هرگونه استفاده از مطالب مندرج در اين بخش فقط با ذکر ماخذ مجاز است!!

دلدادگان
آ. پرويز ني داوود

 

 

 

بازگشت به سايت اصلي

     

                          

دلدادگان‌

آ. پرويز ني‌ داود

 

تقديم‌:

به‌ هنرمندان‌ و عزيزاني‌ که‌ احساس‌ را پيشه‌ دارند.

گهگاه‌ در بعضي‌ اشعار، اوزان‌ فداي‌ احساس‌ شده‌اند.

 

دفتر 1

 

دلدادگان‌

 

خاطرات‌ هنرمندان‌ (با ترانه‌ و غزل‌)

 

(اين‌ خاطرات‌ خصوصي‌اند و احساس‌ برانگيز)

 

وقتي‌ که‌ اين‌ها رامي‌نوشتم‌،پروانه‌هادورم‌راگرفته‌بودند.

آ.پرويز ني‌داود

خيلي‌ وقت‌ است‌ در دنيا، بخصوص‌ در غرب‌، که‌ نامه‌اي‌ به‌ دست‌ کسي‌ نمي‌رسد، ترانه‌اي‌ را کسي‌ نمي‌شنود، و شور را کسي‌ نمي‌فهمد، عشق‌ زير دست‌ و پاي‌ دنياي‌ بي‌ رحم‌ نيمه‌ نفسي‌ مي‌کشد. هر يک‌ از ما گوشه‌اي‌ از دنيا افتاده‌ايم‌، از يکديگر بي‌خبر: اين‌ خاطرات‌ را مي‌نويسم‌ که‌ احساس‌ها را به‌ سوي‌ شعر و موسيقي‌ و عشق‌ و هستي‌ معطوف‌ کنم‌.

 

فهرست‌ مندرجات‌

عنوان‌ صفحه‌

مقدمه‌ 9

استاد پرويز ياحقي‌ 19

استاد شاپور نياکان‌ 29

استاد مجيد نجاحي‌ 37

استاد اسدالله‌ ملک‌ 43

خانم‌ ليلي‌ کسري‌' 51

استاد همايون‌ خرّم‌ 59

استاد فرهنگ‌ شريف‌ 67

استاد فضل‌اله‌ توکل‌ 75

استاد شهريار 81

استاد علي‌ تجويدي‌ 87

استاد مرتضي‌' ني‌داود 95

استاد جليل‌ شهناز 101

استاد جواد معروفي‌ 105

استاد جهانگير ملک‌ 111

استاد حسن‌ کسائي‌ 117

استاد کاوه‌ شفيعي‌ 123

 

 

 

مقدمه‌

بجاي‌ مقدمه‌

نه‌ که‌ بخواهم‌ پايم‌ را جاي‌ پاي‌ زنده‌ ياد استاد پرويز خطيبي‌ بگذارم‌ که‌ در خاطرات‌ هنرمندان‌ کتاب‌ قطوري‌ بدست‌ دادند و در آن‌ از زوايا و تکاياي‌ خاطرات‌ آنها گفتند، نه‌، بنده‌ در اين‌ دفتر، بطوري‌ گذرا و کوتاه‌ خاطراتي‌ را که‌ با آنها داشته‌ام‌ نقش‌ زده‌ام‌ و خاطرات‌ آنها را به‌ دست‌ شعار شعر و شعور سپرده‌ام‌.

خاطرات‌ کاملاً ساده‌ و خصوصي‌ است‌، حتي‌ خود آنها نمي‌دانند (بعضي‌ از آنها) که‌ بنده‌ خاطراتشان‌ رابه‌ دست‌ شعر و ترانه‌ داده‌ام‌، هر چند که‌ بعضي‌ از آنها مي‌دانند... و با بعضي‌ از آنها مانند استاد همايون‌ خرّم‌ و استاد علي‌ تجويدي‌ ياحقي‌ رابطه‌ تنگاتنگ‌ داشته‌ام‌ تا جائيکه‌ استاد علي‌ تجويدي‌ به‌ بنده‌ گفتند که‌: تو هر چه‌ ميخواهي‌ بنويس‌، مورد قبول‌ من‌ است‌!

دلدادگان‌ دلدادگان‌ من‌ در زندگي‌ ايشان‌ نوشته‌ بودم‌ از قول‌ استاد مرتضي‌ خان‌ ني‌داود که‌: استاد تجويدي‌، در کار آهنگ‌سازي‌ سنگ‌ تمام‌ عيار گذاشته‌ است‌. با پوزش‌ از کساني‌ که‌ در اين‌ دفتر خاطراتشان‌ را نگفته‌ام‌، چون‌ استاد گلپا، استاد گلريز، استاد انوشيروان‌ روحاني‌، استاد شاهرخ‌ نادري‌، استاد نصيري‌فر، استاد شعباني‌ و بديعي‌ و استاد طالع‌ و خانم‌ شهين‌ حنانه‌، استاد آهي‌، استاد مشفق‌ کاشاني‌، استاد امين‌پور و استاد شاهرخي‌ که‌ انشااله‌ در دفاتر آينده‌ در مورد آنها خواهم‌ نوشت‌. در اين‌ دفتر، خاطرات‌ بعضي‌ هنرمندان‌ را در زمان‌ حياتشان‌ بدست‌ داده‌ام‌، ستوده‌ام‌ و براي‌ بعضي‌ ديگر که‌ ميسّر نشده‌ است‌ در رثاي‌ آنها برخاسته‌ام‌.

اين‌ هنرمندان‌، هنرمنداني‌ بي‌ بديل‌ هستند که‌ هيچکس‌ جاي‌ آنها را در زندگي‌ پر نکرده‌ و پر نخواهد کرد...

بنده‌، به‌ پاي‌ تحسين‌ و موفقيت‌ هر يک‌ از اين‌ هنرمندان‌ هزار بار آفريده‌ شده‌ام‌، و به‌ پاي‌ اشک‌ هر يک‌ از آنها، هزار بار آتش‌ گرفته‌ام‌...

بخوانيد...

و با تشکراز مترجمي‌ که‌ بعضي‌ از اشعار اينجانب‌ را مخصوصاً "غريب‌ دو شهر را" و "ياس‌" رابه‌ انگليسي‌ با قافيه‌ و سجع‌ کامل‌ ترجمه‌ کردند و بنده‌ و اين‌ شعر "ياس‌" را به‌ تمام‌ کساني‌ که‌ بمن‌ ياري‌ داده‌اند تقديم‌ مي‌کنم‌:

 

ياس‌ بوي‌ مهرباني‌ مي‌دهد بوي‌ ايام‌ جواني‌ مي‌دهد

من‌ نديدم‌ يک‌ گلي‌ بهتر ز ياس‌ يا که‌ نشنيدم‌ گلي‌ بهتر ز ياس‌

ياس‌ بوي‌ ابتداي‌ عالم‌ است‌ ابتدا و انتهاي‌ عالم‌ است‌

ياس‌ مي‌گويم‌ نه‌ حرفم‌ مُفت‌ نيست‌ هر که‌ عاشق‌ نيست‌ با من‌ جفت‌ نيست‌

ياس‌ بوي‌ گندم‌ و نان‌ مي‌دهد تا که‌ دستش‌ مي‌زني‌ جان‌ مي‌دهد

من‌ تو را بو مي‌کنم‌ مانند ياس‌ بر مشامت‌ دست‌ ميکشم‌ با التماس‌

من‌ ز (ني‌داود) شنيدم‌ اصل‌ راز: بر مشامت‌ ميکشم‌ با صد نياز...

من‌، وقتي‌ که‌ اين‌ها را مي‌نوشتم‌: پروانه‌ها دورم‌ را گرفته‌بودند...

 

بنام‌ خدا

هر وقت‌ نام‌ (ني‌داود) را مي‌شنوم‌، يکي‌ از مفاخر موسيقي‌ اصيل‌ ايراني‌ يعني‌ استاد مرتضي‌ خان‌ ني‌داود را بياد مي‌آورم‌، که‌ با ساز سحرانگيز و با خلق‌ آثار جاودانه‌اي‌ همچون‌: مرغ‌ سحر، پيش‌ درآمد اصفهان‌ و... خدمات‌ بسزايي‌ به‌ موسيقي‌ ايران‌ نمودند.

به‌ اين‌ جهت‌ اکنون‌ نيز که‌ شاعر گرامي‌ آقاي‌ (آ. پرويز ني‌داود) که‌ از شيفتگان‌ ايران‌ و موسيقي‌ و ادبيات‌ پربار اين‌ سرزمين‌ هستند، از من‌ خواستند که‌ براي‌ دفتر خاطرات‌ ايشان‌ دستخطي‌ بنويسم‌ با رغبت‌ پذيرا شدم‌ و اميدوارم‌ با کار و کوشش‌ بتوانند پيشرفت‌ و موفقيت‌ ارزشمندي‌ در زمينه‌ ادبيات‌ و هنر گسترده‌ ايران‌ زمين‌ نصيب‌ خود نمايند.

مرداد 1382

استاد همايون‌ خرم‌

 

 

 

اگر درياي‌ ني‌داود آنجاست‌ و ساحلش‌ اينجا، به‌ نظر مي‌رسد قلمش‌ در قيد مکان‌ نمي‌گنجد! خصلت‌ نوشته‌هاي‌ وي‌ دلالت‌ معّماگون‌ بر شوروشر جهاني‌ دارد که‌ در عين‌ شورانگيزي‌ از واقعيتي‌ مسلم‌ حکايت‌ دارد. و آن‌ سرشار بودن‌ از حسي‌ عاطفي‌ است‌ که‌ ديروز و امروز را بگونه‌اي‌ مسالمت‌آميز تلفيق‌ نموده‌ و انسان‌ را به‌ خود و خدا مي‌خواند.

باشد که‌ عالمش‌ در هم‌نشيني‌ دل‌ با عطر گل‌ (در شعر ياس‌) در آميزد، و در ترنم‌ واژگاني‌ بس‌ روشن‌ و مهرانگيز متبلور گردد.

پرويز ني‌داود، آنجا که‌ راجع‌ به‌ استاد پرويز ياحقي‌ مي‌نويسد:

سر فداي‌ ساز تو، دل‌ را نثارت‌ مي‌کنم‌

من‌، به‌ شعر آتشين‌، آتش‌ به‌ کارت‌ مي‌کنم‌

دلبري‌ها را زسازت‌ مي‌برم‌ تا اوج‌ شعر

من‌ چو ني‌داود، (ياحقي‌) بهارت‌ مي‌کنم‌

معلوم‌ است‌ که‌ شعر و موسيقي‌ را در هم‌ آميخته‌، و زبده‌ترين‌ اشعار خويش‌ را تقديم‌ زبده‌ترين‌ اساتيد موسيقي‌ ايران‌ کهن‌ و هنرپرور نموده‌ است‌.

سعادت‌ ايشان‌ و خانواده‌ هنرور ني‌ داود و اقبال‌ چاپ‌ آثار ايشان‌ را از يگانه‌ عالم‌ خواستارم‌.

مهناز قزل‌لو

شاعر و نويسنده‌

 

 

 

 

َپرويز ِني‌ داُود

خدا گاهي‌ چنان‌ والا نمايد بنده‌ خود را که‌ بين‌ بندگان‌ آن‌ بنده‌ ممتاز است‌ و بس‌ والا

هنر را آنچنان‌ داده‌ به‌ نيکو مرد خوشنامي‌ که‌ باشد از هنر نامش‌ هميشه‌ شهره‌ دنيا

چنين‌ مردِ هنرمندي‌ که‌ نامش‌ (مرتضي‌ خان‌) است‌ به‌ شهرت‌ هست‌ (ني‌ داود) و از اخلاق‌ بي‌ همتا

زنور مهرِ رخشان‌ هنر افشاني‌ اين‌ مرد زفردافرد فاميلش‌ بود نورِ هنر پيدا

يکي‌ زآنها بود (پرويز ني‌ داود) استادي‌ که‌ ميراث‌ هنر را بُرده‌ زآن‌ مَردِ هنر والا

بُوَد نام‌ هنرمندان‌ هميشه‌ (طالعا) زنده‌ به‌ دنياي‌ هنرمندان‌ که‌ تا دنياست‌ پا برجاست‌

عبدالله‌ طالع‌ همداني‌

تهران‌ 17/4/77

شاعر، موسيقي‌دان‌

 

 

 

استاد پرويز ياحقي‌

اينجانب‌ هميشه‌ ارادت‌ زيادي‌ به‌ استاد ياحقي‌ داشتم‌. استاد پرويز صديقي‌ پارسي‌.

به‌ اين‌ معني‌ که‌ هر وقت‌ ايشان‌ را مي‌ديدم‌، خم‌ مي‌شدم‌ و دست‌ ايشان‌ را مي‌بوسيدم‌. روزي‌ وقتي‌ که‌ خودم‌ از خويش‌ خودم‌ پرسيدم‌ که‌ چرا اين‌ کار را مي‌کنم‌؟ که‌ چرا دست‌ ايشان‌ را مي‌بوسم‌، به‌ خود جواب‌ مي‌دادم‌:

از اين‌ پنجه‌ها، گوشه‌هاي‌ مهجور، ناکام‌ و کامرواي‌ موسيقي‌ ايراني‌ مي‌تراود.

من‌ اين‌ پنجه‌ها را مي‌بوسم‌ که‌ گوشه‌هاي‌ موسيقي‌ ايراني‌ را بوسيده‌ باشم‌.

شعري‌ که‌ براي‌ استاد پرويز ياحقي‌ سروده‌ام‌ بشرح‌ زير است‌، که‌ در کتاب‌ هفتمين‌ بهار سخن‌ اثر آقاي‌ حميدي‌ شيرازي‌، نيز آمده‌ است‌:

 

صداي‌ ساز ياحقي‌

خشک‌ سيمي‌ خشک‌ چوبي‌ خشک‌ پوست‌ از کجا مي‌آيد اين‌ آواي‌ دوست‌

گر ز سيم‌ است‌ اين‌ صداي‌ نازنين‌ خود چگونه‌ ميزند هيهاي‌ دوست‌

از چه‌ چوبي‌ آيد اين‌ بيدادها مي‌کند عريان‌ چرا سيماي‌ دوست‌؟

اين‌ مگر سيم‌ و زر است‌ کز قدرتش‌ مي‌کند فرياد، قدرت‌هاي‌ دوست‌

اين‌ مگر خوش‌ بوي‌ پوست‌ آهو است‌؟ کز شميمش‌ ميرسد فهواي‌ دوست‌

مي‌زني‌ نغمه‌ به‌ سر، اين‌ دست‌ نيست‌ جاي‌ دارد سر نهم‌ در پاي‌ دوست‌

اين‌ ني‌ داود از عشق‌ آمده‌ بر سر چه‌ مي‌کني‌ دعواي‌ دوست‌

 

 

راستي‌ آيا گوشه‌ها و دستگاه‌هاي‌ دورافتاده‌ و مهجور موسيقي‌ ايراني‌ که‌ با پنجه‌هاي‌ طلايي‌ استاد ياحقي‌ نواخته‌ مي‌شود با زندگي‌ بنده‌ ارتباط‌ داشت‌؟

آيا گوشه‌هاي‌ غريب‌ موسيقي‌ ايراني‌ عزلت‌ و گوشه‌گيري‌ کسي‌ را تداعي‌ ميکرد که‌ در خارج‌ از کشور ايران‌ بود.

