|
اشك
ليلي
مجموعه
شعر
آ.
پرويز نيداود
بنام
خُدا
در
خانواده نيداود
كمتر كسي
است كه از
هنر بهرهاي
نداشته
باشد
آ.
پرويز نيداود
يكي از
هنرمندان
ايران ميباشد.
او داراي
درجه
ليسانس و
فوق ليسانس
در زبان و
ادبيات
انگليس است.
فعاليت
هنري ايشان
با برنامه
اول راديو
(گروه ادب
امروز) و
برنامه دوم
راديو (آينه
آدينه) و
چشمانداز
شروع شد. و با
روزنامههاي
پايتخت نيز
فعاليت
داشت. كتابهائي
كه از
ايشان
تاكنون به
چاپ رسيده
عبارتند از:
تك درخت،
تقلاي
ماهيان در
تور، مشاهير
ادب معاصر
و مجموع
مقالات
راديوئي ميباشد.
پرويز
نيداود يكي
از شعرا و
نويسندگان
و مترجمان
ايران است،
كه هم
اكنون به
شغل مترجمي
اشتغال
دارد. او
رديفهاي
موسيقي ملي
را نزد
استاد عباس
زندي
آموخته است.
«از
جرايد»
بجاي
مقدمه
هنرمند
خوشبختترين
و بدبختترين
آدم روي
زمين است.
خوشبختترين
است زيرا
با يك شعر
يا ترانه و
يا با يك موسيقي
و يا يكي از
هفت هنر،
خودش را
خالي ميكند
و راحت ميشود
و گُل ميكند!
بدبختترين
است زيرا
روي سِن
براي او
دست ميزنند
و ميپرستند،
و پُرش ميكنند
ولي در
جامعه
گهگاه و در
خانواده او
را نميشناسند،
و نميفهمند،
خالياش ميكنند...
و اين است
جزاي احساس
داشتن.!! يا
(ROMANTIC AGOMY)
جزاي
رمانتيسم
يعني دل
هنرمند را
با خاك
يكسان ميكنند..!
پزشكي
رفته بودم
ولي دنباله
ادبي را
گرفتم. ميدانيد
چرا؟ احساس
نگذاشت.
وقتي پزشكي
مينوشتم،
ادبي ميشد.
شعر ميشد و
ترانه! وقتي
(رعنا) را مينوشتم
هزار بار
خواستم،
عشق را از
او بگيرم و
زندگي ساده
به او بدهم
و بيدردسر،
ولي نشد.
مثل بالزاك،
"رعنا" را با
عشق گره
زدم، آنقدر
او را در تب
و تاب عشق
و احساس
كشاندم كه
سرنگون شد.
خوشبخت
زندگي ميكرد،
در انتخاب
همسر دوّم،
راحت زندگي
ميكرد، ولي
بُردمش توي
حياط، زير
باران،
رعنا، با
مشتهاي
گره كرده
ميزد به
ديوار كه:
من خوشبختم...
ولي او را
ميخواهم،
فقط او را
ميخواهم
كه با من
نيست!
باران زمين
بيدفاع را
ميكوبيد.
هنرمند
مثل صدف
است. هنر،
مرواريد
اوست. هيچ
صدفي از
مرواريد
خودش بهرهمند
نميشود،
بهره
مرواريد را
ديگران ميبينند...
* * *
با
تشكر از
استاد نوذر
اصفهاني،
ذكر دو نكته
ضروري است:
اول اينكه
روي بيشتر
شعرها ملودي
است و براي
هنرمندان
اصيل ساخته
شده است و
ديگر اينكه
اشعار روي
انگيزه
موسيقي
سروده شدهاند
و گاهي به
«ني داود» و
گهگاه به
«خزان» تخلص
نمودهام.
* * *
دنباله
دفتر را
بخوانيد... .
آ.
پرويز نيداود
از
آقاي دكتر
حسين احمدي
درك
قابل قبول
در محضر
استادان
هنر موسيقي
و شعر، براي
اطلاع از
رديفهاي
موسيقي و
وزن و
قافيه در
شعر يك هنر
است.
