صفحه اصلی    تازه ها    ادبیات    تاریخ و سیاست    روانشناسی و جامعه شناسی    علوم    کودک و نوجوان    متفرقه

ناشر:آمه
تاريخ چاپ: 1389
نوبت چاپ:اول
تيراژ: 1000 نسخه
قيمت:5000 تومان
شابک: 9–98–6061–964-978

 

انفجار بزرگ

نوشته : استیفن هاوکینگ, لوسی هاوکینگ

مترجمین: محمد حسین پورعباس, محمد اکبرپور ,امیر حسین فرجادنسب

 

  داستان ما از 7/13 میلیارد سال قبل شروع می شود

 

قرار است که یکی از بزرگترین آزمایش های علمی کل تاریخ انجام بشود و جرج و آنی صندلی های جلو را گرفته اند. اریک، پدر دانشمند انی، عازم  برخورد دهنده ی بزرگ هادرون می شود تا در مورد ابتدایی ترین لحظات کیهان، یعنی انفجار بزرگ به کاوش بپردازد. با بودن ابررایانه قایل اطمینانش، کاسموس، احتمالا استباهی رخ نخواهد داد.
....... تا اینکه جرج و انی توطئه ای شیطانی را کشف می کنند که برای خراب کردن آزمایشطراحی شده!
حالا جرج در یک کهکشان بسیار دور و پرت و در یک دنیای کوانتومی وارد یک ماجراجویی وحشتناک می شود. در این حال جرج و آنی با یک گروه شیطانی زرنگ تر وارد مسابقه ای می شوند که تصمیم به نابودی علم دارند.
این داستان ماجراجویانه باورنکردنی دربردانده ی برخی از آخرین نطریات علمی در مورد مسافرت زمان و انفجاربزرگ و همچنین مقالات محصوصی از برخی از دانشمندان پیشرو در جهان است!

 

