صفحه اصلی    تازه ها    ادبیات    تاریخ و سیاست    روانشناسی و جامعه شناسی    علوم    کودک و نوجوان    متفرقه

ناشر:آمه
تاريخ چاپ: 1393
نوبت چاپ:اول
تيراژ:1000 نسخه
قيمت:5000 تومان
شابک: 7506242600ـ978

 

چه شد که اخراج شدم

بهرام امیری

 

فهرست

مقدمه

اکنون که ایده نگارش این کتاب در ذهن من شکل گرفته است حدود بیست و دو سال از اولین روزی که وارد بازار کار شدم می‏گذرد در این سال‏ها مشاغل زیادی را تجربه کرده‏ام و چند بار شمشیر بی‏رحم اخراج را بالای سر خود دیده‏ام و کاملا با حس مبهم و ناگوار ناکارآمدی آشنا شده‏ام در این سال‏ها در سطوح مختلف شغلی از کارگری گرفته تا مسئولیت‏های متنوع شغلی و همچنین در سطوح مدیریت، همیشه احساس قرار گرفتن در لیست اخراج را به گونه‏های مختلف تجربه کرده‏ام. از زمانی که با درآمد هفته‏ای 3500 ریال و سپس درآمد ماهیانه 20000 ریال با هزینه اجاره مسکن ماهانه 15000 ریال زندگی می‏کردم تا امروز که حساب دقیقی از حقوق دریافتی خود ندارم و اجاره‏ای نیز پرداخت نمی‏کنم همواره آماده شنیدن آوای ناخوش‏آیند "شما اخراج هستید" بوده‏ام.
اگر در نوجوانی اخراج ناخوش‏آیند به نظر می‏رسید شاید بیشتر برای ترس از فقیر شدن بود و اندک اندک ترس از فقیر شدن جای خود را به ترس از شکست و طرد شدن داد و امروز که نگاه می‏کنم می‏بینم وسوسه یک شروع عالی مجدد جای خود را به ترس از اخراج داده است. در این سال‏ها یاد گرفتم که می‏توان با یک تغییر کوچک درعملکرد و نگرش خود هرچه زود‏تر به مسیر اصلی برگشت و یا با به کارگیری همه استعداد‏های خدادادی به این اعتقاد راسخ دست پیدا کرد که اخراج نه تنها چیز بدی نیست بلکه حتی گاهی لازم است اخراج شویم تا شروع مجدد را هرچه زودتر بیاموزیم و به درجه‏ای برسیم که نه ترسی از طرد شدن داشته باشم نه احساس ناامیدکننده فقیر شدن بر روان ما حکمفرما شود.
ما همواره برای موفق شدن و برای فرار از وضعیت موجود، خود را به آب و آتش می‏زنیم و خود را به رودخانه مواج و خروشان عمل می‏سپاریم و وقتی به موفقیت اولیه دست پیدا کردیم این بار برای فرار از شکست و به دلیل ترس از دست دادن موفقیت اولیه کلا از آب فرار می‏کنیم. چاره کار این است که وقتی دل به دریا زدیم، در اولین گام شنا کردن در آب را بیاموزیم چون دیر یا زود باید برای موفقیت بیشتر در رودخانه‏ای دیگر و البته شاید مواج‏تر از گذشته قدم بگذاریم.  
اولین بار که از کار اخراج شدم تنها نوزده سال داشتم و به صورت یک کارگر ساده در یک کارگاه سه نفره با درآمدی ناچیز کار می‏کردم. در آن زمان به دلیل عدم توانایی کارفرمایم در پرداخت حق بیمه و فشار سازمان بیمه به کارفرمایان برای بیمه اجباری کارکنان، متعهد شدم در صورت مراجعه بازرس بیمه خود را مخفی کنم. پس از گذشت سه ماه از شروع کارم به دلیل حضور غافلگیرانه بازرس بیمه نتوانستم این کار را به خوبی انجام دهم بنابراین اخراج شدم.
بار دوم بعد از پنج سال که در یک شرکت تولیدی به عنوان مسئول بیمه کارکنان مشغول به کار بودم به دلیل اختلاف به وجود آمده میان من و مدیر مستقیم خود، کاری که نباید را انجام دادم یعنی به مدیر سازمان شکایت بردم خوب حتما می‏دانید چه اتفاقی افتاد.
و اکنون که در حال نگارش این کتاب هستم یک سال از استعفایم (شما بخوانید اخراج) از شرکتی که در آن به عنوان مدیر امور اداری و منابع انسانی کار می‏کردم می‏گذرد در طول این یک سال به کار دیگری مشغولم و همزمان به عنوان مشاور مدیریت در یک شرکت بیمه نیز فعالیت می‏کنم و در یک سال گذشته این سومین کتابی است که به نگارش در آورده‏ام. حال وقتی به گذشته نگاه می‏کنم تنها به یک دليل یعنی ترس از شکست ده سال عمر خود را در جا زده‏ام. دلم می‏خواهد نتیجه خواندن این کتاب برای کسانی که آن را می‏خوانند این باشد که علاوه بر یادگیری رفتار سازمانی با رویکرد روانشناسانه آن، یاد بگیرند که برای شروع مجدد هیچ وقت دیر نیست و برای شروع مجدد درنگ نکنند.
بهرام امیری


«دیدگاه‏های مطرح شده در اين كتاب در باب رفتار سازمانی برگرفته از تجربیات شخصی و پس از انطباق آن با دیدگاه‏های بزرگان مدیریت رفتار سازمانی در داستان گنجانده شده و از نظراتی که جنبه شخصی داشته و در درس‏های مدیریت به آن‏ها پرداخته نشده تا حد ممکن اجتناب شده است.»