غريب‌ بود، و در داخل‌ وطن‌، بعلت‌ دور بودن‌ از خانواده‌ خويش‌ غريب‌تر!؟

صداي‌ ساز ياحقي‌ هر چه‌ هست‌، با آن‌ همه‌ شور و دلبري‌ و متانت‌، با ساز خارجي‌اي‌ بنام‌ ويلن‌، راستي‌ راستي‌ که‌ حرف‌ آخر را زده‌ است‌.

راستي‌ که‌ چنين‌ پنجه‌اي‌ از نوادر روزگار است‌.

بنده‌ در دفعاتي‌ که‌ چه‌ استاد منزل‌ بودند و چه‌ نبودند، به‌ منزلشان‌ سر ميزدم‌، شاگردان‌ و دلبسته‌هاي‌ ساز ايشان‌ را مي‌ديدم‌ که‌ روي‌ پله‌ها، انتظار ديدار ايشان‌ را مي‌کشيدند.

يادم‌ مي‌آيد که‌ در سالهاي‌ گذشته‌، شعري‌ را که‌ بصورت‌ (توارد) سروده‌ شده‌ بود، براي‌ استاد ياحقي‌ سرودم‌ و با خط‌ خوش‌ استاد درخشان‌ تقديمشان‌ کردم‌:

 

نهاده‌ام‌ به‌ دلم‌ نام‌ تو را و مي‌ترسم‌ که‌ دل‌ نماند و اين‌ نام‌ بر دلم‌ ماند

زبس‌ کشيده‌ام‌ آه‌ بر آسمان‌ از آن‌ ترسم‌ که‌ پاره‌ گلو گردد و اين‌ آه‌ بر گلم‌ ماند

 

روز 7 ارديبهشت‌ 1382 روزي‌ که‌ براي‌ کنترل‌ کردن‌ اين‌ نوشته‌ها با استاد صحبت‌ مي‌کردم‌، ايشان‌ در حال‌ اسباب‌کشي‌ به‌ محل‌ ديگري‌ در بودند و در حاليکه‌ صداي‌ دلنواز ساز ايشان‌ را مي‌شنيدم‌ استاد گفتند آيا مي‌داني‌ اين‌ چه‌ مايه‌ و چه‌ دستگاهي‌ است‌؟ من‌ فکر کردم‌ و گفتم‌، به‌ عقيده‌ بنده‌ شوشتري‌ است‌.

استاد گفتند اين‌ يکي‌ از شگردهاي‌ کار من‌ است‌ که‌ کسي‌ نفهمد يا کمتر بفهمد من‌ چه‌ گوشه‌اي‌ را مي‌نوازم‌ و چه‌ دستگاهي‌ را مي‌زنم‌، اينکه‌ نواختم‌ ترکيبي‌ بود از: قره‌باغي‌، مويه‌، لري‌ بختياري‌ و فرود به‌ چهارگاه‌. تقديم‌ به‌ تو... و من‌ اين‌ هديه‌ را روي‌ چشم‌ مي‌گذاشتم‌ و با ياد ايشان‌ کلي‌ اشتياق‌ بخود راه‌ ميدادم‌. از ايشان‌ پرسيدم‌ راستي‌ استاد چرا اينقدر کم‌ پيدا هستيد؟ چرا شما را خيلي‌ کم‌ ميشود ديد؟ چرا اينقدر از مردم‌ کناره‌ مي‌گيريد؛ ايشان‌ گفتند: الان‌ من‌ شهرداري‌ بودم‌ و ميخواستي‌ بيايي‌ ببيني‌ مردم‌ براي‌ من‌ چه‌ مي‌کنند و من‌ براي‌ مردم‌ چه‌ مي‌کنم‌. و اضافه‌ کردند، بايستي‌ يادآوري‌ کنم‌ که‌ از شدت‌ احساس‌، در لحظات‌ آخر عمر استاد اسداله‌ ملک‌ من‌ در بيمارستان‌ مهرگان‌ بالاي‌ سر ايشان‌ بودم‌، مرحوم‌ استاد عبادي‌ در آغوش‌ من‌ جان‌ داد و مرحوم‌ بديعي‌ در بغل‌ من‌ جان‌ به‌ جان‌ آفرين‌ تسليم‌ کرد. من‌ اينهمه‌ يادگار از خود دارم‌.

به‌ ايشان‌ عرض‌ کردم‌ انشاءاله‌ خداوند شما را از اهالي‌ هنر و اهالي‌ ايران‌ و جهان‌ نگيرد که‌ سر حلقه‌ همه‌ هنرمندانيد.

بعد از اين‌ گفتگو، تا چندين‌ هفته‌ مورد نشئت‌ساز ايشان‌ بودم‌، به‌ آهنگي‌ که‌ تشخيص‌ نداده‌ بودم‌، گوشه‌ اي‌ در قره‌باغي‌، لري‌ بختياري‌ و فرود به‌ دستگاه‌ چهارگاه‌ بود.

و سپس‌ اين‌ شعر را سرودم‌:

 

نه‌ آن‌ سازي‌ که‌ خود عشق‌ و ترانه‌ است‌ نه‌ آن‌ سازي‌ که‌ پاک‌ عاشقانه‌ است‌

نه‌ آن‌ سازي‌ که‌ افتادم‌ به‌ دامش‌ نه‌ آن‌ سازي‌ که‌ از عشقم‌ نشانه‌ است‌

نه‌ آن‌ عاشق‌ کش‌ عاشق‌ برانداز نه‌ آن‌ سازي‌ که‌ بر گل‌ها جوانه‌ است‌

به‌ آن‌ سازي‌ که‌ مملو از ترانه‌ است‌ به‌ آن‌ سازي‌ که‌ از هستي‌ بهانه‌ است‌

به‌ ساز خود بگو، بسپار ما را (به‌ آن‌ دريا که‌ ناپيدا کرانه‌ است‌)

که‌ (ني‌ داود) به‌ سازت‌ خو گرفته‌ همان‌ عاشق‌ که‌ شيداي‌ زمانه‌ است‌.

 

اين‌ شعر را سرودم‌ و آرامش‌ گرفتم‌.

راستي‌ اين‌ را هم‌ بگويم‌ و اضافه‌ کنم‌ که‌ روزي‌ وقتي‌ که‌ ايشان‌ را در خيابان‌ ولي‌عصر ديدم‌، و با هم‌ صحبت‌ کرديم‌ و از هر دري‌ سخن‌ گفتيم‌، وقت‌ رفتن‌ ايشان‌ و وقت‌ خداحافظي‌ از ايشان‌، براي‌ نواي‌ ساز ايشان‌ که‌ در ذهنم‌ بود، اين‌ شعر را سرودم‌:

 

نيستان‌

(ميروي‌ و گريه‌ ميايد مرا) (اندکي‌ بنشين‌ که‌ باران‌ بگذرد)

بعد باران‌ ابرو دود است‌ و هم‌ آه‌ اندکي‌ بنشين‌ زمستان‌ بگذرد

اين‌ زمستان‌ مي‌کشد هر شاخه‌ را اندکي‌ بنشين‌ که‌ آسان‌ بگذرد

بعد تو آتش‌ به‌ جانم‌ مي‌زند آتشي‌ کز اين‌ نيستان‌ بگذرد

 

و جهت‌ آنکه‌ سرسپردگي‌ خويش‌ را به‌ نواهاي‌ نازنين‌ استاد ياحقي‌ انتقال‌ دهم‌ شعر زير را سروده‌ام‌:

 

سر فداي‌ ساز تو، دل‌ را نثارت‌ مي‌کنم‌ من‌ به‌ شعر آتشين‌، آتش‌ به‌ کارت‌ مي‌کنم‌

تا صداي‌ ساز تو آيد به‌ گوش‌ جان‌ من‌ من‌ دو صد هور و ملک‌ را خود زيارت‌ مي‌کنم‌

گر نوازم‌، يا سرايم‌، در نواهاي‌ حزين‌ همچو مجنون‌، همچو ليلي‌، داغدارت‌ مي‌کنم‌.(زبانم‌لال‌)

در شکسته‌، دلکش‌، و ماهور و شور همچو (ني‌ داود)، ياحقي‌ بهارت‌ مي‌کنم‌

تا به‌ تصويرت‌ کشم‌ شبها، به‌ آه‌ آتشين‌ با طلاي‌ شعر خود، چونان‌ نگارت‌ مي‌کنم‌

دلبري‌ها را زسازت‌ مي‌برم‌ تا اوج‌ شعر من‌ بدون‌ شُرب‌ مي‌، مست‌ و خمارت‌ مي‌کنم‌

 

 

 

استاد شاپور نياکان‌

با استاد شاپور نياکان‌ بارها، در دفتر هنري‌ استاد ابراهيم‌ ني‌داود آشنا شده‌ام‌.

در حقيقت‌ گهگاه‌ شاپور خان‌ مي‌آمد به‌ منزل‌ استاد با شلوار پيژاما، بعد از ظهرهاي‌ گرم‌ تابستان‌ را با صداي‌ ساز زيباي‌ ويلن‌ خود آرامش‌ ميدادند. منزل‌ در خيابان‌ دماوند، کوچه‌ سيف‌الملک‌ بود، ياد مرحوم‌ استاد آقا بابا ني‌ داود هم‌ گرامي‌ باد...

وقفه‌ زيادي‌ ايجاد شد، تا شبي‌ شاپور خان‌ را منزل‌ استاد علي‌ اکبر سرخوش‌ در خيابان‌ مستوفي‌ ديدم‌.

شاپور نياکان‌ در دستگاه‌ دشتي‌ چيزي‌ مينواختند و خود مي‌خوانند:

اين‌ يک‌ ترجيع‌بند بود که‌:

 

خيلي‌ وقتها پيش‌ از اين‌ مرده‌ بودم‌ زخم‌ اين‌ زندگي‌ رو خورده‌ بودم‌

و من‌، في‌البداهه‌، اين‌ شعر را سرودم‌، که‌ ببخشيد اگر در وزن‌ نقصان‌ دارد!

ايکه‌ گفتي‌ خيلي‌ وقتها پيش‌ از اين‌ مرده‌ بودي‌،

زخم‌ اين‌ زندگي‌ رو خورده‌ بودي‌

تو نمردي‌ و نميري‌ شاپور

از نياکاني‌، نباشي‌ مهجور

 

استاد شاپور نياکان‌، با دست‌ چپ‌ ويلن‌ مي‌نواختند. استاد سرخوش‌ هم‌ همنوازي‌ ميکردند. اين‌ موضوع‌ که‌ استاد نياکان‌ با دست‌ چپ‌ اينهمه‌ زيبا مي‌نواختند، براي‌ همه‌ اهل‌ فن‌ موسيقي‌ کاري‌ خارق‌العاده‌ و زيبا بود.

و بعدها براي‌ آقاي‌ نياکان‌، با شعري‌ که‌ از سهيل‌ محمودي‌ استقبال‌ کرده‌ بودم‌ سرودم‌: که‌ بخاطر وجود احساس‌، داراي‌ وزن‌ کافي‌ نيست‌.

 

(دلم‌ شکسته‌ترين‌ شاخه‌ درخت‌ خداست‌) شکسته‌ترين‌ شاخه‌ خدا اينجاست‌

شقايقي‌ که‌ فراق‌ هزار غنچه‌ را دارد شقايقي‌ که‌ هميشه‌ عاشق‌ است‌ هم‌ زيباست‌

گل‌ هميشه‌ بهاري‌، هميشه‌ در پائيز گل‌ هميشه‌ بهاري‌، هميشه‌ در غوغاست‌

دلم‌ شکسته‌ترين‌ شاخه‌هاست‌ (ني‌ داود) دلم‌ چو لاله‌ زيبا، دميده‌ در صحراست‌.

و سپس‌ در سالگرد او سروده‌ بودم‌ که‌ نميدانم‌ به‌ دست‌ خانواده‌شان‌ رسيد يا نه‌:

عاشقان‌ خود را هميشه‌ زير باران‌ ديده‌اند اين‌ دل‌افروزان‌ همه‌ درد فراوان‌ ديده‌اند

(هر کبوتر کز صفاي‌ عشق‌ اينجا آمده‌) (زير بال‌ آن‌ کبوتر نامه‌ پنهان‌ ديده‌اند)

اين‌ دل‌ افروزان‌ محبّت‌ را شعار خود کنند با وجوديکه‌ دلي‌ پاشيده‌ سامان‌ ديده‌اند

با همه‌ آشفتگي‌، آزردگي‌ گريان‌ شدن‌ همچو خورشيد، خويشتن‌ را پاک‌ و خندان‌ ديده‌اند

گريه‌ (ني‌داود) گوياي‌ درون‌ عاشق‌ است‌ اين‌ دوا را عارفان‌ داروي‌ درمان‌ ديده‌اند

آستين‌ گريه‌ را خود بر اشک‌ آماده‌ کن‌ عاشقان‌ خود را هميشه‌ زير باران‌ ديده‌اند

و براي‌ شاپور خان‌ که‌ زندگي‌ را با درويشي‌ طي‌ مي‌کرد، اضافه‌ کرده‌ام‌ که‌:

بهر عاشق‌ بيش‌ و کم‌ اندازه‌ و معيار نيست‌ عارفان‌ در مور، خود، ملک‌ سليمان‌ ديده‌اند

 

و باز هم‌ در رثاي‌ استاد شاپور نياکان‌:

 

(به‌ صورت‌ جاي‌ پاي‌ گريه‌ دارم‌) عجب‌ جائي‌ هواي‌ گريه‌ دارم‌

بهانه‌ کردم‌ اينجا، بي‌ کسي‌ را بدينسان‌، خون‌ بجاي‌ گريه‌ دارم‌

الا ياران‌ رفته‌ خود کجائيد شما را من‌ براي‌ گريه‌ دارم‌

اگر شعري‌ سرايم‌ بهر غربت‌ عجب‌ شعري‌ بجاي‌ گريه‌ دارم‌

و مي‌خندم‌ به‌ حال‌ گريه‌هايم‌ چه‌ زهري‌ لابه‌لاي‌ گريه‌ دارم‌

ز من‌ دوري‌ گزينيد اي‌ عزيزان‌ که‌ در دستم‌ عصاي‌ گريه‌ دارم‌

لباسي‌ بهر من‌ هرگز مياريد که‌ بر پيکر رداي‌ گريه‌ دارم‌

نه‌ شامي‌ ميخورم‌ گاهي‌ نه‌ آبي‌ که‌ در چشمم‌ غذاي‌ گريه‌ دارم‌

اگر آبي‌ نيايد از دو چشمم‌ به‌ چشمانم‌ عزاي‌ گريه‌ دارم‌

(نياکان‌) تا که‌ رفت‌ از اين‌ چمنزار عزيزان‌، من‌ رثاي‌ گريه‌ دارم‌

به‌ ني‌ داود بگو اي‌ شعر گريان‌ که‌ شعري‌ پابه‌ پاي‌ گريه‌ دارم‌

 

 

 

استاد مجيد نجاحي‌

با استاد مجيد نجاحي‌ در کريدرها و راهروهاي‌ راديو آشنا شدم‌. در حقيقت‌ اين‌ سبک‌ و تکنيک‌ استاد نجاحي‌ بود که‌ مرا به‌ سوي‌ ايشان‌ ميکشاند.

سبک‌ و تکنيک‌ استاد نجاحي‌ روي‌ ساز سنتور طوري‌ بود که‌ نه‌ خشک‌ بود و خشن‌، و نه‌ ناله‌ داشت‌ و نه‌ عربي‌ بود.