فصل اول


آنی داشت با صفحه کلید ابر رایانه، کاسموس، سئوالی را تایپ می‌کرد: “بهترین جای جهان برای زندگی یک بز کجاست؟”
او گفت: “کاسموس جواب این سئوال رو می‌دونه! اون می‌تونه برای فِرِدی جایی بهتر از اون مزرعه‌ی مخروبه ی قدیمی پیدا کنه.” مزرعه ای که اکنون فردی در آن زندگی می‌کرد، در واقع جای بدی نبود-حداقل همه‌ی حیوانات آن‌جا خوشحال به نظر می‌رسیدند. فقط فِرِدی، بز گرانبهای جرج بود که ناراحت و بدبخت به نظر می‌آمد.
جرج هنگامی که کاسموس، بزرگ‌ترین ابر رایانه جهان، داشت در میان میلیون‌ها و میلیاردها پرونده‌اش به دنبال پاسخی برای سئوال آنی درباره بزها می‌گشت، گفت: “احساس خیلی بدی دارم. فِرِدی خیلی عصبانی بود، حتی نگاهم هم نکرد.” 
آنی در حالی که به صفحه‌ی رایانه اش خیره شده بود، با حرارت گفت: “داشت به من نگاه می‌کرد. می‌شد از توی اون چشم‌های بزي ی‌اش فهمید که واسه ما پیامی داره. انگار که داشت می‌گفت: کمک! منو از اینجا نجات بدین!”
سفر روزانه به مزرعه برای دیدن فِرِدی در خارج از فاکس بریج ، شهری دانشگاهی که آنی و جرج در آن زندگی می‌کردند، چندان رضایت‌بخش نبود. هنگامی که مادر آنی، سوزان، بعد از ظهر آن روز برای بازگرداندن بچه‌ها آمد، از این که جرج را خشمگین و سرخ و آنی را نزدیک به گریه دید، متعجب شد و پرسید: “جرج! آنی! چه اتفاقی برای شما دوتا افتاده؟”
آنی در حالی که روی صندلی ماشین می‌پرید، ناگهان منفجر شد: “به خاطر فِرِدی ناراحتیم! فِرِدی از اون مزرعه نفرت داره!”
فِرِدی، حیوان خانگی جرج، هدیه‌ی کریسمس مادربزرگش بود که البته در آن زمان، تنها یک بزغاله کوچک بود. پدر و مادر جرج هر دو از هواداران محیط زیست بودند، به همین خاطر با کادوهای کریسمس رابطه‌ی چندان خوبی نداشتند. آن‌ها از اینکه ضایعات، اسباب‌بازی‌های شکسته و باقیمانده‌های میهمانی کریسمس تبدیل به پشته‌های بزرگی از فلز و پلاستیک‌های قدیمی می‌شدند و با شناور شدن روی دریا باعث بسته شدن راه نهنگ‌ها و سرگردان شدن مرغ‌های دریایی می‌شدند؛ یا کوه‌هایی از زباله های زشت را روی زمین به وجود می‌آوردند، خوششان نمی‌آمد. مادربزرگ جرج می‌دانست که اگر چنین هدیه‌ای  به او بدهد، والدینش بلافاصله آن را بر می‌گردانند و همه ناراحت و عصبانی می‌شوند. بنابراین اگر جرج می‌خواست هدیه‌اش را نگه دارد، او باید به چیزی مخصوص فکر می‌کرد-چیزی که به جای خراب کردن زمین، به آبادانی آن کمک کند. این دلیلی بود که در روز سرد کریسمس، جرج یک جعبه‌ی مقوایی را روی پله های ورودی خانه پیدا کرد که در آن یک بزغاله سفيد رنگ و کارتی که مادر بزرگش روی آن نوشته بود: “می‌توانی به این بزغاله یک خانه‌ی خوب بدهی؟” قرار داشت. جرج هیجان زده شده بود چون که این هدیه ای بود که پدر و مادرش به او اجازه می‌دادند آن را نگه دارد و البته بهتر از آن این بود که می‌توانست بزغاله خودش را بزرگ کند.
تنها مشکل این بزغاله این بود که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد تا جایی که به قدری بزرگ و گنده ‌شد که دیگر نمی‌توانست در حیاط پشتی خانه‌ای معمولی با یک تراس که تنهاباریکه‌ای از زمین اطرافش را فرا گرفته بود و بین حصاری که آن‌را از باغچه‌ی همسایه جدا می‌کرد، سبزیجات تمیزی روییده بود، جای بگیرد.
اما والدین جرج قلب‌های واقعاً مهربانی داشتند، بنابراین فِرِدی، نامی که جرج روی آن بز گذاشته بود، می‌توانست در آغلش در باغچه زندگی کند، البته تا زمانی که به اندازه‌ی غول آسای فعلی اش نرسیده بود-او در حال حاضر بیشتر شبیه یک گاو بود تا یک بز. جرج اهمیتی نمی‌داد که بزش چقدر بزرگ شده است، او بسیار با بزش انس گرفته بود و ساعت‌های زیادی را در باغچه در کنار او می‌گذراند، با او گپ می‌زد و گاهی در سایه‌ی بزرگش می‌نشست و کتاب‌هایی در مورد عجایب و اسرار جهان می‌خواند.
اما پدر جرج، تِرِنس ، هیچ وقت فِرِدی را واقعاً دوست نداشت. فِرِدی خیلی بزرگ، پرخور و صورتی بود و از رقصیدن روی سبزیجات منظم تِرِنس و لگدمال کردن اسفناج‌ها و بروکلی‌ها و جویدن بی‌فکرانه ی نوک هویج‌هایش لذت زیادی می‌برد. تابستان گذشته، قبل از این که دوقلوها متولد شوند، همه‌ی خانواده بیرون رفته بودند. تِرِنس به سرعت توانست برای بز جایی در نزدیکی یک مزرعه‌ی رسیدگی به حیوانات خانگی کودکان پیدا کند، و به جرج قول داد هنگامی که برگردند بزش می‌تواند به خانه باز گردد.
اما این اتفاق هیچ وقت نیفتاد. جرج و خانواده‌اش از ماجراجویی‌هایشان باز گشتند، و همسایه‌ی دیوار به دیوار جرج- دانشمندی به نام اریک ، همسرش سوزان و دخترشان آنی- از آمریکا برگشتند. سپس مادر جرج دو دختر دوقلو  به دنیا آورد، جونو و هیرا ، که گریه می‌کردند، غان و غون می‌کردند و می‌خندیدند، و باز دوباره گریه می‌کردند؛وهر بار یکی از آن‌ها گریه نمی‌کرد، لحظه‌ی کوتاهی آرامش و سکوت در خانه برقرار می‌شد. اما چیزی نمی‌گذشت که دیگری شروع به گریه می‌کرد و این کار را تا زمانی که مغز جرج به آستانه‌ی انفجار می‌رسید، ادامه می‌داد. پدر و مادرش همیشه مضطرب و خسته به نظر می‌آمدند و جرج حتی وقتی می‌خواست از آن‌ها چیزی بپرسد احساس بدی داشت. به همین خاطر وقتی آنی از آمریکا برگشت، جرج هر روز بیشتر و بیشتر از سوراخ حصار پشت خانه به بیرون می‌لغزید تاجایی که پس از مدتی عملاًبا دوستش، خانواده‌ی عجیب و غریبش و بزرگ‌ترین ابر رایانه دنیا که در خانه‌ی آن‌ها بود، زندگی می‌کرد.
ولی وضع فِرِدی بدتر بود، چرا که او هیچ خانه‌ای نداشت.
هنگامی که دختر بچه‌ها متولد شدند، پدرش گفت آن‌ها بدون وجود یک بز خیلی بزرگ در حیاط پشتی که جای زیادی اشغال می‌کند به اندازه‌ی کافی مشکل دارند. به هر حال، وقتی جرج شروع به اعتراض کرد، پدرش با آب و تاب برایش توضیح داد که: “فِرِدی آفریده‌ی زمینه؛ اون به تو تعلق نداره، به طبیعت تعلق داره.”