 


تنها چند ساعت از خداحافظی یاسمین با همکارانش گذشته بود او قبل از اینکه بتواند تصمیمی بگیرد به استراحتگاه کنار اسکله که به لنج‏سازی معروف بود رفت و بر روی نیمکت خالی که به فاصله کمی از دریا قرار داشت نشست. به خاطر بالا بودن ارتفاع محوطه کارخانه که سطحی بالاتر از سطح دریا داشت تا نقطه‏های دوری از اسکله قابل دیدن بود. از آخرین باری که او به اینجا آمده بود چند سال می‏گذشت در آن زمان هنوز از شوهر خود جدا نشده بود قد یاسمین کمی بلند‏تر از متوسط بود و بعد از جدایی از همسرش چون مرتب به ورزش می‏پرداخت تناسب اندامش را حفظ کرده بود. حتی کمی بهتر از گذشته به نظر می‏رسید یاسمین به دهه چهارم زندگی‏اش نزدیک می‏شد و در اوج شادابی و نشاط بود اما امروز از روزهایی بود که از شادابی گذشته او چیزی دیده نمی‏شد افکار زیادی از سر او می‏گذشت و خاطرات روزهای شروع کار خود را در شرکت از ذهن خود می‏گذراند اگر چه او به اینجا آمده بود تا درباره آنچه بر سرش آمده به یک تجزیه و تحلیل درست دست پیدا کند اما هر چه تلاش می‏کرد نمی‏توانست ذهن خود را متمرکز کند. گاهی به احساس تحقیری فکر می‏کرد که هنگام روبرو شدن با دوستان بر او چیره می‏شد و گاهی نیز با دید منطقی‏تر به آن نگاه می‏کرد و سوسوی امیدواری در دلش روشن می‏شد. دائما با خود فکر می­کرد که کدام اشتباه نابخشودنی باعث شده که اعتماد مدیر شرکت از او قطع شود. تمام حرف‏هایی که مدیر شرکت در روز اخراجش در مورد مشکلات شرکت، تعریف و تجمید‏های کار او و توانایی‏های او ­کرده بود برای او مثل این بود که او قصد داشته تا پذیرش مسئله اخراج برای او ساده‏تر شود و حرف‏های روز آخر مدیر را جزء حرف‏های دلخوش کننده و سطحی تصور می‏کرد. گاهی با خودش فکر می‏کرد مجموعه اشتباهاتی که در دوره مسئولیت خود مرتکب شده منجر به اخراجش شده است او با خودش فکر می‏کرد چه کاری می‏توانست بکند که این وضعیت برای او پیش نیاید و اگر کسی دیگری به جای او بود ممکن بود چه کار کند که او انجام نداده است.
کم‏کم خورشید داشت غروب می‏کرد و نسیم سردی می‏وزید یاسمین کمی احساس سرما می‏کرد اما حاضر نبود از جایش بلند شود. خانواده‏ها به همراه بچه‏هایشان دسته‏دسته جلیقه‏های نجات شب‏نما را به تن می‏کردند و سوار قایق‏های تفریحی موتوری می‏شدند تا در کنار اسکله و ساحل گشتی بزنند. عبور هر قایق از کنار اسکله موج‏های کوچک و بزرگی به وجود می‏آورد و فشار آب این امواج به کناره نی‏زاری که در سمت چپ اسکله وجود داشت برخورد می‏کرد و برگ‏های خشک شده و علف‏های کنار ساحل را بالا و پایین می‏برد و بعد از چند بار برخورد آب به کناره ساحل، آرام می‏گرفت پرنده‏های ساحلی در فراز دریا و بالای اسکله با سر و صدای زیاد پرواز می‏کردند و گاهی به صورت دسته جمعی بر روی قسمتی از دریا می‏نشستند و ماهی‏های کوچکی که بر اثر ایجاد موج بر روی آب می‏آمدند را صید می‏کردند و هر بار با رد شدن یک قایق از کنار آن‏ها مجددا به پرواز در می‏آمدند. به طور مرتب صدای موتور قایق‏ها به گوش می‏رسید اما با وجود نسیم ساحلی که به صورت می‏خورد و پرده‏ای بر روی گوش به وجود می‏آورد هیچ صدایی آزار دهنده نبود. تعدادی ماهیگیر نیز از کنار خشکی نزدیک اسکله که به مردابی ختم می‏شد دام‏های خود را بر روی آب انداخته بودند و به چوب پنبه‏های رنگی که به همراه موج آب بالا و پایین می‏رفت خیره شده بودند او خود را مانند آن چوب پنبه‏ها تنها حس می‏کرد که امواج زندگی او را بالا و پایین می‏برد از وقتی که از شوهر خود جدا شده بود از دیگران فاصله گرفته بود اما امروز جای خالی کسی را که با او همدم شود بیش از همیشه احساس می‏کرد با خودش فکر می‏کرد همیشه در چنین روزی یک همدم می‏تواند بخشی از بار او را به دوش بکشد همان‏طور که او بار دیگران را در مواقع سختی به دوش می‏کشید. چون تجربه اخراج از شرکت را نداشت بیشتر از آنکه به فکر بیکاری خود باشد به فکر این بود که این موضوع در میان دوستان و خانواده چطور تحلیل می‏شود. به یاد نداشت که یک نفر از اعضای خانواده و دوستانش در این سطح شغلی از کار اخراج شده باشد این موضوع باعث می‏شد بیشتر سر درگم شود و هر چقدر فکر می‏کرد نمی‏توانست دلیل منطقی برای اخراج خود پیدا کند گاهی خود را به جای رئیس خود قرار می‏داد و عملکرد خود را از نگاه او می‏سنجید گاهی خود را جای مدیران و همکاران دیگر قرار می‏داد و به نوع روابط خود با آن‏ها فکر می‏کرد او حتی تاثیر رفتار خود بر کل مجموعه را نیز بررسی می‏کرد اما هر چه بیشتر فکر کرد بیشتر گیج می‏شد او عادت نداشت تقصیر را بر گردن دیگران بیندازد و یاد گرفته بود صددرصد مسئولیت کار خود را بر عهده بگیرد. با وجود اینکه در تمام این مدت تلاش کرده بود حضورش در شرکت برای کل مجموعه سودمند باشد تا جایی که کمتر به زندگی خانوادگی خود رسیدگی کرده بود؛ اما باز فکر می‏کرد حتما به قدر کافی خوب نبوده است. او در خود ویژگی‏هایی را