استاد نجاحي‌ طوري‌ پشت‌ پل‌ها و خرک‌ها را مي‌کشيدند که‌ يک‌ حالت‌ زيبا و دلپذيري‌ هواي‌ استوديوها و سالن‌ها را پُر مي‌کرد.

در حقيقت‌ تکنيک‌ استاد نجاحي‌ را هيچکس‌ قبل‌ و بعد از ايشان‌ پياده‌ نکرد، مثل‌ استاد فضل‌اله‌ توکل‌ که‌ راجع‌ به‌ آنهم‌ بعداً گفتگو خواهم‌ کرد.

مدت‌ زيادي‌ گذشت‌ و ايشان‌ را نديدم‌، تا روزي‌ که‌ متوجه‌ شدم‌ در يک‌ شرکت‌ در خيابان‌ امير اتابک‌ به‌ کار مشغول‌ هستند.

رفتم‌ به‌ آن‌ اداره‌، استاد با همان‌ آراستگي‌ و متانت‌ هميشگي‌ با بنده‌ برخورد کردند و از هر دري‌ سخن‌ گفتيم‌.

دفعه‌ دوّم‌، آمدم‌ در همان‌ شرکت‌، و چون‌ وقت‌ دير بود، محل‌ کار را ترک‌ کرديم‌ و با هم‌ سوار خودرو شديم‌.

در راه‌ که‌ مي‌رفتيم‌، از استاد نجاحي‌ پرسيدم‌، راستي‌ استاد، چه‌ کساني‌ تا بحال‌ براي‌ سبک‌ شما شعر سروده‌اند.

استاد گفتند: خيلي‌ها،

گفتم‌: مثل‌ چه‌ کسي‌؟

گفتند: مثل‌ مرحوم‌ زنده‌ ياد مهرداد اوستا.

و ادامه‌ دادند که‌ قافيه‌ غزل‌ يا دوبيتي‌اي‌ که‌ استاد مهرداد اوستا براي‌ ايشان‌ سروده‌ بودند، سنتور مجيد بود. من‌ خداحافظي‌ کردم‌ و رفتم‌.

امّا درست‌ يک‌ ماه‌ بعد، شعر زير را که‌ يکي‌ از اساتيد، خيلي‌ خوش‌ خط‌ نوشته‌ بودند و سروده‌ اينجانب‌ بود، برداشتم‌ و به‌ منزل‌ ايشان‌ که‌ خيلي‌ هم‌ هنرمندانه‌ و زيبا بود و در خيابان‌ نياوران‌، قرار داشت‌ بُردم‌ و از فرط‌ خوشحالي‌ خودم‌ با پونز، به‌ ديوار اطاق‌ کار ايشان‌ نصب‌ کردم‌.

شعراز اين‌ قرار بود:

نجاحي‌ عجب‌ حالتي‌ بر دل‌ کور سنتور داد تو گوئي‌ به‌ چشمان‌ اين‌ کور غمديده‌ خود نور داد

چو مضراب‌ آتش‌، به‌ هر پرده‌ سيمي‌ طور زد به‌ سردي‌ گور يکي‌ مرده‌ خود آتش‌ طور داد

شنيدم‌ ز (ني‌داود) اين‌ جمله‌ پاک‌ و هم‌ زبده‌ را: نجاحي‌ عجب‌ حالتي‌ بر دل‌ کور سنتور داد

 

بعدها چندين‌ بار ايشان‌ را در بزرگداشت‌هاي‌ استاد نصيري‌فر ديدم‌، با همان‌ متانت‌، با همان‌ آراستگي‌.

در گوش‌ ايشان‌ عرض‌ کردم‌: استاد پنجه‌ زيبايتان‌ بياد ماندني‌ است‌.

اين‌ شعر را نيز، هنوز، خود بر ديوارهاي‌ اطاق‌ خود نصب‌ کرده‌ام‌ و چگونگي‌ مضراب‌هاي‌ استاد را هر روز تجربه‌ مي‌کنم‌.

استاد مجيد نجاحي‌، کمتر در مجالس‌ حضور پيدا مي‌کنند، عمرشان‌ و هنرشان‌ پايدار باد

 

 

 

 

زنده‌ ياد استاد اسداله‌ ملک‌

با استاد اسداله‌ ملک‌ روزهاي‌ يکشنبه‌ و چهارشنبه‌ که‌ کلاس‌ درس‌ موسيقي‌ در چهارراه‌ دروازه‌ دولت‌ داشتند، هم‌ بنده‌ و هم‌ ساير دوستان‌ اهل‌ احساس‌ ملاقات‌هايي‌ داشتيم‌.

کلاس‌ استاد ملک‌ مرکز جذب‌ شاگردان‌ بااستعداد و با احساس‌ بود. شاگردان‌ مي‌آمدند، به‌ ويلن‌ استاد گوش‌ مي‌دادند، ده‌ دقيقه‌ هم‌ ساز مي‌زدند، چند دقيقه‌اي‌ هم‌ روي‌ نوار کار مي‌کردند و مي‌رفتند. شاگردان‌ دلخوش‌ بودند که‌ نزد استاد اسداله‌ ملک‌ فنون‌ موسيقي‌ را ياد مي‌گيرند، و از دست‌ استاد ملک‌ موسيقي‌ را مي‌آموزند.

گاهي‌، بنده‌ ديروقت‌ به‌ کلاس‌ ايشان‌ مي‌رفتم‌ يک‌ شعر هم‌ برايشان‌ مي‌بُردم‌.

يک‌ روز گفتند که‌ روي‌ يکي‌ از اين‌ اشعار ملودي‌ گذاشته‌اند که‌ آقاي‌ کريمي‌ آنرا خوانده‌ است‌.

من‌ به‌ استاد ملک‌ عرض‌ ميکردم‌ که‌ اين‌ پنجه‌هاي‌ طلائي‌ و زيبا بايستي‌ بيمه‌ شوند!.

البته‌ خانمي‌ آنجا بودند که‌ منشي‌ استاد بودند (خانم‌ لک‌)، و روزي‌ شنيدم‌ و ديدم‌ که‌ براي‌ بنده‌ نيز شعري‌ سروده‌اند که‌ آنرا خواندم‌ ولي‌ الان‌ در دسترس‌ نمي‌باشد. من‌ اين‌ شعر را گرفتم‌ و براي‌ استاد و منشي‌شان‌ نامه‌اي‌ تشکرآميز نوشتم‌ و گفتم‌ که‌ بنده‌ ارزش‌ اين‌ احساسات‌ را ندارم‌. من‌ درويش‌ هستم‌ و قدرداني‌ کردم‌ و عرض‌ کردم‌ که‌ خوش‌ بحالشان‌ که‌ نزد استاد ملک‌ کار مي‌کنند.

باري‌، يکي‌ از اشعاري‌ که‌ براي‌ استاد ملک‌ آوردم‌ اين‌ چنين‌ بود، که‌ استقبالي‌ بود از شعرآقاي‌ لواساني‌.

 

(کسي‌ مثل‌ دل‌ پايمالم‌ نکرد) کسي‌ مثل‌ دل‌ پُر ملالم‌ نکرد

زلال‌ دل‌ پاک‌ دريائيم‌ کسي‌ مثل‌ آتش‌ زلالم‌ نکرد

ز بس‌ روز و شب‌ درد من‌ مي‌کشم‌ (شنيدم‌ که‌ مادر حلالم‌ نکرد)

به‌ گفتن‌، مشام‌ مرا شاد کرد ز وصلت‌ ولي‌ ره‌ به‌ حالم‌ نکرد

به‌ پرورد هزاران‌ گل‌ نازنين‌ چرا پس‌ مرا يک‌ نهالم‌ نکرد؟

جوابي‌ شنيدم‌ ز لعل‌ لبش‌ و ماندم‌ چرا يک‌ سئوالم‌ نکرد

چو هجران‌ کشيدم‌ من‌ از کودکي‌ طبيعت‌ نگاهي‌ به‌ سالم‌ نکرد

شنيدم‌ ز (ني‌داود) اين‌ گفته‌ را (کسي‌ مثل‌ دل‌ پايمالم‌ نکرد)

 

بايستي‌ اين‌ را عرض‌ کنم‌ که‌، بنده‌ دستگاه‌ و گوشه‌هاي‌ بيات‌ ترک‌ را در اثر تردّد زياد به‌ کلاس‌ ايشان‌ از پنجه‌ قوي‌ ايشان‌ آموختم‌.

درآمدها، جامه‌ دران‌، روح‌الارواح‌ و غيره‌ را همه‌ و همه‌ از ايشان‌ و پنجه‌ ايشان‌ با شنيدن‌ آموختم‌ و روي‌ ساز منتقل‌ کردم‌. کمااينکه‌ تکه‌هاي‌ ساز استاد ياحقي‌ را در دستگاه‌ شور، از پنجه‌ شيرين‌ ايشان‌ آموخته‌ بودم‌.

باري‌، در منزل‌ ايشان‌ موقعيکه‌ دوره‌ بيماري‌ را مي‌گذراندند، رفت‌ و آمدي‌ داشتيم‌ با ديگر دوستان‌ و آشنايان‌، که‌ من‌ نمي‌خواهم‌ از اين‌ واقعه‌، روح‌ خواننده‌ را آزار بدهم‌.

بهرحال‌ شعر ديگري‌ را که‌ براي‌ ايشان‌ سروده‌ بودم‌ چنين‌ بود:

 

در هوايش‌ بوي‌ زيباي‌ جنان‌ دارد ملک‌ اصفهان‌ و ديلمان‌ را در نهان‌ دارد ملک‌

عشق‌ زيبايي‌ است‌ در ساز حزين‌ دلکشش‌ دلکش‌ و ماهور و شوري‌ در فغان‌ دارد ملک‌

تير سازش‌ مي‌برد از تارک‌ دل‌ها قرار اينهمه‌ عاشق‌کشي‌ را در کمان‌ دارد ملک‌

گر (خزان‌) خود نوبهار عاشقان‌ است‌ و هنر هم‌ بهار و هم‌ خزان‌ را يک‌ زمان‌ دارد ملک‌

يک‌ جهان‌ لطف‌ و صفا در ساز او پاشيده‌ است‌ اين‌ چنين‌ لطف‌ و صفا را در جهان‌ دارد ملک‌

شکر از ساز حزينش‌ مي‌تراود يا که‌ شهد (ناي‌ داود) و نواي‌ عاشقان‌ دارد ملک‌

(از کتاب‌ اشک‌ ليل‌ از همين‌ قلم‌)

 

از دوستان‌ و شاگرداني‌ که‌ در دوران‌ بيماري‌ استاد در منزل‌ استاد بودند و زحمت‌ ايشان‌ را مي‌کشيدند مي‌توان‌ از آقايان‌، خيرخواه‌ و ديگران‌ نام‌ برد که‌ الحقّ والانصاف‌ حقّ استادي‌ استادشان‌ را بجاي‌ آوردند و خود نيز نوازنده‌اي‌ چيره‌دست‌ شدند.

در مدت‌ بيماري‌ استاد ملک‌ شعرهاي‌ زيادي‌ سروده‌ بودم‌ که‌ يکي‌ ديگر از آن‌ها اين‌ بود.

 

نيمه‌ شب‌ با درد هجران‌ عشق‌ را بو مي‌کنم‌ با مژه‌ باران‌ غم‌ پيوسته‌ جارو مي‌کنم‌

در حريق‌ بي‌کسي‌ بر هر کسي‌ پيوسته‌ عاشق‌ ميشوم‌ شعرها من‌ بهر هر مژگان‌ و گيسو مي‌کنم‌

مي‌نشينم‌ در کنار گل‌ به‌ ياد روي‌ تو پيرهن‌ را مي‌درم‌ دامان‌ چنان‌ جو مي‌کنم‌

و الي‌ آخر.

 

اين‌ شعر را موقعي‌ سرودم‌ که‌ استاد ملک‌ در بستر بيماري‌ و در منزل‌ خودشان‌ در خيابان‌ پاسداران‌، از درد و ناراحتي‌ به‌ خودشان‌ مي‌پيچيدند و رنج‌ مي‌کشيدند؛ و من‌ و ديگران‌ هيچگاه‌ دل‌ آن‌ را نداشتيم‌ که‌ حتي‌ اين‌ ناله‌ها را بشنويم‌ و استاد را با چنين‌ بيماري‌اي‌ ببينيم‌.

از استاد اسداله‌ ملک‌ ياد و خاطره‌هاي‌ زيادي‌ هست‌، از بداهه‌ نوازيشان‌، از تکنيک‌ و پنجه‌ و قريحه‌ زيبايشان‌، از آهنگ‌هايي‌ که‌ براي‌ مرحوم‌ استاد محمودي‌ خوانساري‌ و ديگران‌ ساخته‌ بودند، ولي‌ چون‌ هدف‌ اين‌ دفتر، اطناب‌ و درازه‌گوئي‌ نيست‌، و خلاصه‌نويسي‌ را در کمان‌ دارد، در همين‌ جا فقط‌ با ذکر اين‌ موضوع‌ که‌ با استاد ملک‌ در بزرگداشت‌ مرتضي‌ خان‌ ني‌ داود بيشتر آشنا شدم‌ و از پنجه‌ شيرين‌ ايشان‌ با نواي‌ آقاي‌ بهزاد بهره‌ها بردم‌، اين‌ مقال‌ را به‌ پايان‌ مي‌برم‌ تا فرصت‌هاي‌ ديگر.

و اين‌ را هم‌ عرض‌ کنم‌ که‌ اينجانب‌ مجموعه‌ اشک‌ ليلي‌ را روي‌ گريه‌ ليلي‌ استاد ملک‌ نوشته‌ بودم‌.از بس‌ تحت‌ تأثير پنجه‌هاي‌ سحرآميز ايشان‌ بودم‌.

 

(نازک‌تر از برگ‌ گلي‌ و ميترسم‌) يک‌ روز تو را نسيم‌ با خود ببرد

من‌ نيستم‌ آنکس‌ که‌ گذارم‌ که‌ تو را هر هرزه‌ نسيمي‌ همه‌ با خود ببرد

 

 

 

 

خانم‌ ليلي‌ کسري

 

(سفر کردم‌ که‌ از يادم‌ بري‌ ديدم‌ نميشه‌) آخه‌ عشق‌ يه‌ عاشق‌ با نديدن‌ کم‌ نميشه‌

غم‌ دور از تو بودن‌ يه‌ بي‌بال‌ و پرم‌ کرد نرفت‌ از ياد من‌ عشق‌، سفر عاشق‌ترم‌ کرد

 

ترانه‌ فوق‌ از زنده‌ ياد خانم‌ ليلي‌ کسري‌' است‌.

خانم‌ ليلي‌ کسري‌ را نمي‌دانم‌ در تهران‌ کجا ديدم‌ ولي‌ هر کجا که‌ ديدم‌ به‌ يک‌ گفته‌ ايشان‌ بسوي‌ هنر ايشان‌ کشيده‌ شدم‌ و با يک‌ شعر من‌ گفتند که‌: از احساس‌ تو نميشود دور شد.

ليلي‌ کسري‌'، بر پيشاني‌ کتاب‌ (تقّلاي‌ ماهيان‌ در تور) اثر اين‌ جانب‌ نوشتند:

 

کسي‌ که‌ عمرش‌ در جوي‌ باريکي‌، بر يکي‌ از جاده‌هاي‌ جهان‌ جاري‌ است‌

کسي‌ که‌ شيون‌ برگ‌ را مي‌شنود،

ذاتاً شاعر است‌ و در شعر نفس‌ مي‌کشد.

