صفحه اصلی    تازه ها    ادبیات    تاریخ و سیاست    روانشناسی و جامعه شناسی    علوم    کودک و نوجوان    متفرقه

ناشر:امه
تاريخ چاپ: 1393
نوبت چاپ:اول
تيراژ:1000 نسخه
قيمت:9000 تومان
شابک: 9436242600ـ978

 

رفیق اینتــرنتی

(پنجره‏ای رو به هیچ)

 

نویسنده: تورج عاطف

فهرست

 

فهرست
عنوان                                صفحه

مقدمه. 7
یک توصیه. 11
يك ضرب‏المثل و 19
رفاقت چیست؟ 21
بزرگتركيست؟ 31
نياز. 39
كودكي. 45
گرگ 53
نامه. 61
بي‏نوایي 67
كفش‏هايم 73
بانگ خروس الكترونيكي. 77
نجواي ناخدا 83
آذر 89
باشد كه باز بينم. 95
رنگارنگي. 101
كتاب صورتك‏ها. 107
قصه قفل و كليد 113
ترس تنهایي 119
گنداب. 125

 

سكوت. 131
حوضچه اكنون 137
ماه يا اشاره به ماه. 141
براي آينده 147
2012. 153
آينه. 159
حكايت نوشته‏ها. 163
جمعه متروك 169
كلبه تنهایي 173
عشق در نگاه اول 177
خداحافظ 181

مقدمه
«به نام يزدان بخشنده و پر مهر»

كليد روشن شدن كامپيوتر را فشار مي‏دهي و به صفحه نمايشگر چشم مي‏دوزي تا سرانجام ترا از اتاقي كه به اندازه يك تنهایي است به بي‏كران مجازي‏ها ببرد و اين‏گونه است كه وارد شبكه‏هاي مختلف اينترنت مي‏شوي و مي‏پنداري كه
آري تنهایي‏ها به اتمام رسيد
دنياي مجازي
شبكه‏هاي اجتماعي
اتاق گپ
درخواست دوستي
.
چقدر آسان است كه از تنهایي بيرون آئي
خداحافظ غم
بدرود غصه خوردن‏هاي در انزوا
و

اما به راستي اين‏گونه است؟
سال‏ها است كه درگيري با دنياي اينترنت دارم به عنوان يك نويسنده و روزنامه‏نگار و وب‏بلاگ نويس دنياي مجازي را با گوشت و پوستم لمس كرده و خواهان شناخت اين جادوي زمانه ما بودم.
در اين دنيا اتفاق‏هاي زيادي رخ مي‏دهد حتي عده‏اي مي‏گويند دنياي مجازي باعث شده است كه خيلي‏ها در آن چون جهان واقعي سير كنند  اين روزها اصطلاحات تجارت اينترنتي و ازدواج اينترنتي و كلاهبرداري اينترنتي و شبكه تلويزيوني اينترنتي و. را مي‏شنويم. در دنياي اينترنت خيلي راحت مي‏تواني سرك به خصوصي‏ترين‏هاي آدميان بزني و عكس‏هايشان را نگاه كني و آن‏ها را به راحتي "عزيزم" و "گلم" و "عشقم" و. صدا كني، مي‏گويند در اين دنيا مي‏تواني همه كار كني و دنياي مجازي هيچ فرقي با دنياي واقعي ندارد و.
دوست داشتم از اينترنت بنويسم و در برابر وسوسه نوشتن درباره اينترنت بسيار مقاومت كردم زيرا مي‏پنداشتم كه هنوز معلومات كافي در مورد اينترنت نداشته و از سویي با توجه به گستردگي فضاي اينترنت نمي‏توانستم حكم صريحي در مورد همه گوشه‏هاي اين دنياي غير حقيقي که گاه به گاهي بسيار بالاتر از واقعي است بدهم به همين دليل تنها يك جنبه از فضاي اينترنت يعني "رفيق اينترنتي" و يا "دوست مجازي" را هدف قرار داده و در مورد اين پديده اجتماعي و شايد اصولا روابط اجتماعي سخن مي‏گويم.
نوشته‏هاي من در اين مجال هيچ قضاوتي ندارد بلكه سعي مي‏كنم در مورد برخي از واژه‏ها تعريفي ارائه دهم و قضاوت را بر عهده شما بگذارم كه آيا چنين تعريفي مي‏تواند درست باشد و يا اصولا در صورت صحت اين ادعا مي‏توان چنين رابطه‏اي را در فضاي مجازي پيدا و يا حتي تعريف نمود و شايد هم قصد اصلي من اين باشد كه مفاهيم عاطفي زندگي اجتماعي را بار ديگر مرور كنم تا بتوانم با توجه دادن همه ما به اين نكته‏ها فضاي واقعي را فرصتي براي شناختن‏هاي بيشتر دانسته و از مجازي ديدن و شنيدن و عشق ورزيدن كه مي‏تواند و باز هم تكرار مي‏كنم ممكن است منجر به بروز فجايع تلخ و يا حداقل شكسته شدن دل‏ها و رنج ديدن روح‏ها و آسيب رسيدن ذهن‏ها است جلوگيري كند.
از اين رو بار ديگر مي‏گويم سعي در تخطئه بهره‏هاي بي‏شمار فضاي مجازي نداشته بلكه مي‏خواهم به اين ماشيني كه روي ميز اتاق‏ها و خانه‏ها و اداره‏ها و مدرسه‏ها و دانشگاه‏هاي ما فضایي را اشغال كرده و تبديل به محرم راز و شايد مرهم دلي شده است هويتي ديگر داده و از آن بيشتر شرح دهم پس اين شما و اين هم رفيق اينترنتي ( پنجره‏اي رو به هيچ)
تورج عاطف
پاييز 1390