سراغ داشت که اخراج را برای او بی‏اهمیت جلوه می‏داد و مطمئن بود مشکل زیادی برای یافتن شغل جدید و مسیر جدید زندگی ندارد از طرفی وقتی به دوستان و اقوام خود فکر می‏کرد قضیه اخراج او برایش پر اهمیت جلوه می‏کرد به یاد آورد که این شغل را با تلاش خود به دست آورده بود و هیچ یک از اقوام و دوستان ذی نفوذش دخالتی در پیدا کردن این کار نداشتند حتی یادش آمد وقتی که در شغل خود ارتقا پیدا کرده بود یکی از دوستان با نفوذش که رابطه خوبی با رئیس شرکت داشت به او پیشنهاد کرد با رئیس‏اش درباره او صحبت کند اما یاسمین این کار را تحقیرآمیز می‏دانست و او را از این کار منع کرده بود با اینکه اولین تجربه او در داشتن مسئولیت در شرکت بود وقتی به روزهای گذشته فکر می‏کرد و احساسات خود را تحت کنترل در می‏آورد متوجه می‏شد که مجموعا در کارش موفق بوده اما وقتی به یاد می‏آورد که در طول چهار سال مدیریت خود در شرکت مجبور شده بود چند نفر را اخراج کند و با وجودی که این کار را کاملا حساب شده و با تدبیر انجام داده بود و به یقین دریافته بود که ضعف عملکرد آن‏ها دلیل اخراجشان است اما خود آن‏ها اعتقاد داشتند که در مورد آن‏ها ظلم شده است این افکار باعث می‏شد فکر کند شاید تصور درستی از عملکرد خود ندارد و تعریف و تمجید دوستان او در زمان مسئولیتش بیشتر جنبه تشويق داشته تا به او انگیزه بدهند. در میان انبوهی از افکار مختلف که به ذهنش خطور می‏کرد لحظه‏ایی به این فکر کرد که آیا ممکن است کسی پیدا شود تا مثل او بتواند تا این اندازه پر کار باشد شاید به این نتیجه برسند که از دست دادن من در طولانی مدت به نفع آن‏ها نخواهد بود اگر چه ممکن است به دلیل عدم شناخت رئيس شرکت بر امور جاری که او انجام می‏داد این امر مدتی پوشیده بماند. اما فورا برای این خیال‏بافی خود در دلش خندید.
یاسمین بلند شد که به طرف خانه حرکت کند که ناگهان مردی بلند قامت که یک کیف کوچک چرمی و دو سه کتاب در دست داشت جلوی خود دید بی‏اختیار سلام کرد و مرد از اینکه او متوجه حضورش نشده و باعث یکه خوردن او شده بود عذرخواهی کرد و خیره به یاسمین نگاه می‏کرد گویی منتظر است چیزی بشنود یاسمین خود را جمع جور کرد خواست از کنارش رد شود اما لحظه‏ای درنگ کرد گویی چیزی را از خاطر می‏گذراند.
مرد پرسید: مرا بجا نمی‏آورید؟
یاسمین دقیق‏تر به مرد و چهره او نگاه کرد و ناگهان او را به یاد آورد.
ـ آه ببخشید شما را نشناختم.
کمی طول کشید تا یاسمین اسم او را به خاطر آورد.
مرد گفت: از آخرین باری که شما را دیدم چند سال می‏گذرد آن موقع تازه داشتید ازدواج می‏کردید راستی حال همسر شما چطور است؟
یاسمین نگاهی به او انداخت خواست با عذرخواهی از او خداحافظی کند اما نگاه نافذ مرد به او این اجازه را نداد و بعد از کمی مکث خیلی مودبانه گفت: همان‏طوری که گفتید آقای راد از آخرین دیدار ما سال‏ها می‏گذرد و در این سال‏ها اتفاقات زیادی افتاده است.
مرد از یاسمین عذر خواهی کرد و گفت: حق با شماست سال‏های زیادی می‏گذرد امیدوارم با سوالم شما را ناراحت نکرده باشم.
یاسمین که از برخورد سرد خود با مردی که سال‏های گذشته رابطه خوبی با او داشته شرمنده شده بود خیلی زود خود را جمع و جور کرد و به آرامی گفت: نه اصلا، من کمی روی فرم نیستم و برای اینکه رفتار قبلی‏اش را اصلاح کند ادامه داد: اگر وقت دارید کمی قدم بزنیم.
مرد با لبخند جواب داد: چرا که نه. منم به طرف منزل می‏روم.
یاسمین بدون آنکه به چهره او نگاه کند لبخندی زد و حرکت کردند.
آقای راد مردی بلند قد بود با چهره‏ای گشاده و بسیار خوشرو، موهای سفید بناگوش او نشان از گذر او از سال‏های جوانی و پا گذاشتن به میانسالی می‏داد او به دور دست خیره شده بود و گویی از نگاه کردن به منظره غروب آفتاب لذت می‏برد و همچنان که غروب آفتاب را نظاره می‏کرد گفت:
- غروب دل‏انگیزی است. خوب است که شما هم با تماشای غروب آفتاب از تنهایی خود لذت می‏برید من هم گاهی خود را از همه زندگی فارغ می‏کنم و برای ماهی‏گیری یا برای قدم زدن، اینجا با خودم خلوت می‏کنم.
یاسمین از اینکه آقای راد با کمال آرامش کوچک‏ترین توجه و نگاه اضافه به او نمی‏کرد و در حال توصیف غروب آفتاب بود اطمینان خاطر بیشتری پیدا کرد و در جواب او گفت اولین بار است که بعد از مدت‏ها به اینجا آمده‏ام و اصلا هم از تنهایی‏ام لذت نبردم و دوباره سکوت کرد.
آقای راد دنباله حرف یاسمین را نگرفت شاید به این دلیل که فکر می‏کرد یاسمین دوست ندارد در مورد خودش و افکارش با او صحبت کند.
