صفحه اصلی    تازه ها    ادبیات    تاریخ و سیاست    روانشناسی و جامعه شناسی    علوم    کودک و نوجوان    متفرقه

ناشر:سبزان
تاريخ چاپ: 1388
نوبت چاپ:اول
تيراژ:2000 نسخه
قيمت:3500 تومان
شابک: 845 5033 600-978

 

دریچه‌ای به سوی کیهان

 

نوشته: استیفن هاوکینگ با همراهی لوسی هاوکینگ

مترجمان:
محمد حسین پورعباس
سید محمد اکبر پور
امیر حسین فرجادنسب

فهرست نکات و مطالب علمی و آموزشی کتاب

 

عنوان                             صفحه

آسمان شب ...........................  9
ماه ................................  28
نور ستارگان ........................  30
ذرات ...............................  40
مواد ...............................  42
دما ................................  63
پلوتو ..............................  69
جرم ................................  78
دنباله‌دارها ........................  82
منظومة شمسی ........................  85
زحل ................................  89
مشتری ..............................  94

عنوان                             صفحه

کمربند سیارکی .....................  97
جو اولیه ..........................  123
آزمایش میلرو ......................  125
اگزوپلنت‌ها ........................  128
مریخ ...............................  144
ستاره نوترونی .....................  176
زمین ...............................  216

 

 


جرج در حالیکه به آغل خالی خوک زل زده بود، با خودش گفت: «خوک‌ها غیب که نمی‌شن!» او سعی کرد با باز و بسته کردن چشم‌هایش مطمئن شود که آنچه مي‌بيند يك توهم وحشتناک نیست. اما وقتی دوباره نگاه کرد مطمئن شد که خوک واقعاً رفته است و از بدن گندة پرگل و صورتی‌اش خبري نيست. وقتی دوباره همه جاي باغ را بررسی کرد، متوجه وخامت اوضاع شد. در نیمه باز آغل خوک مفهومش اين بود که یک نفر آن را درست نبسته و آن يك نفر هم احتمالاً خودش بوده است. از خوک خبری نبود.
در این موقع صداي مادرش از آشپزخانه به گوش رسيد: «جرج، من دارم می‌رم شام درست کنم، تا موقع شام یک ساعت دیگه بیشتر وقت نداری، تکالیفت رو انجام دادی؟»
جرج در حالیکه وانمود می‌کرد خوشحال است، جواب داد: «بله، مامان!»
مادرش پرسید: «حال خوکت چطوره؟»
جرج با صدای بلند جواب داد: «خوبه، خوبه!» و براي اينكه وانمود كند همه چيز طبيعي است، چند بار گفت: «خوک كوچولو، چطوري خوکی؟»
باغ کوچک پشت خانه پر بود از انواع سبزیجات به علاوه یک خوک گنده، که در حال حاضر غیب شده بود. جرج چند بار صدای خوک از خودش در آورد تا همه چیز طبیعی جلوه کند. برای جرج خیلی مهم بود که قبل از اينكه مادرش سر برسد،‌ بتواند نقشه‌ای بکشد. واقعا چطور می‌توانست خوک را پیدا کند، آن را به آغل برگرداند، در را ببندد و به موقع برای شام به خانه برگردد؟! چیزی به فکرش نمی‌رسید، اما به فکر کردن ادامه داد. تنها چيزي كه کم داشت اين بود كه قبل از اینکه بتواند پاسخی براي اين سؤال پيدا كند، یکی از والدینش از راه برسد.
جرج می‌دانست که پدر و مادرش علاقه‌ای به خوک ندارند. آنها هيچ تمايلي نداشتند كه از یک خوک در باغ پشت خانه‌شان نگهداري كنند، مخصوصاً پدرش که وقتی به یاد می‌آورد چه موجودی در باغچة سبزیجات پشت خانه زندگی می‌کند، از عصبانيت دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد.

 این خوک یک هدیه بود. چند سال پیش، در یک عید کریسمس بسیار سرد، یک جعبة مقوایی پر سر و صدا جلوی در خانة آنها گذاشته شده بود. وقتی جرج در جعبه را باز کرد، یک بچه خوک صورتی و عصبانی را داخل آن دید. جرج با احتیاط آن را از جعبه بیرون آورد و در حالیکه بچه خوک دور درخت کریسمس سر می‌خورد، آن را با خوشحالی تماشا کرد. رو‌ی جعبه یادداشتی با این مضمون چسبانده شده بود: «کریسمس مبارک! این بچه خوک نیاز به سرپناه دارد. اگر می‌توانید به او پناه دهید! متشكرم.»
پدر جرج كه گياه خوار بود، از اضافه شدن این عضو جدید به خانواده‌ چندان راضی به نظر نمي‌رسيد. البته او دلش برای حیوانات نمي‌سوخت، بلكه در واقع گیاهان را به حيوانات ترجیح می‌داد، زيرا کنار آمدن با گیاهان خیلی آسانتر بود. گیاهان شلوغ کاری نمی‌کردند، رد پاهای گلی شان کف آشپزخانه باقی نمی‌ماند، و کاری هم به بیسکوئیت‌های باقی مانده‌ روی میز نداشتند.
اما جرج خیلی مشتاق بود که این بچه خوک را پيش خودش نگه دارد. هدایایی که آن سال از پدر و مادرش گرفته بود، به نظرش جالب نبودند. مادرش یک بلوز آستین کوتاه ارغوانی با راه راه‌‌های نارنجی برايش دوخته بود که تا روی زمین کشیده می‌شد. و زمانيكه با اشتیاق هدیة پدرش که در آن یک فلوت قرار داشت را باز کرد، واقعا اوقاتش تلخ شد، چرا كه او هیچ علاقه‌ای به فلوت نداشت.
چیزی که جرج واقعا در آرزوی آن بود و بیش از هر چیز ديگري در دنیا دوست داشت، یک رایانه بود. اما او می‌دانست که والدینش هیچ علاقه‌ای به خرید رایانه برای او ندارند. آنها اختراعات جدید را دوست نداشتند و سعی می‌کردند تا جایی که می‌توانند بدون استفاده از لوازم خانگی جدید و استاندارد زندگی را بگذرانند. آنها برای اینکه زندگی پاک‌تر و ساده‌تری داشته باشند همة لباس‌هایشان را با دست می‌شستند. آنها اتومبیل نداشتند و خانه‌‌شان را با شمع روشن می‌کردند تا از برق استفاده نکنند.
همة این کارها برا‌ی این بود که جرج رشد و تربیتی طبیعی و رو به پیشرفت داشته و از هر گونه مادة سمی، افزودنی، تابش‌های غیرطبیعی و دیگر پدیده‌های مضر به دور باشد. تنها اشکال کار در این بود که پدر و مادر جرج در پاک‌سازی محیط از چیزهایی که می‌توانست احتمالا برایش زیان‌آور باشد، بسیاری از چیزهای جالب و سرگرم کننده را نيز از او دور کرده بودند.