و وقتي‌ که‌ در شعرش‌ نوعي‌ بهره‌گيري‌ شده‌ باشد،

از شعر کهن‌ و احساس‌ او، در سطحي‌ گسترده‌ و آگاهانه‌، در قلب‌ شعر ريخته‌ شده‌ باشد،

شعرش‌ دل‌انگيز است‌ و شعر است‌ و بيانش‌ انساني‌.

(ليلا کسري‌)

 

و بعدها شنيدم‌ که‌ اين‌ ترانه‌سرا و شاعر توانا، ليلي‌ کسري‌، (هديه‌)، سرانجام‌ پس‌ از عمري‌ پُر بار از ترانه‌ و هنر، در يکي‌ از بيمارستانهاي‌ آمريکا، در بيمارستان‌ سنچري‌ سيتي‌ Century City کاليفرنيا، بسيار زود، بسيار زود، چهره‌ در نقاب‌ خاک‌ کشيد.

استاد شعباني‌ مي‌گفتند، من‌ شاهد بودم‌ که‌ ليلي‌ کسري‌ شيمي‌ درماني‌ شده‌ بود، و چهره‌ هنرمندانه‌ و جذابش‌ را، باد خزان‌، دردناک‌ فروشسته‌ بود.

و اينجانب‌ براي‌ اين‌ اسطوره‌ هنر و احساس‌ سروده‌ بودم‌:

 

شعر زيباي‌ تو را تا ديدم‌ خود گفتم‌: اين‌ همان‌ سير و سفر بود، نميدانستم‌

شعر تو، برق‌ زد، افتاد دلم‌، اي‌ عاشق‌ (اين‌ همان‌ زنگ‌ خطر بود نمي‌دانستم‌)

جامه‌دان‌ عشق‌ را بستي‌ خود بهر سفر (سفرت‌ تا دم‌ در بود نميدانستم‌)

سوز هستي‌ به‌ تو آتش‌ زد و خود هم‌ سوزاند شبنم‌ از متن‌ سحر بود نمي‌دانستم‌.

(ني‌داود) برايت‌ چه‌ غزل‌ها آورد: گوش‌ دنيا، چه‌ کر بود، نمي‌دانستم‌

و سپس‌ با از دست‌ دادن‌ اين‌ هنرمند، از قول‌ استاد شهريار گفته‌ بودم‌ که‌:

نالم‌ از دست‌ تو اي‌ ناله‌ که‌ تأثير نکردي‌ که‌ شدي‌ پير و تماشاي‌ رُخش‌ سير نکردي‌

 

سيري‌ در تطور اشعار و ترانه‌هاي‌ ليلي‌ کسري‌'، اين‌ تفکر را بدست‌ ميدهد که‌ او از عشق‌ ملموس‌، به‌ عشق‌ و سپس‌ به‌ عرفان‌ نقبي‌ زده‌ است‌. وقتي‌ که‌ مي‌گويد: نرفت‌ از دلم‌ عشق‌،

سفر، عاشق‌ترم‌ کرد.

بهمين‌ منظور از زبان‌ خويش‌ برايشان‌ چنين‌ سروده‌ بودم‌ افتاده‌ترين‌ خورشيد:

 

 

رفتيم‌ و داغ‌ بر سينه‌ هرمان‌ گذاشتيم‌ هر جا نشان‌ ز ديده‌ گريان‌ گذاشتيم‌

بر هر گُلي‌ که‌ در اين‌ دشت‌ لاله‌ بود نم‌ عشق‌ زديم‌، آتش‌ هجران‌ گذاشتيم‌

هر قطره‌ اشک‌ که‌ از ديده‌ مانده‌ بود چون‌ خون‌ ژاله‌ بر سر جانان‌ گذاشتيم‌

اين‌ دود آواره‌ بر شانه‌هاي‌ کوه‌ را از ناله‌هاي‌ آه‌ پريشان‌ گذاشتيم‌

چو آه‌، دلا، بي‌سر و سامان‌ شد آه‌ که‌ ديد تنها توئي‌ که‌ بي‌سر و سامان‌ گذاشتيم‌

يک‌ سينه‌ راز عشق‌ را از شوق‌ روي‌ تو در پاي‌ تور چو موسي‌ عمران‌ انسان‌ گذاشتيم‌

بغير عشق‌ که‌ چو خوناب‌ در رگ‌ ما بود بر لوح‌ دل‌ مُهر پيشمان‌ گذاشتيم‌

اين‌ روز تار و هم‌ اين‌ شام‌ تيره‌ را ز سخت‌ مهري‌ گردش‌ دوران‌ گذاشتيم‌

ويران‌تر شد اين‌ آشيان‌ حزين‌ چون‌ آشيانه‌ خارج‌ از ايران‌ گذاشتيم‌

در چشم‌ ما، (نِي‌داود) باغ‌، چشم‌ تو بود اين‌ راز و رمز را بر هم‌ پنهان‌ گذاشتيم‌

بغير عشق‌ ز من‌ هر چه‌ داده‌اي‌ برگير ما زيب‌ عمر را بر سر عرفان‌ گذاشتيم‌

 

ليلي‌ کسري‌' (هديه‌) در ترانه‌ ديگري‌ بنام‌ يواشکي‌ نيز استعداد عاشقانه‌ خويش‌ را به‌ نمايش‌ گذاشت‌.

ليلي‌ کسري‌ خود و عشق‌ و خدا را مقابل‌ هم‌ قرار مي‌دهد، واقعاً صحنه‌ زيبائي‌ بوجود ميآورد:

 

منو تو باشيم‌ و تنها يه‌ خدا تو آسمون‌ که‌ ميدونم‌، نميگه‌ قصه‌مون‌ رو به‌ ديگرون‌

ديدنم‌ که‌ اومدي‌، يواشکي‌ بگو عاشقم‌ شدي‌، يواشکي‌

 

در ترانه‌ يواشکي‌، ليلي‌ کسري‌'، حضور خداوند را مي‌بيند و بو مي‌کند.

بقيه‌ اين‌ خاطرات‌ و زندگي‌نامه‌ را در دفاتر بعدي‌ به‌ دست‌ خواهم‌ داد.

يادش‌ گرامي‌ باد

 

 

استاد همايون‌ خرّم‌

خضوع‌ و خشوع‌ و درويشي‌ را بنده‌ از استاد همايون‌ خرّم‌ آموخته‌ام‌. استاد بر حقّ ويلن‌ و پيانو. به‌ دفعات‌ در منزل‌ استاد کمال‌ زين‌الدين‌ با ايشان‌ ملاقات‌ داشتم‌ که‌ شب‌ شعر هم‌ بود.

بعد هم‌ که‌ در شب‌ بزرگداشت‌ استاد مرتضي‌ ني‌داود، با ايشان‌ بيشتر محشور شدم‌، و آخر شب‌ ايشان‌ را تا منزلشان‌ بدرقه‌ کردم‌، بيش‌ از پيش‌ شيفته‌ هنر و درويشي‌ ايشان‌ شدم‌. تا اينکه‌ يک‌ روز هم‌ در منزل‌ اينجانب‌ در تپه‌هاي‌ يوسف‌آباد غريب‌نوازي‌ کردند و به‌ ديدارم‌ آمدند.

باري‌، اگر بشود هر يک‌ از اساتيد موسيقي‌ را با دستگاهي‌ از موسيقي‌ شناخت‌ و معلوم‌ کرد، به‌ عقيده‌ بنده‌ دستگاه‌ اصفهان‌، مقام‌ و دستگاه‌ دلخواه‌ ايشان‌ مي‌باشد که‌ با تأني‌ در آرشه‌ کشي‌ها، حق‌ موسيقي‌ ايران‌ را ادا مي‌کند.

اينجانب‌، دو درس‌ بسيار بزرگ‌ از استاد خرّم‌ آموخته‌ام‌:

اول‌ اينکه‌ به‌ من‌ گفتند:

اگر هنرمند بخواهد هنرش‌ باقي‌ بماند، و پويا و گويا باشد بايد، بالاي‌ سر خود، هنگام‌ خواب‌، يک‌ خودکار چراغ‌دار داشته‌ باشد، زيرا بيشتر مواقع‌، احساس‌ هنر، نيمه‌هاي‌ شب‌ به‌ انسان‌ سر مي‌زند و ذهن‌ هنرمند را تحت‌الشعاع‌ قرار مي‌دهد.

و بنده‌ که‌ بارقه‌ کوچکي‌ از هنر در خويش‌ سراغ‌ داشتم‌، از آن‌ شب‌ به‌ بعد خودکاري‌ با چراغ‌ قوه‌، بالاي‌ سر خود مي‌گذاشتم‌.

دوّمين‌ خاطره‌ بنده‌ از استاد خرّم‌ آنست‌ که‌ روزي‌ با يکديگر به‌ اداره‌اي‌ رفته‌ بوديم‌، افراد آن‌ اداره‌ آنطور که‌ بايد و شايد، يا هنرمند را نشناختند، و يا اگر شناختند، سرسري‌ گرفتند.

من‌ در خودم‌ فرو رفتم‌، مدتي‌ صحبت‌ نمي‌کردم‌، تا اينکه‌ استاد خرّم‌ متوجه‌ ناراحتي‌ من‌ شدند و پرسيدند، چرا ناراحت‌ شده‌اي‌.

گفتم‌: استاد، من‌ توقع‌ نداشتم‌ که‌ اين‌ افراد، در قبال‌ اشخاص‌ با احساس‌ و هنرمند، اينطور برخورد داشته‌ باشند!

استاد خرم‌ آنجا هم‌ به‌ من‌ نصيحتي‌ کردند و مرا از ناراحتي‌ درآوردند. استاد خرّم‌ با اين‌ يک‌ بيت‌ حافظ‌ شيراز، تمام‌ دغدغه‌هاي‌ مرا فرو نشاندند:

تا زدم‌ لاف‌ هنر، خواجه‌ به‌ هيچم‌ نخريد بي‌هنر شو، که‌ هنرهاست‌ در اين‌ بي‌هنري‌

والحق‌ که‌ آبي‌ به‌ آتش‌ اينجانب‌ ريختند، زيرا فهميدم‌ که‌ انسان‌ بايد، گاهي‌ اوقات‌، بي‌هنر شود!! و آموختم‌ که‌ نزد هر کس‌ نمي‌شود از هنر صحبت‌ کرد.

اينجانب‌ براي‌ استاد خرّم‌ در مجالس‌ متفاوت‌ شعرهاي‌ متناسبي‌ براي‌ هنرمندي‌ ايشان‌ سروده‌ام‌ که‌ از ميان‌ آنها شعر هر شب‌ را برگزيده‌ام‌؛

اين‌ را هم‌ عرض‌ کنم‌ که‌ استاد خرّم‌، بمجرد شنيدن‌ هر آهنگ‌ و ترانه‌اي‌، خود آهنگساز و ترانه‌سراي‌ آنرا مي‌شناسند و مي‌گويند، و اين‌ را خود در منزل‌ استاد طالع‌ همداني‌ فهميدم‌. اينک‌ شعر هر شب‌ را از نظر خوانندگان‌ ميگذرانم‌:


(هر شب‌ اين‌ ديوانه‌ دل‌ دارد هواي‌ کوي‌ تو) (من‌ اسير اين‌ دل‌ و دل‌ بسته‌ گيسوي‌ تو)

گر گذارم‌ پاي‌ دل‌ در راه‌ وصل‌ اين‌ و آن‌ پاي‌ من‌ گر شد به‌ آن‌ سو، قلبم‌ آيد سوي‌ تو

با من‌ شوريده‌ دل‌ سر کن‌ شبي‌ سوي‌ من‌ آي‌ پا به‌ چشم‌ من‌ گذار اينجاست‌، آخر جوي‌ تو

گوئيم‌ آيا چرا دارم‌ هواي‌ کوي‌ تو؟ کن‌ سئوال‌ آيا چرا دارند گل‌ها بوي‌ تو

شانه‌ کن‌ (استاد) خود آن‌ طرّه‌هاي‌ ساز را تا بريزد شعر (ني‌ داود) از گيسوي‌ تو.

 

مروري‌ بر آهنگ‌هاي‌ عرفاني‌ استاد همايون‌ خرّم‌، مراحل‌ هفت‌گانه‌ عرفان‌ را در اذهان‌ به‌ ياد مي‌آورد؛ آشنايي‌، به‌ خود آمدن‌، از خود برون‌ شدن‌، پوست‌ زميني‌ را افکندن‌، رداي‌ روحاني‌ به‌ تن‌ کردن‌، ملکوت‌ اعلي‌ را درنورديدن‌ و رفتن‌ تا جائيکه‌ سکوت‌ بر لب‌ها نشيند و هفت‌ آسمان‌ را بپيمايد، تا جائيکه‌ هم‌اينک‌ ميگويند خورشيدي‌ وجود دارد که‌ ميليون‌ها برابر بزرگتر از خورشيد منظومه‌ شمسي‌ ماست‌.

اين‌ تطور را مي‌توان‌ در آهنگ‌هاي‌ آسماني‌ ميناي‌ شکسته‌ و ساغرم‌ شکست‌ اي‌ ساقي‌ و ديگران‌ ديدو با گوش‌ دل‌ شنيد:

 

 

ياد تو آمد و خود سوخت‌ مرا تا دل‌ شب‌ بسته‌ بودم‌ دل‌ خود را به‌ دعا تا دل‌ شب‌

از پريشاني‌ من‌ زلف‌ پريشان‌ تو بود که‌ چو بيدي‌ به‌ سرم‌ ريخت‌، صفا تا دل‌ شب‌

(ني‌داود)، نه‌ امشب‌، همه‌ شب‌ کارم‌ بود به‌ خدا هق‌ هق‌ گريه‌، به‌ نوا تا دل‌ شب‌

ساز خرّم‌ به‌ خدا، تا به‌ وجودم‌ گره‌ خورد گره‌ زد جسم‌ مرا، تا به‌ خدا، تا دل‌ شب‌.

 

 

 

استاد فرهنگ‌ شريف‌

از ديرباز چهره‌ نواختن‌ استاد فرهنگ‌ شريف‌ در دل‌ من‌ رخنه‌ کرده‌ بود، چندين‌ بار از در اداره‌ راديو تا استوديوها را به‌ دنبال‌ ايشان‌ بودم‌ و از صحبت‌ها، گرچه‌ کوتاهِ ايشان‌ سود مي‌بُردم‌.

در حقيقت‌ تکنيک‌ استاد شريف‌ بود که‌ در عالم‌ موسيقي‌، ايشان‌ را يکتا کرده‌ بود.

سوز ساز ايشان‌ و زخمه‌هاي‌ ساز ايشان‌ هر دل‌ آشفته‌اي‌ را آشفته‌تر مي‌کرد.

يک‌ بار، در ترحيم‌ استاد ملک‌ با ايشان‌ گفتگو داشتم‌ و يک‌ بار هم‌ در بزرگداشت‌ استادي‌ ديگر در فرهنگسراي‌ نياوران‌ از پنجه‌ دلجوي‌ ايشان‌ بهره‌ بردم‌. درست‌ يادم‌ مي‌آيد، استاد، ساز را که‌ روي‌ زانوي‌ خود مي‌گذاشتند، تا آنکه‌ تعادل‌ ساز را روي‌ پاهاي‌ خود درست‌ کنند، چند بار، ساز را متعادل‌ مي‌کردند، تا ساز درست‌ روي‌ پاهاي‌ ايشان‌ قرار گيرد و جا بيافتد - قشنگ‌ دقّت‌ کرده‌ بودم‌.

