صفحه اصلی    تازه ها    ادبیات    تاریخ و سیاست    روانشناسی و جامعه شناسی    علوم    کودک و نوجوان    متفرقه

ناشر:آمه
تاريخ چاپ: 1384
نوبت چاپ:اول
تيراژ:2200 نسخه
قيمت: تومان
شابک: 61 – 8249 – 964

3 – 61 – 8249 – 964– 978 

 

چرا عقب مانده‎ايم

 

مهندس يوسف فرامرزي

فهرست
عنوان                               صفحه
پيشگفتار ...................................  7

فصل اول : داستان تولد سوال ...............  17

فصل دوم: نمونه رفتارهاي ما در ديگران ...  27

فصل سوم : نتايج پژوهشها در ايران و اروپا   103

فصل چهارم : سرچشمه رفتارها در کجاست .....  115

فصل پنجم : كدام پنداشت فطری است؟ ........  145

فصل ششم : آسيب دنياي ما آسيب آخرت ما نيز هست     177

فصل هفتم : "پنداشت توافق منافع " در كشورهاي پيشرفته     187

فصل هشتم : برای درمان چه باید کرد؟ ......  213

فصل نهم : تحلیلی بر برنامه‌های تحول اداری کشور    229

فصل دهم : پنداشت توافق منافع منبع سرمایه اجتماعی      257

 

 پيشگفتار
نقل است كه عباس ميرزا نايب السلطنه و فرمانده كل قواي ايران در جنگ با روسيه تزاري جزء نسل اول ايرانياني است كه با اروپا آشنا شده و تفاوت بين «ما و آنها» را حس نمود و شايد شكست‌ها و ناكامي‌هايش در جنگ با امپراتوري نيمه اروپائی روسیه تزاری او را به فهم تفاوت بين «ما و آنها» سوق داد.
او به ژوبر فرستاده ناپلئون می‌گوید: نمی‌دانم این قدرتی که شما اروپائیان را بر ما مسلط كرده است چيست و موجب ضعف ما و ترقي شما چه؟ شما در جنگيدن و فتح كردن و به كار بردن تمام قواي عقليه متبحريد و حال آنكه ما در جهل و شعب غوطه ور و به ندرت آتيه را در نظر مي‌گيريم، مگر جمعيت و حاصل خيزي و ثروت مشرق زمين از اروپا كمتر است؟ يا آفتاب كه قبل از رسيدن به شما به ما مي‌تابد تاثيرات مفيدش در سر ما كمتر از سر شماست؟ يا خدائي كه مراحمش بر جميع ذرات عالم يكسان است خواسته شما را بر ما برتري دهد؟ گمان نمي‌كنم و در نهايت، اجنبي حرف بزن! بگو من چه بايد بكنم كه ايرانيان را هشيار نمايم؟
از آن تاريخ به بعد فهم جامعه ايران از تفوق غربيان، تنها به استفاده از مصنوعات مختلف صنعتي و فرهنگی و در نهايت، تا سراپا فرنگي شدن ايراني و سپس الگوبرداري از شيوه اداري سياسي كشور «نهضت مشروطه» منجر مي‌شود.