 ممکن بود والدین جرج از رفتن به

تظاهرات برا‌ی حفظ محیط زیست یا آسیاب کردن گندم برای پخت نان لذت ببرند، ولی به نظر او این کارها جالب نبود. او دوست داشت به شهربازی برود، سوار چرخ و فلک شود، خودش را با باز‌ی‌های رایانه‌ای سرگرم كند و یا با هواپیما به جایي بسيار دور برود. اما در حال حاضر تنها چيزي كه داشت یک خوک بود، یک خوک بسیار خوب. جرج اسم او را فردی گذاشته بود و ساعات زیادی را با خوشحالی در کنار آغل کوچکی که پدرش در باغ پشت خانه‌ برای او ساخته بود مي‌گذراند و او را تماشا مي‌كرد که یا کنار پرچين‌ها پرسه مي‌زد و یا روی کثیفی‌ها خس خس مي‌كرد.
با تغییر فصل‌ها و گذشت سا‌ل‌ها، بچه خوک جرج بزرگ و بزرگتر شد تا جائیکه در نور کم، شبيه یک بچه فیل دیده می‌شد. به نظر مي‌رسيد با بزرگتر شدن فردی، جایش در آغل تنگ و تنگ‌تر می‌شود. هر وقت فرصتی دست می‌داد خوک دوست داشت از آغل فرار کند، در باغچة سبزیجات شلوغ کاری کند، بوته‌های هویج را لگد کند و گل‌های کلم و گل‌های تزئینی مادر جرج را بجود. اگر چه مادر جرج اغلب اوقات به او می‌گفت که بايد تمام موجودات زنده را دوست داشت، اما روزهایی که فردی باغچة مادرش را خراب می‌کرد، جرج احساس می‌کرد كه او دیگر چندان فردی را دوست ندارد.
مادر جرج هم مثل پدرش گياهخوار بود. جرج بارها صدای غرغر‌های همراه با عصبانیت مادرش را وقتی‌که فضله‌های فردی را پاک می‌کرد، شنیده بود. اما امروز و در آن لحظه، مسئله این نبود که فردی سبزی‌ها را خراب کرده است، بلکه اتفاق بسیار بدتری افتاده بود. در پرچين‌هایی که باغ آنها را از باغ همسایه‌شان جدا می‌کرد، حفره‌ای به اندازة یک خوک ایجاد شده بود که جرج ناگهان متوجه آن شد. بدون شك دیروز حفره‌اي آنجا قرار نداشت و فردي به در آغلش بسته شده بود، ولی امروز خبري از او نبود. این موضوع تنها یک معنا داشت و آن اینکه فردی در ماجراجویی‌هایش پرچين‌های باغ پشتی را شکسته و به جایی رفته بود که اصلاً نباید می‌رفت.
خانة همسایه جایی مرموز و اسرارآمیز، و تا جائیکه جرج به یاد داشت، خالی از سكنه بود. درحالیکه باغ‌هاي همسایه‌هاي ديگر تمیز و مرتب بود و شب هنگام، نور اتاق‌هایشان از پنجره‌ها ديده مي‌شد و صدای باز و بسته شدن در‌های خانه‌شان به گوش می‌رسید، اما این خانه همیشه سوت و کور بود. صبح‌هاي زود بچه‌ای نبود كه با شادی جیغ و داد به راه بياندازد و مادری هم نبود که از در پشتی کسی را بـرای شام صدا بزند. آخر هفته‌ها خبری از سر و

صدای چکش یا بوی رنگ تازه نبود. تا به حال هم هیچکس برای تعویض قاب‌های شکستة پنجره‌ها یا تمیز کردن جوی‌های پرگل آن نیامده بود. سال‌ها بی‌توجهی باعث رشد بیش ازحد گیاهان و درختان در آن خانه شده بود، به طوری‌که گویی آن طرف پرچين‌ها، جنگل آمازون قرار

است.
اما این طرف، در خانة جرج، باغ پشتی بسیار تمیز، منظم و یکدست بود. در گوشه‌اي از باغ، ردیف‌هایی از بوته‌های لوبیا قرار داشتند که محکم به ستون‌های چوبی گره خورده بودند. علاوه بر اين، چندين ردیف کاهو، بوته‌های سبز هویج و انواع سیب زمینی‌ كه با نظم خاصي كاشته شده بودند، در باغ آنها به چشم مي‌خورد. حتی اگر جرج توپي را در باغ شوت می‌کرد، بدون ترديد توپ درست وسط یک بوتة تمشک فرود می‌آمد و آن را له می‌کرد.  
پدر و مادر جرج بخش کوچکی از باغچه را به او اختصاص داده بودند تا سبزی‌های خودش را در آنجا پرورش دهد و امیدوار بودند که از این طریق او به باغبانی علاقه‌مند شود و شاید هم روزی یک کشاورز واقعی شود. اما جرج ترجیح می‌داد به جای اینکه روی زمین دنبال چیزی بگردد، در آسمان‌ها جستجو کند. از این رو قطعه زمین کوچک او خالی و دست نخورده باقی مانده بود و چیزی جز سنگ و خار و خاشاک درآن دیده نمی‌شد. با اين حال، بزرگترين دل مشغولي جرج اين بود كه ستارگان آسمان را بشمارد و بفهمد چند ستاره درآسمان وجود دارد.
اما اوضاع خانة همسایة آنها کاملا متفاوت بود. جرج بيشتر اوقات روی پشت بام آغل فردی می‌ایستاد و از روی پرچين‌ها به جنگل درهم و برهم و باشکوه خانة همسایه خیره می‌شد. بوته‌های کوتاه و بلند آنجا به طور ناهمگونی پراکنده بودند و شاخه‌های گره‌دار درختان خمیدة آنجا نيز در انتظار كسي بودند كه از آنها بالا برود. تمشک‌های جنگلی در دسته‌های بزرگی رشد کرده بودند و بازوهای تیغ‌دارشان به صورت حلقه‌های عجیب و موجی شکلي در هم می‌پیچیدند و مانند ریل‌های راه آهن در ایستگاه قطار، یکدیگر را قطع می‌کردند. در فصل تابستان نیلوفر‌های صحرایی پیچ پیچ، مثل یک تار عنکبوت سبز، به همة گیاهان باغ چنگ می‌زدند. قاصدک‌ها همه جای باغ جوانه می‌زدند. علف‌های بزرگ و پرپشت و در عین حال سمی و تیغ‌دار هم در باغ پراکنده بودند. گل‌های آبی رنگ نيز به زیبایی در شلوغی سبز روشن باغ خودنمایی می‌کردند.
اما خانة همسایه محدودة ممنوعه به شمار می‌رفت. پدر و مادر جرج همیشه در جواب درخواست او برای استفاده از آن باغ به عنوان زمین بازی، قاطعانه جواب «نه» داده بودند.