چند سال‌ پيش‌ هم‌ به‌ منزل‌ ايشان‌ رفته‌ بودم‌، در خيابان‌ ولي‌عصر، بين‌ خيابان‌ آفريقا و ولي‌عصر، کوچه‌ سعيدي‌، با زندگي‌ هنرمندانه‌ ايشان‌ آشنا شده‌ بودم‌: هر يک‌ از اجناس‌ منزل‌ و اطاق‌ ايشان‌، حالت‌ هنرمندانه‌ داشت‌، سازها، تابلوها و هر چيز ديگر.

تازه‌ از خارج‌ برگشته‌ بودند، و بنده‌، شعر فرهاد غزل‌ را همانجا به‌ ايشان‌ تقديم‌ کردم‌، شعري‌ که‌ متأثر از اشعار بيدل‌ دهلوي‌ بود:

 

(بايد از کوه‌ وفا صد بيستون‌ برپا کنم‌) گو به‌ فرهاد غزل‌ شيرين‌ترين‌ من‌ کجاست‌

چونکه‌ يوسف‌ از زليخا ماند، پيراهن‌ گريست‌ عاشقان‌، افلاکيان‌، آن‌ نازنين‌ من‌ کجاست‌

تا سليمان‌ صد صبا عشق‌ از خدا بايد گرفت‌ اي‌ کلام‌ ماهيان‌، زيبا نگين‌ من‌ کجاست‌

تا همايون‌ از (ني‌ داود) هم‌ بايد گذشت‌ آن‌ هماي‌ نازنين‌ با دل‌ قرين‌ من‌ کجاست‌

تا شدم‌ دور از وطن‌ ايران‌ براي‌ من‌ گريست‌ از زمان‌ بگسسته‌ام‌ من‌، آن‌ زمين‌ من‌ کجاست‌

شايد آيا تا که‌ مضراب‌ غمين‌ آتش‌ زند؟ مايه‌ عشاق‌ من‌ طبع‌ غمين‌ من‌ کجاست‌

گريه‌ها دارم‌ ز حسرت‌، حسرت‌ ديدار يار تا که‌ اشکم‌ را زدايم‌ آستين‌ من‌ کجاست‌

با که‌ گويم‌ شرح‌ دل‌ را اين‌ دل‌ آواره‌ را آن‌ (شريف‌) نازنين‌، قلب‌ حزين‌ من‌ کجاست‌

تا بيآرايم‌ به‌ تشعير و به‌ گل‌ آذين‌ کنم‌ آن‌ خط‌ مشکين‌ (صاحب‌) آن‌ ثمين‌ من‌ کجاست‌.

تا چو (ني‌داود) صدها گل‌ غزل‌ رنگين‌ کنم‌ شاعران‌ خوش‌ سخن‌، کلک‌ و زين‌ من‌ کجاست‌

 

که‌ اين‌ شعر با خط‌ زيباي‌ استاد صاحب‌ علي‌ ملکي‌ آراسته‌ شده‌ بود. اين‌ اواخر که‌ ايشان‌ را در مجلس‌ يادبود استاد اسداله‌ ملک‌ ديدم‌، کمي‌ تکيده‌ و لاغر شده‌ بودند و کمي‌ سالمند بنظر مي‌رسيدند.

در حاليکه‌ همه‌ احساس‌ ميکردند که‌ پنجه‌ استاد شريف‌ مثل‌ پنجه‌ قديم‌ نيست‌، نواي‌ سازي‌ که‌ در صحنه‌ طنين‌انداز کردند، همگان‌ را به‌ حيرت‌ آورد. همان‌ زيبائي‌ و همان‌ گيرائي‌ و همان‌ اُبهّت‌. نواي‌ سازشان‌ و عمرشان‌ مستدام‌ باد

شعر غريب‌ دو شهر که‌ با وزن‌ و قافيه‌، به‌ انگليسي‌ ترجمه‌ شده‌ را، گوياي‌ حال‌ خود و صداي‌ ساز ايشان‌ ديدم‌ که‌ با ترجمه‌ آن‌ اينجا از نظر خوانندگان‌ و هنر دوستان‌ ميگذرد.

 

غريب‌ دو شهر(پرويز ني‌داوود)

(از شهر شما مي‌روم‌ اما دلم‌ اينجاست‌ من‌ عاشق‌ عشق‌ و وطنم‌، مشکلم‌ اينجاست‌)

لعنت‌ به‌ سفر هر چه‌ به‌ من‌ کرد سفر کرد آب‌ و گلم‌ اينجاست‌ خدايا دلم‌ اينجاست‌

در عاشقي‌ و شعر زبانزد به‌ جهانم‌ اما به‌ خدا هم‌ دل‌ و هم‌ محفلم‌ اينجاست‌

اين‌ سنگدلان‌ قدر وطن‌ را نشناسند درياي‌ من‌ آنجاست‌ ولي‌ ساحلم‌ اينجاست‌

ني‌داوود از اين‌ شهر کجا من‌ بگزيرم‌ هم‌ مزرعه‌ و گندم‌ و هم‌ حاصلم‌ اينجاست‌

من‌ مايل‌ آن‌ چشم‌ غزل‌پرور پاکم‌ آن‌ يار که‌ گفتم‌ به‌ رخش‌ مايلم‌ اينجاست‌

ساکن‌ به‌ دو شهرم‌ من‌ و اين‌ غصه‌ مرا کشت‌ من‌ حاصلم‌ آنجاست‌ دل‌ غافلم‌ اينجاست‌

Stranger of Two Cities

Translated by Monuvaz Alexandrian

I leave your city but my Heart Beats for my sphere,

I love my beloved country, my problem is there;

Curses be on travel, for all I suffer is from travel,

My clay is made here; O God! my heart beats for here;

I am famous among lovers and the poets,

by God my heart and my friends dwell here,

Artless folk don't know the worth of their land;

My sea is in a foreign land, but my coast is here.

"Neydavood", where must I fly from this city? Where?

For both my farm and my harvest are here;

I love the charming belle, fair of eye,

The darling which I speak is living here,

I dwell in two cities, but grief kills me,

For my harvest is there but my heart beats here.

 

 

 

استاد فضل‌اله‌ توکل‌

يکي‌ از هنرمندان‌ صاحب‌ سبک‌، استاد فضل‌اله‌ توکل‌ مي‌باشند که‌ سبک‌ نواختن‌ ساز سنتور ايشان‌ را افراد اهل‌ هنر موسيقي‌ بخوبي‌ مي‌شناسند.

سبک‌ زيباي‌ نواختن‌ سنتور ايشان‌ به‌ طرز دلنشيني‌، صداي‌ ساز پيانو را مي‌دهد.

يادم‌ مي‌آيد در محفل‌ هنري‌اي‌ که‌ در خارج‌ از کشور داشتم‌، دوستان‌ اهل‌ موسيقي‌ مي‌گفتند، آقاي‌ توکل‌، سيم‌ها را از سيم‌هاي‌ ضخيم‌ 40 انتخاب‌ مي‌کنند تا صداي‌ سنتور، صدائي‌ مافوق‌ اين‌ ساز باشد. و بنده‌ گفته‌ بودم‌ که‌: بهر حال‌ هر طوري‌ که‌ مي‌نوازند، دل‌ها را مجذوب‌ خود مي‌کنند، چشمها را مشتاق‌ و احساس‌ها را پر از سوز و گداز.

بياد مي‌آورم‌ سخنان‌ استاد خالقي‌ را که‌ راجع‌ به‌ استاد ورزنده‌ گفته‌ بودند: ورزنده‌ ساز نمي‌زند، ولي‌ هر چه‌ مي‌زند دلنشين‌ است‌!

بهرحال‌ استاد توکل‌ در کمال‌ استادي‌ و تکنيک‌، هر کاري‌ روي‌ ساز مي‌کنند دلنشين‌ است‌ و روح‌افزا.

چند مرتبه‌ استاد را در مجالس‌ رثاي‌ هنرمندان‌ ديده‌ام‌ و يک‌ مرتبه‌ در منزل‌ يکي‌ از افراد موسيقي‌شناس‌ و يک‌ بار هم‌ در منزل‌ ايشان‌ هنگام‌ دادن‌ شعرهايم‌ ملاقات‌ کردم‌ و چند مرتبه‌ هم‌ در منزل‌ زنده‌ياد استاد اسداله‌ ملک‌.

اشعاري‌ را که‌ براي‌ استاد ملک‌ سروده‌ بودم‌ به‌ آقازاده‌ ايشان‌ تقديم‌ کردم‌. فرزند ايشان‌ را که‌ او هم‌ اهل‌ هنر است‌ ديدم‌ و فهميدم‌ که‌ بيشتر آهنگ‌هاي‌ استاد توکل‌، داراي‌ شعرهائي‌ از خود استاد توکل‌ هستند. در حقيقت‌ استاد توکل‌ نوازنده‌اي‌ شاعر و شاعري‌ نوازنده‌ هستند.

در منزل‌ استاد توکل‌، با آهنگ‌ زيباي‌ ايشان‌ بنام‌ مناجات‌ آشنا شدم‌ که‌ شعر و آهنگ‌ از آن‌ خود آقاي‌ توکل‌ مي‌باشد و الحق‌ و الانصاف‌ که‌ شعر و آهنگ‌ زيبايي‌ است‌.

در منزل‌ زنده‌ياد استاد ملک‌ بنده‌ بودم‌، مهندس‌ صبوحي‌، استاد کثيري‌ که‌ آخرين‌ آهنگ‌هاي‌ ملک‌ را خوانده‌ بودند، بنام‌ ترکم‌ مکن‌.

يادم‌ مي‌آيد که‌ استاد توکل‌ گفتند: با دردي‌ که‌ آقاي‌ ملک‌ در بستر بيماري‌ مي‌کشند، من‌ پر از احساس‌ مي‌آيم‌ و در موقع‌ رفتن‌ از خانه‌ ايشان‌، پُر از پريشاني‌ منزل‌ را ترک‌ مي‌کنم‌....

بهرحال‌ در آن‌ روز فراموش‌ نشدني‌، که‌ سرکار خانم‌ بيات‌، يعني‌ خانم‌ ملک‌ هم‌ بودند و مهمانهاي‌ زيادي‌ نيز وجود داشتند، اين‌ شعر را خواندم‌ و با آقاي‌ توکل‌ و همراهان‌ خداحافظي‌ کردم‌:

 

(آن‌ دربه‌در عاشق‌ پرواز منم‌ من‌) آن‌ شاعر عشاق‌ و غزلساز منم‌ من‌

آن‌ عاشق‌ دلبسته‌، ز معشوق‌ بريده‌ دلداده‌ و آشفته‌ از آغاز منم‌ من‌

بر پنجره‌ عشق‌ دو صد ناله‌ دميده‌ هم‌ نغمه‌نواز و نغمه‌پرداز منم‌ من‌

شبگرد خزان‌ ديده‌ و رسواي‌ دو عالم‌ با اينهمه‌ در ساز طربساز منم‌ من‌

 

استقبال‌ از بيت‌ اول‌ سروده‌ آقاي‌ سهيل‌ محمودي‌

در اينجا شعري‌ که‌ براي‌ ايشان‌ سروده‌ام‌ را از نظر خوانندگان‌ و هنر دوستان‌ ميگذرانم‌:

 

صداي‌ ساز توکل‌

(صداي‌ گريه‌ شبنم‌ کند از خواب‌ بيدارم‌) نواي‌ رويش‌ گل‌ مي‌کند از خواب‌ بيدارم‌

ز بس‌ من‌ انتظار عشق‌ هر شب‌ مي‌کشم‌ يارب‌ خداوندا، شبانگاهان‌، که‌ من‌ در خواب‌، بيدارم‌

مپنداري‌ که‌ خوابم‌ مي‌برد بي‌تو سحرگاهان‌ که‌ من‌ هر شب‌ به‌ زير گريه‌ بي‌تاب‌، بيدارم‌

لب‌ دريا، لب‌ ساحل‌، لب‌ موج‌ و شب‌ مهتاب‌ به‌ هر جا مي‌روم‌ از عشق‌ بي‌پاياب‌ بيدارم‌

نه‌ از يادت‌ به‌ چشمم‌ خواب‌ مي‌آيد، نه‌ از گريه‌ چو مرغ‌ شب‌ (ني‌داود)، منِ بي‌خواب‌ بيدارم‌

(توکل‌ تا زند نغمه‌ به‌ ساز دل‌نشين‌ اي‌ گل‌ صداي‌ گريه‌ شبنم‌ کند از خواب‌ بيدارم‌)

 

بقيه‌ خاطرات‌ را در دفاتر بعدي‌ به‌ دست‌ خواهم‌ داد

 

 

 

استاد شهريار

در حقيقت‌ مُسبّب‌ آشنائي‌ بنده‌ با استاد شهريار تأترهاي‌ آقاي‌ اسمعيل‌ ني‌داود بود.

بدين‌ معني‌ که‌ آقاي‌ اسمعيل‌ ني‌داود، خواننده‌ راديو ايران‌ بودند و بازيگر تأترهاي‌ بزرگ‌. روزي‌ ايشان‌ تأتر شيرين‌ و فرهاد را روي‌ صحنه‌ آورده‌ بود، که‌ خود ايشان‌ رُل‌ فرهاد را بازي‌ مي‌کرد.

بنا به‌ کارهاي‌ اضطراري‌ که‌ داشتم‌ در پايان‌ پرده‌هاي‌ آخر تأتر شيرين‌ و فرهاد با استاد ابراهيم‌ ني‌داود، سري‌ به‌ تأتر مي‌زديم‌، و درست‌ موقعي‌ مي‌رسيديم‌ که‌ فرهاد، با تيشه‌ بر سر خود زده‌ بود، و شيرين‌ بر سر بخون‌ نشسته‌ فرهاد رسيده‌ بود و زاري‌ ميکرد.

در همين‌ اثناء بود که‌ فرهاد، شعر پاياني‌ تأتر را که‌ شعري‌ از استاد شهريار بود ميخواند، در مايه‌ دشتستاني‌:

 

آمدي‌ جانم‌ به‌ قربانت‌ ولي‌ حالا چرا بي‌وفا اکنون‌ که‌ من‌ افتاده‌ام‌ از پا چرا

عاشقان‌ چون‌ جمع‌ مشتاقان‌ پريشان‌ مي‌کند در شگفتم‌ من‌ نمي‌پاشد ز هم‌ دنيا چرا

شهريارا بي‌حبيب‌ خود نمي‌کردي‌ سفر راه‌ مرگ‌ است‌ اين‌ دگر بي‌مونس‌ و تنها چرا.

(الي‌ آخر)

 

جذبه‌اي‌ که‌ اين‌ شعر استاد شهريار در من‌ ايجاد کرد، برآنم‌ داشت‌ که‌ هر طور که‌ شده‌ سراينده‌ اين‌ ترانه‌ زيبا و حسّاس‌ را به‌بينم‌.

و همين‌ کار را نيز کردم‌. در چندين‌ شب‌ شعر و بزرگداشت‌ به‌ حضور استاد شهريار رسيدم‌ و با هم‌ صحبت‌ کرديم‌ و کشش‌ و جذبه‌ زيادي‌ از اين‌ ملاقات‌ها در بنده‌ ايجاد شده‌ بود.