در مدتی که یاسمین بر روی نیمکت کنار اسکله نشسته بود این مرد کمی آن طرف‏تر کنار پل نزدیک اسکله بر روی نیمکت سنگی که تکیه گاهی فلزی داشت نشسته بود و در حال خواندن کتاب بود و در آن لحظه با خود فکر کرده بودکه چقدر قیافه این مرد آشناست اما چون درگیر افکار خود بود چندان به این موضوع اهمیت نداده بود. وقتی سکوت میان آن‏ها طولانی شد یاسمین بی‏تاب‏تر شد مرد که متوجه یاسمین شده بود با لبخندی به یاسمین گفت: به این دلیل چیزی نمی‏پرسم چون فکر می‏کنم دوست ندارید و یا روحیه خوبی برای جواب دادن ندارید اما بهترین کار این است که فعلا فارغ از همه مشکلات از این هوای دلپذیر لذت ببرید. آیا واقعا فکر می‏کنی چیزی بهتر از این لحظات هست و به کشتی سفید رنگ نزدیک اسکله اشاره کرد و گفت: مهمانی عروسی پسر فرماندار یادتان هست؟
یاسمین برای اینکه با سکوت خود به او بی‏احترامی نکرده باشد گفت: بله کاملا یادم هست همه، مهمان‏ها در رستوران داخل کشتی جمع شدیم و در حال خوردن و خوش و بش بودیم.
-دیگر چه چیزی از آن مراسم یادتان است؟
یاسمین گفت:
ـ پیانیست جوان و خوش صدا که با حرارت سرود ((وطن سرای امید)) را می‏خواند.
ـ این‏ها ایامی هستند که جزء روزهای عمر ما به حساب نمی‏آیند شور و شعف آن روز تمامی نداشت و هیچ کس نمی‏توانست به غیر از آن جشن به چیز دیگری فکر کند.
مرد ماهرانه یاسمین را از جایی که بود به خاطرات خوش گذشته هل داد و یاسمین هم لحظه‏ای کاملا خود را در آن مهمانی تجسم کرد و شب هنگام را به یاد آورد که بر روی عرشه نزدیک دماغه کشتی به دور دست‏ها خیره شده بود. با به یاد آوردن آن خاطره دلپذیر و لذتی که در آن روز نصیبش شده بود لبخندی بر چهره او نشست و برق شادمانی در چشمان او ظاهر گردید. او بسیار خشنود شد که مرد با به یاد آوردن یک خاطره از گذشته او را کاملا از این فضا دور کرده بود به یاد آورد در ایامی که از طریق یکی از دوستانش با این مرد در ارتباط بود از صحبت‏های انگیزه‏بخش او لذت می‏بردند و ساعت‏های زیادی از وقت خود را با شنیدن حرف‏های الهام بخش او سپری می‏کردند.
یاسمین گفت: دوست داشتم که از این حالت خارج شوم و به لحظات بسیار خوش‏آیندی که در زندگی دارم برگردم اما همیشه همین‏گونه بودم وقتی دچار وسواس فکری می‏شوم کمی زمان می‏برد تا به حالت عادی خودم برگردم. او که پنهان کردن علت نگرانی خود را بی‏مورد می‏دید رو به مرد کرد و گفت: واقعیت این است که امروز از شرکتی که نزدیک به بیست سال بود در آن کار می‏کردم اخراج شده‏ام به خاطر همین وضعیت روحی خوبی ندارم. با خنده ادامه داد: به نوعی آسمان بر سرم خراب شده است.
آقای راد گفت:
ـ همیشه وقتی قرار است فرصت دیگری مهیا شود قبل از آن آدم وسواس فکری دارد بهتر است افکار مثبت و خوش‏آیند از کار آینده احتمالی‏ات را جایگزین افکار منفی کنی. تو فرصت خوبی پیدا کرده‏ای !
ـ می‏توانم حدس بزنم منظور شما چیست چون گاهی با خود فکر می‏کنم فرصتی پیدا شده تا محکم‏تر و بهتر شروع کنم.
آقای راد جواب داد:
ـ کاملا درست است اخراج فی نفسه چیز بدی نیست خیلی از افراد خوب و با قابلیت بسیار بالا هم اخراج می‏شوند و خیلی از افراد قابل هم در جایی که باید باشند نیستند در زمان اخراج فرصتی پیدا می‏شود که یک جابجایی درست انجام شود، فرصتی که شاید در حالت عادی کمتر وجود دارد.
یاسمین احساس کرد چیزی را شنیده که باید می‏شنید آن هم از زبان کسی که تجربه‏های بسیار خوبی در زمینه‏های مختلف شغلی دارد از اینکه خداوند در مسیرش این مرد را قرار داده بود در دلش شکر کرد چون در تمام مدت نگران بود نکند کسی را ببیند که با او شروع به ناله و گریه زاری کند و در ادامه صحبت آقای راد گفت:
- من هم اتفاقا به تغییرات اساسی در مسیر زندگی‏ام فکر می‏کنم اما فعلا از شوک اخراج خود خارج نشده‏ام و هنوز با یادآوری عملکرد گذشته علت اخراج خودم را جستجو می‏کنم.
ـ این کار خیلی خوبی است تو حتما باید به زوایای عملکرد خود در گذشته فکر کنی اما باید همیشه در نظر داشته باشی که زندگی پر است از ناکامی‏های تلخ و حوادث شیرین که از آن‏ها گریزی نیست یکی از این کارهایی را که آدمی لازم است انجام دهد این است که به خودش لطف کند و این ناکامی‏ها را با هزینه کمتری بپذیرد. در مورد اتفاقی که برای تو افتاده منظور از هزینه، رفتار غیرمنطقی درونی و بیرونی پس از اخراج است.
یاسمین پرسید:
ـ به غیر از غرق شدن در افکار منفی چه رفتار غیر منطقی ممکن است که انجام شود؟
ـ همه افراد یک نگاه به قضیه اخراج خود دارند و آن غیر منصفانه بودن آن است و چون مطمئن هستند که این کار غیر منصفانه است برخوردهای متفاوتی می‏کنند مثلا یک نفر علیه کارفرمای قبلی خود اقامه دعوی می‏کند و تا مدت‏ها با هزینه‏های زیادی در پی ثابت کردن حقوق از دست رفته خود است. عده‏ایی یک نامه بلند بالا و احساسی برای رئیس خود یا به مراجع بالا می‏نویسند و در پی نقطه ضعف‏های کارفرمای قبلی خود و آشکارسازی زوایای پنهان شرکت به زعم خود هستند که به نظر من هر دوی این کارها نوعی وقت کشی است. البته این به آن معنا نیست که حقوقی را که از او سلب شده است مطالبه نکند اما بهتر است که همزمان تمرکز خود را روی دستیابی به یک موقعیت بهتر قرار دهد. بهتر است به این فکر کند که چه چیز این اخراج ناراحتش می‏کند و چطور می‏تواند آن را رفع کند.
یاسمین گفت:
ـ به نظر می‏رسد هیچ کارفرمایی تمایل ندارد در روزهای آخر به تحلیل رفتار و عملکرد زمان اشتغال فرد اخراجی بپردازد یا دست کم علت واقعی اخراج را نمی‏گویند بیشتر اوقات چیزی که از زبان آن‏ها شنیده می‏شود یک مشت کلیات است تا فرد با خاطره بدی از آنجا خارج نشود.
ـ هیچ احساس بهتری از شنیدن دلیل اصلی اخراج به وجود نمی‏آید هیچ دلیلی هم درست‏تر از دلیلی نیست که خود فرد به آن دست پیدا می‏کند. چه برای عملکرد بد خود اخراج شویم، چه متهم به خیانت شویم، چه متهم به سهل‏انگاری شویم یا شرکت ورشکسته یا تعطیل شود و چه رقیب باعث شود که اخراج شویم فرقی نمی‏کند؛ احساس بدی که در اثر اخراج به انسان دست می‏دهد، با فهمیدن و کش دادن این علت‏ها کم نمی‏شود.
یاسمین کمی از رفتاری که داشت شرمنده شده بود و با لبخند جواب داد: الان که فکر می‏کنم می‏بینم در کلیت قضیه هیچ فرقی نمی‏کند هیچ کاری هم از دست کسی بر نمی‏آید.
آقای راد گفت: خوب پس چرا به نکات مثبت این اتفاق فکر نکنیم؟
یاسمین گفت:
ـ دردناک‏ترین قسمت اخراج خودم این بود که من نوزده سال تجربه کار در شرکت را داشتم و برای این جایگاه خیلی تلاش کرده بودم.
ـ خوب این هم یک مزیت بزرگ دیگر برای تو است که نشان می‏دهد تو در یک زمینه کاملا حرفه‏ای شده‏ای و شرکت‏های زیادی می‏توانند از تجربه تو استفاده کنند.
بالاخره من باید بدانم چرا اخراج شده‏ام برایم خیلی مهم است. به هر دلیلی که باشد من باید بدانم تا بتوانم ضعف خود را در آن زمینه برطرف کنم صرف‏نظر از اینکه در حال حاضر با سیل نگاه‏ها و حرف‏های اطرافیانم روبرو هستم، شخصا دلم می‏خواهد بفهمم کجای کارم اشتباه بوده است.
ـ می‏توان گفت که این طرز تلقی که بفهمی در چه زمینه‏هایی ضعف داری منطقی است و معنای آن این است که تمرکز تو بر روی یک چیز قرار گرفته است بنابراین می‏توانی دقیق‏تر فکر کنی اما اگر بخواهی افکار دیگری را هم با آن درآمیزی مثلا مشکلات پیش رو، نگاه‏های اطرافیان و برداشت دوستان از عملکرد تو و چیزهای دیگر، تنها افکار پریشان نصیب تو می‏شود و چیزی عایدت نمی‏شود.
پس از حدود بیست دقیقه پیاده‏روی در طول یک خیابان بعد از خارج شدن از محوطه گمرک به منطقه پر رفت و آمد شهر رسیدند هوا تاریک شده بود و ردیف روشن لامپ‏های چراغ برق که تا دور دست‏ها دیده می‏شد جلوه زیبایی به خیابان داده بود و تابلوهای رنگارنگ فروشگاه‏ها، لامپ‏های نئون چشمک زن، نور زرد و قرمز خودروهای پشت چراغ قرمز و نورپردازی ساختمان‏های تجاری، بسیار چشم‏نواز به نظر می‏رسید. مرد کنار یک آپارتمان سه طبقه ایستاد که در طبقه همکف از کرکره مشبک آن صندلی‏های کنار پارتیشن مشتریان بانک دیده می‏شد و در داخل تابلوی راهنمای مشتری روشن بود که عددهای 713 و 712 یعنی آخرین شماره‏های نوبت‏دهی به مشتری در آن مشخص بود ظاهرا عمدا لامپ آن خاموش نشده بود تا جنبه تبلیغی خودش را حفظ کند او محترمانه از یاسمین دعوت کرد تا به دفتر کارش در طبقه اول ساختمان برود اما یاسمین با اینکه از رفتن به خانه و تنها شدن وحشت داشت نتوانست دعوت مرد را بپذیرد و مودبانه گفت: خیلی دوست دارم اما کمی دیرم شده است.
آقای راد پرسید: می‏توانم شما را مجددا ملاقات کنم؟
یاسمین گفت: با کمال میل و با لبخند ادامه داد: فعلا که وقت آزاد زیاد دارم.
ـ فردا صبح ساعت 8 چطور است هم اینجا در دفتر کارم در طبقه اول این ساختمان.
ـ بسیار خوب پس تا فردا.
یاسمین خداحافظی کرد و به قدم زدن در طول خیابان ادامه داد کاری که مدت‏ها انجام نداده بود او عادت به رفتن به خیابان و خریدهای رنگارنگ نداشت به خاطر همین قدم زدن در این ساعت از غروب در کنار فروشگاه‏های مختلف و رنگارنگ برای او خوشایند جلوه می‏کرد دیگر ذهن مشوش یک ساعت پیش را نداشت و احساس می‏کرد حالش بهتر است. دفتر کار مرد نظرش را جلب کرده بود طبقه اول یک ساختمان زیبا در یک منطقه گران‏قیمت شهر با پنجره‏های بزرگ دودی که به خیابان مشرف بود و با روشن شدن لامپ داخل دفتر نمایی زیبا پیدا کرده بود با خودش فکر کرد نمی‏تواند تنها کار آقای راد تدریس باشد او احتمالا به کار دیگری نیز مشغول است.
پس از ساعت‏ها پیاده‏روی در خیابان به خانه برگشت پس از روشن کردن پیام‏گیر تلفن، خودش را بر روی کاناپه کنار میز تلفن پرت کرد مثل همیشه اولین پیام تلفن صدای مادرش بود "سلام یاسمین ساعت 7 زنگ نزدی نگران شدم کاری ندارم فقط به خواهرت زنگ بزن او هم کارت دارد". بقیه پیام‏ها به غیر از خواهرش دوستانش بودند که هر کدام به شکلی به او دلگرمی داده بودند همه آن‏ها ویژگی‏های مثبت یاسمین را به او یادآوری می‏کردند آخرین تماس مربوط به افشین همکار هم اتاقی سال‏ها پیش یاسمین بود او پیام بی‏مقدمه‏ای داشت. "گفتم شاید لازم باشد چیزی رو یادآوری کنم خودت به من گفته بودی اگر دو نفر به تو بگویند موفق می‏شوی حتما موفق می‏شوی خواستم به تو بگویم تمام دوستای مشترک ما اینجا توی کلوپ هستند و همه معتقدند تو موفق خواهی شد"....

