهار نخوردي يه گلويي تازه كن .»
رفت با ليواني چاي برگشت . گذاشت جلويم . گفت : «دست
تنهام .» تند رفت .
جواني
چهارشانه ي روستايي ، ژنده پوش با سر و رويي ژوليده
آمد تو. بقچه اي پشتش بود كه به سينه حمايل كرده
بود. اين ور آن ور نگاه كرد. آمد روي تختي روبه روي
تخت من نشست . گره ي كلفت بقچه ي پشتش را از روي
سينه باز كرد. بقچه را گذاشت دم دستش . لحظه اي
زيرچشمي به من نگاه كرد. چهره اي تكيده ، اما دست و
پري درشت و اسطقس دار داشت .
قهوه چي از
اتاق انتهاي قهوه خانه بيرون آمد. غرولندكنان چند
دشنام آبدار كه خيرش به اسلاف و اخلاف هم مي رسيد
نثار شاگردش كرد كه پي كاري رفته و هنوز برنگشته
بود.
به ساعتم
نگاه كردم . دو گذشته بود. خواستم بلند شوم .
قهوه چي
آمد. رو كرد به جوان روستايي : «بازم اين ورا پيدات
شد زبون بسته ! خيلي وخ بود اين ورا آفتابي نشده
بودي ! تو گنگ علي رم فرستادن خواسگاري ! تو برا
ساقدوشي عزراييل خوبي !» غش غش خنده اي خشك سر داد.
«يا اومدي گشت و گذار ـ گشت و گذار آخرت باشه .»
چند نفري
از روستاييان دور و ور خنديدند.
جوان با
لحني زير زنانه شكسته بسته و نه چندان روشن پرسيد.
ديزي چند است . مانند گنگ ها و لال هاي زبان آموخته
سخن مي گفت .
قهوه چي
دست كرد توي جيبش . چنگه اي اسكناس بيرون آورد. يكي
از اسكناس ها را بيرون كشيد. لاي دو انگشت رو به جوان
گرفت . تكان داد. برگشت به من گفت : «اينارو باس اين
جوري شيرفهمشون كرد آقا ـ جور ديگه حاليشون نمي شه .»
جوان
روستايي با همان لحن زير پرسيد پس چلوكباب چند است .
قهوه چي
چنگه ي اسكناس را گوله كرد چپاند توي جيبش : «برا سرت
گشاده .» خنده اي تحقيرآميز كرد. عاقل مردي سر و
زباندار و دريده شد.
جوان
شرمگين سرش را پايين انداخت . شكسته بسته گفت پس
همان يك چاي شيرين برايش بياورد.
قهوه چي با
چهره اي عبوس گفت : «مي دونستم .» رو كرد به من : «اينا
آقا خير و بركتي ندارن ـ يكي يه همبونه نون خشك مي
بندن پشتشون و راه ميفتن ـ خيلي بخوان شاه اندازي
كنن يه چاي مي خورن !» غرولندكنان رفت . «همشونم اين
جوري نيسن ـ خدايي شو بخواي . اين نخاله حسابش ازون
هاي ديگه جداس .»
من و جوان
روستايي به هم نگاه كرديم . به هم لبخند زديم .
لبخند او شرمگين بود. ازش پرسيدم اهل كجاست . گفت اهل
رودك است . نامش را پرسيدم . بي درنگ گفت اسكُدار.
قهوه چي
چايي بزرگ كم رنگ و چند حبه قند برايش آورد. سر سيري
گذاشت و رفت . جوان بقچه را گشود. مشتي خرت و پرت و
لته پاره و نان خشك را زير و رو كرد. بسته ي كج و
كوله ي بيسكويتي از لاي شان درآورد. باز كرد. مشتي
بيسكويت خردشده كه تويش بود ريخت روي گوشه اي از
بقچه . دزدكي به من نگاه كرد. خرده هاي بيسكويت را
برداشت ريخت كف دستش . چشم مان كه به هم افتاد،
دستپاچه خرده بيسكويت هايي كه كف دستش بود رو به من
گرفت . با سر و چشم و ابرو و همان لحن گنگ تعارف
كرد.
گفتم نمي
خواهم . تشكر كردم .
اصرار كرد.
.....
[TOP] |