خاطرات‌ بنده‌ با استاد شهريار اگر چه‌ کم‌ است‌، ولي‌ خيلي‌ جاي‌ احساس‌ و بحث‌ و تکاپو را باز مي‌کند.

بعدها، در چند شب‌ شعر که‌ در خيابان‌ يوسف‌آباد تدارک‌ شده‌ بود، اينجانب‌ از تکيه‌ کلام‌هاي‌ استاد شهريار صحبت‌ کردم‌ و از او ج‌ و حضيض‌ در شعرهاي‌ استاد شهريار سخن‌ راندم‌.

مخاطبين‌ من‌ زياد بودند و در همين‌ جلسه‌ها انگشت‌ روي‌ اين‌ شعرها گذاشتم‌ که‌ همگي‌ تکيه‌ کلام‌ اين‌ و آن‌ شده‌ بودند. استاد در اينجا و آنجا گفته‌ بودند و سروده‌ بودند که‌:

 

پدر عشق‌ بسوزد که‌ درآمد پدرم‌ من‌ خود سيزدهم‌ کز همه‌ عالم‌ به‌ درم‌

الي‌ آخر...

اين‌ خاطرات‌ ماند تا روزي‌ که‌ شنيدم‌ استاد شهريار در بيمارستان‌ مهر، خيابان‌ زرتشت‌ بستري‌ هستند.

تقريباً بيشتر روزها را به‌ ملاقات‌ ايشان‌ ميرفتم‌. در اطاق‌ بستري‌ شدن‌ استاد شهريار طبقه‌ دوم‌ بيمارستان‌ مهر، که‌ پُر و خالي‌ ميشد، هنرمندان‌ و هنر دوستان‌ زيادي‌ به‌ ملاقات‌ مي‌آمدند، علي‌الخصوص‌ استاد اصغر خالدي‌ که‌ هميشه‌ نزد ايشان‌ مانده‌ بود.

در اطاق‌ استاد شهريار، و در بستر بيماري‌ ايشان‌ با يکديگر صحبت‌هاي‌ زيادي‌ رانديم‌.

از استاد مرتضي‌ ني‌داود صحبت‌ ميان‌ آمد و ساير اساتيد. بنده‌ پايگاه‌هاي‌ شعري‌ استاد شهريار را که‌ در جاهاي‌ مختلف‌ از آن‌ها ياد کرده‌ بودم‌ به‌ ايشان‌ گفتم‌.

اينجانب‌ درد عشق‌ خويش‌ را با درد عشق‌ ايشان‌ مقايسه‌ کردم‌ (هر چند که‌ بنده‌ قابل‌ مقايسه‌ با ايشان‌ نبودم‌).

شعر آمدي‌ جانم‌ به‌ قربانت‌ را زير لب‌ زمزمه‌ کردم‌ و سپس‌ شعري‌ را که‌ براي‌ ايشان‌ سروده‌ بودم‌ برايشان‌ خواندم‌، به‌ اميد ديدار گفتم‌ و ايشان‌ را ترک‌ کردم‌.

شعر اين‌ بود:

 

من‌ گر از اين‌ دل‌ غم‌ عشقت‌ برون‌ مي‌ريختم‌ درد عشق‌ و داغ‌ مجنون‌ را زبون‌ مي‌ساختم‌

از صداي‌ سوز دل‌ ليلي‌ زحسرت‌ ميگداخت‌ با صداي‌ ساز دل‌ صد ارغنون‌ مي‌ساختم‌

سيل‌ اشکم‌ مي‌زد آتش‌ بر دل‌ هر کوهکن‌ از مُصيبت‌ بيستون‌ را سرنگون‌ مي‌ساختم‌

تا که‌ شيرين‌ از غم‌ فرهاد آسايد دمي‌ من‌ دو صد ليلي‌ و مجنون‌ غرق‌ خون‌ مي‌ساختم‌

در گلوي‌ وامق‌ عاشق‌ غزل‌ مي‌ريختم‌ شور عذرا را ز غم‌ من‌ واژگون‌ مي‌ساختم‌

مي‌زدم‌ آتش‌ به‌ خرمنگاه‌ عشاق‌ جهان‌ از شقايق‌ شهريارا دشت‌ خون‌ مي‌ساختم‌

 

البته‌ مصرع‌ انتهائي‌ شعر اين‌ بود: از شقايق‌ من‌ "خزان‌" دشت‌ جنون‌ مي‌ساختم‌ که‌ آن‌ روز، چون‌ ميخواستم‌، نام‌ استاد شهريار در شعرم‌ بنشيند، مصرع‌ را اينطور عوض‌ کرده‌ بودم‌:

از شقايق‌ شهريارا دشت‌ خون‌ مي‌ساختم‌.

البته‌ آن‌ موقع‌ در شعر، اينجانب‌ بجاي‌ اسم‌ خويش‌ از خزان‌ استفاده‌ مي‌کردم‌ و با نام‌ خزان‌ تخلّص‌ مي‌کردم‌.

يادشان‌ گرامي‌ باد و روحشان‌ شاد

 

 

 

استاد علي‌ تجويدي‌

استاد علي‌ تجويدي‌ در آهنگ‌سازي‌ از گوش‌ راست‌ استاد مرتضي‌ ني‌داود برخاسته‌ است‌.

با گوش‌ خودم‌ شنيدم‌ که‌ مرتضي‌ خان‌ در گوش‌ استاد علي‌ تجويدي‌ مي‌گفت‌: در ايران‌، کار آهنگ‌سازي‌ را به‌ کمال‌ رسانده‌ايد. همين‌ گفته‌ براي‌ من‌ کلّي‌ انگيزه‌ ببار آورد.

چه‌ استاد علي‌ تجويدي‌ با آهنگ‌ رفتم‌ رفتم‌ به‌ اوج‌ رسيد و مرتضي‌ ني‌داود، با آهنگ‌ مرغ‌ سحر، آهنگ‌سازي‌ را به‌ اوج‌ رساند. که‌ اولي‌ با شعر استاد نواب‌ صفا بود و دومي‌ با شعر ملک‌الشعراي‌ بهار.

يک‌ شب‌ منزل‌ استاد تجويدي‌، در خيابان‌ شيراز، کوچه‌ حافظيه‌ بودم‌.

بعضي‌ از هنرمندان‌ آنجا بودند. و هر کسي‌ فراورده‌ هنري‌ خويش‌ را تقديم‌ استاد تجويدي‌ ميکرد.

نوبت‌ به‌ بنده‌ که‌ رسيد، شعري‌ خواندم‌ که‌ يادم‌ نيست‌. استاد، نشئت‌ گرفته‌ از افاعيل‌ عروضي‌ و باصطلاح‌ (مترنوم‌)، گفتند اين‌ شعر صحيح‌ نيست‌ و ايراد فني‌ دارد. عرض‌ کردم‌، استاد، من‌ شعر موزون‌ و طبق‌ افاعيل‌ عروضي‌ براي‌ شما نخواندم‌، من‌ دردِ دل‌ موزون‌ کردم‌! سپس‌ شعري‌ موزون‌ را براي‌ ايشان‌ خواندم‌. البته‌ اين‌ شعر را در بستر بيماري‌ سروده‌ بودم‌:

 

محروم‌ تو اين‌ ضايعه‌، آرام‌ ندارد محکوم‌ تو يک‌ لحظه‌ دلارام‌ ندارد

بدنام‌ترين‌ حادثه‌ي‌ روي‌ زمين‌ است‌ معروف‌ جهان‌ است‌ ولي‌ نام‌ ندارد!

اي‌ جام‌ جهان‌ پر شده‌ از سيطره‌ تو هم‌ جام‌ ندارد، وي‌ و فرجام‌ ندارد

 

راستش‌ موقعيکه‌ ميخواستم‌ اين‌ دفتر را بنويسم‌ با استاد تجويدي‌ تماس‌ گرفتم‌، و خاطرات‌ اين‌ دفتر را با ايشان‌ در ميان‌ گذاشتم‌. براي‌ افتخار اين‌ قلم‌ همين‌ بس‌ که‌ استاد تجويدي‌ گفتند:

پرويز، براي‌ من‌ هر چه‌ ميخواهي‌ بنويس‌، من‌ حرفي‌ ندارم‌.

آخرين‌ آهنگي‌ که‌ از استاد علي‌ تجويدي‌ بخاطر دارم‌، آهنگي‌ است‌ که‌ ايشان‌ در دستگاه‌ دشتي‌ ساخته‌اند، با صداي‌ گرم‌ آقاي‌ شاه‌زيدي‌ و شعري‌ از استاد بيژن‌ ترقي‌ که‌ زيبائي‌ اين‌ آهنگ‌ را بيشتر مي‌کند.

اين‌ جانب‌ روزي‌، روي‌ همين‌ آهنگ‌ دشتي‌، شعر ديگري‌ از خودم‌ گذاشتم‌ و تلفني‌ براي‌ استاد تجويدي‌ دکلمه‌ کردم‌، شعر حقير که‌ درونمايه‌اي‌ وطني‌ دارد، مثل‌ ساير اشعار خودم‌، از اين‌ قرار است‌:

 

تا شدم‌ من‌ بي‌خبر راهي‌ ز ايران‌

تا نمودم‌ هستيم‌ را خُرد و ويران‌

گريه‌ کردم‌

ناله‌ کردم‌

کار صد آلاله‌ کردم‌،

درد غربت‌ را چشيدم‌

روي‌ هستي‌ خط‌ کشيدم‌.

وطن‌ تو تمام‌ نواي‌ مني‌

نواي‌ مني‌ هم‌ هواي‌ مني‌

تا ز تو گُسستم‌، دلم‌ شکستم‌

بدست‌ خودم‌، شد جهان‌ ز دستم‌.

تا من‌ دل‌ ز تو بريدم‌

چه‌ها کشيدم‌، چه‌ها شنيدم‌ (2)

گريه‌ کردم‌، ناله‌ کردم‌

کار صد آلاله‌ کردم‌،

درد غربت‌ را چشيدم‌

روي‌ هستي‌ خط‌ کشيدم‌.

 

و استاد تجويدي‌ شعر اين‌ جانب‌ را تحسين‌ کردند.

اينک‌ که‌ استاد تجويدي‌ بيمار هستند، در پايان‌ قسمتي‌ از اين‌ خاطرات‌، روزهاي‌ خوش‌ و سلامت‌ همراه‌ با سعادت‌ را براي‌ اين‌ نُخبه‌ و هنر ايران‌ آرزومندم‌.

اين‌ را هم‌ عرض‌ کنم‌ که‌ استاد تجويدي‌ روي‌ دستگاههاي‌ دشتي‌ و چهارگاه‌، به‌ عقيده‌ بنده‌، احساس‌ بيشتري‌ دارند و کشش‌ و کوشش‌ والاتري‌.

اين‌ شعر را هم‌ اخيرا براي‌ استاد تجويدي‌ نوشته‌ام‌:

 

من‌ به‌ ايران‌، عارفان‌ عشق‌ فراوان‌ داشتم‌ کي‌ بسان‌ اين‌ زمان‌ رنج‌ فراوان‌ داشتم‌

آرزوهاي‌ بزرگ‌ و هم‌ زمين‌، پست‌ و مقام‌ کي‌ چنين‌ بي‌ حاصلي‌ با چشم‌ گريان‌ داشتم‌

چشم‌ من‌ اينجا فقط‌ روشن‌ به‌ يارانم‌ بود ورنه‌ من‌ کي‌ قصد اين‌ پاشيده‌ سامان‌ داشتم‌

من‌ دو صد لعنت‌ به‌ اين‌ غربت‌ سرا دادم‌ که‌ من‌: همچون‌ (ني‌ داود) خود عشق‌ فراوان‌ داشتم‌

بي‌ تفاوت‌ از کنار شعر من‌ مگذر که‌ من‌ عارفي‌ من‌ همچو تجويدي‌ به‌ ايران‌ داشتم‌

 

 

استاد مرتضي‌ ني‌داود (خانواده‌ ني‌داودها)

اينجانب‌ بعلت‌ قرابت‌ نزديک‌ با اين‌ خانواده‌ هنرمند، از دست‌ يازيدن‌ بر احوال‌ هنري‌ استاد مرتضي‌ خان‌، موسي‌ خان‌، سليمان‌ خان‌، اسمعيل‌ خان‌، ابراهيم‌ خان‌، کامران‌ خان‌ و ساير بانوان‌ هنرمند اين‌ خانواده‌ چشم‌پوشي‌ مي‌کنم‌ و اين‌ مقوله‌ را به‌ کتاب‌هاي‌ استاد نصيري‌فر مخصوصاً کتاب‌ اول‌ و چهارم‌ موسيقي‌ سنتي‌ ايران‌ ميدهم‌ و دائره‌المعارف‌ استاد عبدالحسين‌ سعيديان‌ و کتاب‌هاي‌ ديگر.

تنها کاري‌ را که‌ اينجا مي‌کنم‌ آنست‌ که‌ روي‌ موسيقي‌ مرغ‌ سحر ايشان‌ شعر دوباره‌اي‌ گذاشته‌ام‌ که‌ آقاي‌ محمود نيکو در انجمن‌ گلستان‌ سعدي‌ اجراء کرده‌اند، و استاد منصور شعباني‌ در انجمن‌هاي‌ ديگر.

 

ترانه‌ مرغ‌ سحر (شعر دوباره‌اي‌)

روي‌ زندگي‌ استاد مرتضي‌ ني‌داود

ساز تو و شعر عاشق‌

مثل‌ نفس‌هاي‌ وامق‌

در همه‌ جا شد ورد عاشق‌

مثل‌ نفس‌هاي‌ شقايق‌

نغمه‌ تو، شعر من‌ و ساز دل‌ نشين‌

گر که‌ شود با دهن‌ لاله‌ هم‌ نشين‌

سوز دل‌ بين‌

مرتضايي‌ در نهايت‌

(ناي‌داود) در نوايت‌

ماه‌ من‌، شاه‌ من‌ در قفايت‌

شور و عشق‌ زمان‌ در صفايت‌

در همايون‌ توئي‌، شور و شهناز

پنجه‌ات‌، نغمه‌ات‌، زندگي‌ ساز

جام‌ هنر در کف‌ تو مثل‌ عارفان‌

برده‌ دل‌ عامي‌ و خاص‌ جهانيان‌

شهرت‌ تو در همه‌ عالم‌ شده‌ روان‌

ايکه‌ شدي‌ همچو (نوا) در نوا نهان‌

مثل‌ ايران‌

عاشقي‌، عارفي‌، خون‌ پاکي‌

وامقي‌، چون‌ قمر، عين‌ خاکي‌.

 

و اين‌ موضوع‌ دست‌ از سرم‌ برنداشت‌ که‌ نگويم‌، که‌ استاد مرتضي‌ خان‌ 296 گوشه‌ از موسيقي‌ سنتي‌ ايران‌ را با همياري‌ و ديکته‌ کردن‌ استاد فرامرز پايور، نواختند، که‌ همگي‌ توسط‌ استاد پايور در استوديوهاي‌ راديو ضبط‌ شده‌ است‌.

و اين‌ خود گنجينه‌اي‌ هنري‌ از دل‌انگيزان‌ موسيقي‌ سنتي‌ ايران‌ مي‌باشد که‌ ميرود تا در دل‌ تاريخ‌ موسيقي‌ ايران‌ و جهان‌ هميشه‌ ماندني‌ و ماندگار باشد.