هشت اشتباه که آدم های باهوش مرتکب می‌شوند‏
حتماً آدم‏های بسیار باهوش و توانمندی را می‌شناسید که هیچ کار مفیدی انجام نمی‌دهند. آن‏ها ساعت‏‌های طولانی کار می‌کنند، به خودشان استرس وارد می‌کنند اما هیچ پیشرفت خوبی نمی‌کنند.
همه ما در طول زندگی عادت‏‌های غیر مفیدی پیدا می‌کنیم که ما را از رسیدن به هدف اصلی زندگی‏مان دور می‌کند. و معمولاً در این دنیا که با سرعت شگرفی پیش می‏رود، حتی متوجه نمی‌شویم که همان اشتباهات را دوباره و دوباره مرتکب می‌شویم. برای اینکه زندگی متوازن و مفید داشته باشید باید طولانی مدت در کاری که راضی‏تان می‌کند تلاش نموده و از اشتباهاتی که در زیر عنوان می‌گردد دوری کنید.
این 8 اشتباه انسان‏های باهوش است و نشانتان می‌دهیم که چطور از این اشتباهات در امان بمانید:
1. آن‏ها مشغول بودن را با مفید بودن اشتباه می‌گیرند.
سرعتتان را کندتر کنید و این را به یاد بیاورید: بیشتر چیزها هیچ اهمیت خاصی ندارند. مشغول بودن معمولاً یک شکل تنبلی ذهنی است ـ تنبل فکر کردن و با تنبلی عمل کردن. به خاطر همین است که می‌گویند عاقلانه‏تر کار کنید نه سخت‌تر.
فقط کافی است که یک نگاه به اطرافتان بیندازید. آن‏ها که از همه مشغول‌ ترند بازده کمتری دارند.
افراد پرمشغله همیشه وقت کم می‌آورند. همیشه در تلاش برای رسیدن به سرکار، کنفرانس، میتینگ، جلسات کاری و از این قبیل هستند. معمولاً کم پیش می‌آید که وقت کافی برای خانواده و دور هم بودن داشته باشند، حتی برای خوابیدن هم وقت ندارند.
برنامه پرمشغله‌ شان باعث می‏شود احساس مهم بودن کنند اما این فقط یک توهم است.
راه‌حل: سرعتتان را کم‌تر کنید. نفس بکشید. تعهداتتان را مرور کنید. کارهای مهم را اول برنامه بیاورید. هر زمان فقط یک کار را انجام دهید. از همین حالا شروع کنید. هر دو ساعت یکبار یک وقفه کوتاه برای استراحت داشته باشید. بعد تکرار کنید.
2. وقتشان را صرف دنبال کردن یک دستاورد ساختگی می‌کنند.
رشد شخصی مسئله ‌ای سالم است. رشد شخصی یک دستاورد است. اما تا زمانی که واقعی باشد. مشکل اینجاست که فشار برای رشد کردن به همراه خود، انگیزه برای راحت‌تر کردن آن رشد می‌آورد. یا اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، برای ساده‏تر به نظر رسیدن رشد.
بازی‌های رشد که دستاوردهای ساختگی دارند را در اینترنت بارها می‌بینید. خیلی از آن‏ها حاوی محصولات و خدماتی هستند که توسط اسامی معروفی مثل Facebook  و Twitter فراهم می‌شوند. هرکدام یک زیربنای روانی دارند که از یک بازی رشد پر از دستاوردهای ساختگی حمایت می‌کنند ـ جمع ‌آوری امتیازهایی که به فایده موردنظر آن محصول یا خدمات نزدیک باشد. در Facebook لیست دوستان و در Twitter دنبال‌کنندگان آن.
بله، هرکدام از آن‏ها اگر به تعادل و باهدف استفاده شوند، یک هدف منطقی به دنبال دارد. اما بیشتر افراد اینقدر خود را درگیر سیستم امتیازهای آن بازی می‌کنند که آن دلیل اصلی و قانونی که به خاطر آن شروع به استفاده از آن محصول یا خدمات کردند را به کلی فراموش می‌کنند.
اگر این بازی را فقط برای سرگرمی انجام می‌دهید، و از آن آگاهید، عالی است و هیچ اشکالی ندارد. اما اگر هدفتان به دست آوردن دوستان بیشتر و بیشتر و بالا بردن تعداد دوستان و دنباله‌ روهایتان فقط برای دست یافتن به آن است، دستاوردهایتان کاملاً ساختگی است.
به همین دلیل خیلی مهم است که ذهنتان را روی کاری که می‌کنید و دلیل انجام آن تمرکز دهید.
راه‌‌حل: از خودتان بپرسید: آیا این فعالیت یک تغییر مثبت و محسوس در زندگی من یا فردی دیگر ایجاد می‌کند؟ آیا لازمه یک هدف واقعی است؟ آیا به نظرم اشکالی ندارد که این کار را فقط به خاطر اینکه از انجام آن لذت می‌برم انجام می‌دهم، فارغ از اینکه فکر کنم برای خودم یا دیگری فایده دارد یا نه؟
3. یاد می‏گیرند یک کار را چطور انجام دهند اما هیچ وقت انجامش نمی‌دهند.
متاسفانه تعداد کمی از آدم‏ها طوری زندگی می‌کنند که به آن موفقیتی که همیشه در رویاهایشان بوده دست پیدا کنند. و این یک دلیل ساده دارد:
هیچ وقت وارد عمل نمی‌شوند!
علم‌آموزی به این معنا نیست که رشد می‌کنید. رشد زمانی اتفاق می‌افتد که چیزهایی که می‌دانید زندگی‏تان را تغییر دهند. بیشتر آدم‏ها در سردرگمی کامل‏اند. درواقع آن‏ها زندگی نمی‌کنند. فقط روزها را می‌گذرانند و هیچ وقت کاری که لازم است را انجام نمی‌دهند ـ یعنی دنبال کردن آرزوهایشان.
مهم نیست که نابغه باشید یا دکترای فیزیک کوانتوم داشته باشید، اگر عمل نکنید نمی‌توانید کوچک‏ترین تغییری در زندگی‏تان ایجاد کنید. بین دانستن خالی و دانستن و عمل کردن تفاوت زیادی وجود دارد. دانش و هوش بدون عمل هر دو بی‌ ارزش هستند. به همین سادگی!
راه‌حل: موفقیت در تصمیم به زندگی کردن ـ جذب خودتان در فرآیند دنبال کردن اهدافتان ـ نهفته است. پس تصمیم بگیرید و وارد عمل شوید.
4. برای بررسی پیشرفتشان معیار سنجش درستی ندارند.
نمی‌توانید چیزی که به درستی آن را نسنجیده ‌اید کنترل کنید و چیزی که می‌سنجید آینده شما را تعیین می‌کند. اگر چیزهای درستی را بررسی نکنید نسبت به فرصت‌هایی که برایتان پدیدار می‏شود کور می‌شوید.
تصور کنید که در کار تجاری کوچکی که انجام می‌دهید، مقرر کنید که میزان مدادها و گیره های کاغذ که مصرف کردید را حساب کنید. آیا این منطقی است؟ خیر! چون مدادها و گیره‌ های کاغذ معیار خوبی از چیزهای مهم برای یک تجارت نیستند. مدادها و گیره‌های کاغذ هیچ تاثیری در درآمد، رضایت مشتری، رشد بازار و از این قبیل ندارند.
اجازه بدهید به عنوان یک مثال عینی از فروشگاه اینترنتی اسم ببریم. بیشتر صاحبان این سایت‏ها که از آن راه زندگی خود را می‌گذرانند، تعداد مشترکین RSS خود را اولین معیار موفقیت سایتشان قلمداد کرده و به دقت آن را بررسی می‌کنند اما نمی‌دانند که تعداد مشترکین RSS یک معیار حیاتی نیست زیرا بیشتر این مشترکین درصد فعالیت بسیار پایینی در سایت میزبان و تولید کننده درآمد آن دارند.
اینکه چه چیز را بسنجید آینده شما را پیش‏بینی می‌کند. باید چیزهایی را بسنجید که مستقیماً به هدف اولیه شما مرتبط باشد.
راه‌حل: رویکرد مناسب این است که بفهمید هدف اصلی‏تان چیست و بعد چیزهایی که مستقیماً در رسیدن به آن هدف دخیل هستند را بسنجید. درمورد مثال سایت تجاری، هدف باید "اخذ درآمد از طریق سایت" باشد. و چیزهای کمی که ارزش بررسی را دارند تعداد کلیک‌هایی است که روی تبلیغات، نرخ‌های تبدیل مرتبط، نرخ‌های تبدیل محصولات داخل و فیدبک مشتری/خواننده و از این قبیل می‌باشد.