    این نه گفتن آنها از آن نه گفتن‌های معمولی توأم با خواهش و مهربانی نبود. این یک نه قاطعانه و بدون هیچ بحث و استدلالی، در آن بود. یک بار دیگر

زماني‌كه جرج به پدر و مادرش پیشنهاد خرید یک تلویزیون را داده بود تا او هم مثل ديگر بچه‌ها در خانه تلویزیون داشته باشد، آنها به همين شكل جواب «نه» قاطعی به او داده بودند، و اين در حالی بود که بعضی دوستان او حتی در اتاق خوابشان هم یک تلویزیون داشتند. در آن زمان، پدر جرج برای او به طور مفصل توضیح داد که تماشای برنامه‌های بی‌محتوا و مزخرف تلویزیون چطور می‌تواند ذهن او را آلوده کند. اما در مورد خانة همسایه هیچ توضیحی به جرج داده نشد. تنها چيزي كه اتفاق افتاد یک مکالمه کوتاه بود که به جواب «نه» ختم شد. با این همه جرج همیشه دوست داشت دليل اين پاسخ را بداند و از آنجایی که حدس می‌زد جوابي از پدرش نمي‌گيرد، یک روز به سراغ مادرش رفت. مادرش در حالیکه شلغم‌ها را خرد می‌کرد تا داخل کیک بریزد، آهی کشید و گفت: «اوه جرج، تو خیلی سئوال می‌پرسی!»
اما جرج با سماجت گفت: «من فقط می‌خوام بدونم چرا نمی‌تونم برم خونة همسايه، اگه جوابم رو بدید قول می‌دم امروز دیگه سئوالی ازتون نپرسم!»
مادرش دستهایش را با پیش بند گل گلی‌اش خشک کرد، کمی چای نوشید و گفت: «خیله خوب جرج، اگه مخلوط کیک رو هم بزنی، منم ماجرایی رو برات تعریف می‌کنم.»
بعـد هم کاسة قهـوه‌ای بزرگ مخلوط کن را جلـوي جرج گذاشـت و گوشه‌ای نشست. جرج شروع کرد به هم زدن خمیر زرد سفت و آن را با سبزیجات سبز و سفید مخلوط كرد.
مادر جرج شروع به تعریف ماجرا کرد:
«زمانی که ما اومدیم اینجا، یک پیرمرد تو اون خونه زندگی می‌کرد، اون زمان تو خیلی کوچیک بودی. من اونو زیاد ندیدم. اما قیافش رو خوب یادمه... ریش خیلی بلندی داشت که تا زانوهاش می‌رسید. من تا حالا ریش به اون بلندی ندیدم. هیچ کس  نمی‌دونست که اون واقعا چقدر عمر داره، اما بعضی از همسایه‌ها می‌گفتند که عمری جاودانه داره.»
جرج پرسید: «چه اتفاقی براش افتاد؟» (یادتون هست که جرج قول داده بود دیگه سئوال نپرسه!!!)
مادرش با لحن مرموزی گفت: «هیچکس نمی‌دونه!»
جرج نگاه خیره‌اش را از او برداشت و پرسید: «منظورتون چیه؟»
مادرش گفت: «تنها چيزي كه ميدونم اينه كه اون تا یه زمانی تو اون خونه بود و بعد دیگه پیدایش نشد.»
جرج گفت: «شاید رفته تعطیلات؟!»

مادرش گفت: «اگر هم این کار رو کرده باشه، هرگز دوباره برنگشت. همسایه‌ها خونه‌اش رو گشتند، اما هیچ اثری ازش

نبود. خونه از اون موقع به بعد خالی بوده و هیچ کس دوباره اون رو ندیده!»
جرج گفت: «وااای…!»
سپس مادر جرج در حالیکه چای داغش را فوت می‌کرد، ادامه داد: «چند وقت پيش سر و صداهایی از خونة همسایه ميومد. صدای به هم خوردن درها در نیمه‌های شب! بعضی وقت‌ها نورهایی هم از اونجا دیده می‌شد. بعداً معلوم شد چند تا ولگرد وارد خونه شده و اونجا زندگی می‌کردند. پلیس اونا رو از اونجا بیرون کرد. فكر كنم هفتة پیش هم دوباره سر و صداهایی از اونجا میومد. معلوم نيست کی ممکنه اونجا باشه، برای همین هم پدرت دوست نداره تو بری اون طرفا! فهميدي جرج؟»
وقتی جرج به حفرة بزرگی که در پرچين باغ ایجاد شده بود نگاه کرد، گفتگویی که با مادرش داشت را به خاطر آورد. داستانی که مادرش برای او تعريف كرده بود از تمایل او براي رفتن به خانة همسایه چیزی کم نکرده بود. آنجا براي جرج هنوز هم اسرارآمیز و جالب به نظر می‌رسید.
اما تمایل او برای رفتن به خانة همسایه وقتی می‌دانست که اجازة چنین کاری را ندارد، یک چیز بود و اینکه او در آن لحظه واقعاً مجبور بود این کار را بکند، و به دنبال فردی برود چیز دیگر.
خانة همسایه در نظر جرج تاریک، شبح گونه و ترسناک بود. جرج درمانده شده بود. بخشی از وجودش می‌خواست که به خانه برگردد، در پشتی خانه را ببندد، در کنار نور كم سوي شمع‌ها و بوي آشنای دست پخت مادرش باشد و راحتی و آسودگی داخل خانة خودش را بار دیگر تجربه کند.
اما اینکار به معنای تنها گذاشتن فردی و احتمالاً به خطر انداختن او بود. جرج نمی‌توانست از والدینش کمک بخواهد. اگر پدر و مادرش به این نتیجه می‌رسیدند که فردی بیش از اندازه خراب کاری کرده و چوب خطش پر شده است، او را به کشتارگاه می‌فرستادند تا از دستش راحت شوند.
جرج نفس عمیقی کشید و تصمیم خودش را گرفت. او مجبور بود به خانة همسایه برود. چشم‌هایش را بست و از حفرة ایجاد شده در پرچين عبور کرد. وقتی از طرف دیگر بیرون آمد و چشم‌هایش را باز کرد، خودش را وسط باغ جنگلی دید. بالای سرش پوشش درختان چنان زیاد بود که به سختی می‌توانست آسمان را ببیند. هوا داشت تاریک می‌شد و این جنگل انبوه آن را تاریک‌تر هم کرده بود.

جرج فقط می‌توانست مسیری را ببیند که علف‌های پرپشت آن لگدکوب شده بودند. او با این امید که این مسیر او را به فردی می‌رساند آن را دنبال کرد. جرج

به سختی از میان بوته‌های پرپشت خار که به لباس‌هایش گیر می‌کردند و پوست برهنه‌اش را می‌خراشیدند گذشت. به نظر می‌رسید که بوته‌های خار در تاریکی در انتظار او بودند تا شاخه‌های تیغ‌دار خود را به دست و پای جرج بچسبانند. برگ‌های قدیمی گِل اندود به پاهای جرج می‌چسبیدند و گزنه‌ها با نیش‌های گزنده و تیزشان به او حمله می‌کردند.
در تمام این مدت باد در درختان بالای سر جرج، آوازی پر سر و صدا و دردمند به راه انداخته بود. انگار برگ‌هاي درختان به او مي‌گفتند: «جرج، مراقب باش، جرج،‌ مراقب باش.»
در ادامه راه جرج به محلی هموار رسید که درست در پشت خانه قرار داشت. تا آن لحظه، او هیچ نشاني از خوک نافرمانش ندیده و هيچ صدايي از او نشنیده بود. اما در آنجا، روی سنگفرش‌های از هم پاشيدة در پشتی، او دو جفت رد پای گلی آشنا را دید. از روی علامت‌هايي كه وجود داشت، جرج دقیقاً می‌توانست بگوید فردی به کدام سمت رفته است. خوک او مستقیماً از در پشتی خانه که دقیقاً به اندازة یک خوک چاق باز شده بود، به درون خانة متروکه رفته بود. بدتر از همه اینکه، از داخل خانه‌ای که سال‌ها کسی در آن زندگی نمی‌کرد، باریکه‌ای از نور به بيرون می‌تابید. یعنی کسی در خانه بود!