هنري
كه كمتر در
اشخاص وجود
دارد زيرا
اطلاع در
اين دو
زمينه،
باصطلاح
داشتن گوش
موسيقي و
شناخت
مضامين
شعر، مطالعه
و كاري
طولاني را
طالب است.
متأسفانه
به علت
زندگي
ماشيني
كمتر ميتوان
به اين
امور پرداخت
و آنها كه
عمر و گهر
وقت خويش
را صرف
شناخت
موسيقي
اصيل
ايراني و
رديفها و
دستگاهها مينمايند
اندكند.
تفحص
در كتابهاي
گذشته و
اشعار سروده
شده توسط
پرويز نيداود
در دهه 60-75
نشانگر
پيشرفت او
در كار شعر، با
احساس و
عواطف عميق
ميهني و
ملّي است.
او
ترانههاي
بس زيبا را
با موسيقي
در آميخته
و آثاري
جالب و
شنيدني
بوجود آورده
است. او از
غناي
روحاني
موسيقي در
اوج بخشيدن
به اشعار و
استعارات
استفاده ميكند.
او
نمايان
سازنده
پيوند شعر و
موسيقي با
هم است و
با اين
نگرش لطف
اشعارش را
بيشتر مينمايد.
براي
نيداود،
توفيق در
سرايش
اشعار خوب
و التفات
به موسيقي
را از درگاه
خداوند
آرزومندم.
و اميد كه
در راه عشق
و آرمان
خود موفق
باشد زيرا
او را بايد
شيداي
موسيقي،
عاشق عشق
و علاقمند
شعر ناميد.
با
سپاس از
شخصيت
عارفي كه
اين كتاب
را به همّت
والاي خود
به زيور
طبع آراست
و (قسمتي از
نوشتههاي
دكتر حسين
احمدي،
دبير انجمن
حافظان
فرهنگ
ايران، پير
بينا، حكيم
نظامي).
از
كتاب
موسيقي
سنتي ايران
پَرويز
نِيداوُد
خُدا
گاهي چنان
والا نمايد
بنده خود
را كه بين
بندگان آن
بنده ممتاز
است و بس
والا
هنر را
آنچنان
داده به
نيكو مرد
خوشنامي كه
باشد از هنر
نامش هميشه
شهره دنيا
چنين
مردِهنرمنديكهنامش(مرتضيخان)است
به شهرت
هست (نيداود)
و از اخلاق
بيهمتا
ز
نور مهرِ
رخشان هنر
افشاني اين
مرد ز
فرداًفردِ
فاميلش بود
نورِ هنر
پيدا
يكي ز
آنها بود
(پرويز نيداود)
استادي كه
ميراث هنر
را بُرده ز
آن مَردِ
هنر والا
بُوَد
نام
هنرمندان
هميشه
(طالعا) زنده
به دنياي
«هنرمندي»
كه تا
دنياست پا
برجا
عبداله
طالع
همداني
تهران
- 17/4/77
به استاد
شهريار
فرياد
فرهاد
من
گر از اين
دل غم
عشقت برون
ميريختم
درد عشق و
داغ مجنون
را زبون ميساختم
از
صداي سوز
دل ليلي ز
حسرت ميگُداخت
با صداي
ساز دل صد
ارغنون ميساختم
سيل
اشكم ميزد
آتش بر دل
هر كوهكن
از مُصيبت
بيستون را
سرنگون ميساختم
تا
كه شيرين
از غم
فرهاد آسايد
دمي من دو
صد ليلي و
مجنون غرق
خون ميساختم
در
گلوي وامق
عاشق غزل
ميريختم
شوق عذرا
را ز غم من
واژگون ميساختم
ميزدم
آتش به
خرمنگاه
عشاق جهان
از شقايق
من (خزان)
دشت جنون
ميساختم
به:
ن.د
ما
به ياد چشم
تو
ما
به ياد چشم
تو شب زندهداري
كردهايم
بر قرار آتش
زديم و بيقراري
كردهايم
از
شقايق پرس
و جو كن داغ
ما را روزها
لاله ميداند
كه شبها
آه و زاري
كردهايم
با
تمام قلب