توصیه ما این است که برای تعیین هدف اصلی‏تان وقت بگذارید، بعد مهم‏ترین موارد برای بررسی کردن را تعیین کرده و بعد بلافاصله شروع به بررسی کنید. به

طور هفتگی اعداد را یادداشت کرده و از آن اطلاعات برای ایجاد یک نمودار روند رشد هفتگی یا ماهانه استفاده کنید تا پیشرفتتان را ارزیابی کنید. بعد عملکردهایتان را بنا به پیشرفت بیشتر توسعه دهید.
5. درگیر ایده‏آل‌سازی همه چیز می‌شوند.
خیلی از ما ایده‏آل‌گرا هستیم. معیارهای بالایی برای خودمان در نظر می‌گیریم و بیشترین تلاشمان را می‌کنیم. زمان و توجه زیادی را صرف کار/علاقه‌‏مان می‌کنیم تا استانداردهای شخصی‏مان را بالا نگه داریم. عشق ما به بهترین‌ها باعث می‏شود دست به تلاش‌های بیشتر بزنیم، هیچ ‌وقت دست از کار نکشیم و هیچ وقت از پا ننشینیم. و این اختصاص دادن کامل خود به ایده‏آل‌ها به ما کمک می‌کند به نتیجه دلخواهمان برسیم. البته تازمانی که این روش ما را اسیر خود نکند.
اما وقتی اسیر ایده‏آل‌گرایی شدیم چه اتفاقی می‌افتد؟
وقتی نتوانیم به استانداردهایی که برای خودمان تعیین کرده‌ایم برسیم، ناامید و دلسرد می‌شویم و نمی‌توانیم با چالش های جدید روبه‌رو شویم و یا حتی کاری که شروع‌ کرده‌ایم را تمام کنید. اصرار ما برای رساندن همه چیز به منتهای درجه عالی بودن باعث تاخیرهای زیاد در کارها، استرش شدید و نتیجه نامطلوب می‌شود.
ایده‏آل‌گراهای واقعی کارها را سخت شروع می‌کنند و برای اتمام آن‏ها هم بسیار سختی می‌کشند.
راه‌حل: دنیای واقعی هیچ پاداشی به ایده‏آل‌گراها نمی‌دهد. دنیا به کسانی پاداش می‌دهد که کارها را انجام می‌دهند. و تنها راه برای انجام کارها این است که 99% مواقع ایده‏آل انجام ندهیم. فقط با سال‏ها تمرین و غیرایده‏آل انجام دادن کارهاست که می‌توانیم به بارقه‌هایی از ایده‏آل دست پیدا کنیم. پس تصمیم بگیرید. وارد عمل شوید. از نتیجه کار درس بگیرید. و این روش را بارها و بارها انجام دهید. این بهترین راه برای دست یافتن به ایده‏آل‌هاست.
6. قبل از اینکه برای یک فرصت وارد عمل شوند صبر می‌کنند تا 100% برای آن آماده گردند.
این مورد تا حدودی به مورد بالا مرتبط است اما نکاتی دارد که باید جداگانه درمورد آن بحث شود.
یکی از مهم‏ترین چیزهایی که می‌بینیم افراد باهوش را عقب می‌اندازد بی‌میلی خودشان برای قبول کردن فرصت‌ها فقط به این دلیل است که تصور می‌کنند برای آن آمادگی ندارند. به عبارت دیگر، تصور می‌کنند که به دانش، مهارت و تجربه بیشتری نیاز دارند تا بتوانند برای آن فرصت اقدام کنند. متاسفانه، این طرز فکر جلوی پیشرفت را می‌گیرد.
واقعیت این است که وقتی موقعیت و فرصتی پیش می‌آید هیچ کس هیچ وقت 100% آماده نیست. چون بیشتر فرصت‌های زندگی ما را مجبور می‌کند از نظر احساسی و عقلی رشد کنیم. این فرصت‌ها باعث می‏شود از منطقه امنمان پا را فراتر بگذاریم و این یعنی اول کار احساس راحتی چندانی نخواهیم داشت. و وقتی احساس راحتی نکنیم، احساس آمادگی هم نمی‌کنیم.
راه‌ حل: یادتان باشد که فرصت‌های استثنایی برای رشد و پیشرفت فردی بارها و بارها در طول زندگی اتفاق می‌افتد. اگر می‌خواهید در زندگی‏تان تغییر مثبت ایجاد کنید، باید از این موقعیت‌ها استفاده کنید، حتی اگر 100% احساس آمادگی برای آن نکنید.
7. خود را با انتخاب‌های زیاد اشباع می‌کنند.
اینجا در قرن 21 که اطلاعات با سرعت نور حرکت می‌کند و فرصت‌های تغییر و پیشرفت به‌نظر بی‌ انتها می‌رسد، برای انتخاب روند زندگی و کار با موقعیت‌های مختلفی روبه‌رو هستیم. اما متاسفانه، زیاد بودن گزینه‌های انتخاب معمولاً موجب بی‌تصمیمی، سردرگمی و بی‌حرکتی می‌شود.
تحقیقات مختلفی درمورد کار و بازاریابی نشان داده است که وقتی مشتری با انتخاب‏‌های مختلفی از محصولات روبه‌رو باشد، خرید کمتری می‌کند. مطمئناً انتخاب از بین سه گزینه بسیار راحت‌تر از بین سیصد گزینه است. اگر تصمیم برای خرید کردن سخت باشد، بیشتر افراد خسته شده و دست از خرید می‌‌کشند.
به همین ترتیب اگر شما هم خودتان را درمعرض تعداد گزینه‌ های انتخاب زیادی قرار دهید، ذهن ناخودآگاهتان خسته می‌شود.
راه‌حل: اگر یک خط تولید را می‌فروشید، سعی کنید ساده باشد. و اگر سعی دارید درمورد چیزی در زندگی‏تان تصمیم بگیرید، وقتتان را صرف ارزیابی آخرین جزئیات هر انتخاب نکنید. چیزی را انتخاب کنید که فکر می‌کنید برایتان مناسب است و آن را امتحان کنید. اگر موثر نبود، چیز دیگری را انتخاب کنید و پیش بروید.
8. در زندگی خود تعادل ندارند.