ولی فِرِدی نتوانست مدت زیادی در مزرعه‌ی کوچک و دوست‌داشتنی‌اش بماند، چون با پایان تعطیلات تابستان مزرعه تعطیل ‌شد. فردی و دیگر حیوانات به جایی بزرگ‌تر منتقل شده بودند، جایی که در آن گونه‌های غیرمعمولی از حیوانات اهلی وجود داشت، بازدیدکنندگان زیادی، مخصوصاً درتعطیلات  از آن جا دیدن می‌کردند. جرج با خودش فکر می‌کرد مثل این است که او و آنی به مدرسه‌ی راهنمایی بروند – رفتن به جایی بزرگ‌تر، به نظر کمی دلهره آور می‌آمد. حرف‌های پدرش اکنون به خاطرش آمده بود. جرج غرولندکنان گفت: “طبیعت، ها!”
کاسموس هنوز داشت به دنبال پاسخی برای سئوال پیچیده‌ی بهترین مکان برای زندگی یک بز بی خانمان می‌گشت. جرج گفت: “فکر نمی‌کنم فردی بدونه آفریده‌ی زمینه. اون فقط می‌خواد کنار ما باشه.”
آنی گفت: “ به نظر خیلی غمگین می‌اومد. مطمئنم داشت گریه می‌کرد.”
جرج و آنی در سفری که صبح آن روز  به مزرعه ای که فردی در آن زندگی می‌کرد، داشتند، فردی را در حالی دیدند که به شکم  کف آغلش دراز کشیده بود. پاهایش کنارش دراز شده بود، چشم‌هایش سنگین بود و لب‌هایش فرو رفته بود. بقیه‌ی حيوانات  این سو و آن سو جست و خیز می‌کردند و شاد و تندرست به نظر می‌رسیدند. آغلشان به نظر بزرگ و هواگیر می‌آمد، مزرعه تمیز بود و کارکنانش رفتاری دوستانه داشتند. ولی به نظر می‌آمد فردی با همه‌ی این‌ها در جهنمی  به سر می‌برد. جرج به شدت احساس گناه کرد. تعطیلات تابستان داشت به پایان می‌رسید و او هنوز کاری برای برگرداندن فردی انجام نداده بود. آنی پیشنهاد بازدید از مزرعه را داده بود، و مادرش را مجبور کرده بود تا آن‌ها را به آنجا ببرد و سپس برشان گرداند.
جرج و آنی از کارکنان آنجا پرسیده بودند که فردی چه مشکلی دارد؟ آن‌ها نیز به نظر نگران می‌آمدند. دامپزشک آمده بود و او را معاینه کرده بود: فردی بیمار نبود. دامپزشک گفته بود: او فقط به نظر خیلی غمگین می‌آید، مثل این که غم و اندوه زیادی را تحمل می‌کند. هر چه باشد او در باغچه‌ی پشتی ساکت جرج بزرگ شده وتازه به مزرعه ای کوچک آمده بود که بچه های زیادی برای  نوازش او به آنجا نمی‌آمدند و از او نگهداری نمی‌کردند. خانه‌ی جدیدش پر از سر و صدا، حیوانات نا آشنا و بازدیدکنندگان زیادی بود که هر روز برای دیدن حیوانات به آنجا می‌آمدند؛ این قطعاً شوک بزرگی برای او بود.فردی تا به حال در کنار حيوانات دیگر زندگی نکرده بود. او کاملاً با حیوانات دیگر نا مأنوس بود؛ در واقع او بیشتر خودش را یک انسان به حساب می‌آورد تا یک بز. او نمی‌دانست در مزرعه ای که بازدید کننده‌ها از لبه‌ی آغل آویزان شده و به او زل می‌زدند، چه کار باید بکند.
جرج پرسید: “نمی‌تونیم ببریمش خونه؟”
راهنما به نظر قدری سرگردان می‌آمد. قوانین و مقررات زیادی برای بردن حیوانات به خارج از مزرعه وجود داشت. علاوه بر این آن‌ها فکر می‌کردند که فردی برای زندگی در حیاط پشتی یک خانه‌ی شهری زیادی بزرگ شده است. او دوباره به جرج قوت قلب داد: “حالش خیلی زود بهتر می‌شه. فقط صبر کن و ببین، دفعه‌ی دیگه که برای دیدنش میای، کاملاًوضعش با الان فرق کرده.”
جرج اعتراض کرد: “ولی الان چند هفته است که اینجاست.”
راهنما یا صدایش را نشنید یا خودش را به نشنیدن زد.
به هر حال آنی فکر دیگری در سر داشت. همین که به خانه‌ برگشتند، او شروع به نقشه کشیدن کرد. آنی رو به جرج کرد و گفت: “ما نمی‌تونیم فردی رو به خونه‌ی تو برگردونیم، چون بابات اون رو یک راست برمی‌گردونه به مزرعه و دیگه نمی‌تونه با ما زندگی کنه.”
متأسفانه جرج می‌دانست که این حرف آنی حقیقت دارد. او نگاهی به اتاق مطالعه‌ی اریک انداخت: کاسموس روی میز بر روی انبوهی از برگه‌های مقالات علمی قرار گرفته بود و دور و بر آن را  ستون های لرزانی از کتاب و فنجان‌های نیمه خالی قهوه و تکه‌های کاغذی که معادلات مهمی با عجله رویشان نوشته شده بود، فرا گرفته بود. پدر آنی از ابررایانه اش برای تحقیق روی فرضیه‌هایش در مورد منشأ کیهان استفاده می‌کرد. به نظر جرج، پیداکردن خانه برای یک بز هم به همان اندازه دشوار می‌آمد.
هنگامی که آنی و خانواده‌اش برای اولین بار به این خانه آمده بودند، بز جرج ورودی هیجان انگیز به خانه‌ی آن‌ها داشت. او به میان اتاق مطالعه‌ی اریک پریده و کتاب‌هایش را به هوا فرستاده بود. اریک بسیار خوشحال بود، زیرا در همه‌ی هرج و مرجی که به وجود آمده بود، در واقع فردی توانسته بود به او کمک کند تا کتابی را که دنبالش می‌گشت پیدا کند. ولی این روزها، جرج و آنی هر دو می‌دانستند که اریک از آمدن یک بز بزرگ خوشحال نخواهد شد. او به اندازه‌ی کافی کار و دردسر داشت، چه برسد به اینکه بخواهد از یک بز هم مراقبت کند. آنی قاطعانه گفت: “باید یه جای خوب برای فردی پیدا کنیم.”
صدای غژغژی آمد و ناگهان صفحه‌ی کاسموس دوباره روشن شد و شروع به درخشیدن با رنگ‌های مختلفی کرد –این نشانه‌ی خوبی بود چرا که ابررایانه وقتی از کار خودش راضی بود، چنین رفتاری از خود نشان می‌داد. او گفت: “من برای شما خلاصه ای از شرایط جهان اطراف و محیط‌های مناسب برای زندگی یک بز آماده کرده‌ام. لطفاً برای خواندن خلاصه‌ای از زندگی بز خود روی هر یک از سیاره‌های منظومه‌ی شمسی، روی جعبه‌ی مربوط به آن کلیک کنید.” رایانه خنده‌ی زیرزیرکی کرد و گفت: “من اختیار نشان دادن هر سیاره را با تصاویر و نظرات شخصی خودم دارم.”
آنی گفت: “خدا جون! کاسموس تو بهترینی!”
روی صفحه‌ نمایش کاسموس هشت جعبه قرار داشت که روی هر کدام از آن‌ها نام یکی از سیاره‌های منظومه شمسی نوشته شده بود. آنی روی جعبه‌ای که با نام عطارد مشخص شده بود،کلیک کرد.

