|
دلدادگان
آ.
پرويز ني
داود
تقديم:
به
هنرمندان و
عزيزاني که
احساس را
پيشه
دارند.
گهگاه
در بعضي
اشعار،
اوزان فداي
احساس شدهاند.
دفتر 1
دلدادگان
خاطرات
هنرمندان
(با ترانه و
غزل)
(اين
خاطرات
خصوصياند و
احساس
برانگيز)
وقتي
که اينها
رامينوشتم،پروانههادورمراگرفتهبودند.
آ.پرويز
نيداود
خيلي
وقت است
در دنيا،
بخصوص در
غرب، که
نامهاي به
دست کسي
نميرسد،
ترانهاي
را کسي نميشنود،
و شور را کسي
نميفهمد،
عشق زير
دست و پاي
دنياي بي
رحم نيمه
نفسي ميکشد.
هر يک از ما
گوشهاي از
دنيا افتادهايم،
از يکديگر
بيخبر: اين
خاطرات را
مينويسم
که احساسها
را به سوي
شعر و
موسيقي و
عشق و هستي
معطوف کنم.
فهرست
مندرجات
عنوان
صفحه
مقدمه
9
استاد
پرويز ياحقي
19
استاد
شاپور
نياکان 29
استاد
مجيد نجاحي
37
استاد
اسدالله
ملک 43
خانم
ليلي کسري'
51
استاد
همايون
خرّم 59
استاد
فرهنگ شريف
67
استاد
فضلاله
توکل 75
استاد
شهريار 81
استاد
علي تجويدي
87
استاد
مرتضي' نيداود
95
استاد
جليل شهناز
101
استاد
جواد معروفي
105
استاد
جهانگير ملک
111
استاد
حسن کسائي
117
استاد
کاوه شفيعي
123
مقدمه
بجاي
مقدمه
نه که
بخواهم
پايم را
جاي پاي
زنده ياد
استاد پرويز
خطيبي
بگذارم که
در خاطرات
هنرمندان
کتاب قطوري
بدست دادند
و در آن از
زوايا و
تکاياي
خاطرات
آنها گفتند،
نه، بنده
در اين
دفتر، بطوري
گذرا و
کوتاه
خاطراتي را
که با آنها
داشتهام
نقش زدهام
و خاطرات
آنها را به
دست شعار
شعر و شعور
سپردهام.
خاطرات
کاملاً ساده
و خصوصي
است، حتي
خود آنها
نميدانند
(بعضي از
آنها) که
بنده
خاطراتشان
رابه دست
شعر و ترانه
دادهام،
هر چند که
بعضي از
آنها ميدانند...
و با بعضي
از آنها
مانند استاد
همايون
خرّم و
استاد علي
تجويدي
ياحقي
رابطه
تنگاتنگ
داشتهام
تا جائيکه
استاد علي
تجويدي به
بنده گفتند
که: تو هر چه
ميخواهي
بنويس،
مورد قبول
من است!
دلدادگان
دلدادگان
من در
زندگي
ايشان
نوشته بودم
از قول
استاد مرتضي
خان نيداود
که: استاد
تجويدي، در
کار آهنگسازي
سنگ تمام
عيار گذاشته
است. با
پوزش از
کساني که
در اين
دفتر
خاطراتشان
را نگفتهام،
چون استاد
گلپا، استاد
گلريز،
استاد
انوشيروان
روحاني،
استاد شاهرخ
نادري،
استاد نصيريفر،
استاد
شعباني و
بديعي و
استاد طالع
و خانم
شهين حنانه،
استاد آهي،
استاد مشفق
کاشاني،
استاد امينپور
و استاد
شاهرخي که
انشااله در
دفاتر آينده
در مورد
آنها خواهم
نوشت. در
اين دفتر،
خاطرات
بعضي
هنرمندان
را در زمان
حياتشان
بدست دادهام،
ستودهام و
براي بعضي
ديگر که
ميسّر نشده
است در
رثاي آنها
برخاستهام.
اين
هنرمندان،
هنرمنداني
بي بديل
هستند که
هيچکس جاي
آنها را در
زندگي پر
نکرده و پر
نخواهد کرد...
بنده،
به پاي
تحسين و
موفقيت هر
يک از اين
هنرمندان
هزار بار
آفريده شدهام،
و به پاي
اشک هر يک
از آنها،
هزار بار
آتش گرفتهام...