اين‌ را هم‌ عرض‌ کنم‌ که‌ شعر دوّم‌ مرغ‌ سحر، يعني‌ شعر اينجانب‌ را هنرمنداني‌ چون‌ استاد فريدون‌ شهبازيان‌ و استاد منصور شعباني‌، با نت‌ موسيقي‌ آن‌ برابر کرده‌اند که‌ از آنها بسيار سپاسگزار و ممنون‌ هستم‌. گوشه‌هاي‌ دستگاه‌ ماهور.

تکايا و زواياي‌ ديگر از خاطرات‌ استاد ني‌داود را در دفاتر ديگر شرح‌ خواهم‌ داد. فقط‌ اين‌ گوشه‌ از خاطره‌ ايشان‌ دست‌ از سرم‌ برنميدارد: که‌ روزي‌ در منزل‌ ايشان‌ مهمان‌ بوديم‌، خانم‌ و آقائي‌ آمدند که‌ در منزل‌ ايشان‌ در خيابان‌ زعفرانيه‌، امتحان‌ صدا بدهند.

اتفاقاً در اين‌ هين‌ و بين‌ ميهمانهاي‌ ديگري‌ رسيدند، و امتحان‌ صداي‌ اين‌ خانم‌ و آقا از ياد رفت‌، و وقت‌ خداحافظي‌ کساني‌ که‌ ميبايست‌ مورد امتحان‌ قرار بگيرند، مکدّر، از در بيرون‌ ميرفتند که‌: امتحان‌ صدا نداده‌اند! ولي‌ استاد ني‌داود گفتند که‌ من‌ امتحان‌ صدا را انجام‌ داده‌ام‌، و صداي‌ هردوي‌ شمارااز طنين‌ حرفهايتان‌ فهميده‌ام‌ و تشخيص‌ دادم‌ که‌ صداي‌ شماها، مورد رضايت‌ هست‌ يا نه‌، که‌ البته‌ هست‌، اين‌ را استاد گفتند و انگشت‌ تعجّب‌ را بر لب‌ همگان‌ آوردند.

بنده‌ درس‌ درويشي‌، و چيزهاي‌ ديگر را از ايشان‌ آموخته‌ام‌ که‌ اين‌ها را در دفترهاي‌ ديگر خواهم‌ آورد.

اين‌ را هم‌ عرض‌ کنم‌، که‌ بنده‌، کتاب‌ تقّلاي‌ ماهيان‌ در تور را بخاطر بزرگداشت‌ ايشان‌ چاپ‌ کرده‌ام‌.

 

 

استاد جليل‌ شهناز

استاد جليل‌ شهناز که‌ هنرشان‌ را از پدر هنرمند خود، شعبان‌ خان‌ و برادرشان‌ حسين‌ خان‌ شهناز به‌ عاريت‌ گرفته‌اند، کارهاي‌ هنري‌ پرارزش‌ خود را در کاست‌هاي‌ زيادي‌ به‌ دست‌ داده‌اند که‌ براي‌ هميشه‌ در گنجينه‌ هنر ايران‌ درخشش‌ خواهد داشت‌.

استاد جليل‌ شهناز که‌ هم‌ اکنون‌ حدود 80 سال‌ از عمر پرارزششان‌ مي‌گذرد، مثل‌ هميشه‌ شوري‌ در ساز مي‌افکنند که‌ وصف‌ناپذير است‌. و بخوانيد شعري‌ از اين‌ قلم‌ را:

اين‌ شعر را در لواسان‌، منزل‌ دوست‌ عزيز و نازنين‌ آقاي‌ محمّد فتاحي‌ که‌ مشوق‌ هنري‌ نيز هستند، در حضور استاد جليل‌ شهناز و براي‌ ايشان‌ سروده‌ام‌، البته‌ در حضور هنرمندان‌ ديگر. اين‌ شعر را که‌ بنام‌ پروانه‌ سروده‌ام‌ و تحت‌ تأثير صداي‌ ساز ايشان‌ بوده‌ام‌ را به‌ ايشان‌ و به‌ هنر دوستان‌ تقديم‌ داشته‌ام‌:

 

پروانه‌

ميان‌ انجمن‌ تنها چرا پروانه‌ ميسوزد (به‌ پايان‌ تا رسد يک‌ شمع‌ صد پروانه‌ ميسوزد)

چه‌ شبها تا سحر بنشسته‌ام‌ من‌ نزد پروانه‌ از او پرسيده‌ام‌ تنها چرا پروانه‌ ميسوزد؟

از او پرسيده‌ام‌ خود سوزي‌ جان‌ گران‌ از چيست‌ چرا در انجمن‌ تنها فقط‌ دُردانه‌ ميسوزد؟

به‌ او گفتم‌ عجب‌ ساده‌، چه‌ نادان‌ و چه‌ بي‌فکري‌ نديدم‌ من‌ يکي‌ عاقل‌ در اين‌ کاشانه‌ ميسوزد

بگفتا شادي‌ و غم‌ بهر فرزانه‌ يکي‌ باشد: تن‌ پروانه‌ (ني‌داود) چون‌ فرزانه‌ ميسوزد.

 

استاد جليل‌ شهناز را کمتر عصباني‌ ديده‌ام‌، متانت‌، وقار و آرامش‌ خويش‌ را هميشه‌ حفظ‌ کرده‌اند.

آن‌ روز در لواسان‌ ، در دستگاه‌ شور و افشاري‌، همراه‌ با چهار مضراب‌ شوري‌ در دل‌هاي‌ ما افکندند که‌ الحقُ والانصاف‌ شعر فوق‌ مي‌تواند گوياي‌ اينهمه‌ استعداد و هنرمندي‌ والاي‌ ايشان‌ باشد.

 

 

 

 

در رثاي‌ استاد جواد معروفي‌

با استاد جواد معروفي‌ در کوچه‌ پس‌ کوچه‌هاي‌ خيابان‌ قلهک‌ آشنا شدم‌، يعني‌ حوالي‌ منزل‌ خودشان‌، درست‌ همان‌ مواقعي‌ که‌ ايشان‌ در کشاکش‌ ساختن‌ آهنگ‌هاي‌ زيبائي‌ چون‌ خوابهاي‌ طلائي‌ بودند و ساير آهنگ‌ها....

بعد از چند مرتبه‌ ديدار به‌ منزل‌ ايشان‌ رفتم‌، و وقتي‌ ايشان‌ پشت‌ پيانوي‌ بزرگ‌ خود نشستند، و دستهاي‌ خوب‌ و توانايشان‌ با کليدهاي‌ پيانو آشنا ميشد، گفتم‌ اين‌، همانجائي‌ است‌ که‌ بايد مي‌آمدم‌، اينجا همانجائي‌ است‌ که‌ دل‌ موجود است‌. من‌ جائي‌ ميروم‌ که‌ دل‌ حکمفرما باشد.

با آقازاده‌ ايشان‌ نيز آشنا شدم‌، ولي‌ آقازاده‌ ايشان‌ مي‌گفتند بيشتراز شنيدن‌ آثار هنري‌ لذت‌ مي‌برند، تا نواختن‌ آن‌ها.

اين‌ها گذشت‌ تا يک‌ جلسه‌ ديگر باز در منزلشان‌ رفتم‌ و بعد از گفت‌ و شنودي‌ راجع‌ به‌ هنر و هنرمندان‌، دهان‌ به‌ تحسين‌ ايشان‌ گشودم‌ و گفتم‌ که‌ چقدر تحت‌ سيطره‌ هنر زيبا و حسّاس‌ ايشان‌ هستم‌.

ناراحتي‌هاي‌ زندگي‌ مدتي‌ اينجانب‌ را از ايشان‌ جدا کرد، تا اينکه‌ يک‌ مرتبه‌ شنيدم‌ که‌ بجاي‌ اينکه‌ در تحسين‌ ايشان‌ برخيزم‌ بايستي‌ در رثاي‌ ايشان‌ قلم‌ بردارم‌.

راستي‌ چه‌ زود زندگي‌، انسان‌ها را از يکديگر جدا مي‌کند.

متأسف‌ بودم‌ از اينکه‌ به‌ اين‌ زودي‌ از ديدار استاد محروم‌ ميشوم‌ و همين‌ تأسف‌ بجائي‌ رسيد که‌ يک‌ مرتبه‌ ديدم‌ در تالار وحدت‌ شعري‌ را که‌ راجع‌ به‌ رثاي‌ ايشان‌ سروده‌ بودم‌ تقديم‌ خانواده‌ ايشان‌ کردم‌، و مرثيه‌اي‌ که‌ برايشان‌ سروده‌ بودم‌ چنين‌ بود:

باور کنيد که‌ جدائي‌ بنده‌ و ايشان‌ و هنر ايشان‌ درست‌ مثل‌ اين‌ بود که‌ يک‌ دنيا شکوفه‌هاي‌ گيلاس‌ را از باغي‌ که‌ در آن‌ بودم‌، از من‌ گرفته‌ باشند، آري‌ شعري‌ که‌ سروده‌ بودم‌ اين‌ چنين‌ بود:

 

مي‌برندش‌ تا عروج‌ خوش‌ نواي‌ کهکشان‌ هر که‌ با نان‌ جوين‌ از نعمت‌ الوان‌ گذشت‌

مي‌دهندش‌ آب‌ خضر و زندگي‌ جاودان‌ هر که‌ با چشمان‌ تر از گردش‌ دوران‌ گذشت‌

ميدهندش‌ حوري‌ و غلمان‌، شفاهاي‌ شفا هر که‌ با درد و فغان‌، از لذّتِ آسان‌ گذشت‌

از زليخا دست‌ شستن‌ کار هر آزاده‌ نيست‌ اي‌ خوش‌ آنکس‌ کاو بسان‌ يوسف‌ کنعان‌ گذشت‌

يا چو حافظ‌ بگذر از آسايش‌ کون‌ و مکان‌ يا چو (ني‌داود) کاو از نرگس‌ جانان‌ گذشت‌

نور ايمان‌، عشق‌ انسان‌، شور و افغانش‌ دهند هر که‌ از سينا، چنان‌ چون‌ موسي‌ عمران‌ گذشت‌

همچو معروفي‌ و گل‌ها مي‌برندش‌ تا بهشت‌ هر که‌ چون‌ پروانه‌ از جمع‌ هنرمندان‌ گذشت‌

(کتاب‌ اشک‌ ليلي‌ از همين‌ قلم‌)

 

و در همان‌ جلسه‌ بين‌ هنرمندان‌ در حاليکه‌ صدايم‌ از شدت‌ غم‌ گرفته‌ بود، عرض‌ کردم‌ که‌:

نبودي‌ اگر تو، هدر ميشد اين‌ عشق‌ زيبا نبودم‌ اگر من‌، هدر ميشد اين‌ شعر شيرين‌.

(نشئت‌ گرفته‌ از استاد ُمعيني‌ کرمانشاهي‌)

 

 

 

استاد جهانگير ملک‌

شعر زير را در روز سوّم‌ درگذشت‌ نابهنگام‌ استاد جهانگير ملک‌ در منزل‌ ايشان‌ در خيابان‌ ظفر، و در شب‌ هفتم‌ رحلت‌ ايشان‌ در مجلسي‌ که‌ در تعزيت‌ ايشان‌ برپا شده‌ بود، در حضور هنرمنداني‌ چون‌ استاد فضل‌اله‌ توکل‌، استاد کثيري‌ و ديگر هنرمنداني‌ که‌ اينک‌ در ذهن‌ من‌ نيستند، همراه‌ با سخني‌ که‌ درباره‌ زندگي‌ ايشان‌ نوشته‌ بودم‌، قرائت‌ کردم‌.

آقاي‌ سياوش‌ ملک‌ (فرزند استاد) گفته‌ بودند که‌ پدر، همه‌ خوبي‌، همه‌ پاکي‌، همه‌ انسانيت‌ و همه‌ صميميّت‌ بود. و من‌ سروده‌ بودم‌.

و مادر (خانم‌ ملک‌) گفته‌ بودند: جهانگير ملک‌ تا روز آخر عمر هم‌ تمام‌ شماره‌ تلفن‌هاي‌ افراد خانواده‌ و هنرمندان‌ را از حفظ‌ بود...

و من‌ هم‌ تمام‌ اين‌ احساسات‌ را به‌ نگين‌ شعر سپرده‌ بودم‌. و بعضي‌ گوشه‌ها و دستگاهها را نيز آورده‌ بودم‌.

شاه‌ بيت‌ اين‌ غزل‌ چنين‌ است‌:

 

بي‌تفاوت‌ از کنار شعر من‌ مگذر که‌ من‌ تا سرودم‌ اين‌ سخن‌، پير و جوان‌ را سوختم‌.

اينک‌ تمام‌ شعر از نظر خوانندگان‌ مي‌گذرد:

 

در فراقت‌ از زمين‌ تا آسمان‌ را سوختم‌ آستان‌ آسمان‌ تا کهکشان‌ را سوختم‌

همچنان‌ هندو که‌ سوز کشته‌ را در بين‌ جمع‌ قلب‌ خود را سوختم‌، قلب‌ زمان‌ را سوختم‌

تا گشودم‌ لب‌ که‌ گويم‌ شمه‌اي‌ از اين‌ فراق‌ هم‌ بيان‌ و هم‌ زبان‌ و هم‌ دهان‌ را سوختم‌

تا به‌ دشتي‌ خواستم‌ خود نغمه‌هائي‌ سر کنم‌ دشتي‌ و شور و عراقي‌، ديلمان‌ را سوختم‌

بي‌تفاوت‌ از کنار شعر من‌ مگذر که‌ من‌ تا سرودم‌ اين‌ سخن‌، پير و جوان‌ را سوختم‌

تا درون‌ خود نهادم‌ اين‌ غم‌ افسرده‌ را جسم‌ و جان‌ را سوختم‌، من‌ استخوان‌ را سوختم‌

تا جهانگير ملک‌ رفت‌ از ميان‌ عاشقان‌ شعر (ني‌داود) شکست‌ و پرنيان‌ را سوختم‌

 

اينکه‌ در شعر سرودم‌، در فراقت‌ از زمين‌ تا آسمان‌ را سوختم‌ از اين‌ جهت‌ بود، که‌ درگذشت‌ استاد جهانگير ملک‌ به‌ حدّي‌ زود و بي‌هنگام‌ اتفاق‌ افتاد، که‌ همه‌ هنر دوستان‌ را بُهت‌ زده‌ کرده‌ بود.

و اينکه‌ سروده‌ بودم‌، هم‌ زمين‌ و هم‌ زمان‌ و هم‌ زبان‌ را سوختم‌ راستي‌ را که‌ حقيقت‌ داشت‌؛ در کشاکش‌ درگذشت‌ ايشان‌، اينجانب‌، هم‌ زمين‌ و هم‌ زمان‌ و هم‌ زبان‌ را سوختم‌. يک‌ لحظه‌ راحت‌ نداشتم‌ و پيوسته‌ بخود مي‌پيچيدم‌.

روانشان‌ شاد باد

اين‌ را عرض‌ کنم‌ که‌ در جلساتي‌ که‌ با استاد شهرام‌ فسائي‌زاده‌ هم‌نوازي‌ مي‌کردند، و ضرب‌ مي‌نواختند، ارادت‌ اين‌ جانب‌ به‌ ايشان‌ بيشتر شده‌ بود: 2 استاد والا و معتبر چنان‌ دستگاه‌ سه‌گاه‌ را اجرا کردند که‌ ياد و خاطره‌ استاد حبيب‌ الله‌ بديعي‌ تداعي‌ شده‌ بود.