اما چون رمز موفقيت ملل پيشرفته و عامل ناكامي و عقب ماندگي خودمان بخوبي شناسائي نشده بود بنابراين داروهاي تجويز شده نيز نمي‌توانستند اثربخش باشند بطوري‎كه ابتدا فكر كرديم توفيق آنها در شكل سياسي حكومت‌هايشان مي‌باشد و اگر بتوانيم استبداد را به زانو درآوريم و وادار كنيم تا در چهار چوب قوانين منبعث از آراء مردم حكومت كند و ملت ايران نيز مثل ملل غرب از مواهب نظام پارلماني برخوردار شود راه ترقي و پيشرفت را طي كرده و نهضت مشروطه با جانفشاني گذشتگان به ثمر مي‌رسد. ولي طولي نكشيد كه از محتوي تهي شده و فقط قالب آن ‌ماند، انتخابات انجام شده و مردم راي مي‌دهند اما كساني از صندوق‌ها بيرون مي‌آيند كه قبلاً تعيين شده‌اند.
چرا چنين شد؟ براي اينكه آن علت اساسي پيشرفت و توسعه كه پارلمانتارسيم خود يكي از نمودها و معلول‌هاي آن است براي روشنفكران و ترقي خواهان و دلسوزان جامعه آن روز ايران ناشناخته ماند. معلول به جاي علت گرفته شد.
ساختار سياسي جوامع اروپايي كه بر روي يك پايه فرهنگي خاصي پي ريزي شده بود به عنوان الگو برداشته شد و بر روي يك پايه فرهنگي نه تنها متفاوت بلكه متضاد با پايه غربي، قرار داده شد، بديهي است كه اينگونه الگوبرداري در جامعة ما ثمربخش نخواهد بود و شكست تلاش‌هاي جريانات مذهبي و ملي در برگرداندن نهضت مشروطيت به مسير اصلي اش نیز ريشه در اين ناهماهنگي ساختارهاي سياسي و فرهنگي داشته كه بايد مورد بررسي و شناسايي قرار گيرد.
به عنوان نمونه عليرغم احترامي كه مثل هر ايراني به آيت ا... كاشاني و دكتر محمد مصدق به عنوان رهبران نهضت ملي دارم، برايم هنوز اين سئوال مطرح است كه چرا اين بزرگان در آخر سر دچار اختلاف شدند ؟
خاطراتي كه از آن دوران درخصوص رفتار بسياري از مردم نقل مي‌شود برای هر ایرانی موجب شرمساری است. چطور مي‎شود مردمي در قبل از ظهر در طرفداري از دولت دكتر مصدق شعار «يا مرگ يا مصدق» سر دهند و بعد از ظهر يعني در عرض چند ساعت رنگ عوض كرده و طرفداري از شاه نمايند. آشنائي مي‌گفت: پدرم در گرماگرم انقلاب نصيحتم كرد و گفت: ببين پسرم در حركت خودتان، روي مردم هيچ حسابي نكنيد اين مردم از قبل از ظهر تا بعد از ظهر رنگ عوض مي‌كنند و فقط روي خودتان حساب كنيد و بس!!
به هر حال از تجربه نهضت ملي اين سئوال براي ما باقيست كه چرا رهبران اختلاف و مردم رفتار بوقلموني داشته‌اند؟!