خود بر آن
نگه باريدهايم
با تني
همچون
(خزان) كاري
بهاري كردهايم
بر
سر زلفت ز
حسرت اشكهائي
ريختيم اين
همه نسرين
و گل را
آبياري
كردهايم
كوي
عشق
ساقيا
در عالم
هستي لب
بيآه نيست
آنكه را بر لب
نباشد آه،
دل آگاه
نيست
عاشق
اويم كه
او حسرت كش
و درد
آشناست در
دل درد
آشنا جز
ناله
جانكاه
نيست
آنچنان
رنجيده از
اين جان
رنجانندهام
كز بن هر
استخوانم،
آه را هم،
راه نيست
جز
شميم عشق
جانسوزي
نشد همراه
من هر كه
را اين همرهي
باشد، بيهمراه
نيست
گمرهانه
سوي كويت
ميدوم با
زخم پا
رهنورد عشق
زيبايان
ولي گمراه
نيست
گر
چه كوتاه
است دست
تو (خزان)
ازكويعشق
دست كوي
عشق امّا
از سرت
كوتاه نيست
بيافشان
بيافشان
اشكي از
مژگان بشوي
آن باغ
رنگينرا
صفاي نرگس
زيبا، ز
باران ميشود
پيدا
بكش
درد فراقي
را چو
افتادي به
دلداري
بهاي عاشقِ
عاشق ز
هجران ميشود
پيدا
چه
خواهي ياري
از ياران،
ز ياران
فتنه ميخيزد
كه رنجاندن
و رنجيدن ز
ياران ميشود
پيدا
بيافشان
گيسوي
افشان چو
بيدي بر سر
و رويم
پريشان چون
شود گيسو،
(پريشان) ميشودپيدا
ندانستم
كه داغ دل
ز دوري از
وطن باشد
كه دوري
از وطن هم
خود، ز
حرمانميشودپيدا
بهاري
بود و شب
بوئي،
(خزان) زد بر
تن شببو
شكوه شادي
شببو،
بهاران ميشود
پيدا
براي
همچو من
عاشق جدائي
لحظه مرگ
است وگرنه
عاشق رسوا،
فراوان ميشود
پيدا
به
استاد مرتضي
نيداود
مصيبتنامه
عشق
مصيبتنامه
عشقم،
كلامم بوي
گل دارد
مگو اين
نامه را
بفكن، مگو
اين نامه
را تا كن
ورقها
دارد اين
دفتر، قلم
ميسوزد از
شرحش كتاب
عشق را بگشا،
دمي اين
نامه را وا
كن
ز
بس غم
دارد اين
دفتر قلم
ميسوزد از
شرحش براي
هق هق
گريه، دو
چشمت را
مهيّا كن
جراحت
زار عشقاستايندلمميسوزدازشرحش
بخوان اين
دفتر و گاهي،
غرورم را
تماشا كن
درون
كلبه
تنهائي به
غربت گاه
بيزاري ميان
راه ناراضي
وطن آغوش
خود وا كن
بجاي
خون توئي
جاري درون
كلبه قلبم
اگر بيهوده
ميگويم،
مرا در شهر
رسوا كن
اگر صد
بار ميرم
من ز آغوش
تو برخيزم
اگر خاكم
شوم هر دم،
تو با عشق
خود احياء
كن
درون
اشك پنهانم
چو بو بر تار
موي تو اگر
پنهان شوم
دراشك،مراچونزلفتافشاءكن
ز
هر داغي كه
از چشمم به
يادت اشك
ميگردد
تجسّم از
تو ميگيرد،
بيا با اشك
امضاء كن
ندارم
قلب آزردن
كه اين دل
شبنم صبح
است نگاه
ملتمس بنگر
نگه با چشم
بينا كن
به
هر مژگان
قلم دارم
و جوهر اشك
چشم من
دوات چشم
من بنگر نه
شعرم را ز
سر وا كن
تو
(نيداود)
افسردي ز
دوري وطن
مُردي بيا
يا در وطن
جا كن، و يا
از عشق
پروا كن
تو
از (مرغ سحر)
دم زن ز
(ماه من)
بگو هر دم
به شعر
رامتين
اينك، نوا
چونان
نكيسا كن
به
ساز «مرتضي»
بنشين به
شعر نازكم
گفتم عراقي
ميزند امشب