جرج نگاهی به پشت سرش و مسیری که آمده بود انداخت. او می‌دانست که باید برگردد و والدینش را خبر کند. حتی اگر مجبور می‌شد اعتراف کند که از لای پرچين‌ها به خانة همسایه رفته، باز هم خیلی بهتر از اين بود كه در آن خانه تنها باشد. جرج فقط می‌خواست از پنجره سرکی به داخل خانه بکشد تا در صورت امکان فردی را ببیند و بعد به دنبال پدرش برود و او را بیاورد. او کمی به سمت باریکة نوری که از داخل خانه می‌آمد حرکت کرد. نوری که به بیرون می‌تابید طلایی رنگ بود و شباهتی به نور ضعیف شمع‌های خانة آنها یا نور سرد لامپ‌های آبی نئونی مدرسه‌اش نداشت. با اینکه جرج ترسیده بود و دندان‌هایش از ترس به هم می‌خوردند، اما نور كم‌كم او را به سمت جلو می‌کشيد، تا جائیکه

جرج درست در کنار پنجره قرار گرفت. او به دقت به درون خانه نگاه کرد، اما از فضای محدود بین قاب پنجره تنها می‌توانست قسمتی از داخل خانه را ببیند.
در برابر ديدگان او آشپزخانه‌اي قرار داشت که تعدادی چای کیسه‌ای و لیوان در آن پخش و پلا بود.
یک حرکت ناگهانی در آشپزخانه نظر جرج را به سمت پایین و کف آشپزخانه جلب کرد. خودش بود، فردی، او فردی را آنجا دید.
فردی پوزه‌اش را داخل کاسه‌ای فرو برده بود و داشت مایع ارغوانی رنگی را هورت می‌کشید.
رنگ از صورت جرج پرید. اوضاع وحشتناکی بود. جرج فریاد زد و در حالیکه به شیشه پنجره ضربه می‌زد گفت: «اون سمی یه، اون سمی یه، اون رو نخور!»
اما فردی شكمو بدون توجه به صدای صاحبش به خوردن محتویات کاسه ادامه داد.
جرج بی‌درنگ و بدون معطلی وارد آشپزخانه شد و کاسه را از زیر پوزة فردی بیرون کشید و محتویاتش را داخل ظرفشویی ریخت.
با فرو رفتن مایع ارغوانی رنگ به داخل ظرفشویی، جرج صدایی از پشت سرش شنید. صدایی بچه گانه اما بلند به گوش رسید که گفت: «تو کی هستی؟»
جرج چرخید. دختری پشت سرش ایستاده بود. دختر لباس محلی عجیب و غریب رنگارنگ و چين‌داري به تن داشت، طوری که انگار خودش را در بالهای پروانه پیچیده بود. جرج کمی ترسیده بود، آب دهانش را قورت داد و با خودش فکر کرد ممکن است این دختر با آن موهای بور و درهم برهم و آن روسری سبز و آبی‌اش عجیب به نظر برسد، اما مطمئناً موجود ترسناکي نبود و ترس جرج معنی نداشت.
جرج با ناراحتی پاسخ داد: «تو خودت کی هستی؟»
دختر گفت: «من اول پرسیدم و به هر حال اینجا خونة منه، بنابراین من باید بدونم تو کی هستی، اما مجبور نیستم به تو جواب بدم.»
جرج مثل همة مواقعی که فکر می‌کرد حق با او نیست، تسلیم شد و گفت: «من جرج هستم» و با اشاره به فردی ادامه داد: «و اینم خوک منه که تو دزدیدیش.»
دختر با ناراحتی گفت: «من خوک تو رو ندزدیدم! خوک تو به چه درد من می‌خوره، من ژیمناست هستم و تو ژیمناستیک هم هیچ خوکی به درد نمی‌خوره.»
جرج به آرامی زیر لب‌ گفت: «اوه، ژیمناستیک!»

والدین جرج هم زمانی او را به کلاس ژیمناستیک می‌فرستادند و او هیچ موقع خاطرات بد آن دوران را فراموش

نمی‌کرد.
جرج که کمی دل و جرأت پیدا کرده بود، در پاسخ گفت: «تو اونقدر بزرگ نشدی که بخوای ژیمناست باشی! هنوز خیلی بچه‌ای!»
دختر با حالتی تحقیرآمیز جواب داد: «تازه من عضو تیم ژیمناستیک هم هستم که این نشون می‌ده تو هیچی از ژیمناستیک نمی‌دونی!»
جرج پرسید: «اگه تو به اندازة كافي بزرگ شدی، پس چرا می‌خواستی خوک من رو مسموم کنی؟»
دختر با حالت تمسخرآمیزی گفت: «اون سم نیست، عصارة کشمش سیاهه که بهش ریبنا می‌گن! فکر می‌کردم این رو دیگه همه می‌دونند!»
جرج که تا به حال والدینش تنها به او آبمیوه‌های کمرنگ خانگی داده بودند، ناگهان احساس کرد چقدر احمق بوده که نفهمیده آن مایع ارغوانی چه بوده است. او برای این که اوضاع را به نفع خودش تغییر دهد، ادامه داد: «خوب، اینجا که واقعاً خونة شما نیست؟! درسته؟! این خونه مال یه پیرمرد ریش بلنده که سالها پیش ناپدید شده!»
دخترک که چشمان آبی‌اش می‌درخشید گفت: «اینجا خونة منه و من به جز وقتايي که کلاس ژیمناستیکم، همیشه همینجام.»
جرج پرسید: «خوب، پس مامان و بابات کجا هستند؟»
دخترک لب‌هايش را جمع كرد و گفت: «من مامان و بابا ندارم! وقتی هنوز تو قنداق بودم، کنار خیابون پیدام کردند...» دخترک بینی‌اش را با صدای بلند بالا کشید و درست در همین لحظه صدای مردی در خانه پیچید: «آنی!»
دخترك ناگهان در جاي خودش خشكش زد.
آنها دوباره صدا را شنیدند که اين بار از فاصلة نزدیکتري به گوش مي‌رسيد: «آنی، کجایی؟ آنی!»
جرج کمی ترسیده بود، با بدگمانی پرسید: «این دیگه کیه؟»
دخترک گفت: «اون اریکه
مردی قدبلند با موهای آشفتة مشکی و عینکی کلفت و سنگین که آن را با زاویه روی بيني‌اش گذاشته بود، وارد آشپزخانه شد و گفت: «آنی، تو اینجایی؟ داشتی چیکار می‌کردی؟»
دخترک با لبخندی بر لب پاسخ داد: «هیچی، داشتم به یه خوک شربت ریبنا می‌دادم.»
چهرة مرد در هم کشیده شد ولی با بی‌حوصلگی گفت: «ما در مورد این موضوع صحبت کردیم، ما نمی‌توانیم تو خونه یک حیوان نگه داریم. وقت هم برای داستان سر هم كردن زياده، تازه...»