 


منظومه ی شمسی ما


به خانواده ی سیاراتی که به دور ستاره ما یعنی خورشید می گردند منظومه  شمسی می گوییم.
چگونه منظومه شمسی ما خلق شد؟
( داخل دایره)  منظومه ی شمسی ما در حدود 6/4 میلیارد سال قبل شکل گرفت.
مرحله اول:
ابری از گاز و غبار شروع به رمبش کردند- شروع این رمبش احتمالا ناشی از امواج ضربه حاصل از یک ابرنواختر نزدیک بوده است.
مرحله دوم:
گویی از غبار شکل گرفت که به دور خود می چرخید. این گوی با جذب غبار بیشتر به صورت قرصی تخت در می آمد و به تدریج  بیشتر بزرگ شده و تندتر به دور خود می چرخید.
مرحله سوم:
ناحیه مرکزی ابن ابر رمبیده، داغتر و داغتر می شد تا اینکه شروع به سوختن کرد و بدین ترتیب به ستاره ای تبدیل شد.
مرحله چهارم:
با فروزش ستاره، غبارهای قرص اطراف آن به آرامی به هم چسبیده و  به صورت خوشه هایی در آمدند که  تبدیل به سنگ ها و در نهایت سیاره هایی شدند که هنوز هم همه در حال گردش به دور این ستاره مرکزی یعنی خورشید هستند. این سیارات در نهایت دو گروه اصلی را شکل دادند: سیارات نزدیک به خورشید که در آنجا هنوز  داغی خورشید حس می شود و این سیارات به صورت سنگی هستند. گروه دیگر هم سیارات دورتر و در آن سوی مریخ هستند که سیاراتی گازی بوده و  از جوی ضخیم در اطراف یک ناحیه داخلی مایع  با هسته ای به احتمال زیاد جامد تشکیل شده اند.
( داخل دایره)  شکل گیری ستارگانی با جرمی برابر جرم خورشید 10 میلیون سال به طول می انجامد.

مرحله پنجم:        
سیارات  با بلعیدن هر توده ماده ای که به آنان می رسد مسیر مدارهابشان را  تمیز می گنند.
( داخل دایره)  از آنجاییکه مشتری بزرگترین سیاره است ممکن است بیشترین تمیزکنندگی را  در مسیر خود ش انجام داده باشد.

مرحله ششم:
صدها میلیون سال بعد سیارات در مدارهایی مانا قرار گرفتند یعنی همان مدارهایی که امروزه دارند طی می کنند. ذرات ماده بر جای مانده به  صورت کمربند سیارکی در بین مریخ و مشتری و یا  در جایی بسیار دورتر در آن طرف پلوتو در کمربند کویپر قرار گرفتند.

آیا منظومه های خورشیدی دیگر مثل یکی خودمان  وجود دارد؟

چند صد سال بود ستاره شناسان گمان می کردند که ستاره های دیگری هم ممکن است در کیهان وجود داشته باشند که دارای سیاراتی به دور خود باشند. با این حال تا سال 1992 میلادی چیزی به صورت قطعی اثبات نشد. در این سال اولین فراسیاره  در حال گردش به دور لاشه یک ستاره پرجرم کشف شد. اولین سیاره  در اطراف یک ستاره روشن و درخشان واقعی در سال 1996 کشف شد. از آن زمان بیش از 400 فراسیاره کشف شده اند که برخی از آن ها در اطراف ستارگانی بسیار شبیه به خورشید خودمان در حال گردشند.
( داخل دایره)  یک فراسیاره،  سیاره ایست که به دور ستاره ای غیر از خورشد ما درحال گردش است.

این تنها شروع کار است. حتی اگر تنها ده درصد ستارگان کهکشان ما  سیاراتی به دور خودشان داشته باشند این بدان معنا خواهد بود که بیش از 20 میلیارد منظومه ستاره ای تنها در  راه شیری وجود دارد.


بالای صفحه  منظومه شمسی ما
برخی از این ها ممکن است شبیه منظومه شمسی خودمان باشند. بقیه هم ممکن است خیلی متفاوت به نظر برسند. به عنوان مثال سیارات یک منظومه ستاره ای دوتایی ممکن است  دو خورشید را ببینند که در آسمان طلوع و غروب می کنند. با دانستن فاصله سیارات از ستاره و  اندازه و سن ستاره می توان حساب کرد که با چه احتمالی ممکن است بر روی این سیارات حیات پیدا کنیم.

بیشتر فراسیاراتی که در منظومه های ستاره ای دیگر می شناسیم  سیاراتی غولی هستند که بزرگی برابر مشتری یا حتی بیشتر از آن دارد. این موضوع عمدتا  به این خاطر است که شناسایی چنین سیاراتی آسان تر از سیارات کوچکتر است. اما ستاره شناسان شروع به کشف سیارات سنگی کوچکتری کرده اند که درست در همان فاصله ای از ستاره شان در حال گردش اند  که ممکن است بیشترین شباهت را  به سیاره زمین داشته باشد.

در اوایل سال 2011 میلادی ناسا تایید کرد که ماموریت کپلر، سیاره ی زمین گونه ای را در اطراف ستاره ای با فاصله 500 سال نوری  نشانه گرفته است! این سیاره جدید -یعنی کپلر 10 بی - با اندازه ای تنها 4/1 برابر اندازه زمین ممکن است شبیه ترین سیاره ای نسبت به زمین باشد که تا کنون  یافت کرده ایم.