تو (نيداود)
انشاء كن
با
چه دلي
سفر كنم
گر
نبود نگاه
تو غزل
چگونه سر
كنم شعر
چگونه گل
كند، چشم
چگونه تر
كنم
شب
به سحر نميرسد،
حرف تمام
عاشقان هم
نفسم خاطر
تو، شب به
چه رو سحر كنم
از
سفري كه
رفتهاي
دوباره با
شعر بيا «ز
بوي گل
خبر بده تا
همه را خبر
كنم»
اثر
ندارد آه
من، آه من
و نگاه من
اگر به من
نظر كني،
به آه دل
اثر كنم
بگو
كجا شكفتهاي
خاطر خوب
نازنين اگر
به غنچه
رفتهاي تا
خود گل سفر
كنم
عاشقم
و عشق من
از شعر
زبانه ميكشد
جان به
نگاه دادهام
حادثه
مختصر كنم
«پاي
به پيش و
دل به پس
با چه دلي
سفر كنم» پا
به جلو نميرود
ره ز چه
پشت سر كنم
توئي
به خواب
نازنين من
به خيال
تو حزين دل
به دو جاي
بستهام از
چه فسانه
سر كنم
نيش ز
خوناب جگر
بر استخوانم
ميرود از
دوري اين
دوستان چه
نالهاي
دگر كنم
چند به
خوناب حزين
شعر فراق
سر كنم اگر
كه باور
نشود با دل
مُحتضر كنم؟
نشئت
اين ترانه
را با
نيِداود بگو
با نيِداود
بخوان كز
سر جان گذر
كنم
1/1/67
به استاد
اسدالله
ملك
در
نوايش
در
نوايش بوي
زيباي جنان
دارد ملك
اصفهان و
ديلمان را
در نهان
دارد ملك
عشق
زيبائي است
در ساز حزين
دلكشش دلكش
و ماهور و
شوري در
فغان دارد
ملك
تير
سازش ميبرد
از تارك
دلها قرار
اينهمه
عاشق كشي
را در كمان
دارد ملك
گر
(خزان) خود
نوبهار
عاشقان است
و هنر هم
بهار و هم
خزان را يك
زمان دارد
ملك
يك
جهان لطف
و صفا در ساز
او پاشيده
است اين
چنين لطف
و صفا را در
جهان دارد
ملك
شكّر
از ساز
حزينش ميتراد
يا كه شهد
(نيِّ داود) و
نواي عاشقان
دارد ملك
اشك
معشوق
تو
ميگوئي ز
عشق من
گذر كن،
اينكه از
من برنميآيد
چنان مست
از نگاهت
گشتهام كز
نشئت ساغر
نميآيد
ز
افغان
شبانگاهي
چه گويم
من چه
شعري بهر
تو سازم كه
اين اشعار
و اين
افغان،
جفاكارا به
گوشت در
نميآيد
چنان
از دوريت
ميسوزم و
پرپر شوم
هر دم چو
پروانه كه
اين
خودسوزي و
پرپر شدن،
از لاله
پرپر نميآيد
چنان
از چشمت
افتادم كه
از پا ميفتد
سايه به
زير پا مرا
از چشم
خونين دل
چه ميريزد،
چهها بر سر
نميآيد
چنان
آه جگر
سوزم كَند
بنيان رقيبان
را هر از
گاهي كه
اين بنيان
براندازي ز
صد سرباز و
صد لشكر نميآيد
چه
بيرحمي به
عشق و
دوستي هم
باورم كردي
كه بعدازتو
مرا از
دوستيها
مهربانيها
دگر باور
نميآيد
مُصيبتنامه
عشقم نه
در خورد يكي
شعر و يكي
بحثاست كه
اين درد
توانسوزم
به يك
دفتر به صد
دفتر نميآيد
چو
زخمي گشته
عشق
توانسوز
توام ساقي،
تو خود داني
ز هر خنجر
دگر زخمي
چنين كاري
و دردآور
نميآيد
به
گردون ميرسد
آهم در اين
شبهاي
رنجاننده
(نيداود)
چنان دود
از دلم ميخيزد
اين شبها
كه از مجمر
نميآيد
بر
آهنگ استاد
مرتضي نيداود
اي
فراق تو...