اگر از آدم‏ها بخواهید آنچه که از زندگی می‌خواهند را برایتان خلاصه کنند، آن را در کلماتی مثل "عشق"، "موفقیت"، "خانواده"، "شناخت"، "آرامش"، "خوشبختی" و امثال آن خلاصه می‌کنند. اما همه این‏ها چیزهایی کاملاً متفاوت هستند و بیشتر آدم‏ها همه آن را در زندگی‏شان می‌خواهند. متاسفانه، تعداد زیادی از آدم‏ها برای رسیدن به این

اهداف زندگی‏شان را درست متعادل نمی‌کنند.
کسی را می‌شناسم که سال گذشته یکصد میلیون تومان از تجارت خود درآمد کسب کرد اما وقتی با من درددل می‌کرد می‌گفت که افسرده است. وقتی از او دلیلش را پرسیدم گفت چون تنها و خسته است و وقت کافی برای خودش اختصاص نداده است.
یک نفر دیگر را هم می‌شناسم که همیشه و تقریباً همه روز را در ساحل مشغول موج ‌سواری است. او از آن دسته آدم‏های مثبت‌اندیش بسیار شاد است که همیشه نیشش تا بناگوشش باز است. اما در یک وَن می‌خوابد و واقعاً محتاج نان شبش است. نمی‌توانم با اینکه این مرد همیشه شاد به نظر می‌رسد داستان زندگیش را یک زندگی موفق بدانم.
این‏ها دو سبک ‌زندگی تقریباً نامتعادل هستند. میلیون‌ها زندگی دیگر هم مثل این‏ها وجود دارد.
راه‌حل: وقتی زندگی کاری‏تان (یا زندگی اجتماعی‏تان، خانوادگی‏تان و از این قبیل) پرمشغله باشد و همه انرژی‏تان در آن نقطه متمرکز شده باشد، خیلی راحت تعادل زندگی‏تان برهم می‌خورد. بااینکه انگیزه اهمیت زیادی دارد اما اگر می‌خواهید کارها درست انجام شود، باید ابعاد مختلف زندگی‏تان را متعادل کنید. اینکه یک بُعد زندگی را فراموش کرده و بیشتر وقتتان را صرف یک بُعد زندگی کنید، فقط برایتان خستگی و استرس به همراه خواهد داشت.

*: بر گرفته از اينترنت


يك ضرب‏المثل و.

یک ضرب‏المثل قدیمی آلمانی می‏گوید : گاری که سر بالا می‏رود، اسب‏ها همديگر را گاز می‏گیرند این واقعیت با اینکه نباید باشد، هست. وقتی اوضاع سخت می‏شود اسب‏هایی که یک گاری را می‏کشند به جای آنکه به یکدیگر کمک کنند تا بار را با هم به دوش بکشند همدیگر رو گاز می‏گیرند، این کمکی به اوضاع نمی‏کند. اما اسب‏ها این را نمی‏بینند؛ چرا… نمی‏دانم. آنقدر می‏دانم که آن‏هایی که برای نابودی این گاری نقشه کشیده‏اند از دیدن اسب‏هایی که به جای دیدن اشتراک‏های بی‏نهایتشان همدیگر را گاز می‏گیرند، خیلی خوشحال می‏شوند.