پس از تجربه غرب گرائی، جامعه ايران در تكاپوي راه حلي براي نجات خود از

تنگناهاي سياسي اقتصادي و... بود راه حل‌هاي چپ گرايانه نيز زمینه مردمی نداشت و نهايتاً راه حل اسلام به عنوان راه رهائي و نجات، انتخاب و انقلاب اسلامي فصل جديدي در روند جامعه ايراني گشود.
هر چند در عصر انقلاب احساس عقب ماندگي چندان مطرح نبود و خمير مايه اصلي و موتور محركه آن مبارزه با طاغوت دست نشانده غرب و نظام استبدادي و استقرار حكومت اسلامي به عنوان وظيفه ديني بود، ولي رسيدن به جامعه‎اي پيشرفته، آزاد، برخوردار و سرشار از عدل و انصاف، راستي و درستي، عاري از فقر و فلاكت و رفع عقب ماندگي‌ها، به عنوان هدف غائی در آن مستتر بود.
اكنون در دوره بعد از انقلاب اسلامي، احساس عمومي اين است كه جامعه ايراني نتوانسته در قد و قواره يك كشور پيشرفته در سطح جهان ظاهر شود به همين سبب غالب گفتگوهای مردمي در گله از وضعيت خودمان و تعريف و تمجيد از وضعيت ديگران است. محافل علمي - مديريتي - همايش‌ها و گردهمائي نيز چنين است بهره‎وري درآمد سرانه در كشورهاي مثلاً كره، مالزي و سنگاپور چنان است و در كشور ما چنين؟
در صحبت‌ها و مصاحبه‌های وزير و وكيل و... ، استعمال مكرر كلمه «متاسفانه» نيز آشكارا دلالت بر اين معنا دارد و مرتباً گفته مي‌شود كه «متاسفانه» به علت عدم تامين بودجه، همکاری، هماهنگی لازم، به فلان خواسته نرسیدیم. و قس عليهذا...
نكته مهم در اين ناكامي‎ها متهم شدن این گروه توسط گروه ديگر اين دسته سياسي توسط آن يكي دسته سياسي اين سازمان بوسیله سازمان ديگر است.
اما آنچه جاي تاسف فراوان دارد اين است كه در عرض دويست سال گذشته كه عقب ماندگي خود را نسبت به ملل ديگر فهميده و در همان نسل اول از اين تفاوت آگاه شده و به زيبائي صورت مسئله را از زبان عباس ميرزا طرح شده «كه علت ضعف ما و ترقي شما چيست؟!» اما تاكنون راز اين معما بدست فرهيختگان قوم باز نشده است.
البته نه اينكه هيچ اقدامي صورت نگرفته باشد، به هر حال انديشمندان و اهل درد و قلم كوشيده‌اند كه عامل عقب ماندگي ايرانيان را شناخته و معرفي نمايند، كه ظاهراً بسياري از آنها عامل بدبختي را در خارج از مرز ايران و ايرانيان نظير تهاجم چنگيزخان، تيمور، اسكندر مقدوني و استعمار انگليس و روس و امپرياليسم آمريكا معرفي كرده‌اند و دسته دوم بدنبال ريشه گرفتاري‎ها در داخل مرز ايران و در خود ايرانيان بوده‌اند.
به نظر مي‎رسد كه دسته اول در واقع پاسخ قانع كننده‎اي ارائه نداده‌اند، چرا كه به دنبال علت قدرت ديگران و چگونگي تسلط آنها بر خودمان بودند مسلماً ما ضعيف بوديم و آنها قوي، كه توانستند بر ما مسلط شوند، بنابراين حمله، تسلط و استعمار آنها از ضعف ما ناشي مي‌شده و ما بدنبال كشف آن عوامل ضعف هستيم. و این سخن به این معنی نیست که عوامل خارجی در عقب ماندگی ما بی تاثیر بوده‌اند و یا هستند. بدیهی است که نه تنها موثرند، بلکه تاثیرشان بسیار گسترده نیز بوده است. اما حقیقت آنست که عامل اولیه نبوده بلکه عامل ثانویه بوده و هستند که به تبع ضعف و آسیب درونی و داخلی ما پدیدار می‏شوند.

دسته دوم هر چند حوزه ضعف را بدرستي شناخته و مباحث علمي ارزشمندي را در اختيار جامعه و دانش‎پژوهان قرار داده‌اند اما حداقل تا کنون نسخه‎اي از آن ضعف شناسي‎ها براي درمان عقب ماندگي پيچيده نشده است و اكثراً در اين بررسي‎ها عامل عمده عقب ماندگي عوامل شرايط اقليمي ايران و به دنبال آن ساختار سیاسی متناسب با آن اوضاع اقلیمی معرفي شده و در نهايت به اين نتيجه رسيده‎اند كه تغيير در آن عوامل اولیه از عهده ما خارج بوده است. مثلا اگر متوسط بارندگی در کشور ما کمتر از یک سوم متوسط بارندگی در کشورهای اروپائی است عملا کار چندانی از ما ساخته نیست و نمی‌توانیم رشته کوههای غرب و شمال ایران را که مانع نفوذ ابرهای باران‎زا به کشور هستند از صحنه جغرافیای خود خارج کنیم البته بعضی از شرائط به کمک فن‌آوری از بین رفته‌اند، فاصله زیاد شهرها و آبادیها که مانع مناسبات اقتصادی، اجتماعی و رشد بوده، با استفاده از راههای زمینی و هوائی، خودرو وقطار و