اي
فراق تو
همه بي سر
و ساماني
من كه
فناي تو شد
اين زندگي
فاني من
سر
زلف تو كه
بر شانه من
ريخت چو
بيد خود
پريشان شد
از اين داغ
پريشاني من
آنقدر
گريه پنهان
به شبستان
كردم كه عيان
شد به همه
گريه
پنهاني من
زورق
زندگيم پر
شده از بار
گنه گو خدا
را مددي،
مرغ
سليماني من
عقل
ميخواست
آتش بزند
بستر احساسم
را غافل از
درك من و
خواب
زمستاني من
ساز
(مرتضي) كه
بر بركه
شعرم بنشست
(نيِ داود)
بر آمد ز سخنداني
من
اينهمه
سيل (خزان)
كز نگهت ميريزد
ترسم آخر
بشود باعث
ويراني من
وطن
رفتي
حكايت دل،
با كوه طور
كردم با
غنچه قصه
گفتم، از
گل عبور
كردم
رفتي
به متن
باران،
ظاهر شدي
به شبنم
روي شميمِ
شبنم، آنگه
ظهور كردم
گفتم
نخواهمت ديد،
امّا براي
ديدن صدها
فسون نمودم،
صد حيله
جور كردم
با
اينهمه
جدائي با
اينهمه
جراحت فكرم
به توست
عاشق، در
تو خطور
كردم
با
اينهمه
تعصب با
اينهمه
غرورم صد
باره خاك
گشتم، ترك
غرور كردم
جدائي
من و تو، بيرحمي
زمان بود
تقصير آسمان
بود، كي من
قصور كردم؟
بخاطر
نگاهت از
ريشهام
گذشتم ترك
وطن نمودم،
خود را به
گور كردم!
در
بزرگداشت
استاد
محمدتقي
بهار
بهار
بستري
از برگ گلهاي
سحر دارد
بهار بالشي
از خون گل،
بهتر ز پر
دارد بهار
خود
بهار عاشقان
است و خزان
عارفان هم
بهار و هم
خزان را
زير سر دارد
بهار
شايد
از هجران
ياران خون
حسرت ميخورد
يا كه در رگهاي
خود خون
جگر دارد
بهار
از
چه رو
الهامبخش
عاشقان است
اين حزين
شايد از سوز
دل عاشق
خبر دارد
بهار
يا
كه دوري
از وطن
دارد چنين
افسردهاي
(يا كه شايد
خود عزيزي
در سفر دارد
بهار)
از
گذار عشق و
هستي داغ
دارد بر تنش
از كنار چشم
من گوئي
گذر دارد
بهار
تا
كه با مرغ
سحر آغشته
شد گل واژهاش
شعر (نيداود)
را هم خود
به بر دارد
بهار
دعاي
نيمه شب
از
صداي آه
ما شام
غريبان
ساختند از
دعاي نيمه
شب برگشته
مژگان
ساختند
آنقدر
يوسف صفت
اشك نجابت
ريختم تا
زليخا گونه
آن چاه
زنخدان
ساختند
شور
اشك ما
چنان بر
گونهات
زيبا فتاد
كز وجودت
ژاله و ابر
بهاران
ساختند
گر
چو پروانه
به گرد شمعها
ما نيستم
شمعها را
پس چرا سر
در گريبان
ساختند؟
آنقدر
ما آفرين
گويان تو
را بنواختيم
تا ز اندام
خوشت سرو
خرامان
ساختند
از
نهاد وامق
عاشق دو صد
اندوه و آه
بهر عذرا
سينه و چاك
گريبان
ساختند
آه
شيرين،
دامن فرهاد
را در خون
كشيد بيستون
را لالهزار
و هم
بيابان
ساختند
انتظار
تلخ ما از
حدّ طاقت
دور بود زين
سبب از صبر
ما يعقوب
كنعان
ساختند
دوري
از ايران
بسان دوري
از هر ريشه
بود زين
سبب ما را
چو گل
پاشيده
سامان
ساختند
از
پريشان
حالي اشعار
(نيداود)
بود كان دو
زلف نسترن
بو را
پريشان
ساختند
نگاه «1»
نگاهم
كن مرا مست
غزل كن چو
شبنم عاشق
روز ازل كن
بسوزان
جسم و جانم
را ز يك آه
مرا در
عاشقي ضربالمثل
كن
بيانگيز
و برويان و
بپرور و يا
نابود كن،
كار اجل كن
نگاه
«2»
«نگاه
دو چشمت
اگر مال
توست» چرا
خود نگاهت
به دنبال
توست!