وقتی چشم مرد به جرج افتاد که گوشة

اتاق ایستاده بود و خوک او را ديد که لکه‌های شربت دور دهانش قیافه‌اش را خنده‌دار کرده بود، حرفش را قطع کرد و به آرامی گفت: «آه... چی دارم می‌بینم! واقعاً یک خوک تو آشپزخونه!» و بعد با اشاره به وضعيت آشپزخانه گفت: «متأسفم آنی، فکر می‌کردم شوخی می‌کنی اما باید خودت همة اینا رو مثل روز اولشون تمیز كني!»
مرد به سمت جرج آمد و دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: «خوب، سلام آقا پسر این خوک مال شماست؟»
بعد هم دستی به سر فردی کشید و گفت: «ها، سلام». به نظر می‌رسید نمی‌داند ديگر چه باید بگوید.
جرج مشتاقانه گفت: «من جرج هستم، و این هم خوک من فردیه!»
مرد گفت: «خوک تو؟» و بعد به سمت آنی برگشت.
آنی شانه‌هایش را بالا انداخت و نگاه معناداری به مرد کرد.
جرج شروع به توضیح کرد: «ما تو خونة کناری شما زندگی می‌کنیم، خوک من از حفرة بین پرچين فرار کرد و من مجبور شدم دنبالش بیایم تا اونو بگیرم.»
مرد لبخندی زد و گفت: «البته! اما تعجب می‌کنم که خودت چطور وارد آشپزخونه شدی؟! راستی، اسم من اریکه.»
سپس با اشاره به دخترک مو بور ادامه داد: «من پدر آنی هستم.»
جرج در حالیکه به دخترک می‌خندید با کنایه گفت: «پدر آنی؟!»
اما دخترک که نمی‌خواست چشمش به چشم جرج بیفتد، بالا را نگاه كرد.
اریک ادامه داد: «ما همسایة جدید شما هستیم.» سپس با اشاره به آشپزخانه و کاغذ دیواری‌ها و کف پوش درب و داغان و شیر آب که چکه می‌کرد، ادامه داد: «اینجا یه خورده به هم ریخته است، ما خیلی وقت نیست که اینجا اومدیم و برای همینه که تا حالا همدیگرو ندیدیم.» بعد دستی به موهایش کشید، کمی خودش را جدی گرفت و گفت: «چیزی میل داری بخوری؟ فکر می‌کنم آنی فقط از خوکت پذیرایی کرده!»
جرج فوراً پاسخ داد: «آره. من هم ریبنا می‌خوام! می‌خوام ببینم خوکم چی خورده؟!»
آنی سرش را تکان داد و گفت: «اما دیگه چیزی باقی نمونده! خوکت همه‌اش رو خورد.»
جرج سرش را پایین انداخت. با خودش فكر كرد خیلی بدشانس است چون فردی توانسته بود ریبنا بخورد، ولي او نمی‌توانست.

اریک در چند تا از کمدهای آشپزخانه را باز و بسته کرد، اما همه خالی بودند. او چیزی برای پذیرایی از جرج پیدا نکرد و با شرمندگی شانه‌هايش را

بالا انداخت و با اشاره به شیر آب گفت: «مثل اینکه غیر از آب چیز دیگه‌ای تو خونه نیست. یک لیوان آب میل داری؟»
جرج به نشانة موافقت سرش را تکان داد اما هیچ علاقه‌ای به نوشیدن آب نداشت. او عجله‌ای برای بازگشت به خانه و خوردن شام نداشت. معمولاً وقتی برای بازی با بچه‌ها بیرون می‌رفت، همیشه بعد از بازگشت به خانه، از رفتارهاي عجيب و غريب پدر و مادرش ناراحت می‌شد. اما خانة اریک و آنی آنقدر عجیب و غریب بود که جرج از دیدن آن خوشحال شده بود. بالاخره او كساني را پیدا کرده بود که حتی از خانوادة خودش هم عجیب و غریب‌تر بودند.
جرج غرق در این افکار شادی بخش بود که اریک ناگهان آن‌ها را خراب کرد. او از پنجره نگاهي به بیرون انداخت و گفت: «جرج، هوا تقریباً تاریک شده، پدر و مادرت می‌دونند که تو  اینجایی؟»
سپس گوشی تلفن را از روی میز آشپزخانه برداشت و ادامه داد: «بیا باهاشون تماس بگیر تا نگرانت نباشند.»
جرج کمی من و من کرد. اریک که از بالای عینکش به جرج نگاه می‌کرد از او پرسید: «شماره تلفن شما چنده؟ یا اگه دوست داری می‌تونی با موبایلشون تماس بگیری. شمارة اون چنده؟»
جرج که چاره‌ای نمی‌دید گفت : «اونا...» و با شدت ادامه داد: «اونا اصلاً تلفن ندارند.»
آنی که چشمهایش از اینکه والدین جرج حتی یک موبایل ندارند گرد شده بود گفت: «براي چی ندارند؟!»
جرج کمی ناراحت شده بود او نمی‌دانست چه جوابی بدهد. اریک و آنی هم با کنجکاوی به او زُل زده بودند. جرج احساس کرد باید کمی توضیح بدهد. نداشتن تلفن، بخاطر فقر آنها نبود. برای همین فوراً گفت: «اونا فکر می‌کنند که تکنولوژی داره جهان رو تحت تسلط خودش قرار میده! و اینکه ما باید اون رو از خودمون جدا کنیم و بدون اون زندگی کنیم. اونا فکر می‌کنند که علم و کشفیات جديد باعث شده مردم سیارة ما با استفاده از اختراعات جدید سیارة ما را آلوده کنند.»
اریک که چشمانش از پشت عینک سنگینش برق می‌زد گفت: «واقعاً؟ چقدر جالب!» در همین لحظه، تلفنی که در دستش بود زنگ زد. آنی که سعی داشت تلفن را از دست پدرش بگیرد گفت: «میشه من بردارم؟ میشه؟ خواهش می‌کنم!»