هواپیما بهم نزدیک شده واین مانع موثر در توسعه موضوعیت خود را از دست داده است و همینطور مسئله کم آبی تا حدودی با استفاده از شیوه‌های جدید سد سازی انتقال آب و آبیاری تخفیف یافته است.
در اين دسته، نويسندگانی نیز به ويژگي‎ها و خصلت‌ها و خلق و خوي ايرانيان پرداخته‌اند و ضعف‌ها را در خلقيات نشانه رفته‌اند.
نويسنده بطور كلي با جهت‌گيري گروه دوم موافق و معتقد است كه عامل ضعف را بايد در خودمان جستجو كنيم، اما نه در حوزه اقليمي خودمان بلكه در حوزه فرهنگي‎مان، اگر اقليم و شرائط جغرافیائی و مقتضیات سیاسی آن مثل استبداد و حتی عوامل ثانویه نظیر تهاجم بیگانگان و استعمار روس و انگلیس و امپریالیسم امریکا در عقب ماندگی ما موثر بوده‌اند، ولي به هر حال تاثيرشان را گذاشته و قضیه از این نظر که مربوط به گذشته است تمام شده ولی اثر آن‌ها در ذهنیت، نگرش، رفتارها،... و بطور کلی در فرهنگ ما هنوز باقی مانده است و امروزه عامل تداوم عقب ماندگی است و این همان چيزي است كه از مجموعه آن «گذشته‌ها» در «حال» ما حضور دارد و در دسترس است و می‌توان به حذف آن اقدام و راه را برای پیشرفت هموار نمود.
بر اين مبنا هدف اين كتاب آنست كه «نقاط ضعف در فرهنگ ايرانيان» به عنوان عامل عقب ماندگي و «نقاط قوت در فرهنگ ملل پيشرفته» به عنوان عامل پيشرفت آنها را معرفي نمايد.
اما چون ضعف شناسي است، بنابراين در خلال بحث نه سخني از نقاط قوت فرهنگي خودمان و نه حرفي از نقاط ضعف فرهنگي ديگران، كه يقيناً وجود نيز دارند به ميان نخواهد آمد.
در اينجا كار ما، شبيه کار پزشكي است كه كودكي را پيش او آورده‌اند كه خوب رشد نمي‌كند و از رشد طبيعي و متناسب با سن و همچنين تغذيه‎اي مناسب برخوردار نمي‌باشد. ممكن است دكتر تشخيص دهد كودك از يك نارسائي در قلب رنج مي‎برد، خبر تلخ و ناخوشايندي است ولي هيچ وقت اطرافيانش به دكتر نمي‌گويند كه چرا فقط از عيب كودك كه در قلبش هست سخن مي‎گويد و چرا از محاسن او، مثلاً چشمان زيبا و هوش سرشار او حرفي نمي‎زند. البته انتظار دارند كه دكتر پس از تشخيص و ذكر عيب و ايراد كودكشان، با تجويز نسخه‎اي موثر، اميدواري نيز به آنها بدهد.
بله كار ما تشخيص عيب، ضعف و آسيب در موجودي بنام جامعه ايران است و مي‎خواهيم بدانيم
- چرا اين جامعه عليرغم داشتن امكانات مادي مناسب، سرزميني ثروتمند و مردماني با هوش، از رشد خوبي برخوردار نيست؟
- چه عاملي باعث شده كه رتبه شاخص بهره‎وري آن جزء رده‌هاي آخر در آسيا باشد؟
- چرا درآمد سرانه ما در مقايسه با كشورهائي مثل كره، سنگاپور، مالزي و... در سطح پائين است در حالي كه منابع مادي و انساني ما از آنها بالاتر است؟
- چه عاملی باعث شده که مردمانی قانون گریز باشیم؟
- چرا دادگستري‎های ايران مملو از جمعيت است؟
- چرا ناهنجاري‌هاي اخلاقي اين همه در آن به چشم مي‌خورد؟
- چرا حرکت خودروها در خيابانها و جاده‌ها آشفته و نابسامان است؟
- چرا ٣٠-٢٥ درصد افراد جامعه دچار بيماري‌هاي اعصاب و روان و ٦ درصد از كل افراد جامعه مبتلا به افسردگي هستند (روزنامه ايران مورخه ٣/٢/٨٣ )
و ده‌ها چراي ديگر؟!
اما كسي كه مي‎خواهد به اين سئوال‌هاي اساسي جامعه پاسخ دهد، استاد جامعه شناسي و یا عالم تاريخ نیست و اصولاً تحصيل كرده هيچ رشته اي از رشته‌هاي علوم انساني هم نمی‌باشد. پشتوانه او در اينكار علاقه‌اش به دستیابی به آرزوهائی است که از دوران جوانی مثل خیل جوانان دیروز و امروز، بر لوح دلش حک شده است و تحقق آرمانهائي كه در انقلاب اسلامي تجلي يافت. اشتياقش به فهميدن و يافتن پاسخ سؤالي است كه ناگزير از تفكر در احوال خودی و ديگران، بر ذهنش عارض شده است و آن اين‌كه چه عاملي ممكن است سبب موفقيت ملل پيشرفته و همينطور چه عاملي مي‌تواند موجب همه گرفتاري‌ها و بطور كلي عقب ماندگي ما باشد.
در ارائه پاسخ و طرح نظر خود، از عالمان نظريه TERIZ مدد گرفته‌ام كه گفته‌اند «اي بسا كودكان بهتر از بزرگتر‌ها بتوانند به مسائل پاسخ گويند». چرا که من هم در قياس با عالمان حوزه‌هاي علوم انساني، جامعه و تاريخ مثل كودكي در مقابل بزرگترها مي‌باشم.