نديدم
كسي خود
نگه ميكند
كه روز
خودش را
سيه ميكند
منم
آن كسي كو
نگه بر تو
دوخت نگه
كرد و در آن
نگه سخت
سوخت
به زندگي
"ر"
خلقت
من
«خلقت
من از ازل
يك خلقت
ناجور بود»
«من كه خود
راضي به
اين خلقت
نبودمزوربود»
درد و
داغ و زاري
و دوري و
زجر اينهمه
نزديك من
امّا سعادت
دور بود
اين
طبيعت يك
زمان چشم
خوشيبرمننداشت
تف به چشم
تنگ او چشم
طبيعت كور
بود
نور
امّيد مرا
از كُلبهام
دزديدهاند
ورنه اين
كلبه سراسر
چلچراغ نور
بود
شور
شادي را به
طوفان
حوادث دادهام
كي تهي
اين انجمن
از شادي و
از شور بود
تهمت
بيمهريام
دادند خيل
دوستان گر
چه از مهر و
محبّت سينهام
چون طور
بود
گر
نوا سر ميكنم
خندان لب
و خونين
جگر چشم
اميدم
«خزان» محنتسراي
گور بود
عبور
عاطفه
از
عاطفه بر
هر كه
گذشتيم خطر
شد از عشق
به هر سبزه
دميديم شرر
شد
يك
روز نشد
عافيت از
موي تو
بينيم زين
درد كشاكش،
همه آفاق
خبر شد
بر
هر كه دلي
از غم ايام
ببستيم در
فكر دياري
شد و راهي
سفر شد
از
غنچهِ شب
تا گل شب
فكر تو
بوديم از
بسكه به
دل نقش تو
بستيم سحر
شد
داغ
من و لاله
همه در اصل
يكي بود او
داغ به دل،
سهم (خزان)
ديده تر شد
روزگاري...
روزگاري
يك نگه،
گرماي صد
آغوش داشت
اشك عاشق
مزّه گل
چشمههاي
نوش داشت
يك
نوازش ميزد
آتش بر دل
هر بيقرار
يك سخن،
پويائي يك
بستر گل
پوش داشت
خندهها
بوي خوش
عشق و محبت
داشتند
چشمها
گيرائي يك
چشمه
خودجوش
داشت
اي
كه آغوشت
ز سردي ميزند
پهلو به غم
ياد آن
روزي كه
آغوشت تب
آغوش داشت
گرفته
عطر گل...