 

 

اخراج همیشه به این معنی نیست که شما بد هستید بلکه ممکن است به این معنی باشد که: شخصی تصور می‏کند شما به اندازه کافی خوب نیستید.
هاروی مک وی


 



صبح روز بعد یاسمین مثل همیشه خیلی زود از خواب بیدار شد نسبت به روز قبل احساس بهتری داشت مخصوصا اینکه شب گذشته را به مدت طولانی به فکر کردن در تنهایی گذرانده بود و با ژرف‏نگری دریافته بود هیچ چیز عوض نشده است اگرچه در زندگی همیشه اوضاع بر وفق مرادش نبوده اما مهم این است از هدف خود دست نکشد و از تمام تلاش خود برای رسیدن به نهایت موفقیت استفاده کند وقتی به یادآورد که باید امروز ساعت 8 صبح در دفتر آشنای قدیمی خود باشد و او را ملاقات کند ته دلش شاد شد و از اینکه در روز اول بیکاری‏اش کاری برای انجام دادن دارد احساس خوبی داشت خیلی سریع از جای خود بلند شد تلویزیون را روشن کرد و بدون مقدمه شروع به انجام حرکات ورزشی همراه با برنامه ورزشی صبح تلویزیون کرد دلش نمی‏خواست مجددا مثل روز پیش مرد با قیافه درمانده او روبرو شود و تلاش کرد با لبخندهای پی‏درپی عضلات صورت خود را منبسط کند تا شادی در چهره‏اش نقش ببندد بعد از آن به طرف آشپزخانه رفت و با حوصله برای خود صبحانه آماده کرد و مثل همیشه یک صبحانه کامل خورد. بعد از آن به طرف کمد لباس خود رفت و به جستجوی یک لباس مناسب برای امروز پرداخت کاری که مدت‏ها بود انجام نمی‏داد. مدت زیادی طول کشید تا یک دست لباس انتخاب کند برای چنین زمانی که متفاوت با روزهای دیگر لباس بپوشد اصلا آماده نبود بر خلاف دیگر همکاران خانم لباس بیرون از شرکت او چندان با لباس اداره تفاوت نداشت.
یاسمین وقتی به خودش آمد خود را در جلوی دفتر مرد دید بدون معطلی آیفون دفتر را به صدا در آورد و پس از مدت کمی صدایی از پشت آیفون شنیده شد که گفت: بفرمایید. مطمئن بود صدای مرد نبود از پله‏ها که بالا رفت درب بالا توسط یک خانم شیک‏پوش که یک دست لباس رسمی رنگ طوسی پوشیده بود باز شد خط اتوی شلوارش تا زیر زانو از زیر مانتو کاملاً مشخص بود با خوشرویی او را به اتاق مرد راهنمایی کرد در طی مسیر تا رسیدن به اتاق مرد از میان میزهای پارتیشن رد شد و از عطر دلاویزی که در هوا پخش بود بیش از پیش احساس سرزندگی کرد. فضای بیرون ساختمان از داخل کاملا پیدا بود و سکوت داخل اتاق و جنب و جوش بیرون ساختمان تضادی را ایجاد کرده بود و چون صدایی به گوش نمی‏رسید احساس کر بودن به او دست می‏داد.
بعد از اینکه یاسمین را تا دم درب باز آن مرد راهنمایی کرد، خودش به پشت میز کارش برگشت بر خلاف میز کار یاسمین که همیشه شلوغ بود میزهای داخل اتاق همه آراسته بودند و غیر از مانیتور کامپیوتر و ست رومیزی حتی یک کاغذ اضافه روی میزها دیده نمی‏شد یاسمین وقتی به اتاق آقای راد نزدیک می‏شد او از گوشه‏ی در متوجه حضور یاسمین شد و از پشت میز کارش بلند شد و به طرف او آمد و بعد از خوش‌آمد گویی از او دعوت کرد بر روی صندلی بنشیند بر خلاف صندلی مدیران که کاملا مشرف بر صندلی ارباب رجوع است صندلی و میز او طوری قرار گرفته بود که احساس خوشایند همراهی و همدلی را القا می‏کرد به همین دلیل احساس راحت بودن به یاسمین دست داد.
وضعیت قرار گرفتن میزها، صندلی‏ها و گلدان کنار پنجره و یک یخچال کوچک گوشه دیوار و چای ساز با شیشه شفافی که قلقل آب جوش از پشت آن دیده می‏شد اتاق کار را از حالت رسمی و خشک خارج کرده بود اما چیدمان میزها و کتابخانه در پشت سر صندلی مرد و تناسب اندازه‏های گلدان‏ها و انعکاس نور لامپ‏های اتاق بر روی گلدان بلوری روی میز کنار پنجره و رنگ قهوه‏ای پرده لوردراپه باعث می‏شد انسان احساس کند با یک شخص دقیق و با وسواس روبروست.
یاسمین گفت: خوشحالم که اینجا هستم.
آقای راد در پاسخ با لبخند گفت: ممنونم که دعوتم را پذیرفتید دیروز کمی به سرعت گذشت و موفق نشدم به خوبی با شما آشنا شوم.
یاسمین کمی از گفته او معذب شد اما خودش را جمع و جور کرد و در پاسخ گفت: شما باید ببخشید من کمی دیروز ناشکیبا بودم و با لبخند گفت: تاکنون خود را قوی و در عین حال فرزانه می‏دانستم اما با اتفاقی که پیش آمده فهمیدم هنوز تا رسیدن به فرزانگی راه درازی در پیش دارم.
ـ من این‏طور فکر نمی‏کنم حرف‏های دیروز شما خیلی تاثیرگذار بود و فهمیدم اشراف خوبی بر کار و حوادث محیط کار دارید خانم... اما مکث کرد و گفت شما دیروز یک لحظه گفتید اسمتان یاسمین است اما من شما را به نام جسی می‏شناختم حتما جسی صدایتان می‏کنند.
یاسمین با خنده گفت: همان یاسمین درست است بله قبلا مرا جسی صدا می‏کردند.
آقای راد گفت:
ـ خوب جسی هم کوتاه شده اسم یاسمین است. به نظرم اسم قشنگی است گرچه در ایران این‏گونه اسم‏ها کمتر به کار می‏روند.
ـ راستش بچه که بودم سگی داشتم به نام جسی وقتی که مادرم هنوز با پدرخوانده‏ام که یک معلم است ازدواج نکرده بود در منزل سگی داشتیم که اسمش را من جسی گذاشته بودم و خیلی به جسی علاقه داشتم بعد از ازدواج مادرم، به دلیل اعتقادات پدر خوانده‏ام اجازه نداشتم در منزل سگ نگهداری کنم و مادرم نیز به اعتقاد او احترام گذاشت و از من خواست که جسی را به شخص دیگری بدهم و این موضوع تا مدت‏ها باعث ناراحتی من شد پدر خوانده‏ام که متوجه علاقه من به سگم شده بود به شوخی مرا به اسم سگم صدا می‏کرد که بعدها در خانواده به این اسم معروف شدم.
ـ پس اولین کسی که اخراج او را دیدی سگت بود.
یاسمین با خنده جواب داد: نه اولین بار پدرم بود که توسط مادرم از منزل اخراج شد آخر پدرم چندان اهل کار و زندگی نبود و فقط شب‏ها یکی دو ساعت او را می‏دیدیم و بقیه ساعت‏ها در مغازه یا با دوستانش خوش بود که بالاخره یک روز مادرم تصمیم گرفت از او بخواهد لازم نیست به خودش زحمت دهد و یکی دو ساعت هم به خانه بیاید.
آقای راد خواست موضوع گفتگو را عوض کند بنابراین نظر مادرش را در مورد نگهداری سگ از او پرسید.