فصل دوم


جرج بعد از این که نگاهی به تور گردشگری منظومه‌ی شمسی برای بز‌ها که توسط کاسموس آماده شده بود انداخت، گفت: “من که فکر نمی‌کنم فردی بتونه توی هیچ کدوم از این سیاره‌ها زندگی کنه. توی عطارد که پخته می‌شه،توی نپتون باد اونوبا خودشمی‌بره، یا توی زحل ممکنه در لایه‌هایی از گاز سمی فرو بره. با این اوضاع احتمالاً دوباره آرزو می‌کنه که به همون مزرعه برگرده.”
آنی زیر لب گفت: “جایی غیر از زمین... زمین تنها سیاره‌ی منظومه شمسیه که برای زندگی مناسبه.”آنی بینی‌اش را جمع کرده بود، یعنی اینکه دارد به دقت فکر می‌کند. سپس ناگهان گفت: “دقیقاً مثل خود ما انسان‌ها. می‌دونی بابا در مورد پیدا کردن یک خونه‌ی جدید برای انسان‌‌ها، اگه یک موقع زمین به مکانی غیر قابل سکونت تبدیل بشه،چی می‌گفت؟”
جرج گفت: “منظورت وقتیه که زمین مورد اصابت یک ستاره‌ی دنباله‌دار بزرگ قرار بگیره یا بیش از اندازه گرم بشه؟ اگه زمین تبدیل به یک کویر خشک بشه یا آتشفشان‌ها فوران کنن، دیگه نمی‌تونیم روی زمین زندگی کنیم.” جرج همه‌ی این چیزهای وحشت آور که در نتیجه‌ی سهل‌انگاری انسان‌ها ممکن بود برای زمین اتفاق بیفتد را از پدر و مادر محیط زیست دوستش شنیده بود.

 


مشکلاتی که سیاره ما با آن ها روبروست!

حمله  سیارکی
*یک سیارک قطعه ای سنگی است که از شکل گیری منظومه شمسی  در تقریبا 6/4 میلیارد سال قبل بر جای مانده است. دانشمندان تخمین می زنند که  احتمالا میلیون ها سیارک در منظومه شمسی ما وجود داشته باشند.

( داخل دایره:) اندازه سیارک ها از تنها چند متر در نمونه های کوچک تا  صدها کیلومتر در نمونه های بزرگ متغییر است.
* ممکن است روزگاری یک سیارک از مدار خودش بیرون بیفتد- به عنوان مثال توسط گرانش سیارات نزدیک- و آنگاه است که احتمال برخورد آن با زمین پیش می آید.
* تقریبا یک بار در هرسال سنگی با اندازه یک اتومبیل بزرگ با جو زمین برخورد می کند  اما قبل از اینکه به سطح زمین برسد می سوزد.


در هر چند هزار سال یکبار تکه سنگ بزرگی با اندازه ای در حد یک زمین بازی با زمین برخورد می کند و  در هر چند میلیون سال هم یکبار زمین متحمل برخورد شدیدی از ناحیه یک جرم فضایی- یعنی یک سیارک با دنباله دار – می شود که آنقدر بزرگ هستند تا تمدنی را مورد تهدید قرار دهند.

* اگر یک سیارک یا دنباله دار- که به دور خورشید در حرکت است – قرار باشد تا به سطح زمین برخورد کند این امکان  و جود دارد که از سطح زمین گذشته و جریانی از فوران های آتشفشانی را به راه بیندازد. در این صورت کسی یا چیزی از این برخورد جان سالم به در نخواهد برد.
(دابره راست)  در 65 میلیون سال قبل یک سیارک با زمین برخورد کرد. این می تواند همان چیزی باشد که دایناسورها را از روی زمین محو کرد. این برخورد ابری از غبار غلیظ را به آسمان فرستاد که  مانع نور خورشید می شد و این دایناسورها و بسیاری از موجودات دیگر را به انقراض محکوم کرد.
(دابره چپ)  یک شهاب توده ای از سنگ است که در منظومه شمسی در حال پرواز است. اما  شهاب سنگ نامی است که در صورت سقوط بر روی زمین به آن توده سنگ می دهند.


مشکلاتی که سیاره ما با آن ها روبروست!

 

انفجار برتو گاما..... پایان بازی
* همچنین ما با تهدید خارجی چون انقراض به وسبله پرتوهای گامایی که از فضا می آیند روبرو هستیم.
* وقتی ستارگان فوق سنگین به مراحل پایانی زندگی شان می رسند و منفجر می شوند،  نه تنها  گاز و غبار داغی را به صورت ابری انبساط یابنده در گستره فضا می پراکنند بلکه مانند فانوس های دریایی دو شعاع از پرتوهای گامای کشنده را  هم به بیرون پرتاب می کنند.  در این حال  اگر زمین مستقیما در مسیر چنین شعاع هایی قرار بگیرد و انفجار پرتو گاما هم به اندازه کافی در نزدیکی ما اتفاق بیفتد، این شعاع می توانند جو سیاره ما را از هم پاشانده و ابرهایی از نیتروژن قهوه ی را به وجود بیاورد که آسمان را پر می کنند.
* چنین انفجارهایی نادر هستند و لازم است تا در شعاعی در حد چند هزار سال نوری از ما رخ بدهند تا خسارت واقعی را موجب شوند. همچنین لازم است تا این شعاع پرتو گاما خیلی دقیق به ما برخورد کند. از این رو ستاره شناسانی که این موضوع را به صورت دقیق مطالعه کرده اند نگرانی در این مورد ندارند.


خود ویرانی
*ما تا کنون به تنهایی و بدون کمک سیارک ها و یا پرتوهای گاما خسارات فراوانی به سیاره خودمان وارد کرده ایم.

(داخل دایره)  زمین خانه بیش از هفت میلیارد نفر از انسان هاست.