روزي كه حكايت اينترنت به ميان آمد سخن از داشتن يك دهكده جهاني بود جایي كه صميميتي به اندازه يك دهكده داشته باشي و حكايتي مي‏گفت كه مي‏خواستند با داشتن فضاي اينترنتي مردمان جهان به هم نزديك شوند و حس تعلق خاطر به هم پيدا كنند و داستان همان اسب‏هایي را داشته باشند كه جهان را به سمت بهتري سوق دهند اما گویي حكايت اينترنت چون اسب‏هاي ضرب‏المثل آلماني شد كه همه مي‏خواستند كه از هم جلو بزنند و آن ديگري را گاز بگيرند. در جهان اينترنت رقابت‏هاي بي‏حاصل بهر هيچ و باز هم هيچ وجود دارد، دوستي‏ها و دشمني‏ها و عروسي‏ها و شراكتها و تجارتها و. اينترنتي بيشتر اوقات قصه اسب‏هاي اينترنتي را براي ذهن متصور سازند و هيچ كس نمي‏داند كه اين دوستي چگونه چنين تبديل به دشمني مي‏شود. شايد بايد گفت زندگي سخت ماشيني باعث شده است كه گاري زندگي ما همواره بايد در مسير سخت و رو به سمت بالا باشد و حال كه مسير زندگي ما در اين روزگار رو به سمت سختي‏‏ها است ديگر تحملي نمي‏ماند و چون تحملي نداري و همه چيز را سريع مي‏خواهي، رفاقت و دوستي و عشق و ازدواج. همه سريع و چون امواج الكترو مغناطيس مي‏شوند و اين تو هستي كه فرياد مي‏زني كه سريع مي‏خواهم و بي‏شمار مي‏خواهم و صد البته نكو‏ترين را خواهم خواست ولي رقابت بسيار و صد البته سرگشتگي هم بي‏كران خواهد بود و چنين است كه در ميانه اين روزگار تنها

كاري كه برايت مي‏ماند گازگرفتن گرده يار و دوست و محبوب و يا احتمالا رفيق اينترنتي است.
اميد كه چنين نباشد و ياد بگيريم كه صبر و انديشه برتر و درك متقابل و از همه مهم‏تر احترام به حريم افراد نيازي به كشيدن ديوار نداشته و قرار نيست كه به صرف كوتاه بودن ديوارهاي مجازي حرمت‏ها مجازي شوند و باشد كه ياد بگيريم كه رفاقت در مكاني كه آزادي بيشتري دارد حرمتش بيشتر است و اگر در آزادي و كم رنگ شدن حريم‏ها توانستني حرمت‏ها را نگاه داري آنگه انسان بودن را به نمايش گذاشته‏اي و اين است رسم رفيق واقعي اينترنتي.


دنياي مدرن براي همه ما پر از تنهایي شده است شايد اگرزنده ياد فروغ فرخزاد زنده بود اتاق تنهایي‏هايش در اين روزگار بزرگتر از روزگار خودش هم مي‏شد.
تنهایي چقدر عظيم است و همه كس دنبال يار و دوستي و رفيق كه رها كند آدمي را زاين همه دوري و غربت و رنجي كه دنياي سريع و بي‏رحم و بي‏هيچ انديشه داده است روزگار بي‏تحمل است و گویي نمي‏خواهد حتي دمي قبل از ايستگاه مرگ بايستد.
اين روزها معني رفاقت و دوستي عوض شده است و خيلي راحت به همه لقب دوست و رفيق مي‏دهيم و فكر مي‏كنيم ديگر رنجي نيست كه بخواهي شانس و اقبالي را پيدا كني تا با كسي آشنا شوي اين روزها يك جادوگري در نزديكي تو است كه خيلي راحت مي‏تواند برايت دوست ظاهر كند!
تعجب كردي؟ جادوگر را همه ما داريم همين نزديكي است نگاهش مي‏كني!
آري روي ميز است يك چشم بزرگ دارد و جلويش هم دندان‏هایي رديف نشسته‏اند تعجب كردي؟ آري آن دستگاه آشناي اين روزها و سال‏ها را مي‏گويد جادوگر همان كامپيوتر است كه چشمش صفحه نمايشگر (monitor ) و دندان‏هايش صفحه كليد (key board ) هستند كافي است اين دو تا را داشته باشي آن وقت مطمئن باش كه مغز جادوگرت را هم مي‏بيني، آري اين قسمت پردازش كامپيوتر (cpu ) است كه مغز جادوگر ما است. آري اين جادوگر حكايتها دارد و در اندرونش عصاي جادوگري وجود دارد كه مودم (modem ) نام دارد. اين همان سحري است كه آدميان را از درون پنجره‏هايش به خيلي جاها مي‏برد آري شبكه مجازي‏ها مي‏آيد آنجا دوست هست و رابطه هست و پول هست و فرار از تنهایي هست و.
رفيقي مي‏گفت كه فضاي اينترنت مثل ميز شام عروسي است! چطور؟
روي ميز شام عروسي به لطف چشم هم چشمي‏هاي اين روزگار همه چيز گير مي‏آيد و به قول قديمي‏ها از شير مرغ تا جان آدميزاد كه همان جان آقاي داماد كه متحمل اين هزينه شده است را مي‏تواني بيابي و چنين است كه اشتها تحريك مي‏شود اما چشم‏ها بيشتر گرسنه هستند و اين‏گونه حكايت باعث مي‏شود كه مهمانان مشغول كشيدن غذا به طرز افراط‏آميزي مي‏شوند و مرتباً بشقاب‏هاي خود را مملو از غذا و سالاد و حتي دسر مي‏كنند و عجيب نيست كه مي‏بيني ژله به همراه باقالي پلو و كرم كارامل با شيرين پلو خورده مي‏شود ولي داستان به اينجا ختم نمي‏شود شكم‏ها زود سير مي‏شوند چون گنجايشي دارند اما گویي چشم طمعكار نمي‏خواهد سير شود و مرتبا مي‏خواهد، به قول شاعر اين چشم‏هاي طماع را يا قناعت پر كند يا خاك گور بدرقه نمايد. اين حكايت در رفاقت‏هاي اينترنتي هم وجود دارد گویي هيچ كس نمي‏داند كه زمان براي گذراندن با دوستان محدود است پس بايد تعداد دوستي‏ها هم محدود باشد تا بتواني با آن‏ها حداقل مراوده‏اي داشت و به خاطر همين طرز تفكر است كه سياهه دوستي‏ها روز به روز افزايش مي‏يابد و شخص بي‏محابا و با ديدن هر عكسي دل در گروي افزودن رفيقي به سياهه‏اش مي‏گذارد و اين سياهه تا بي‏كران‏ها مي‏تواند ادامه داشته باشد آدم‏ها مي‏آيند و اضافه مي‏شوند و بعد به مرور از ياد مي‏روند گاهي دوستی‏ها به چند كلام هم نمي‏رسد و چراغ خاموش پيامگيرها "messenger " نشان از پشيماني در دوستي‏هایي دارند كه اصلا از اول هم بر روي اجبارها بوده است و خيلي زود هم از بين مي‏رود اين روزها رفاقت‏هاي اينترنتي تحفه شيريني است.
گفته‏اند رفاقت‏ها چقدر آسان در اينترنت پيدا مي‏شود. مي‏خواهم از اولين پنجره سخن بگويم همان دريچه‏اي كه به جستجو مي‏نشيني و عكس‏ها را مي‏بيني و دلت مي‏خواهد همه آن‏ها را بشناسي و يا جایي كه دنياي پيغام‏گيرها (messenger ) است در آن گپ (chat ) مي‏زني و عكس مبادله مي‏كني و با شكلك‏هایي مهر مي‏دهي و بوسه مي‏فرستي و آغوشي را طلب مي‏كني و گل بارانش مي‏كني و.
از اين رفاقت لذتي باشد؟ شايد در نگاه و روزهاي اول چنين است اما يك مدتي كه مي‏گذرد حس خاصي دارد چون گل مصنوعي كه هميشه هست اما حس تازگي به تو نمي‏دهد گاهي اوقات چقدر دوست داري كه گل پژمرده طبيعي را ببيني اما اين هميشه رز پلاستيكي در جلويت نباشد هيچ حس كردي كه چرا رفاقت اينترنتي چنين است؟
سوال سختي است و به همين دليل فكر مي‏كنم براي پاسخ دادن به اين سوال بايد پرسش ديگري از تو داشته باشم و به همين دليل مي‏پرسم:
مي‏داني رفاقت چيست؟
شايد بخندي و آن را آسان بنگاري اما قبلش تعريف رفاقت از زبان مرا بخوان تا ببيني با من هم عقيده‏اي يا اين كه بايد دوباره فكر كني.