یاسمین جواب داد:
ـ راستش من بعدها فهمیدم که مادرم نیز علاقه چندانی به نگهداری سگ نداشت اما به جهت اینکه تازه از پدرم جدا شده بود و سرپرستی مرا به عهده داشت نخواست بیش از حد مرا محدود کند و با اکراه پذیرفته بود که من از جسی نگهداری کنم.
ـ یعنی با وجودی که حضور سگ در منزل برای او خوشایند نبود به داشتن آن رضایت داده بود؟
ـ البته یک سری محدودیت‏هایی برای نگهداری سگ وضع کرده بود اما بعد از گذشت مدتی این مرزها نیز از بین رفت و محدودیت‏ها تا حدودی برداشته شد.
آقای راد گفت:
ـ من فکر می‏کنم اعتقادات و باورها تخفیف‏پذیر نیست احساس پدر خوانده‏ات قابل درک است با چیزی که بر خلاف باورها باشد سخت می‏توان کنار آمد.
ـ پدر خوانده‏ام مردی بسیار منطقی است من در ابتدا از او فاصله می‏گرفتم اما او قدرت جذب فوق‏العاده‏ای دارد و من چیزهای زیادی از او یاد گرفتم او اینقدر به من و مادرم محبت می‏کرد که با حضور او در خانه احساس امنیت خاطر زیادی می‏کردیم و دیگر آن احساس تنهایی را نداشتم.
آقای راد به شوخی گفت: پس ناپدری‏ات شیطنت بازی جسی را شخصا به عهده گرفت.
ـ شاید بتوانم بگویم که یک چیز درست جایگزین یک دل مشغولی پیش پا افتاده شده بود این علاوه بر پر کردن لحظات تنهایی چیزی به درون آدم هم اضافه می‏کند او به وظایفش در مقابل من و مادرم به خوبی عمل می‏کرد من که پدری بی‏مسئولیت داشتم خوب درک می‏کنم که وظیفه‏مند بودن یعنی چی. برنامه‏ای که  پدرخوانده‏ام برای خانواده تنظیم کرده بود طوری بود که دیگر فرصت رسیدگی به چیزهایی که تنها بهره عاطفی کاذب نصیب آدم می‏کند را پیدا نمی‏کردیم.
آقای راد گفت: یاسمین خیلی خوشحالم که دعوت مرا پذیرفتی چون دوست داشتم در خصوص همه مشاغل و مدیرانی که در این کشور زندگی می‏کنند اطلاعاتی داشته باشم خیلی احساس نیاز می‏کردم که با یک مدیر دیگر هم صحبت شوم فرصت زیادی هم ندارم به شرکت‏ها سر بزنم و اطلاعاتی کسب کنم اگر چه خیلی هم مردم عادت ندارند از مزایای کسب و کار خود صحبت کنند مگر اینکه....
یاسمین حرف مرد را این‏گونه تمام کرد: مگر اینکه از آن شغل جدا شده باشند.
آقای راد با لبخند گفت: طبعا.
یاسمین پرسید:
ـ این اطلاعات به چه درد شما می‏خورد؟
ـ من کلاس‏هایی دارم که در آن تصمیم‏گیری در دنیای واقعی را برای کسانی که تازه کاری را شروع کرده‏اند تدریس می‏کنم و لازم است از دنیای واقعی کسب و کار این کشور در همه زمینه‏های شغلی اطلاعات بیشتری داشته باشم.
ـ خوب این فرصت خیلی خوبی است تا من هم خود را بیشتر بشناسم و از این همه تردید و وسواس فکری خلاصی یابم و خوشحال می‏شوم از تجربیات شما استفاده کنم می‏خواستم کسی را پیدا کنم که با او صحبت کنم و از پستی‏ها و بلندی‏های دوره‏های کاری‏ام با او صحبت کنم.
آقای راد که گویی ذهن یاسمین را خواند و کاملا متوجه منظور یاسمین شده بود که چقدر مشتاق بررسی عملکرد خود و مشکلات شخصی خود است جواب داد: مشتاقانه حاضرم به حرف‏های شما گوش دهم.
ـ همیشه این سوال برایم مطرح بوده که شخص باید بر کدام یک از جنبه‏های کار خود تمرکز کند که در قلمرویی که برای خود مهیا کرده کاملا احساس امنیت کند؟ گاهی مراقبت از چیزی که از همه مهم‏تر به نظر می‏رسد کار کردن با زیردست است و بعد از آن حساسیت‏های کار کردن با همکاران و مدیران هم ردیف یا نحوه ارتباط و کار کردن با رهبر سازمان که ریزه کاری‏ها و نکته سنجی‏های خاص خودش را دارد.