* زمین دارد از جمعیت بیش از حد انسان ها رنج می برد.
* همه این جمعیت اضافی بدین معناست که ما مجبوریم غذای بیشتری را به دست آوریم و آسیب بزرگتری به منابع طبیعی زمین وارد کنیم. ما مجبوریم گازهای بیشتری را روانه جو زمین کنیم.  بحث های زیادی هم در مورد  تغییرات آب و هوا به وجود آمده است. اما دانشمندان مطمئن هستند که سیاره ی ما دارد گرمتر می شود و اینکه فعالیت بشر دلیل این تغییر است. آن ها پیش بینی می کنند که این تغییر ادامه یابد و این بدان معناست که جهان گرمتر خواهد شد و در این حال برخی مناطق بارندگی های سدیدی را تجربه خواهند کرد و دیگر مناطق از حشکسالی رنج خواهند برد. انتظار می رود که سطح دریاها بالا بیاید و این می تواند  زندگی را برای مردمی که در خطوط ساحلی زندگی می کنند بسیار دشوار سازد. جمعیت بشر بر روی زمین روز به روز افزایش می یابد و گونه های دیگر روز به روز کاهش. انقراض حیوانات دیگر یک مشکل در حال رشد است و داریم می بینیم که  همه ی گروه های گونه های مختلف دارند از روی زمین محو می شوند. جای بسی تاسف است که ما همزمان با اینکه به چگونگی کارکرد واقعی زمین پی می بریم در حال تخریب  سیاره زیبا و منحصر به فرد خود هستیم.
داخل دایره:  در سرتاسر جهان تقریبا یک چهارم از همه گونه های پستانداران و یک سوم دوزیستان در معرض خطر انقراض قرار دارند.

 

 