آنی گفت: «مامان!» و بعد جیغی از خوشحالی كشيد، لباس محلی رنگارنگش را

جمع و جور كرد، گوشی را به گوشش چسباند و از آشپزخانه بیرون رفت و ادامه داد: «مامان حدس بزن چي شده!» صدای جیغ مانند آنی در حالی که تند تند حرف می‌زد در راهرو می‌پیچید: «یه پسر عجیب اومده اینجا!»
جرج از خجالت سرخ شده بود. صدای آنی کاملاً در فضاي آشپزخانه شنیده می‌شد: «اون یه خوک گنده هم داره!»
اریک با دقت به جرج نگاه کرد و در آشپزخانه را با پایش بست.
صدای جیغ آنی هنوز هم از پشت در بسته شنیده می‌شد: «تازه این‌که چیزی نیست، اون اصلا تا حالا ریبنا نخورده!»
اریک شیر آب را باز کرد تا یک لیوان آب به جرج بدهد.
گرچه صدای آنی ضعیف‌تر شده بود، اما آنها هنوز هم می‌توانستند کلمات نیش‌دار او را بشنوند : «پدر و مادرش حتی تلفن هم ندارند!»
اریک رادیو را روشن کرد و صدای موسیقی بلند شد. سپس با صدای بلند گفت: «خوب جرج، کجا بودیم؟»
جرج گفت: «نمی‌دونم.» این کلمه را آنقدر آرام گفت که به سختی در محیط پر سر و صدای آشپزخانه که اریک آن را برای شنیده نشدن صحبت‌های آنی درست کرده بود، شنیده می‌شد.
اریک نگاه دلسوزانه‌ای به جرج انداخت و بلند گفت: «بگذار چیز جالبی بهت نشون بدم.» سپس یک خط‌کش پلاستیکی را از جیبش بیرون آورد و آن را مثل شمشیر جلوی بینی جرج گرفت و بعد با صدای بلند گفت: «می‌دونی این چیه؟»
جواب خیلی واضح به نظر می‌رسید. جرج گفت: «خوب معلومه، خط کش!»
اریک ادامه داد: «درسته!» و مشغول مالیدن خط‌کش به موهای سرش شد و گفت: «نگاه کن!» سپس خط‌کش را نزدیک باریکة آبی که از شیر می‌آمد گرفت. وقتی این کار را انجام داد باریکة آب به جای اینکه مستقیم پایین برود، از مسیر مستقيم منحرف شد. اریک خط‌کش را از باریکة آب دور کرد و آب دوباره به مسير عادی خودش برگشت.
اریک خط‌کش را به جرج داد، جرج آن را به موهایش مالید و نزدیک باریکة آب گرفت، دوباره همان اتفاق افتاد.
جرج از این اتفاق بسیار هیجان زده شده و حواسش کاملاً از گستاخی آنی پرت شده بود، او به اریک گفت: «این جادوگریه؟! نكنه شما جادوگرید؟»
اریک جواب داد: «نه!» و خط‌کش را در جیبش گذاشت. جریان آب دوباره به حالت عادی برگشته بود.
اریک شیر آب را بست و رادیو را خاموش کرد. آشپزخانه ساکت شده بود و صدای آنی هم از بيرون شنيده نمي‌شد.
اریک که چهره‌اش گل انداخته بود گفت: «به این میگن علم، چرا باید از علم بترسیم! جرج، وقتی خط‌کش رو به موهات می‌مالی، خط‌کش بارهای الکتریکی رو از موهای تو می‌گیره. ما نمی‌تونیم بارهای الکتریکی رو ببینیم، اما جریان آب می‌تونه اونا رو حس کنه.»
جرج نفس عمیقی کشید و گفت: «اوه، خیلی جالبه!»
اریک در تأیید حرف او گفت: «همینطوره! علم موضوع بسیار جذاب و جالبیه که به ما کمک می‌کنه جهان اطرافمون و عجایب اون رو بهتر بشناسیم و درك كنيم. و از اونها برای زندگی بهتر استفاده کنیم»
جرج که ذهنش از حرف‌های اریک یک جورایی شده بود، پرسید: «شما دانشمندید؟»
اریک پاسخ داد: «آره، من دانشمندم.»
جرج با اشاره به شیر آب گفت: «چطور ممکنه این کار شما، علم باشه، در حاليكه علم، باعث شده سیارة ما و هر چی روی اونه، از بین بره و نابود بشه! من كه سر در نميارم!»
اریک گفت: «تو پسر زرنگي هستي! دقیقاً به اصل موضوع اشاره کردی، من جوابت رو می‌دم. اما برای اینکار اول باید کمی در مورد خود علم برات بگم. علم معنای وسیعی داره و به طور خلاصه به معنی توضیح و تشریح پدیده‌های جهان اطراف ما با استفاده از حواس، هوشمندی و قدرت مشاهدة ماست.» جرج با شک و تردید پرسید: «من که چیزی نمی‌دونم! شما مطمئنید؟»
اریک گفت: «خیلی زياد! شاخه‌های مختلفی از علوم طبیعی وجود داره و هر کدوم از اين شاخه‌ها هم کاربردهای وسیعی داره. شاخه‌ای که من روی اون کار می‌کنم فقط دربارة چگونگی و چرائیه همه چیزه! اینکه چه جور همه چیز شروع شد؟ جهان، منظومة شمسی، سیارة ما، زندگی روی زمین، جهان قبل از اینکه به وجود بیاد چی بود؟ این همه چیزهای مختلف از کجا اومدند؟ هر چیزی چه جوری کار می‌کنه؟ و چرا؟ به این ميگن فیزیک، جرج، فیزیک که اتفاقاً خيلي هم جالب و فوق‌العاده هیجان‌انگیزه!»
جرج فریاد زد: «واقعاً جالبه!»
اریک برای تمام سئوالاتی که جرج بارها از پدر و مادرش پرسیده بود جواب داشت، سئوالاتی که آنها هرگز نتوانسته بودند جواب قانع کننده‌ای دهند.
او بعضی وقت‌ها تلاش کرده بود جواب این سئوالات را در مدرسه  پیدا کند، اما معلم‌ها و کلاً آدم بزرگ‌ها اغلب به او می‌گفتند که جواب این سئوالات را در کلاس‌های سال‌های بعد خواهد فهمید و این پاسخ هیچوقت برای او قانع کننده نبود.
اریک دوباره آرامش فکری جرج را به هم زد، ابروهايش را بالا انداخت و گفت: «ادامه بدم؟»
جرج گفت: «اوه، بله، خواهش می‌کنم!» در همین لحظه فردی که تا آن موقع آرام و سر به راه بود، هیجان زده شد. طناب پایش را کند و با سرعتی باورنکردنی به سمت جلو دويد، گوشهایش سيخ شده بود و انگار دوباره هوس ریبنا کرده بود او در هوا پرواز می‌کرد، و با سرعت تمام به سمت در فرار می‌کرد!
اریک فریاد زد: «نه!» و به سمت خوک پرید، اما در يك چشم به هم زدن فردی از در آشپزخانه خارج شد.
جرج فریاد زد: «وایستا!» و دنبال آنها به اتاق کناری دوید.
فردی سر و صدای زیادی به راه انداخته بود و به نظر می‌رسید قصد دارد از گردش امروزش نهایت لذت را ببرد.

 


جرج تا پیش از دیدن اتاق کناری فکر می‌کرد که آشپزخانه خیلی به هم ریخته و شلوغ است، اما با دیدن اين اتاق متوجه شد که اوضاع آن به مراتب از آشپزخانه خراب‌تر است. اتاق پر بود از کتاب‌هايي که به صورت ستوني روی هم چیده شده بودند و بعضی از این ستون‌های لرزان تقریباً به سقف می‌رسیدند. با عبور فردی از وسط اتاق، دفترچه‌ها و انواع کتاب‌های جلد کاغذی و چرمی و تکه‌های کاغذ مثل گردباد می‌چرخیدند و به هوا می‌رفتند.
اریک که سعی داشت خوک را به آشپزخانه برگرداند، فریاد زد: «بگیرش، جرج!»
جرج که یک کتاب جلد براق مثل خفاش به صورتش چسبیده بود فریاد زد: «دارم سعی می‌کنم!»
اریک گفت: «عجله کن، باید اونو از اینجا ببریم بيرون.» و با یک خیز بلند خودش را به پشت سر فردی رساند و گوش‌های او را گرفت. سپس با کشیدن گوش‌های فردی، او را که با سرعت به سمت جلو حرکت می‌کرد، به عقب برگرداند، و بعد مثل یک اسب کوچک سوارش شد و از اتاق خارج کرد و به آشپزخانه برگرداند.
جرج که در اتاق تنها مانده بود با تعجب دور و برش را نگاه می‌کرد. او در تمام عمرش چنین اتاقی ندیده بود. نه تنها به طرز عجیبی درهم و برهم بود، بلکه کاغذهایی که به هوا رفته بودند آرام آرام پایین می‌آمدند، و وسایل هیجان‌انگیز داخل اتاق را هیجان‌انگیزتر می‌کردند.
تخته سیاهی که روی دیوار قرار داشت توجه جرج را به خود جلب کرد با گچ‌های رنگی کلی فرمول و عدد روی آن نوشته شده بود. چیزهای زیاد دیگری هم روی تخته نوشته شده بود، البته جرج نه فرصت خواندن آنها را نداشت و نه از آنها سردرمی‌آورد.
چیزهای زیاد دیگری در اتاق برای تماشا وجود داشت. در گوشة اتاق ساعت بزرگی به آرامی تیک تاک می‌کرد. پاندول ساعت که ردیفی از توپ‌های نقره‌ای با یک سیم زیبا به آن بسته شده بود همراه با گذشت زمان تاب می‌خورد و همیشه در حرکت بود.
روی یک سه پایة برنجی لولة برنجی بلندی رو به بالا و به سمت بیرون پنجره قرار داشت. لوله، قدیمی و زیبا به نظر می‌رسید. جرج نتوانست جلوی خودش را بگیرد. او دستی به لوله کشید. لوله به نظرش خنک و نرم می‌آمد.
اریک به اتاق برگشت. دکمه‌های پیراهنش باز شده، موهایش سیخ سیخ و عینکش هم روی صورتش کج شده بود. او در حالیکه لبخندی بر لب داشت کتابی را در دست داشت که موقع سواري روي فردی، آن را در هوا گرفته بود.
اریک با هیجان نگاهی به جرج کرد فردی باعث شده بود آنها با هم دوست شوند، او گفت: «جرج، خیلی خوب شد، این کتاب جدید منه، فکر می‌کردم گُمش کردم. هر جا دنبالش می‌گشتم پیداش نمی‌کردم، شیطنت خوک تو باعث شد اون رو پیدا کنم. چه قدر جالب!»
جرج هاج و واج ایستاده و دستش روی لوله فلزی بود و با دهان باز به اریک خیره شده بود. او انتظار داشت به‌خاطر خساراتی که خوکش به بار آورده بود مورد سرزنش اریک قرار گرفته و به دردسر بیفتد.

