اميد
بنكدار
ايستگاه
سلجوق /نويسنده:
بهرام بيضايي
/ ناشر:
روشنگران و
مطالعات زنان
/ تيراژ: 5000 نسخه /
قيمت: 650 تومان /
چاپ: 1382
براي آن
دسته از
افرادي كه
اعتقاد دارند
نمايش نامه ها
و فيلم نامه
ها آثاري ناقص
اند كه ارزش
آنها در هنگام
اجرا يا ساخت
به تجلي مي
رسد، نوشته
هاي بهرام
بيضايي
همواره يك
استثناست. بضايي
در
تصويرنگاري
هاي خود
همواره
كوشيده است
علاوه بر
مكتوب كردن
درام،
تصويرها را در
ذهن مخاطب
(خواننده)
بسازد و
بپردازد. او
با دقت وسواس
گونه اش در
تنظيم ريتم
جمله ها،
ريتم تصاوير و
توالي و تقطيع
آنها را مجسم
مي كند و با
شرح معضل
حركات و حالات
شخصيت ها،
زاويه
دوربين، نور
و رنگ و از همه
اين جزئيات به
كليتي مي رسد كه
نزديك ترين
تصوير و تصور
از اثري است
كه قرار است
ساخته و ديده
شود.
دوستداران
سينماي
بيضايي اكنون
با خواندن
فيلمنامه هاي
او و تصوري كه
از شيوه كار
او دارند حتي
مي توانند
بازي
بازيگران را
در نقبش شخصيت
هاي فيلم در
ذهن بسازند.
«ايستگاه
سلجوق» تازه
ترين فيلمنامه
منتشر شده او
نيز، بي ترديد
خارج از اين
قاعده نيست،
همه چيز از
قاب بندي گرفته
تا صداهايي كه
در پس زمينه
شنيده مي شوند
به دقت و
زيبايي نوشته
و توصيف شده
است.
داستان
با بازديد
زوجي فرانسيو
از موزه آثار باستاني
آغاز مي شود و
به تم مورد
علاقه بيضايي
«آئين ها و
اسطوره ها» مي
رسد. «سيبل»
تنديس الهه باروري
كه اكنون يكي
از آثار
باستاني موزه
است، در برابر
«ايزابل» زن
فرانسوي نازا
ارزش اسطوره
اي خود را
بازمي يابد.
ايزابل به پاي
الهه مي افتد
و بر پايش دست
مي كشد چرا كه
«در گذشته دور
زنان نازا با
دست كشيدن به
اندام الهه از
او زايش مي
طلبيدند.»
بيضايي
كه در هر يك از
آثارش در جست
و جوي يافتن
قالب هايي
تازه يا تركيب
الگوهاي
مختلف درام با
يكديگر است در
اين فيلمنامه
به سراغ ژانر
«فيلم جادهاي»
رفته و دست به
تجربه هايي
تازه زده. قصه
با سفر
«ايزابل و
فرانسوا» با
اتوبوسي در جاده
هاي تركيه پيش
مي رود و گره
داستان با جا
ماندن ايزابل
در يك ايستگاه
شكل مي گيرد.
او كه
بدحال شده،
هنگام توقف
اتوبوس در
ايستگاه از
شوهر در خوابش
جدا مي شود،
از اتوبوس جا
و از ادامه
سفر باز مي
ماند. اين گره
با وجود فضاي
جاده اي
فيلمنامه به
نوعي ساختار
كلاسيك اين
نوع فيلمنامه
ها در تضاد
قرار مي گيرد
چرا كه ذات
درام فيلم هاي
جاده اي در
حركت پيش
رونده شخصيت
هاي داستان و
برخورد آنان
با مسايل
مختلف طي مسير
شكل مي گيرد و
اين بار
بيضايي با
ايستايي يكي
از دو شخصيت
اصلي رويكرد
تازه اي اعمال
مي كند. تعارض
اين سكون در
توازي با
همسري كه در
اتوبوس خواب
مانده و پيش
مي رود،
تجربه اي تازه
از درام را به
نمايش مي
گذارد.
اين دو
رويداد موازي
از اواسط
فيلمنامه
گسترش مي
يابند. ايزابل
در خواب و
بيداري
انتظار شب تا
سحرش در
ايستگاه كنار
جاده روياي به
دست آوردن
كودكي را در
ذهن مي پرورد
و مخاطب اثر با
بازي هاي ذهني
و خيالات
شخصيت داستان
به آينده
(خيال) پرتاب
مي شود و به
زمان حال باز
مي گردد. اين
در حالي است
كه نويسنده
بخش معرفي
رابطه و گذشته
دو شخصيت را
نيز به شكل
غيرخطي
درآورده و
فرازهايي از
زندگي، رابطه
و مشكلات دو
شخصيت از
ميانه قصه به
صورت صحنه هاي
منقطعي از
بازگشت به
گذشته به
نمايش در مي
آيد.
بدين
ترتيب خط سير
قصه از برش
هاي موازي گم
شدن يك زن در
جاده و جدا
افتادن همسرش
در اتوبوس به
روندي چهارگانه
از بازي دو
رويداد در
زمان حال و دو
رويداد در
گذشته و آينده
(خيال) تعميم
مي پذيرد.
فيلمنامه
در پايان نيز
جهتي متفاوت
با درام هاي
كلاسيك به خود
مي گيرد و با
غيرقابل پيش
بيني ترين شكل
ممكن به انجام
مي رسد. داستان
مانند
الگوهاي كلي
درام از يك
تعادل اوليه
آغاز مي شود
كه اين تعادل
بدل مي شود
(جدا افتادن
زن و شوهر از
يكديگر) اما
در پايان اين
تعادل نيست كه
بر نقطه پايان
مي نشيند.