گرفته
عطر گل
نشئت، ز
جاناني كه
من دارم
به شبنم
داده خود
غيرت،
گلستاني كه
من دارم
نوشتم
بسكه اسمت
را به هر
شعر و به هر
دفتر نسيم
لاله ميخيزد،
ز ديواني
كه من
دارم
چو
نيلوفر بخود
پيچم، ز
هجرانت در
اين شبها
كه نيلوفر
خبر دارد، ز
هجراني كه
من دارم
ندارم
روشني در شب،
بجز شمع گل
رويت ز
رويت ميشود
روشن،
شبستاني كه
من دارم
نازنينا
نازنينا
در نگاهت
عطر گل
پاشيده است
گوئيا مهتاب
را با عطر گل
پوشيدهاي
اين
سپيدي ميدهد
بر مرمر هر
ياس، ياس
بهر تنپوشت
مگر خورشيد
را پوشيدهاي؟
با
طراوت مينهي
بر فرق هر
گلبن قدم
شبنم
نيلوفري،
از متن گل
جوشيدهاي
با
نگاهت دادهاي
بر ديده
دريا، قرار
ليك در
آزردن قلب
(خزان)
كوشيدهاي
ساحل
طوفنده
بگذار
به پاي
قدمت جان
دهم از شوق
تا پاي يكي
سرو خرامنده
بميرم
در
پرتو مهتاب
نگاهت بنشينم
تا بر لب
اين شعله
رقصنده
بميرم
هم
آه دمادم
كشم از
سينه
جانسوز تا
در اثر آه
فزاينده
بميرم
شرمي
ز شيار نگهت
ريخت به
گونه اي
كاش بيافتم
من و
شرمنده
بميرم
لرزان
بود آن زلف
پريشنده سر
دوش خواهم
كه در آن
زلف
پريشنده،
بميرم
گرفتار
«قسم
بر لحظه
شيرين
ديدار» كه
از تلخي
عمرم گشته
سرشار
قسم
بر لحظههاي
تلخ انجام
كه دارد از
فراق تلخ
پيغام
قسم
بر رويش
پاك سحرگاه
قسم بر مدّ
و مِه تا
تارك ماه
قسم
بر شبنم و
بر ژاله،
باران قسم
بر سوزش
چشم انتظاران
قسم
بر
شادمانيهاي
خورشيد كه
چون شبنم
به روي
خاك پاشيد
كه
داغي داشت
بر شعر من
آويخت كه
شعري داشت
بر چشمان
او ريخت
قسم
بر عاشقي،
بر ماه و
مهتاب كه
عاشق ميشود
از عشق بيتاب
قسم
بر آن كلام
ناب و
كمياب «كه
بد دردي
است جان
دادن به
مرداب»
قسم
بر ديدنيهاي
نگاهت كه
از چشمم
گرفت خواب
راحت
قسم
بر ديده مه
بر رُخ تاك
قسم بر اشك
ماهي بر رخ
خاك
منم
بر چهره تو
بسته قامت
گرفتار
تواَم من
تا قيامت
به
ش.ك
مُحبّت
شد
دل همه جا
دست به
دامان محبت
تا رايحهاي
شد ز گريبان
محبت
هيچ
عاطفهاي
اينهمه
آزار نديده
تنها سر من
خورده به
پيكان
محبّت
روزي
كه ز مژگان
من خسته
چكيدي دل
سوخته از
رنجش مهمان
محبّت
هر
روز به خود
هي زنم اي
عاشق خسته
تا كي تو
دهي اينهمه
تاوان محبّت
گل
مَه
نيمه
شب بود و گل
مَه به شب
آويخته بود
يك چمن
بوي اقاقي
به هوا
ريخته بود
يادم
آمد كه من
و تو دو
كبوتر با هم
ميپريديم
و نفسها به
هم آميخته
بود
ليك
دانم كه
منِ عاشق
را، خالق
تو از
شكوفائي
لبخند تو
انگيخته
بود
نه
خبردار ز
هجران و نه
آگه از درد
تا خبردار
شدم، عشق
تو پر ريخته
بود
اشك
يك
شب نرهد
ديده گريان
من از اشك
دامان من
از اشك و
گريبان من
از اشك
پروانه
يادت به
سر شمع
وجودم ميچرخد
و پر ميشود
هجران من
از اشك
گرمي
به زمستان
ندهد محفل
سردم گرم
از دم اشك