اما اریک حتی عصبانی هم به نظر نمی‌رسید، او به هیچ یک از آدم‌هایی که جرج تا آن موقع دیده بود شباهتی نداشت. به نظر می‌رسید هیچ اتفاقی نمي‌تواند اریک را عصبانی كند، جرج

واقعاً گیج شده بود.
اریک در حالیکه کتاب را روی یک جعبه کارتونی می‌گذاشت، ادامه داد: «بنابراین من باید به خاطر تمام کمک‌های امروزت ازت تشکر کنم.»
جرج آنچه را می‌شنید نمی‌توانست باور کند، به آرامی گفت: «کمک!؟»
اریک با قاطعیت پاسخ داد: «بله، کمک. و از اونجایی که تو خیلی علاقمند به علم به نظر می‌رسی، شاید من بتونم براي تشکر از تو در مورد علم کمی بیشتر برات توضیح بدم ما داریم همسایه‌های خوبی برای همدیگر می‌شیم. مگه نه! خوب از کجا باید شروع کنیم؟ دوست داری در مورد چی بدونی؟»
جرج گیج شده بود او دوری از خانة خودشان و پدر و مادرش را فراموش کرده و در خانه‌ای که تا چند وقت پیش برایش عجیب و ترسناک بود با یک مرد گنده که ادعا می‌کرد یک دانشمند است حرف می‌زد. از طرف دیگر در ذهن‌اش هم آنقدر سؤال بی پاسخ وجود داشت که برای او انتخاب یکی از آنها در آن لحظات هیجان‌انگیز سخت بود، بنابراين به جای تمامي آن سؤال‌ها، جرج بی اختیار به لولة فلزی که دستش را روی آن قرار داده بود اشاره کرد و پرسید: «این چیه؟»
اریک با خوشحالی گفت: «سؤال خوبیه جرج، سؤال خوبیه. این تلسکوپ 400 سال پیش مال مردی بود به نام گالیله. گالیله در ایتالیا زندگی می‌کرد و عاشق جستجوی آسمون شب بود. در اون زمان، مردم فکر می‌کردند که همة سیاره‌هاي منظومة شمسی ما به دور زمین می‌گردند. حتی اونها معتقد بودند که خورشید هم به دور سیارة ما، زمین می‌گرده.»
جرج که به آرامی به سمت لولة تلسکوپ می‌رفت تا از آن به آسمان نگاه کند، گفت: «اما من می‌دونم که این موضوع درست نیست. من می‌دونم که زمین به دور خورشید می‌گرده.»

 

جرج در حالیکه با یک چشم نیمه باز به تلسکوپ که رو به بیرون پنجرة اتاق نشیمن و رو به آسمان تنظیم شده بود، نگاه می‌کرد با هیجان گفت: «وای خدای من، می‌تونم ماه رو ببینم. مثل اينكه سوراخ سوراخه.»
اریک گفت: «البته كه می‌دونی! علم به معنای به دست آوردن دانش از طریق تجربه هم هست. تو این موضوع رو می‌دونی چون گالیله سال‌ها پیش اون رو کشف کرده. گالیله با مشاهده از طریق این تلسکوپ فهمید که زمین و همة سیارات دیگة منظومة شمسی ما به دور خورشید می‌گردند. می‌تونی چیزی ببینی؟»
اریک ادامه داد: «اون سوراخ‌هایی که می‌بینی جای زخم‌های یک گذشتة سخته! اثرات سنگ‌های آسمونی که به سطح ماه برخورد کرده‌اند. تو نمی‌تونی با تلسکوپ گالیله جاهای خیلی دور رو ببيني. اما اگه می‌رفتی رصدخونه و با يك تلسكوپ خیلی بزرگ به آسمون نگاه مي‌كردي، مي‌تونستي ستاره‌هایی كه ميلياردها كيلومتر از ما دور هستند رو هم ببيني. ستاره‌هایی كه اونقدر دورند، كه وقتی نورشون به سيارة ما مي‌رسه، ممكنه خودشون مرده باشند.»
جرج پرسيد: «ستاره‌ها هم می‌میرند؟ واقعاً؟»
اريك گفت: «اوه!‌‌ بله، اما من اول مي‌خوام بهت نشون بدم كه يك ستاره چطور متولد مي‌شه و بعد چگونگي مرگ یک ستاره را هم برات خواهم گفت. فقط يك دقيقه صبر كن جرج تا من همه چيز رو آماده كنم، فكر كنم به اين موضوع خيلي علاقه‌مند باشي.»
جرج، خانه و پدر و مادرش را فراموش کرده بود. با شکم گرسنه، غرق در حرف‌ها و اطلاعاتی بود که از اریک می‌شنید.
اریک هم از اینکه پسر بچه‌ای را پیدا کرده و به او آموزش علمی می‌داد خوشحال به نظر می‌رسید. هر دو از صحبت کردن با همدیگر لذت می‌بردند و اشتیاق‌شان بیشتر و بیشتر می‌شد.