آنی گفت: “دقیقاً! بابا می‌گه انسان‌ها به یک خونه‌ی جدید نیاز دارن، خب فِرِدی هم باید دنبال یک خونه‌ی جدید بگرده. شرایط زندگی بز‌ها تقریباً مشابه انسان‌هاست، پس اگه بتونیم یک محل مناسب برای زندگی انسان‌ها توی کیهان پیدا کنیم، فِرِدی هم می‌تونه به خوبی اون‌جا زندگی کنه.”
جرج پرسید: “پس تنها کاری که لازمه کاسموس انجام بده اینه که جایی برای زندگی انسان‌ها پیدا کنه و اون موقع طبیعتاً محل مناسبی برای زندگی بز من هم پیدا شده؟”
آنی با خوشحالی گفت: “دقیقاً! و ما هم هر چند وقت یک بار می‌تونیم برای دیدن اون به فضا بریم، یعنی دیگه تنها و ناراحت هم نمی‌شه.” هر دوی آن‌ها ساکت شدند. هر دو می‌دانستند که نقشه‌ی بزرگشان، آنقدرها هم کامل نیست.
عاقبت جرج پرسید: “چه قدر طول می‌کشه تا جایی برای فِرِدی توی فضا پیدا کنیم؟ پدرتو واسه پیدا کردن یک محل جدید برای شروع مهاجرت انسان، مدت‌هاست داره جست و جو می‌کنه، و هنوز هم مطمئن نیست که تونسته باشه جای مناسبی رو پیدا کنه.”
آنی حرف او را تأیید کرد: “اممم، بله. چطوره–این فقط یه پیشنهاده- فعلاً جایی رو که به خونه نزدیک‌تره برای فردی پیدا کنیم، البته به طور موقت.”
جرج موافقت کرد: “یه جای دیگه روی کره‌ی زمین،خوبه، ولی چطورمی‌خواهیم فِرِدی رو به خونه‌ی جدیدش روی زمین یا فضا ببریم؟ چطورمی‌خواهیم یه بز خیلی بزرگ رو بدون جلب توجه این طرف و اون طرف ببریم؟”
آنی با غرور فریاد زد: “بخش زیرکانه‌ی نقشه‌ی منم در همین جاست! از کاسموس استفاده می‌کنیم. اگه کاسموس می‌تونه ما رو به سفرهای بزرگ بزی در کیهان ببره، حتماً می‌تونه یه بز رو هم کمی روی زمین جابه‌جا کنه. مگه نه کاسموس؟”
کاسموس تأیید کرد: “حق با تویه آنی. من بسیار هوشمند و زیرک هستم و می‌تونم قسمتی یا همه‌ی کاری رو که گفتی انجام بدم.”
جرج گفت: “ولی به نظرت درسته که این کار رو با کاسموس انجام بدیم؟ منظورم اینه که اگه پدرت بفهمه از ابررایانه اش برای جابه‌جا کردن یک بز استفاده کردیم،یک خورده عصبانی نمی‌شه؟”
کاسموس موذیانه جواب داد: “اگر شما دستوراین کار روبه من بدید، دلیلی نداره که اریک چیزی در مورد سفر بزی مابدونه.”
آنی گفت: “می‌بینی؟ اگه از کاسموس بخواهیم که فِرِدی رو به یه جای امن ببره، این کار رو برامون انجام می‌ده.”
جرج به نظر مردد می‌آمد: “همم...” جرج قبلاً به سفرهایی رفته بود که مقصدشان را کاسموس انتخاب کرده بود و واقعاً مطمئن نبود که انتخاب‌های ابررایانه همیشه درست بوده باشد. جرج دلش نمی‌خواست بزش را از درگاه–دروازه‌ای که کاسموس می‌توانست برای ورود به فضا باز کند-عبور دهد و بعد متوجه شود که او را یک راست به یک کارخانه‌ی سوسیس‌سازی فرستاده است. یا به بالای ساختمان اِمپایِر اِستِیت . یا حتی یک جزیره‌ی گرمسیری دور افتاده که ممکن است برای فردی خیلی گرم باشد- و البته آنجا هم احساس تنهایی خواهد کرد.
جرج خیلی مؤدبانه گفت: “کاسموس، می‌شه جایی که برای فردی در نظر گرفتی رو قبل از این که واقعاً اون رو اون‌جا بفرستی بهمون نشون بدی؟ اوه، و البته فعلاً، یعنی تا قبل از این که یک محل دائمی براش پیدا کنیم، بهتره این مکان ‌به اندازه‌ای به اینجا نزدیک باشه که بتونیم با دوچرخه به اون‌جا بریم؛ چون فکر نمی‌کنم استفاده‌ی مداوم از تو درست باشه. ممکنه گیر بیفتیم.”
کاسموس پاسخ داد: “درخواست شما در حال بررسی است.” در زمان بازگشت خانواده‌ی آنی از آمریکا، کاسموس دچار مشکلات فنی بزرگی شده بود. اریک توانسته بود تعمیرش کند، ولی کاسموس بعد از آن با کاربرانش رفتار دوستانه‌تری پیداکرده بود. مدارهای ابررایانه برای چند لحظه صدایی داد و دو پرتوی نور که از کاسموس خارج شده بودند، تصویری روی هوا وسط اتاق مطالعه‌ی اریک ایجاد کردند.
جرج گفت: “این یک نقشه است... یه لحظه صبر کن، این نقشه‌ی فاکس بریجه!”
کاسموس گفت: “دقیقاً! این یک تصویر سه بعدیه. هر کاری که گوگل بتونه انجام بده، من بهترش رو انجام می‌دم.” سپس با افاده ادامه داد: “تازه به دوران رسیده‌های پررو!”
آنی آهی کشید و گفت: “اوه خدای من! زیباست!” تمام پستی و بلندی‌های شهر دانشگاهی قدیمی و برجسته‌ی فاکس‌بریج در نقشه‌ی دقیق و دوست داشتنی کاسموس کشیده شده بود- همه‌ی برج‌ها، استحکامات  و فضاهای باز اطراف ساختمان‌ها در یک نقاشی کوچک و عالی نشان داده شده بودند.
در گوشه‌ی یکی از حیاط‌ها نور قرمز کوچکی می‌درخشید. آنی با حیرت گفت: “اینجا که دانشگاه پدر منه! اون جایی که اون نور قرمز داره می‌درخشه. چرا دانشگاه بابا رو به ما نشان می‌دی؟”
کاسموس گفت: “براساس اطلاعات من، بزها به جایی ساکت و تاریک با تهویه‌ی مناسب و کمی نور خورشید احتیاج دارند. محل مشخص داده‌شده روی نقشه،یک انبارخالی در زیرزمین یک برج قدیمیه. اون‌جا مجهز به سیستم تهویه هواست، پس هوا به اندازه‌ی کافی تمیز هست و البته کمی هم نور خورشید وارد می‌شه. سال‌هاست که از این انبار استفاده نشده، پس بز شما چند روزی اون‌جا راحت خواهد بود؛ به شرط این که از مزرعه براش مقداری کاه و علف بیارید.”
جرج گفت: “مطمئنی؟ به نظرت ممکن نیست اون‌جا کمی احساس خفگی بکنه؟”
کاسموس گفت: “برای یک مدت کوتاه بزتون از سکوت و آرامش لذت می‌بره. یک استراحت کوتاهی می‌کنه تا شما براش یه خونه‌ی دائمی پیدا کنید.”
آنی گفت: “ما باید فِرِدی را از اون مزرعه بیاریم بیرون، و باید این کار روسریع انجام بدیم! اون‌جا داره عذاب می‌کشه و ما باید، باید، باید نجاتش بدیم.”
جرج پرسید: “می‌تونیم انبار رو ببینیم؟”
کاسموس گفت: “مطمئناً! من یک پنجره‌ی کوچک به انبار باز می‌کنم تا بتونید اطلاعاتی که به شما دادم روخودتون بررسی کنید.”
نقشه در هوا ناپدید شد و مستطیلی از نور جایگزین آن گردید، همان مستطیلی که کاسموس از آن به عنوان درگاه استفاده می‌کرد. آنی و جرج بارها از آن برای ورود به فضا در سفرهایشان استفاده کرده بودند. در آن شرایط، کاسموس برایشان دری برای ورود و خروج باز می‌کرد اما هنگامی که فقط قرار بود چیزی به آن‌ها نشان دهد، برایشان پنجره‌ای کوچک باز می‌کرد تا از طریق آن بتوانند محیط اطراف را ببینند.