شخصيت
«ايزابل» كه
مانند غالب
آثار بيضايي
شخصيت زن مؤثر
داستان است
(با اين كه تا
پايان تأثيرپذير مي
نمايد) در
پايان فيلم با
تعويض موقعيت
خودش با شوهر،
يعني سوار شدن
بر اتوبوس و
جا گذاشتن مرد
در ايستگاه
عازم سفر تازه
اي مي شود، در
واقع پايان
فيلم از آغاز
حركت فردي
اوست. بيضايي
در اين فيلمنامه
وارونگي جهت
عدم تعادل را،
جايگزين
تعادل كلاسيك
پاياني مي
كند. اين
وارونگي
موقعيت كه او
اغلب به عنوان
ترفندي
دراماتيك با
چيرگي به كار مي
گيردش (به ياد
بياوريم
تبديل خود
عروسي را به
عزا در فيلم
مسافران) اين
بار در نقطه
اي غير متعارف
يعني پايان،
قرار مي گيرد.
«ايستگاه
سلجوق» در
شخصيت پردازي
از آميزه هايي
نوآورانه
برخوردار است.
در صحنه
اي از
فيلمنامه
«ايزابل» كه
خبرنگار و گزارشگر
است با دوربين
خود به سراغ
يكايك شخصيت
هاي ايستگاه
مي رود. عدسي
دوربين او تك
تك آنان را در
قاب مي گيرد و
آنان (گويي
ازدريچه ذهن
ايزابل) خود
را رو به
دوربين معرفي
مي كنند، به
تعبيري مي
توان گفت
دوربين به
شكلي فاصله گذارانه
در موضع مخاطب
قرار مي گيرد:
«عدسي
دوربين روي
گوخان ايلماز
پير مي ماند
كه در نيمكت
راحتي خود
خواب است و
پتويي به خود
پيچيده. او رو
مي كند به
تصوير.
گوخان
ايلماز: همه
مي دانند من
فقط بنزين مي
زنم، كاري به
اين كارها
ندارم.
صداي چلق.
«ايزابل عكس
گرفته است و
تصوير ثابت مي
شود.»
شيوه
نگارش
فيلمنامه
همچون ساير
آثار بيضايي
علاوه بر
رواني داراي
حس و حالي است
كه مي توان از
خلال جملات به
حسي از
ميزانسن و
تقطيع رسيد:
«از پشت
اتوبوس ايستاده
ايزابل درمي
آيد و به در
ورودي اتوبوس نزديك
مي شود و در
آستانه آن
ديده مي شود.
راننده رو
برمي گرداند و
او را مي بيند.
ايزابل يك اسكناس
يك ليره به
سوي او دراز
مي كند.
راننده سر
تكان مي دهد.
ايزابل سوار
مي شود و در
اتوبوس بسته
مي شود.»
با
خواندن اين سطور
مي توان به
راحتي جاي
نقطه هاي
پايان هر جمله
را به منزله
پايان هر نما
تلقي كرد. اين
تمهيد كه
كاركردي
تصويرسازانه
در ذهن
خواننده دارد
در جاي جاي
فيلمنامه به
زيبايي به كار
بسته شده است.
جمله
نگاري فيلم
نامه در صحنه
هاي آغاز بر
مبناي اطلاع
رساني به
خواننده (مخاطب)
تنظيم شده
اند: «حتماً
بايد از قلب
پاريس مي
آومديم تا اين
ور دنيا!
تركيه افِسِ؟»
جمله هاي
انگليسي به
زبان انگليسي
نگاشته شده
اند اما جملات
فرانسه به
زبان اصل
نيستند. جملات
تركي نيز گاه
با لهجه و گاه
با فارسي سليس
ديده مي شوند.
شايد اين عدم
يكدستي از آن
دست اشكالاتي
باشد كه هنگام
خواندن به ديد
مي آيند و
هنگام ديدن
فيلم نمود
متفاوتي
دارند. تصور
خواندن جملات
فيلم «باشو،
غريبه كوچك»
به زبان محلي
پيش از ديدن
فيلم مي
توانست شبهه
مشابهي را به
ذهن متبادر
كند كه در
اجرا البته
زيبا و شنيدني
است.
«ايستگاه
سلجوق» در
اولين چاپ خود
از اشتباهات چاپي
مبرا نيست كه
اميد مي رود
اين اشكال ها
در چاپ هاي
بعدي رفع
شوند. 6 كتاب
قيمتي مناسب،
روي جلدي ـ به
خاطر كيفيت
نازل تصوير
رنگ ـ نه چندان
شايسته براي
اين كتاب و
صفحه بندي
پاكيزه اي
دارد. اين
فيلمنامه را
نيز مانند
ساير آثار
بهرام بيضايي
بايد خواند و
لذت برد و
آرزومندي كرد
كه روزي ساخته
شود و ما از لذت
تماشاي فيلم
ساخته شده آن
بهره مند
شويم.
در اولين
صحنه
فيلمنامه
«ايزابل» زن
نازاي فرانسوي
به درگاه
«سيبل» الهه
باروري منطقه
آسياي كوچك
زانو مي زند،
برپايش دست مي
كشد و كمك مي
خواهد. كمي
جلوتر او
بدحال و آشفته
از اتوبوس
پياده مي شود
تا آبي بر
صورت زند كه از
اتوبوس جا مي
زند. پرسشي در
اينجا مطرح مي
شود: آيا الهه
باروري دعاي
ايزابل را
اجابت كرده
است؟ آيا
بدحالي او به
خاطر بار
گرفتنش نيست؟
آيا اسطوره ها
روزي به كمك
ما خواهند
آمد؟ فكر مي
كنم بيضايي
پاسخ اين پرسش
را به مخاطب
اثرش
واگذاشته است.