 

 

 

 

استاد حسن‌ کسائي‌

با استاد حسن‌ کسائي‌ در اصفهان‌ آشنا شدم‌، سالها پيش‌. راستش‌ با يکي‌ از بانوان‌ خانواده‌ام‌ سفري‌ به‌ اصفهان‌ کرده‌ بوديم‌، فرصت‌ را غنيمت‌ شمرديم‌ و با تعيين‌ وقت‌ با تلفن‌ به‌ ديدار استاد رفتيم‌. خانه‌اي‌ مجلل‌ و هنري‌، در وسط‌ شهر اصفهان‌.

آيا ارادت‌ من‌ و استاد حسن‌ کسائي‌ از آنجاست‌ که‌ ايشان‌ ني‌ مي‌نوازد، و شباهت‌ به‌ نام‌ خانوادگي‌ بنده‌ را دارد!؟ آيا طرز نواختن‌ و دلنوازي‌ ايشان‌ مرا به‌ سوي‌ ايشان‌ کشيد؟ و يا آيا سيطره‌ شهرت‌ ايشان‌ اين‌ کار را کرد؟

من‌ هنرمند را از طرز آرايش‌ ديوارهاي‌ اطاقش‌ مي‌شناسم‌. ديوارهاي‌ اطاق‌ استاد کسائي‌ پُر از آثار هنري‌ در مورد ايشان‌ بود. راستش‌ از موقعيکه‌ استاد آمد، ما را تحويل‌ گرفت‌ و تا موقعيکه‌ خداحافظي‌ کرديم‌ و رفتيم‌، همه‌اش‌ در فکر آن‌ آهنگ‌ معروف‌ چهارگاه‌ بودم‌ که‌ صبح‌ها يا توسط‌ ساز خودشان‌ و يا با ساز استاد زنده‌ ياد شاپور حاتمي‌ نواخته‌ ميشد.

در اين‌ آهنگ‌ ريتميک‌، نوائي‌ نهفته‌ است‌ که‌ داستان‌ها دارد.

شنيده‌ام‌ موقعي‌ که‌ استاد براي‌ قدم‌ زدن‌ از بازار اصفهان‌ رد ميشدند آواي‌ سلام‌ عليکم‌، سلام‌ عليکم‌ به‌ گوش‌ ايشان‌ ميخورد، و ايشان‌ روي‌ ريتم‌ همين‌ سلام‌ عليکم‌، سلام‌ عليکم‌ همين‌ نواي‌ چهارگاه‌ را ساختند، که‌ بعدها، اين‌ آهنگ‌ ، صبح‌ها از راديو پخش‌ ميشد.

استاد از ما پذيرائي‌ کردند، حقّاً که‌ ديدنشان‌ يک‌ عمر، خاطره‌ و احساس‌ در ما باقي‌ گذاشت‌، شعر زير را در وقت‌ خداحافظي‌ براي‌ ايشان‌ سرودم‌ که‌ از نظر هنر دوستان‌ مي‌گذرد؛ نمي‌دانم‌ اين‌ شعر را ايشان‌ دارند يا نه‌.

 

(بي‌تو نفس‌ کشيدنم‌، عمر تباه‌ کردن‌ است‌) نامه‌ اگر نوشته‌ام‌، نامه‌ سياه‌ کردن‌ است‌

عاشق‌ پاک‌ نازنين‌، هنرور روي‌ زمين‌ فکر اگر به‌ تو کنم‌، فکر به‌ ماه‌ کردن‌ است‌

ايکه‌ ز ديده‌ ميروي‌، زدل‌ نمي‌روي‌ دگر کار شبانگاهي‌ من‌، خدا گواه‌ کردن‌ است‌

فکر تو را اگر کنم‌، کار خراب‌ کردن‌ است‌ وگر برانمت‌ ز دل‌، عين‌ گناه‌ کردن‌ است‌

گداي‌ درگهت‌ منم‌، شاه‌ توئي‌، ماه‌ توئي‌ نديدن‌ روي‌ مَهت‌، پشت‌ به‌ شاه‌ کردن‌ است‌

سوز مرا، ساز مرا، با (ني‌داود) بزن‌ (بي‌ تو نفس‌ کشيدنم‌، عمر تباه‌ کردن‌ است‌)

عمرشان‌ طولاني‌ و سيطره‌ هنرشان‌ مستدام‌ باد

 

البته‌ صحبت‌هاي‌ هنري‌ ديگري‌ در اين‌ جلسه‌ ردوبدل‌ شد، که‌ الان‌ يا در ذهن‌ ندارم‌ و يا يادداشت‌ها را در دست‌ ندارم‌.

بهر حال‌ به‌ محض‌ جمع‌ آوري‌ در دفاتر بعدي‌ اين‌ خاطرات‌ را ادامه‌ خواهم‌ داد.

 

 

 

استاد کاوه‌ شفيعي‌

با استاد کاوه‌ شفيعي‌ در يکي‌ از جلسات‌ هنري‌، ادبي‌ - فرهنگي‌ آشنا شدم‌، موقعيکه‌ به‌ ساز دلنشين‌ استاد کاوه‌ گوش‌ ميدادم‌، احساس‌ کردم‌، که‌ آنچه‌ که‌ گفته‌ بودم‌، راجع‌ به‌ استاد رضا ورزنده‌، که‌ ايشان‌ بي‌بديل‌ و بي‌جانشين‌ است‌ تغير کرده‌! الحقُ والانصاف‌ که‌ استاد کاوه‌ شفيعي‌ جانشين‌ بي‌بديل‌ استاد ورزنده‌ مي‌باشند.

فکر مي‌کنيد که‌ ايشان‌ چند سال‌ دارد؟ بايستي‌ عرض‌ کنم‌، اينک‌ که‌ اين‌ دفتر را مي‌نويسم‌، ايشان‌ بسيار جوان‌ و حدود 25 سال‌ سن‌ دارند و دانشجو مي‌باشند.

در اين‌ زمان‌ اين‌ شعر از نوشته‌هاي‌ خودم‌ به‌ ذهنم‌ خطور مي‌کند که‌ گوياي‌ کار هنري‌ ايشان‌ مي‌باشد:

 

با شعر خوش‌ آهنگ‌ خوش‌ تسخير دل‌ها مي‌کنم‌ دل‌هاي‌ سنگ‌ خاره‌ را پايين‌ و بالا مي‌کنم‌

رخصت‌ ندارد اين‌ قلم‌، قدرت‌ ندارد اين‌ سخن‌ ورنه‌ به‌ يک‌ سوز نهان‌ رخنه‌ به‌ سينا مي‌کنم‌

گر زخمه‌ بر سيمي‌ زنم‌، آتش‌ به‌ هر خرمن‌ زنم‌ ناگه‌ به‌ يک‌ آواي‌ خوش‌، کار نکيسا مي‌کنم‌

 

و اين‌ چنين‌ بود، ايشان‌ با يک‌ پنجه‌ ظريف‌ و خوش‌، کار نکيسا کرده‌ بود.

تمام‌ زوايا و تکاياي‌ استاد رضا ورزنده‌، نوازنده‌ چيره‌دست‌ و ريزه‌کار سنتور را در کاوه‌ شفيعي‌ مرور مي‌کردم‌:

تواضع‌، فروتني‌، روي‌ زمين‌ نشستن‌، و نيالوده‌ شدن‌.

استاد کاوه‌ شفيعي‌، مثل‌ ورزنده‌ روي‌ زمين‌ مي‌نشيند، روي‌ ساز يک‌ پارچه‌ يا يک‌ حوله‌ پهن‌ مي‌کند، و صدائي‌ را به‌ گوش‌ها مي‌رساند که‌ از گوش‌ راست‌ ورزنده‌ بلند شده‌ است‌، پُر است‌ از رمز و راز و ريزه‌کاري‌هاي‌ مخصوص‌ خويش‌؛ مضراب‌هاي‌ و ريز و خوش‌، حتي‌ در چهار مضراب‌ها در گام‌هاي‌ آهسته‌ و فرازها و فرودها. استاد شفيعي‌ خيلي‌ کم‌ حرف‌ مي‌زند، کمتر چيزي‌ ميخورد و مي‌آشامد، حتي‌ نوشيدني‌هائي‌ چون‌ پپسي‌ و کوکا. از تعارف‌ بدش‌ مي‌آيد، و اين‌ خصوصيات‌ از هنرمندي‌ به‌ اين‌ جواني‌، بسيار دشوار مي‌نمايد. حقيقتاً او هنرمند است‌ و درويش‌.

 

دلي‌ که‌ گفته‌ بودم‌ هميشه‌ خالي‌ بود (شکسته‌ بال‌ترين‌ مرغ‌ اين‌ حوالي‌ بود)

خيال‌ کردم‌ که‌ دلم‌ تبه‌ نخواهي‌ کرد راستي‌ که‌ خيالم‌ عجب‌ خيالي‌ بود.

 

ساز در دست‌ استاد کاوه‌ شفيعي‌ مثل‌ پرنده‌اي‌ پر مي‌زند، در عرض‌ 10 دقيقه‌ ساز بي‌کوک‌ را کوک‌ مي‌کند، با ته‌ مضراب‌ روي‌ سيم‌ها مي‌کشد، و با انداختن‌ پارچه‌ روي‌ سيم‌ها، کار زيباي‌ خودش‌ را انجام‌ مي‌دهد. راستي‌ آيا روح‌ پرفتوح‌ و هنرمند استاد رضا ورزنده‌ و زيبا و ريتميک‌نوازي‌هاي‌ او در استاد کاوه‌ شفيعي‌ خلاصه‌ شده‌ است‌؟

در هنگام‌ گوش‌ فرا دادن‌ به‌ ساز ايشان‌ اخيراً اين‌ را سروده‌ام‌:

 

فکر غزلي‌ بودم‌، از ساز تو زيباتر (خود سوزي‌ لرزانش‌ از شمع‌ هويداتر)

مثل‌ سر من‌ ساده‌، مثل‌ دل‌ تو آتش‌ مثل‌ شب‌ من‌ آبي‌، از ساز تو درياتر

شعري‌ به‌ بلنداي‌ سرو سمن‌ صحرا مثل‌ ساز تو گويا، از سوز تو رعناتر

چونان‌ غزل‌ حافظ‌، هم‌ پاک‌ و نيالوده‌ از شعر مهيّاتر، از ساز تو شيواتر

مثل‌ عطش‌ وامق‌، سوزنده‌ و هم‌ لرزان‌ چونان‌ غم‌ من‌ عاشق‌، از سوخته‌ عذراتر

ناگه‌ چو نظر کردم‌، نغمه‌ تو را ديدم‌ چون‌ شعر (ني‌داود) از ساز تو گوياتر

 

به‌ اميد آنکه‌ انتشار ساز و نواي‌ ايشان‌، چونان‌ کارهاي‌ استاد ورزنده‌، مرزها را به‌ پيمايد، و همگان‌ بيابند که‌ استاد ورزنده‌ چگونه‌، دوباره‌ در کاوه‌ شفيعي‌ مرور شده‌ است‌.

 

باغ‌ عشق‌

(حسن‌ يوسف‌ ُصحبت‌ از پاکي‌ دامن‌ مي‌کند) عاشق‌ حسرت‌ کشيده‌ فکر گلشن‌ مي‌کند

يا مشو عاشق‌ وگرنه‌، سنگ‌ تيپا خورده‌اي‌ سنگ‌ تيپا خورده‌ دائم‌ فکر رفتن‌ مي‌کند

گر دمار از روزگار دل‌ نمي‌آورد عشق‌ پس‌ چرا ليلي‌' چنين‌ زاري‌ و شيون‌ مي‌کند

آنچنان‌ زيباست‌ آن‌ چشم‌ عزيز نازنين‌ کان‌ نگه‌ شورم‌ شکسته‌، شعرم‌الکن‌ مي‌کند؟

يوسفا برگردي‌ ار سوي‌ ديار عاشقي‌ اين‌ زليخا پيرهن‌، پوشينه‌ تن‌ مي‌کند

تا که‌ (ني‌ داود) زند خود نغمه‌ها در باغ‌ عشق‌ پر زگل‌هاي‌ شقايق‌ يار، دامن‌ مي‌کند

 

شعر زير و ترجمه‌ آنرا بعنوان‌ حُسن‌ ختام‌ به‌ هنرمندان‌ و دوستان‌ تقديم‌ مي‌دارم‌. پرويز ني‌ داود

 

در غربت‌

اين‌ خانه‌ قشنگ‌ است‌ ولي‌ خانه‌ من‌ نيست‌ اين‌ خاک‌ چه‌ زيباست‌ ولي‌ خاک‌ وطن‌ نيست‌

اينجا به‌ خدا غربت‌ درد است‌ و فريب‌ است‌ اينجا به‌ جز از ناله‌ کفتار و زغن‌ نيست‌

صد جلوه‌ که‌ بيني‌ تو ز موسيقي‌ ايران‌ چون‌ در وطنت‌ نيست‌، بجز سوز سخن‌ نيست‌

برگرد عزيزم‌ ز سفر سوي‌ ديارت‌ برگرد که‌ فرصت‌ ز لبي‌ تا به‌ دهن‌ نيست‌

آخر ز چه‌ رو ترک‌ کنم‌ خاک‌ وطن‌ را کوچم‌ به‌ سرائي‌ که‌ بجز درد و محن‌ نيست‌

در قمصر کاشان‌ و صفاهان‌ و فراهان‌ روحي‌ است‌ که‌ در پاريس‌ و آلزاس‌ و لورن‌ نيست‌

اين‌ جامه‌ قشنگ‌ است‌ پر از زيور و زيباست‌ اما به‌ خدا سايز من‌ و هم‌ قد من‌ نيست‌

از اين‌ همه‌ خوبي‌ که‌ شمردم‌ چه‌ توان‌ گفت‌ وقتي‌ که‌ عزيزان‌ من‌ اينجا بر من‌ نيست‌

موسيقي‌ من‌ هم‌ ني‌ داود و همايون‌ آن‌ راک‌ شرربار چو راک‌ دل‌ من‌ نيست‌

 

 

Nostalgia P. Neydavood

Translated by Manavaz Alexandrian

This is a fine house but it is not my house.

What a pretty place, but alas not my house.

By good here nostalgia is a killing pain,

Here only the jackal haunts and the raven;

A hundred charms yor can see in Iranin music here,

But far from your country it falls doleful to the ear;

Return to your motherland; return my dear;

for life is but an instant, yor will miss it l fear;

Why must l leave my land and live in a strange domain?

Why migrate into a country which is full of pain?

What you enjoy in Kashan, Isfahan, or Tabriz,

You will miss in London, Los Angles or Paris;

This is a fine dress well tailored i surmise

But I cannot wear it, it is not my size.

How can I praise a foreign country? fo I confess

That I miss all my dear ones in this strange place.

Neydavood's music is both homayoon and the Flute,

Als the crazy Rock shall never his temper suit

 

 

 

[TOP]

 

  

علاقمندان جهت خريد اين کتاب مي توانند به کتاب فروشي مهناز(يوسف آباد) و يا فروشگاه کتاب چشمه (کريمخان) مراجعه نمايند.

Copyright 2004. Ay Ay Ketab.