اريك به سمت در اتاق رفت، سرش را از لاي در به سمت راهرو بيرون برد و رو به بالاي پله‌ها صدا زد: «آنی!»
صداي ضعیف آنی به پايين رسيد: «بله...»
اريك فرياد زد: «مي‌خواي بياي تولد و مرگ يك ستاره رو ببيني؟»
آنی جواب داد: «تا حالا صد بار ديدم!»
صداي تق تق پاهاي آنی كه در حال پايين آمدن از پله‌ها بود به گوش رسید و چند ثانيه بعد او سرش را از لاي در بيرون آورد و گفت: «مي‌تونم يه خورده چيپس با خودم بيارم؟»
اريك پاسخ داد: «اگه داريم، آره، با خودت بیار تو کتابخونه و با جرج قسمت کن، باشه؟»
آنی لبخند شيريني زد و به سمت آشپزخانه رفت.
صداي باز و بسته شدن در كمد‌ها از آشپزخانه شنيده مي‌شد.
اريك مؤدبانه و بدون اينكه به جرج نگاه كند، گفت: «تو نبايد از دست آنی ناراحت بشی! اون منظوري نداره، فقط...»
اريك به حرفش ادامه نداد، به سمت دیگر اتاق رفت و در آنجا مشغول ور رفتن با كامپيوترش شد. جرج متوجه کامپیوتر نشده بود. او آنقدر مجذوب چيزهاي ديگر بود كه صفحة نقره‌اي تخت و صفحه كليد متصل به آن را نمی‌دید. عجيب بود، جرج متوجه كامپيوتري كه درست روبرويش قرار داشت نشده بود.
جرج واقعاً آرزو داشت بتواند پدر و مادرش را راضي كند تا برايش کامپیوتر بخرند. او پول توجيبي‌هايش را براي خريد يك كامپيوتر پس‌انداز مي‌كرد، اما  آنطور که حساب كرده بود با مقدار فعلي آن، يعني پنجاه پني در هفته، حدود هشت سال طول مي‌كشید تا بتواند يك كامپيوتر دست دوم آشغال بخرد.
بنابراين فعلاً مجبور بود از رایانه‌هاي قديمي و كند مدرسه كه هر پنج دقيقه يك بار هنگ مي‌كردند و رد انگشت‌هاي چسبناك بچه‌ها در سرتاسر صفحه نمایش آنها به چشم می‌خورد استفاده كند.
كامپيوتر اريك كوچك و زيبا بود و جمع و جور و قدرتمند به نظر مي‌رسيد و از آن نوع كامپيوترهايي بود كه مشابه آن را مي‌شد در سفينه‌هاي فضائي پيدا كرد. اريك چند تا از كليدهاي روي صفحه كليد را فشار داد. پس از آنکه چند تشعشع نوراني روي صفحه نمایش ظاهر شد، يك جور صداي وزوز از كامپيوتر به گوش رسيد.
اريك با خوشحالي دستي بر كامپيوتر كشيد.
صداي مكانيكي عجيب و غريبی گفت: «چيزی را فراموش كرده‌ايد!»
جرج ديگر از هيجان در پوست خود نمي‌گنجيد!
اريك گفت: «من؟!» و براي لحظه‌اي با تعجب به کامپیوتر نگاه كرد.
صدا ادامه داد: «بله، من را معرفي نكردي.»
اريك گفت: «ببخشيد، جرج، اين كاسموسه ، كامپيوتر من.»
جرج آب دهانش را قورت داد. نمي‌دانست چه بايد بگويد.
اريك به آرامي به جرج گفت: «بايد به كاسموس سلام كني، وگرنه بهش بر مي‌خوره!»

جرج با اضطراب گفت:‌‌‌ «سلام، كاسموس.» او تا آن لحظه به هيچ وجه با يك كامپيوتر صحبت نكرده بود و درست نمي‌دانست به كجا بايد نگاه كند.

كاسموس پاسخ داد: «سلام جرج. اريك، تو يك چيز ديگر را هم فراموش كرده‌اي.»
اريك گفت: «چي؟»
- «هنوز به جرج نگفته‌اي كه من قدرتمندترين كامپيوتر جهان هستم.»
اريك ابروهایش را بالا انداخت و با حوصله گفت: «جرج، كاسموس قدرتمندترين كامپيوتر جهانه!»
كاسموس حرف اريك را تأييد كرد: «درست است، من قدرتمندترین هستم. در آينده كامپيوترهايي قدرتمندتر از من وجود خواهند داشت، اما تا به امروز و در زمان حال چنين كامپيوتري وجود نداشته و ندارد.»
اريك به آرامي به جرج گفت: «از اين بابت متأسفم، كامپيوترها بعضی وقتها كمي از خود راضي مي‌شن.»
كاسموس با خودستايي گفت: «در ضمن، من از اريك باهوش‌تر هستم.»
اريك به صفحه نمايش كاسموس خيره شد و گفت: «راجع به كي حرف مي‌زني؟»

كاسموس گفت: «خودم را مي‌گويم. من مي‌توانم ميلياردها محاسبه را در يك نانوثانيه انجام بدهم. در زماني كمتر از آنكه تو بتواني بگويي: كاسموس فوق‌العاده است. من مي‌توانم عمر سيارات، دنباله‌دارها، ستاره‌ها و كهكشان‌ها را محاسبه کنم، قبل از اينكه تو بتواني بگويي: كاسموس

جالب‌ترين كامپيوتري است كه من تا به حال ديده‌ام، كاسموس خارق العاده است. من مي‌توانم...»
اريك گفت: «خيله خوب، خيله خوب، كاسموس تو شگفت‌انگیزترين كامپيوتري هستي كه ما تا حالا ديديم، بسه دیگه چقدر می‌خوای از خودت تعریف کنی. ببینم حالا مي‌تونيم شروع كنيم؟ من مي‌خوام به جرج نشون بدم كه يك ستاره چطور متولد مي‌شه...»
كاسموس گفت: «نه!»
اريك گفت: «نه! منظورت چيه که نه، ماشين مسخره؟!»
كاسموس خودش را کمی کج و کوله کرد و گفت: «دلم نمي‌خواهد اين كار را بكنم. در ضمن، من مسخره نيستم، من قدرتمندترين كامپيوتري هستم كه تاكنون وجود داشته است.»
حوصلة اریک از خودستایی‌های کاسموس به سر رسیده بود اما جرج كه اين موضوع برايش خيلي جالب بود، بی‌اختیار با خواهش و تمنا گفت: «اوه، خواهش مي‌كنم، خواهش مي‌كنم كاسموس، من واقعاً مي‌خوام ببينم يك ستاره چطور‌ به دنيا مياد. خواهش مي‌كنم، بهم نشون مي‌دي؟»
كاسموس با اوقات تلخی پاسخ داد: «شاید!»
اريك با کمی عصبانیت ادامه داد: «ببین، کاسموس. جرج دید مثبتی در مورد علم نداره. بنابراين برای ما یک فرصته  تا به جرج، اون روی دیگة سکه علم رو نشون بديم.»
كاسموس به نظر می‌رسید از تیزبینی کاسموس خوشحال شده است دستی به روی کاسموس کشید و گفت: «او بايد سوگند بخورد.»
اريك گفت: «به نكتة خوبي اشاره كردي، كاسموس زرنگ!» و سپس خيزي به طرف تخته سياه برداشت.
جرج هم سرش را به سمت تخته سیاه برگرداند، و نوشته‌هاي روي تخته سياه را از نزديك خواند؛ نوشته‌ها شبيه شعر بودند.
اريك گفت: «جرج، مي‌خواي دربارة مهم‌ترين موضوعاتي كه در تمام جهان وجود دارند چيزي ياد بگيري؟»
جرج گفت: «اوه، بله.»
اريك گفت: «حاضري براي اين كار سوگند مخصوصي ياد كني؟ براي اينكه دانش خودت رو تنها در راه خوب و نه در راه بد و شيطاني استفاده کنی؟»
اريك عمداً از پشت عينك بزرگش به جرج خيره شده بود. صدايش تغيير كرده بود و حالا ديگر كاملاً جدي به نظر مي‌رسيد.
اريك گفت: «اين خيلي مهمه، جرج، علم مي‌تونه به عنوان نيرویي براي انجام كارهاي خوب باشه، و همان طور که خودت هم قبلاً گفتی علم مي‌تونه باعث خسارات بزرگي هم بشه!»

و...