رفيق
دلش گرفته و چشم به برگ‏هاي رقصان درخت پاييزي جلوي پنجره‏اي دوخته و آه مي‏كشد و ازخود مي‏پرسد:
- آن روزگاران را چه شد؟ دوستي و ياران را چه شد؟
او مي‏دانست كه روزگار بي‏رحم است و حكايت وفا و مهر به يار عمري چون ياسمن‏هاي بنفش بهاري دارد كه دير مي‏آيند و زود مي‏روند اما اگر حكايت دوستي و عمرش چون ياسمين باشد عطرش هم چون اين زيبا گل ماندني است البته
اگر دوستي باز همان دوستي باشد.
زير لب زمزمه مي‏كند به ياد تمامي هم آوائي‏هایي كه با رفيقان داشت، همان ياراني كه به هم آويختند، زيرا مي‏پنداشتند كه
صداقت دارند.
بهر اين صداقت و يكي بودن‏ها است كه همه چيز را به كناري نهادند
و همه باورشان "ما" شد همان "ما" كه اجازه نمي‏داد "من" و " تو" و "او" و "شما" و "آن‏ها" كه هر يك در زندگي‏اش راه و مسيري دارد و مي‏تواند رشد كند و يا بايستد و حتي نزول كند باعث نشوند كه اين "ما" كه نشان دوستي است از بين رود زيرا اين "ما" مي‏گفت اگر رفيقم برد مي‏گويم "او رفيق من است" و اگر هم باخت باز مي‏گويم "من رفيقتم"
اين "ما" مي‏توانست در چرخ روزگار بازي خود را عوض نكند بازي؟
آري بازي همان چهار ملعبه‏اي كه براي آدميان ساخته‏اند
بازي برنده – بازنده كه مي‏گفت اگر من برنده باشم تو بايد ببازي
بازي بازنده – برنده كه مي‏گفت اگرمن باختم تو حق بردن نداري
بازي بازنده – بازنده كه مي‏گفت اگر من ببازم تو هم بايد ببازي
اما بازي رفاقت اينها نبود بازي رفاقت تنها دو كلام بود و بس
برنده- برنده
چقدر شيرين است كه رفيقم ببرد و من فكر كنم من هم برده‏ام.
او به اوج رود من در ته دلم ذوق زده شوم.
او شاد باشد من حتي در غمناك‏ترين لحظه‏ها از شادي دوست شادماني كنم.
دلش گرفت و خواست اعتراضي كند اما نجوا باز به سخن آمد:
- مي‏دانم رفيق شايد الان بگویي تو هم مثل همان رفيق دور هستي.
مي‏پرسي:

  • كدام رفيق؟

 و نجوا مي‏گويد:
- سهراب را مي‏گويم كه گفت:
دلخوشي سيري چند؟
زمزمه اين چنين كه به ذهنش مي‏آيد و به برگ‏هاي خزان كه مي‏نگرد دلش مي‏گيرد مي‏خواهد گريه كند اما گویي دلش راضي نمي‏شود كه تسليم شود ندایي باز با او سخن مي‏گويد:

- باورم كن هنوز هم مي‏توان رفاقت كرد!
چشم‏هايش مي‏سوزند اما كسي را نمي‏بيند و باز هم گوش مي‏دهد
- مي‏دانم قصه‏ها زياد است و شايد هم بگویي آدم‏ها با هم متفاوت هستند و تازه همين تفاوت‏ها و آدم‏ها هم مي‏توانند عوض شوند اما درد تغيير نيست بلكه آنجا سوزش قلب مي‏آيد كه يك روز رفيقت را همان دوست ببيني و روز ديگري يادت برود كه باهم خنديديد و گريستيد.
راستي چرا اين‏طوري مي‏شود؟ اين رفيق همان نبود كه يك روز دلت مي‏رفت كه او را ببيني و يا صدايش را بشنوي و حالا حتي يادش هم شده براي تو چون صداي كشيده شدن ناخن روي تخته سياه كلاس؟
مي دانم شروع مي‏كني از ايراد و شكوه كردن از يار.
اما خودت هم قبول كن كه درد اصلي اين است كه جامه رفاقت و دوستي را در آوردي و رداي قضاوت را بر تن كرده‏اي.
قضاوت؟
آري قضاوت همان كه مي‏گويد:
اينجا وسط دنيا اگر قبول نداري برو مترش كن
يا
اين كه من از همه عالميان بي‏خطاتر هستم نمي‏داني برو با تمامي 6 ميليارد و اندي رفاقت كند
يا
اين كه مي‏گويد به جاي اين كه ورد زبانش "بي‏خيال" و "بي‏خيال" باشد مرتب "چرا" و "چرا " مي‏گويد.
آري اين "چرا" درد است نمي‏دانم چرا هر وقت كلمه چرا مي‏آيد دلم مي‏خواهد تكه‏تكه‏اش كنم و تبديلش كنم به
چ- ر-الف
"چ" مي‏تواند اول خيلي حرفها باشد چگونه و چطور و چموش و چرت آري اين آخري را خيلي دوست دارم.
و يا
"ر" قادر است همان حرف اول رشك و رندي و رو دست خوردن و ريگي توي كفش داشتن هم باشد.
و يا
"الف" همان است كه اول كلمه آزار و اذيت و آتش بيار معركه و آتش افروز. باشد.
مي بيني اين "چرا" چه بلاها مي‏تواند داشته باشد اما اگر قضاوت نباشد اين همه فتنه به قول امروزي و ديروزي‏ها و شايد فرداهایي برون نمي‏ريزد.
رفيق! يادت باشد كه عمر خيلي كوتاه است خيلي‏ها قبل از اين كه حتي باورشان بشود از اين دنيا رفتني شده‏اند و اگر متهمم نكني كه دارم روضه مي‏خوانم بايد بگويم تا چشم به هم بزني عمر مي‏گذرد پس مي‏تواني اين چرا با "چ " يك چشم به هم زدن هم تصور كني و يا چسبيدن به هم معني كند.
روزگار مي‏گذرد و مي‏تواني تمامي آن را با تاريكي حسد و رشك و نخواستن‏ها و نزدن بوسه‏ها و به آغوش نگرفتن‏ها بگذارني و يا اين كه مي‏تواني با گذشت كردن و چشم‏ها را بستن و بخشيدن و باور كردن اين كه دوستي خيلي با ارزش است آن را به روشني ايام تبديل كني پس دومي هم معلوم شد.
"ر" مي‏تواند روشني ايام هم باشد.
اما روشني ايام چه وقتي است؟ من مي‏گويم روشني آن موقع است كه صداقت باشد و دوست داشتن را باوري باشد و با هم بودن و اتحاد معني پيدا كند
اتحاد؟
ديدي الف هم خودش را نشان داد.
" الف" هم مي‏تواند اتحاد و انسجام و اتكا به همديگر باشد.

 اتحاد خيلي كار‏ها مي‏تواند بكند به دست‏هايت نگاه كن اين دست‏ها مي‏تواند نقاشي بكشند و موسيقي بنوازند و متني بنويسد و غذاي خوبي تهيه كند و صنعتگر باشد و كشاورزي كند و حسابدار و مهندس باشد پزشكي را ياري كند تا زندگي بخشد و. اما اين دست‏ها زماني قادر به اين كار هستند كه مشت نشوند خودت هم مي‏داني مشت زدن فقط جدایي مي‏افكند دست مشت شده هيچ چيز ندارد اما دستي كه باز هست حتي با اين كه انگشتهاي متفاوت اندازه‏اي دارد اما مي‏تواند نوازش دهد و لمس كند و بگيرد پس چرا

بايد اين همه "چرا متفاوت" را تجربه كنيم؟
اين چرا كه مي‏گويد:
چرا فلاني اين كار را كرد؟
چرا فلان اين حرف را زد؟
همان چرا است كه مي‏شود چرند- رند – آزار دهنده و يا چرت-رشك دار- آتش بيار و.
اما رفيقم! باورم كنم اين چرا براي رفاقت نيست.
"چرا" رفاقت مي‏تواند اين باشد كه عمر كوتاه است و مثل يك چشم زدن مي‏گذرد.
"چرا" رفاقت بايد روشني بخشيدن به زندگي باشد كه با مهر و دوستي‏ها و شوق حاصل از آن حاصل مي‏شود
و "چرا" رفاقت مي‏تواند با اتحاد باشد
"چرا " رفاقت را سرانجام تبديل كند به
چشم به هم زدن- روشني بخشيدن- اتحاد.
پس چرا جدایي باشد؟
پس چرا آن "چرا" جدایي باشد؟
دست‏هايت را باز كن
اين دست‏ها براي دست يار و ياري را گرفتن آمده است
اين دست‏ها براي دست دادن با دست دوستي كه هنگام لمسش گرماي عشق مي‏آيد آفريده شده است.
اين دست‏ها براي نوازش است.
اين دست‏ها براي اتحاد و دوستي است.
صدا قطع مي‏شود و برگ‏هاي پاييزي هم ديگر غم انگيز نيستند نجواهاي روحش را مي‏شنود و در پي آن است كه مشت‏ها را باز كند و جاي آن نوازش دست‏ها را بار ديگر به خاطر دوست و يارآورد و چنين است كه مي‏گويد:
آري و آري هنوز هم دوستي باقي است گر باور دوستي همچنان باشد
***
دانستي كه رفاقت چيست به نظر تو رفاقت در اينترنت اين‏گونه مي‏تواند باشد؟ آيا صداقت را مي‏تواني در آن بيابي؟ اين "چرای اينترنتي" نمي‏تواند
"چ" آن اول چت باشد به راستي در اين چت چقدر مي‏تواني در چرخ روزگار به دوستي آن افتخاري كرده و اصولا حسابش كني؟
"ر" كه مي‏تواند اول كلمه رندوم باشد اين رندوم كه معنايش در زبان مادري شانسي است، مي‏تواند قابل اعتماد باشد؟
و اين "الف" كه مي‏تواند يك آيكون باشد كه هيچ چيزي جز نشانه نيست مي‏تواند براي تو رفاقت آورد؟ اين رفاقتي كه با چت و رندم و آيكون است چقدر قابل اعتماد است؟ بيایيم بيانديشيم كه چرا اين‏گونه به اين كلمات كه هيچ كدام به ما حس اعتماد نمي‏دهند تا اين اندازه دلبسته‏ايم؟ آيا نبايد كمي انديشيم؟
دوستي‏هاي در دنياي مجازي مي‏تواند مجازي نباشند اما وقتي گپي باشد و تصادفي يافتن آدم‏ها و سرانجام يك آيكون را ديدن شايد محتمل‏ترين عقيده مجازي عشق ودوستي باشد  و ما به دنبال عشق و دوستي آنقدر جلو مي‏رويم كه حتي شايد مجازي‏ها را با صميم قلب در آغوش كشيم بي‏آن كه بدانيم چه بر سر ما آمده است.
به راستي چرا اين‏گونه محتاج عشق و نه در جستجوي عشق هستيم؟
علت اين همه تنهایي‏هاي ما چه مي‏تواند باشد؟
براي پاسخ به اين سوال بايد گفت دور شده‏ايم از آنچه جمع ناميده مي‏شد آري اجتماع ما تبديل به جدا گشتني‏ها شده است اجتماعي كه از يك خانه و خانواده شروع مي‏شود و به كوچه و محله و شهر و استان و كشور و دنيایي مي‏رسد.
چرا اين‏گونه شديم؟
شايد درد از همان آجر اول بناي جامعه باشد آري از خانواده مي‏گويم و اين كه خانواده كوچك شد چون بزرگترش رفت.
بزرگتر؟
آري به دنبال من بيا و در بخش بعدي مي‏گويم قصه بزرگتر چيست؟