بخوانيد...
و با
تشکراز
مترجمي که
بعضي از
اشعار
اينجانب را
مخصوصاً
"غريب دو
شهر را" و
"ياس" رابه
انگليسي با
قافيه و
سجع کامل
ترجمه
کردند و
بنده و اين
شعر "ياس"
را به تمام
کساني که
بمن ياري
دادهاند
تقديم ميکنم:
«ياس
بوي
مهرباني ميدهد»
«بوي ايام
جواني ميدهد»
من
نديدم يک
گلي بهتر ز
ياس
يا که
نشنيدم گلي
بهتر ز ياس
ياس
بوي ابتداي
عالم است ابتدا
و انتهاي
عالم است
ياس
ميگويم نه
حرفم مُفت
نيست هر که
عاشق نيست
با من جفت
نيست
ياس
بوي گندم
و نان ميدهد تا که
دستش ميزني
جان ميدهد
من تو
را بو ميکنم
مانند ياس بر
مشامت دست
ميکشم با
التماس
من ز
(نيداود)
شنيدم اصل
راز: بر
مشامت
ميکشم با
صد نياز...
من،
وقتي که
اينها را
مينوشتم:
پروانهها
دورم را
گرفتهبودند...
بنام
خدا
هر
وقت نام
(نيداود) را
ميشنوم،
يکي از
مفاخر
موسيقي
اصيل
ايراني
يعني استاد
مرتضي خان
نيداود را
بياد ميآورم،
که با ساز
سحرانگيز و
با خلق
آثار
جاودانهاي
همچون: مرغ
سحر، پيش
درآمد
اصفهان و...
خدمات
بسزايي به
موسيقي
ايران
نمودند.
به
اين جهت
اکنون نيز
که شاعر
گرامي آقاي
(آ. پرويز نيداود)
که از
شيفتگان
ايران و
موسيقي و
ادبيات
پربار اين
سرزمين
هستند، از
من خواستند
که براي
دفتر خاطرات
ايشان
دستخطي
بنويسم با
رغبت پذيرا
شدم و
اميدوارم
با کار و
کوشش
بتوانند
پيشرفت و
موفقيت
ارزشمندي
در زمينه
ادبيات و
هنر گسترده
ايران زمين
نصيب خود
نمايند.
مرداد
1382
استاد
همايون خرم
اگر
درياي نيداود
آنجاست و
ساحلش
اينجا، به
نظر ميرسد
قلمش در
قيد مکان
نميگنجد!
خصلت نوشتههاي
وي دلالت
معّماگون
بر شوروشر
جهاني دارد
که در عين
شورانگيزي
از واقعيتي
مسلم حکايت
دارد. و آن
سرشار بودن
از حسي
عاطفي است
که ديروز و
امروز را
بگونهاي
مسالمتآميز
تلفيق
نموده و
انسان را
به خود و
خدا ميخواند.
باشد
که عالمش
در همنشيني
دل با عطر
گل (در شعر
ياس) در
آميزد، و در
ترنم
واژگاني بس
روشن و
مهرانگيز
متبلور
گردد.
پرويز
نيداود،
آنجا که
راجع به
استاد پرويز
ياحقي مينويسد:
سر
فداي ساز
تو، دل را
نثارت ميکنم
من،
به شعر
آتشين، آتش
به کارت
ميکنم
دلبريها
را زسازت
ميبرم تا
اوج شعر
من چو
نيداود،
(ياحقي)
بهارت ميکنم
معلوم
است که
شعر و
موسيقي را
در هم
آميخته، و
زبدهترين
اشعار خويش
را تقديم
زبدهترين
اساتيد
موسيقي
ايران کهن
و هنرپرور
نموده است.
سعادت
ايشان و
خانواده
هنرور ني
داود و
اقبال چاپ
آثار ايشان
را از يگانه
عالم
خواستارم.