بهر حال چنانچه گفته شد حوزه آسيب شناسي

ما فرهنگ غالب جامعه است و در اين نوشتار سعي‌ام بر آن است كه يك عنصر اساسي در فرهنگ ادراكي خودمان كه باعث و باني تمام گرفتاريهاي سياسي - اقتصادي - فرهنگي است، معرفي نمايم و نشان دهم كه چگونه به دنبال آسيب در اين عنصر اساسي، دروغ و ريا، تفرقه و تنازع، بي اعتمادي، حسادت، سوء مديريت و... در عرصه جامعه و در روابط ميان مردمان پديدار گشته و ملت‌ها از چشيدن شهد شيرين موفقيت و پيشرفت محروم شده و ناچارند با تلخي‌هاي عقب ماندگي بسازند و بسوزند.
براي نيل به هدف، لازم است به ترتيب موضوعاتي را مورد مطالعه قرار دهيم، به نظر مي‌رسد قبل از هر چيز خواننده علاقمند باشد به اينكه نويسنده چگونه به قلمرو مسائل اجتماعي وارد شد؟ لذا در فصل اول كتاب با عنوان « داستان تولد سوال» سعي كرده‎ام به اين پرسش پاسخ داده شود. براي تشخيص مرضي كه جامعه به آن گرفتار آمده لازم است از معاينه آن شروع كنيم و براي اين كار رفتارهاي اجتماعي خودمان را مطالعه و براي درك بهتر، وضعيت آن‌را در مقايسه با رفتار‌هاي ملل پيشرفته بررسی نمائیم، این مطالب جنبه توصیفی دارد و مجموعه‌ای از مشاهدات شخصی‌ام از خودی و بیگانگان پیشرفته است و همین‌طور مشاهدات کسان دیگری است که به مناسبتی برایم بازگو کرده و یا نقل قول از نویسندگان و دانشمندانی است که در این مورد کتابی از آنها خوانده‌ام. علاوه بر اینها از روزنامه‌ها نیز به عنوان منبعی برای رفتارشناسی استفاده کرده‌ام. امید آنکه این اطلاعات حداقل انتظار عالمان جامعه را برای یک مطالعه جامعه شناسی خودمانی را کفایت کند. اين قسمت از بحث را در فصل دوم با عنوان «نمونه‌هاي رفتاري ما و ديگران» به انجام رسانده و در فصل سوم نتايج حاصل از يك پژوهش علمي در خصوص ارزش‌ها و نگرش‌هاي ايرانيان را كه منعكس كننده وضعيت فعلي جامعه ‎و در عين‎ حال مويد مطالب فصل قبلي مي‌باشد، به نظر خوانندگان محترم رسانده‎‏ام.
نتايج پيمايش در جامعه اروپا كه شامل ٢٠ كشور است اطلاعات ما را كامل مي‌نمايد. تا يك مطالعه تطبیقی برمبناي پژوهش‌ها را به انجام رسانيم و تفاوت‌های رفتاری را در آینه آمار ببینیم كه عقب ماندگي جامعه ايران از لحاظ فرهنگي نتيجه روشن ان است. عنوان اين فصل « نتايج پژوهشها در ايران و اروپا» انتخاب شده است.