بزرگتركيست؟

پدر و مادر‏هاي قديمي كه به خواستگاري مي‏رفتند براي اين كه از خوبي پسرهاي خود بگويند جمله معروفي را استفاده مي‏كردند كه اين بود:
"بچه ما اهل خانه و خانواده است"
و وقتي مي‏خواستي اين جمله را بيشتر موشكافي كني به جمله ديگري مي‏رسيد كه مي‏گفت:
"پسر ما اهل رفيق بازي نيست"
آن روزگار نهاد خانواده بزرگ بود و وسعت داشت كه جایي براي غريبه‏ها نبود حتي دامنه آن به جایي كشيده مي‏شد كه عروسي‏هاي قولنامه‏اي هم چون ناف دختري را براي پسري ببرند و دختر به غريبه ندهند و از آشنا بايد زن بگيرند، اصطلاحاتي بود كه سال‏ها متداول بوده و تبديل به باور و عملي مي‏شد.
چرا خانواده بزرگ بود؟
شايد براي پاسخ دادن به اين سوال بايد گفت اگر خانواده بزرگ بود شايد تنها علتش اين مي‏توانست باشد كه بزرگتري داشت.
بزرگتر؟
آري بزرگتر هيچ ربطي به سن و سال ندارد و تجربه و صبر و آگاهي در آن روزگار بزرگترها را مي‏ساخت و.
اما امروز بزرگتر كيست؟ از خانواده مي‏تواني سخني بگویي؟ در لابه‏لاي تنهایي‏ها مي‏گردي و دلت مي‏خواهد عضو گروهي"group " باشي وقتي با آن‏ها شدي اسمت را مي‏گذارند كسي كه جز خانواده شده است و اين خانواده مي‏تواند خيلي زود صميمي شوند و طبيعتا خيلي راحت همديگر را جذب و صد البته دفع مي‏كنند نمي‏دانم اين چه خانواده‏اي است كه در نزد ما ايرانيان اين همه جا باز كرده است مگر خانواده محل حرمت‏ها نبود؟ مگر هم ناموس و آبروی خانواده قابل احترام نبود حكايت بزرگتر وكوچكتري و مهر و محبت چه شد؟ و تازه اين اول كار است از دير باز مي‏گفتند كه تجارت بايد توي خانواده باشد چقدر پسر‏ها به خاطر خواست پدر تيغ بر دل زدند و كسب و كار پدري را دنبال كردند چقدر دخترها بودند كه بهر اطمينان پدر به شاگرد مغازه‏شان مجبور شدند كه به پادوي مغازه نام آقا بدهند تا اسرار كسب و كار بيرون نرود و حالا توي اين گروه و يا خانواده اينترنتي هم قصه تجارت وجود دارد اگر اهل حساب و كتاب و پول و در آمد باشي شايد حكايت هرم پيش آيد خيلي‏ها كه اسم هرم را شنيده‏اند مي‏دانند.
اين هرم هيچ‏گاه حرم براي ما نشد گویي نمي‏خواستند كه حرم باشد كجاست حرمي كه مظهر حفظ حرمت‏ها بود؟ فرق اين حرم و آن هرم در چه بود؟ چقدر اين هرم‏هاي اينترنتي بي‏مهر بودند حتي ظالم‏تر از فرعون‏هایي كه هرم‏ها را ساختند اين هرم‏ها تبديل به شركت‏هاي هرمي شدند و تبديل به شاخه و زير شاخه شدند حكايت شركت‏هاي هرمي بسي دردآورتر از قصه برده‏هایي بود كه هرم‏هاي سه‏گانه را ساختند شاخه براي خود بزرگ بود و گویي بزرگتري مي‏كرد اما كدامين بزرگتري اين‏گونه است؟ خانواده‏اي كه مي‏خواست بزرگتري و كوچكتري و محافظت و حرف گوش كني و صلاح و مصلحت را باور داشت به كجا رفت؟
راستي مي‏خواهي تعريفي از بزرگتر داشته باشي؟

و.