مهناز
قزللو
شاعر و
نويسنده
َپرويز
ِني داُود
خدا
گاهي چنان
والا نمايد
بنده خود
را که
بين بندگان
آن بنده
ممتاز است
و بس والا
هنر را
آنچنان
داده به
نيکو مرد
خوشنامي که
باشد از هنر
نامش هميشه
شهره دنيا
چنين
مردِ
هنرمندي که
نامش
(مرتضي خان)
است به
شهرت هست
(ني داود) و
از اخلاق
بي همتا
زنور
مهرِ رخشان
هنر افشاني
اين مرد
زفردافرد
فاميلش بود
نورِ هنر
پيدا
يکي
زآنها بود
(پرويز ني
داود)
استادي که
ميراث هنر
را بُرده
زآن مَردِ
هنر والا
بُوَد
نام
هنرمندان
هميشه
(طالعا) زنده
به دنياي
«هنرمندان»
که تا
دنياست پا
برجاست
عبدالله
طالع
همداني
تهران
17/4/77
شاعر،
موسيقيدان
استاد
پرويز ياحقي
اينجانب
هميشه
ارادت
زيادي به
استاد ياحقي
داشتم.
استاد پرويز
صديقي
پارسي.
به
اين معني
که هر وقت
ايشان را
ميديدم،
خم ميشدم
و دست
ايشان را
ميبوسيدم.
روزي وقتي
که خودم
از خويش
خودم
پرسيدم که
چرا اين
کار را ميکنم؟
که چرا دست
ايشان را
ميبوسم،
به خود
جواب ميدادم:
از اين
پنجهها،
گوشههاي
مهجور،
ناکام و
کامرواي
موسيقي
ايراني ميتراود.
من
اين پنجهها
را ميبوسم
که گوشههاي
موسيقي
ايراني را
بوسيده
باشم.
شعري
که براي
استاد پرويز
ياحقي
سرودهام
بشرح زير
است، که
در کتاب
هفتمين
بهار سخن
اثر آقاي
حميدي
شيرازي،
نيز آمده
است:
صداي
ساز ياحقي
«خشک
سيمي خشک
چوبي خشک
پوست
«از کجا ميآيد
اين آواي
دوست»
گر ز
سيم است
اين صداي
نازنين خود
چگونه
ميزند هيهاي
دوست
از چه
چوبي آيد
اين بيدادها
ميکند
عريان چرا
سيماي دوست؟
اين
مگر سيم و
زر است کز
قدرتش ميکند
فرياد، قدرتهاي
دوست
اين
مگر خوش
بوي پوست
آهو است؟
کز شميمش
ميرسد فهواي
دوست
ميزني
نغمه به
سر، اين
دست نيست جاي
دارد سر نهم
در پاي
دوست
اين
«ني داود» از عشق
آمده بر سر
چه ميکني
دعواي دوست
راستي
آيا گوشهها
و دستگاههاي
دورافتاده
و مهجور
موسيقي
ايراني که
با پنجههاي
طلايي
استاد ياحقي
نواخته ميشود
با زندگي
بنده
ارتباط
داشت؟
آيا
گوشههاي
غريب
موسيقي
ايراني
عزلت و
گوشهگيري
کسي را
تداعي
ميکرد که
در خارج از
کشور ايران
بود.
غريب
بود، و در
داخل وطن،
بعلت دور
بودن از
خانواده
خويش غريبتر!؟
صداي
ساز ياحقي
هر چه هست،
با آن همه
شور و دلبري
و متانت،
با ساز
خارجياي
بنام ويلن،
راستي
راستي که
حرف آخر را زده
است.
راستي
که چنين
پنجهاي از
نوادر
روزگار است.
بنده
در دفعاتي
که چه
استاد منزل
بودند و چه
نبودند، به
منزلشان سر
ميزدم،
شاگردان و
دلبستههاي
ساز ايشان
را ميديدم
که روي
پلهها،
انتظار
ديدار ايشان
را ميکشيدند.
يادم
ميآيد که
در سالهاي
گذشته،
شعري را که
بصورت
(توارد)
سروده شده
بود، براي
استاد ياحقي
سرودم و با
خط خوش
استاد
درخشان
تقديمشان
کردم:
نهادهام
به دلم
نام تو را و
ميترسم
«که دل
نماند و اين
نام بر دلم
ماند»
زبس
کشيدهام آه بر
آسمان از
آن ترسم که
پاره گلو
گردد و اين
آه بر گلم
ماند
روز 7
ارديبهشت 1382
روزي که
براي کنترل
کردن اين
نوشتهها با
استاد صحبت
ميکردم،
ايشان در
حال اسبابکشي
به محل
ديگري در
بودند و در
حاليکه
صداي
دلنواز ساز
ايشان را
ميشنيدم
استاد گفتند
آيا ميداني
اين چه
مايه و چه
دستگاهي
است؟ من
فکر کردم و
گفتم، به
عقيده بنده
شوشتري است.