«سرچشمه رفتارها کجاست؟» عنوان فصل چهارم است در این فصل منشاء ذهنی دو دسته رفتارهای متضاد در ما و کشورهای پیشرفته که دو پندار متضاد است، شناسائی شده و در واقع كار اصلي كتاب آغاز و تا حدود زیادی نقطه آسيب از نظر نگارنده معرفي مي‌گردد لازم به ذکر است مطالبی که در این فصل از نظر خواهد گذشت دیدگاه شخصی و استنباط خودم مي‎باشد، که پس از سالها دغدغه فکری و در مصاف و مواجهه با مسائل گوناگون اجتماعی، مدیریتی که به فرهنگ حاكم بر سازمان‌ها و جامعه مربوط می‌شد به بار نشسته است. این دیدگاه مبنای تحلیل موضوعاتی است که در فصول بعدی به آنها پرداخته‌ام.در ادامه براي روشن شدن هر چه بيشتر مطلب، بعضي از رفتارهايمان را براساس آسيب‌شناسي انجام شده، تحليل و شواهدی را بر اصالت و فطری بودن پندار و پنداشتی ‌آورده‎ایم که به زعم من منجر به پیشرفتگی مي‌شود. این قسمت با عنوان کدام پندار فطری است، فصل پنجم كتاب را تشكيل مي‌دهد.
«آسيب دين و دنياي ما يكي است» عنوان فصل ششم است كه طي آن نشان داده مي‎شود كه آسيب معرفي شده فقط آسيب دنياي ما نيست، بلكه آسيبي است كه آثار سوء آن در حوزه دينداري ما نيز منعكس است. خلاصه اینکه دنيا و آخرت هر دو در معرض تهديد آن قرار دارد.
بعد از روشن شدن نظريه نگارنده در خصوص علت عقب ماندگي ما و پيشرفتگی ملل پیشرفته، نوبت به نشان دادن اين حقيقت مي‌رسد كه عوامل معرفي شده بدون هرگونه نقابي بطور روشن و شفاف در فرهنگ ما و آنها وجود دارد و اين مي‌تواند به عنوان صحت و دليلي بر درستي نظريه اين نيز باشد كه در فصل هفتم از نظر خواننده خواهد گذشت.
اما فصل هشتم «چه بايد كرد نام دارد؟، كه در آن به انتظار طبيعي خواننده پاسخ داده مي‌شود كه درد را گفتی درمان اش را هم بگو. بهر حال در اين فصل بر اساس تشخيص خود از مرض اجتماع، نسخه لازم براي درمان و علاج بيماري را نيز پيچيده‏ام. در فصل نهم چند برنامه از برنامه‌های میان مدت کشور که در دست اجراء است مورد بررسی قرار گرفته و به اختصار چالش‌های فرا روی این برنامه‌های اصلاحی و توسعه کشور، بیان شده است. در این فصل روشن خواهیم ساخت که پیش از هر طرح و برنامه‌ای لازم است به استقرار نظام فکری بر پایه راهبرد زندگی اجتماعی که در این نوشته معرفی می‌گردد همت نمود.
اما چند صباحی است که مفهوم جدیدی با ابعاد اجتماعی- اقتصادی، در دنیا ارائه شده، و مباحث آن در چند سال اخیر در کشور مطرح و در سند چشم انداز بیست ساله نیز آمده است. این مفهوم جدید، سرمایه اجتماعی است که از آن به عنوان سرآمد سرمایه‌ها یاد می‌کنند، نظریه پردازانش آن‌را میزان و مکیال سطح مدنیت و پیشرفتگی می‌دانند. ما هم که در این کتاب به دنبال