است زمستان
من از اشك
اين
رويش گلهاي
مژه بيسببم
نيست
سرسبزي
صحراست
گلستان من
از اشك
از
چشمه چشمم
به سرِ
چشمِه يادت
باران زده
بر داغ
شبستان من
از اشك
از
هر طرفي
آتش سوزان
جُدائي است
ز آن است
كه خود ميچكد
از جان من
از اشك
از
بسكه به
نامت زدهام
شعر و غزل
را گل داده
به هر صفحه
ديوان من
از اشك
با
چشم تو
كآغاز نمودم
سفر عمر چون
چشم سياهت
شده پايان
من از اشك
(نيداود)،
از اين راه
به آفاق
توان رفت
اين است
نصيب من و
پيمان من
از اشك
دريا
نگاه
چه
نرگسها
تماشا كردهام
من محبتها
گدايي كردهام
من
«به
هر چشمي به
اميدي كه
اين اوست» عطوفتها
تمنّا كردهام
من
ز
چشماني كه
بيمهري به
من ريخت
چه
خواهشهاي
بيجا كردهام
من
«چه
لبهائي مرا
ديوانه
خواندند» چه
تحقيري
تقاضا كردهام
من
براي
كُشتن
احساس خسته
چه مسلخها
مهيّا كردهام
من
تو
گفتي اين
جدائي را
خدا خواست
به چشم تر
و حاشا كردهام
من
چه
چشمي را
درون اشك
شستم چه
جامي را ز
صهبا كردهام
من
به
درياهاي
دنيا خيره
گشتم چه
چشماني چو
دريا كردهام
من
بيا و
بر سر خاكم
لگد كن
غروري را
كه رسوا
كردهام من
گناهم
در همه
عالم همين
بود نگه بر
چشم زيبا
كردهام من
«خداوندا
عجب دريا
نگاهي است»
خداوندي كه
پيدا كردهام
من
به استاد
مهرداد
اوستا
اندوه
مادرزاد
اي
كه عشق تو
مرا اندوه
مادرزاد داد
هم غم
شيرين و هم
خودسوزي
فرهاد داد
اي
كه گفتي
ميكني تا
خاطري
ناشاد شاد
يا كه گاهي
ميكني از
كوي درد
آباد ياد
روي
جام شيشهها
طرحي ز عشق
و نيستياست
اي كه
عشقت تار و
پود هستيام
بر باد داد
با
كه گويم
كه مرا
اندوه
هجران خرد
كرد يا كه
عشق تو مرا
اندوه
مادرزاد داد
من
چه سان
ياد آورم
از غربت
شيرين و
درد يا چه
سان من
آورم از
تيشه فرهاد
داد
من
نميگويم
چه كرد
عشقت درون
خون من هم
به من غم
داد و هم
شادابي
شمشاد داد
من
كه خود آگه
نبودم از
تب و از سوز
عشق عشق
تو اين
سوزش و اين
عاشقي را
ياد داد
تو
مپنداري كه
از آغوش
گلها رفتهاي
آن گل
داغت
هزاران
لاله همزاد
داد
در
غم تو
بيدها سر در
گريبان
ماندهاند
از غم
ناباوري از
جنب و جوش
افتاد، باد
دست
صياد اين
چنين آتش
به هستيها
فكند اي دو
صد نفرين
بر اين
صياد بيبنياد
باد
رفتن
عاشق به
باورها نميگنجد
«خزان» شعر
(نيداود)
شكست و بوي
صد فرياد
داد
ميشكند...
«هر
كس به
طريقي دل
ما ميشكند»
«بيگانه
جدا دوست جدا
ميشكند»
اين
گونه به
من نظر مكن
اي ساقي
با يك تشري
هم به خدا
ميشكند
گر
دست صبا هم
به شفاعت
خيزد با دست
صبا هم به
خدا ميشكند
من
طاقت بيبرگ
و نوا كي
دارم با
ديدن بيبرگ
و نوا ميشكند
وقتي
كه جدا شود
ز شاخي
برگي از
ديدن اين
برگِ جدا ميشكند
(نيداود)
و اشعار غزل
گونه او از
دست جفاي
رفقا ميشكند!
[TOP]
|