آقای راد از اینکه یاسمین خیلی سریع سوال مهمی پرسید کمی یکه خورد او کمی لب‏هایش را به هم فشرد و انگار افکار خود را جمع و جور می‏کرد گفت: می‏شود از چند زاويه به این موضوع پرداخت اگر منظورت اولویت‏بندی این روابط است باید بگویم بستگی به دیدگاه مدیران ارشد سازمان دارد. شرکت‏هایی هستند که به کارکنان فنی و یدی به علت ساختار شرکتشان اهمیت می‏دهند و به جنبه کنترلی که مدیران‏شان اتخاذ می‏کنند توجه ویژه دارند. شرکت‏هایی هم به اتمسفر کلی شرکت خود توجه دارند این‏گونه مدیران از هیچ یک از سطوح کارمندان خود اطمینان خاطر ندارند و در کنار انجام امور، بر روی جو سازمان و روابط مدیران و کنترل اوضاع تمرکز می‏کنند و شرکت‏هایی که در آن‏ها مدیران ارشد کاملا مواظب هستند که ببینند برخورد و روابط افراد با خودشان چگونه است.به طور کلی همه شرکت‏ها و سازمان‏ها آمیخته‏ای از این سیاست‏ها دارند. همه این سیاست‏‏ها جنبه‏ی سلیقه‏ای دارد و به روحیات فردی و ساختار سازمان و مدیریت آن بستگی دارد ممکن است کسی با زیردستان خود خیلی خوب کار کند و حداکثر راندمان را داشته باشد، با همکارانش هم بهترین روابط کاری را داشته باشد اما در برخورد و گزارش دادن به مدیر خود فروتنی لازم را اتخاذ نکند و این کافی است تا مدیر فکر کند که کارمندش در حال قدرت گرفتن است در این‏گونه موارد رئیس شما حتی به سرسبزی حیات منزل شما نیز حساس می‏شود زیرا ممکن است به نوعی برتری شما را به رخ او بکشد که البته این بدترین نوع مدیریت یک مجموعه است ولی اجازه بده از زیردستانت شروع کنیم چه شد که به مدیریت فروش شرکت دست پیدا کردی؟
یاسمین پاسخ داد:
ـ این اتفاق یکروزه و ناگهانی نبود این پست بعد از مدت‏ها در حالی که بسیاری از مسئولیت‏های پایین‏تر را تجربه کرده بودم به من داده شد و از میان تعداد زیاد همکاران که اغلب از لحاظ فنی برابر هم بودیم به این پست دست پیدا کردم.
ـ چون تو در درون شرکت ارتقا پیدا کردی شانس این را داشتی که با افراد کم کار و پرکار و از علت پرکاری و کم کاری همکارانت با خبر باشی در این موقع برخورد همکاران هم خیلی مهم است.
یاسمین گفت:
یاسمین گفت: منظور شما این است که بپذیرند و طوری رفتار کنند که این پست برازنده من است؟
ـ هم پذیرش آن‏ها نسبت به تو از لحاظ صلاحیت تو مهم است که در این صورت فضای حاکم طوری ترتیب داده خواهد شد که انتخاب درست بوده است و هم پذیرش این اصل مهم که مدیری که ارتقاء یافته است دیگر یک متخصص فنی نیست و یکی از حاکمان است و اگر تغییری لازم باشد انجام خواهد داد. در این صورت اگر در گذشته دیدگاه‏های نقادانه به آن داشته ایجاد تغییر مستلزم این است که به گونه‏ایی این تغییرات را اجرا کند که همکاران او نیز دلایل او را بپذیرند.
یاسمین گفت:
ـ خوب اگر تعدای از افراد به هر دلیلی به راحتی این موضوع را نپذیرفتند چه؟
ـ مواجهه با کسانی که با ارتقاء همکار روی خوش نشان نمی‏دهند خیلی مهم است بهتر است رفتار با آن‏ها کاملا سنجیده باشد و بفهمند که عکس العمل غیرحرفه‏ایی آن‏ها عواقب خوبی برایشان نخواهد داشت. اگر همچنان به گارد گرفتن ادامه دهند بایکوت کردن آن‏ها نتیجه‏ای ندارد بهتر است در چند مورد به طور مستقیم و چهره به چهره با آن‏ها صحبت شود و اختلافات به طور مستقیم مطرح شوند. حساس‏ترین بخش کار، کار کردن با همکارانی است که هم ردیف تو بوده‏اند و بعد از ارتقاء باید با آن‏ها کار کنی وقتی از میان چند دوست یک نفر ارتقاء می‏یابد تفکیک رابطه ی دوستی کار خیلی مهمی است.
یاسمین با خود فکر کرد در تمام مدتی که به عنوان مدیر همکاران قبلی خود انتخاب شده بود رفتار تک تک آن‏ها را بیشتر از گذشته مورد توجه قرار داده بود به ویژه مرد مرموز واحد فروش که در رشته مدیریت بازرگانی و فروش فارغ التحصیل شده بود و چند سالی سابقه او بیشتر از یاسمین بود او نارضایتی خود را از ارتقاء یاسمین به مدیریت فروش مخفی نمی‏کرد و در جلسات مختلف دیدگاه‏های نقادانه گذشته یاسمین را نسبت به تغییرات در حال وقوع شرکت بیان کرده بود اگر چه به دلیل شخصیت خاص او رقیبی برای یاسمین به شمار نمی‏رفت اما به چالش کشیدن دیدگاه‏های گذشته یاسمین با تفاوت عملکرد او در زمان تصدی این پست کار را برای یاسمین سخت‏تر می‏کرد و او فکر می‏کرد مدیریت دوستان قدیم ساده‏تر از کسی است که به پست مدیریت او چشم دارد و از هر فرصتی برای به چالش کشیدن دیدگاه‏های جدید او استفاده می‏کند.