رمز و راز پیشرفتگی هستیم طبعاً با آن تلاقی خواهیم نمود. لذا لازم بود که این مفهوم را در فصلی مجزا معرفی و ارتباط دیدگاه خود را با آن اجمالاً شرح داده و روشن سازم که اصولاً موضوع سرمایه اجتماعی و نظر نویسنده دو روی یک سکه‌اند و اگر از زاویه سرمایه اجتماعی به مشکلات خود نگاه کنیم مشکل ما کمبود این سرمایه در کشور است و اگر بخواهیم کم و کسری آنرا مرتفع سازیم راه حل این کتاب قادر است صندوق سرمایه اجتماعی را به منبع اش در نگرش آحاد جامعه متصل سازد
نهایتاً با فصل دهم که آنرا «پنداشت توافق منافع منبع سرمایه اجتماعی» نامیده‌ام سخن خود را به پایان می‌برم.
همین جا توجه خواننده محترم را به اين نكته مهم جلب مي‌كنم. در هر جاي اين كتاب که بحث از رفتارهاي فردي و اجتماعي و بطور كلي فرهنگ خود و ديگران شده، منظور فرهنگ غالب حاكم بر جامعه و يا به عبارتي فرهنگ اكثريت نسبي جامعه است نه همه و كل جامعه، بنابراين در طول بحث كه سخن از جلوه‌هاي مثبت فرهنگي غربيان است اين طور نيست كه در آنجا همه و همه فرهنگ خوبي دارند، بلكه چنانکه گفتیم منظور اكثريت نسبي مي‎باشد، مثلاً ٧٠ درصد آنها با فرهنگ مثبت‌اند و در مقابل به ميزان ٣٠ درصد نيز افرادي هستند كه درست برخلاف اكثريت ٧٠ درصدی از فرهنگ منفي و نقطه مقابل فرهنگ مثبت (مثلاً راستگو در مقابل دروغگو) برخوردارند در مورد فرهنگ خودمان نيز چنين است. وقتي بحث جلوه‌هاي يك فرهنگ منفي را در جامعه خودمان طرح مي‌كنيم باز نظر به فرهنگ اكثريت نسبي است، مثلاً ٦٠ درصد بنابراين ٤٠ درصد افراد با فرهنگ مثبت در بين افراد جامعه و درکنار بخش ٦٠ درصدی وجود دارد. ولي بديهي است فرهنگ حاكم در اينجا با فرهنگ ٦٠ درصد منفي است و در آنها با فرهنگ ٧٠ درصدي مثبت.
يك نمونه گويا از اين مسئله فرهنگ رانندگي در كشور ما و كشورهاي پيشرفته است.

وقتي مي‌گوئيم فرهنگ رانندگي خوبي نداريم و قواعد رانندگي را رعايت نمي‌كنيم مثلاً در بين خطوط حركت نمي‌كنيم يا در موقع گردش به راست و چپ بموقع از چراغ راهنما استفاده نمي‌كنيم، بي مورد دست به بوق مي‌بريم و... به اين معني نیست كه در ايران كسي پيدا نمي‌شود كه قواعد رانندگي را رعايت كند، قطعاً كساني كه پاي بند قواعد در رانندگي باشند وجود دارند ولي غلبه با كساني است كه اين قواعد راناديده مي‌گيرند، آن چنانكه وقتي بخواهيم راجع به رانندگي در كشور نظر دهيم مي‌گوئيم فرهنگ رانندگي در كشور خوب نيست و عكس اين مطالب در مورد كشورهاي پيشرفته نیز صادق است.