وقتی در انتظار باز شدن درگاه بودند، آنی گفت: “خیلی هیجان انگیزه! چرا قبلاً به فکرمون نرسیده بود که از کاسموس برای گردش روی خود زمین استفاده کنیم؟”
مستطیل تاریک شد. جرج و آنی با دقت بیشتری از نزدیک به آن نگاه کردند. جرج گفت: “کاسموس! ما نمی‌تونیم چیزی ببینیم! فکر کنم گفتی یه مقدار نور روز وارد این محل می‌شه. نمی‌خواهیم فردی رو به زندان بندازیم که!”
کاسموس که به نظر گیج شده بود، گفت: “من مختصات رو چک کردم، و اینجا دقیقاً همون جاست. شاید روی پنجره ها روپوشونده‌اند.”
آنی زیر لب گفت: “خدای من! تاریکی داره حرکت می‌کنه!” از درون پنجره به نظر می‌آمد که تاریکی داشت از سمتی به سمت دیگر حرکت می‌کرد.
او هیسی کرد و گفت: “گوش کنین! یه صداهایی داره میاد.”
کاسموس پاسخ داد: “امکان نداره! براساس اطلاعات من این انبار متروکه‌ است.”
آنی با صدایی خفه گفت: “پس این آدما اینجا چی کار می‌کنن؟ ببین!”
هنگامی که جرج به پنجره خیره شد، متوجه شد که حق با آنی است. چیزی که دیده می‌شد اتاقی تاریک و بدون نفوذ نور نبود. بلکه انبار پر بود از مردمی که لباس‌های مشکی رسمی به تن داشتند. او فقط می‌توانست شانه ها و پشت‌های آن‌ها را ببیند. به نظر می‌آمد که جمعیت به آن‌ها پشت کرده‌اند.
آنی به آهستگی گفت: “اونا می‌تونن ما رو ببینن؟”
کاسموس در حالیکه وضعیت اتاق را به سرعت بررسی می‌کرد، گفت: “اگر بچرخند می‌تونن پنجره‌ی درگاه رو ببینن. اگرچه این مسئله در تضاد کامل با هر گونه منطق، احتمال و استدلاله، ولی به نظر می‌یاد که این انبار مملو از انسانه.”
آنی با صدایی وحشت زده گفت: “انسان‌های زنده یا مرده؟”
کاسموس جواب داد: “انسان‌هایی که نفس می‌کشن و مشغول فعالیت هستند.”
آنی پرسید: “اونا دارن چه کار می‌کنن؟”
کاسموس پاسخ داد: “اونا دارند-”
ناگهان جرج وحشت زده صحبتشان را قطع کرد: “دارن می‌چرخن. کاسموس پنجره رو ببند!”
کاسموس به سرعت پنجره‌ی درگاه را بست، طوری که هیچ کس متوجه نور کمی که از آن ساطع شده بود، نشد. حتی اگر هم کسی چیزی می‌دید، نمی‌توانست حدس بزند که دو کودک گیج و یک ابررایانه هیجان زده در یکی از خانه های معمولی حومه‌ی شهر در فاکس بریج از جلسه‌ی سری آن‌ها با خبر شده باشند.
اما صدایی از درون انبار، فضای اتاق را در بر گرفت، جایی که جرج و آنی بی حرکت و شوکه نشسته بودند. صدا گفت: “درود برخلأکاذب! بخشاینده‌ی حیات، انرژی و نور.” کاسموس با عجله‌ای که برای بستن پنجره قبل از این که کسی بتواند آن‌ها را ببیند داشت،فقط مانیتور تصویری را بسته بود و درگاه صوتی همچنان باز باقی مانده بود؛به همین خاطر آن‌ها می‌توانستند صداها را بشنوند، ولی نمی‌توانستند تصویری از اتفاقاتی که درون انبار می‌افتاد ببینند.
برای چند لحظه سکوتی مرگبار همه جا را فراگرفت. آنی و جرج به سختی جرأت نفس کشیدن داشتند. سپس، انگار که در حال گوش دادن به یک برنامه‌ی رادیویی وحشتناک باشند، صدا ادامه داد: “دوران خطرناکی فرا رسیده است!شاید این آخرین روزهای زندگی ما روی زمین باشد،قبل از اینکه به وسیله‌ی یک حباب ویرانگر کیهانی متلاشی شود. چند دانشمند تبهکار در برخورد ‌دهنده‌ی بزرگ هادرون به زودی تجربه‌ی جدید و پرمخاطره‌ی خود را آغاز می‌کنند. دفعه‌ی پیش نتوانستیم مانع استفاده‌ی آن‌ها از برخورد ‌دهنده شویم. اما این دفعه شرایط به مراتب جدی‌تر است. لحظه‌ای که این احمق‌های دیوانه، دستگاه خود را به کار بیاندازند یک فاجعه‌ی کیهانی به وجود می‌آید که به نابودی کل جهان منجرمی‌شود. برنامه‌های آن‌ها برای ورود به مرحله‌ی بعدی کارشان در برخورد ‌دهنده‌ی بزرگ هادرون، همه‌ی ما را به هیچ تبدیل خواهد کرد.”
جرج و آنی سر وصدای جمعیت متراکم را می‌شنیدند که بعد از شنیدن این خبر “هو” می‌کردند.
صدا گفت: “ساکت لطفاً! حالا نوبت می‌رسه به دانشمند متخصص و برجسته‌ی ما که صحبت‌های خودشون رو ایراد کنند.”
صدای جدیدی شروع به سخن گفتن کرد. این بار صدا کمی مسن‌تر و لطیف‌تر بود: “این دیوانه‌های خطرناک توسط یک دانشمند از فاکس بریج به نام اریک بِلیس رهبری می‌شند.”
آنی جیغی کشید و دستش را بر دهانش گذاشت. اریک بلیس پدرش بود!
صدا ادامه داد: “بِلیس در برخورددهنده‌ی بزرگ هادرون، یا اِل. اِچ. سی،مدیریت اصلی یک برخورد پر انرژی توسط آشکارساز اطلس رو به عهده داره که چیزی نمونده وارد یکی از خطرناک‌ترین مراحل کاری خودش بشه. اگر بِلیس به انرژی برخورد مورد نظرش دست پیدا کنه، طبق محاسبات من احتمال بسیار زیادی وجود داره که با تشکیل یک خلأ حقیقی، کل جهان متلاشی بشه. اگر کوچک‌ترین حبابی از خلأ حقیقی در یک برخورد منحصر به فرد در اِل. اِچ. سی به وجود بیاد، حباب به سرعت نور گسترش پیدا می‌کنه و جایگزین خلأ کاذب می‌شه و همه چیز رو نابود می‌کنه. همه‌ی اتم‌های روی زمین در کمتر از یک بیستم ثانیه محومی‌شوند. در مدت زمان هشت ساعت کل منظومه‌ی شمسی از بین می‌ره. البته، ماجرا به همین جا ختم نمی‌شه...”
با وجود تلاش کاسموس برای حفظ ارتباط، صدای مرد در حال محو شدن بود.
صدا تبدیل به زمزمه‌ای خطرناک شد: “حباب برای همیشه در حال گسترش خواهد بود. بِلیس به چیزی باورنکردنی خواهد رسید. . . نابودی کل جهان!” با پژواک یافتن آخرین حرف کلمه‌ی جهان در فضا، دوباره سکوتی مطلق همه جا را فرا گرفت.
کاسموس، جرج و آنی تا چند لحظه به طور کامل منجمد شده بودند. کاسموس اولین کسی بود که از این وضعیت بیرون آمد.
“محیط خطرناک برای تغییر مکان بز.” این پیام ناگهان با حروف درشت و قرمز بارها و بارها بر روی صفحه‌ی نمایش کاسموس ظاهر شد. آنی که بیشتر گیج به نظر می‌آمد، تأیید کرد: “ما فِرِدی رو اون‌جا نمی‌فرستیم. نمی‌گذاریم سر و کار بزمون به اون آدم‌های ترسناک بیافته. مخصوصاً اگه بخوان به پدر من توهین کنن!”
جرج آب دهانش را قورت داد. آن مردان سیاه پوش درباره‌ی چه چیزی صحبت می‌کردند؟ جرج مصرانه گفت: “آنی، کاسموس، اونا کی بودن؟”