استاد
گفتند اين
يکي از
شگردهاي
کار من است
که کسي
نفهمد يا
کمتر بفهمد
من چه
گوشهاي را
مينوازم و
چه دستگاهي
را ميزنم،
اينکه
نواختم
ترکيبي بود
از: قرهباغي،
مويه، لري
بختياري و
فرود به
چهارگاه.
تقديم به
تو... و من اين
هديه را
روي چشم
ميگذاشتم
و با ياد
ايشان کلي
اشتياق
بخود راه
ميدادم. از
ايشان
پرسيدم
راستي
استاد چرا
اينقدر کم
پيدا هستيد؟
چرا شما را
خيلي کم
ميشود ديد؟
چرا اينقدر
از مردم
کناره ميگيريد؛
ايشان
گفتند: الان
من شهرداري
بودم و
ميخواستي
بيايي
ببيني مردم
براي من
چه ميکنند
و من براي
مردم چه
ميکنم. و
اضافه
کردند،
بايستي
يادآوري
کنم که از
شدت احساس،
در لحظات
آخر عمر
استاد
اسداله ملک
من در
بيمارستان
مهرگان
بالاي سر
ايشان بودم،
مرحوم
استاد عبادي
در آغوش من
جان داد و
مرحوم
بديعي در
بغل من
جان به
جان آفرين
تسليم کرد.
من اينهمه
يادگار از
خود دارم.
به
ايشان عرض
کردم
انشاءاله
خداوند شما
را از اهالي
هنر و اهالي
ايران و
جهان نگيرد
که سر حلقه
همه
هنرمندانيد.
بعد از
اين گفتگو،
تا چندين
هفته مورد
نشئتساز
ايشان بودم،
به آهنگي
که تشخيص
نداده بودم،
گوشه اي
در قرهباغي،
لري
بختياري و
فرود به
دستگاه
چهارگاه
بود.
و سپس
اين شعر را
سرودم:
نه آن
سازي که
خود عشق و
ترانه است نه آن
سازي که
پاک
عاشقانه
است
نه آن
سازي که
افتادم به
دامش
نه آن
سازي که
از عشقم
نشانه است
نه آن
عاشق کش
عاشق
برانداز نه
آن سازي
که بر گلها
جوانه است
به آن
سازي که
مملو از
ترانه است به آن
سازي که
از هستي
بهانه است
به
ساز خود
بگو، بسپار
ما را
(به آن
دريا که
ناپيدا
کرانه است)
که (ني
داود) به
سازت خو
گرفته همان
عاشق که
شيداي
زمانه است.
اين
شعر را
سرودم و
آرامش
گرفتم.
راستي
اين را هم بگويم
و اضافه
کنم که
روزي وقتي
که ايشان
را در
خيابان وليعصر
ديدم، و با
هم صحبت
کرديم و از
هر دري سخن
گفتيم، وقت
رفتن ايشان
و وقت
خداحافظي
از ايشان،
براي نواي
ساز ايشان
که در ذهنم
بود، اين
شعر را
سرودم:
نيستان
(ميروي
و گريه
ميايد مرا)
(اندکي
بنشين که
باران
بگذرد)
بعد
باران ابرو
دود است و
هم آه اندکي
بنشين
زمستان
بگذرد
اين
زمستان ميکشد
هر شاخه را اندکي
بنشين که
آسان بگذرد
بعد تو
آتش به
جانم ميزند
آتشي کز
اين نيستان
بگذرد
و جهت
آنکه سرسپردگي
خويش را به
نواهاي
نازنين
استاد ياحقي
انتقال دهم
شعر زير را
سرودهام:
سر
فداي ساز
تو، دل را
نثارت ميکنم من به
شعر آتشين،
آتش به
کارت ميکنم
تا
صداي ساز
تو آيد به
گوش جان
من
من دو صد
هور و ملک
را خود
زيارت ميکنم
گر نوازم،
يا سرايم،
در نواهاي
حزين همچو
مجنون،
همچو ليلي،
داغدارت ميکنم.(زبانملال)
در
شکسته،
دلکش، و
ماهور و شور همچو
(ني داود)،
ياحقي
بهارت ميکنم
تا به
تصويرت کشم
شبها، به
آه آتشين با
طلاي شعر
خود، چونان
نگارت |