روانشناسي
كاترين
منسفيلد
Psychology
By: Katherine Mansfield (1888-1923)
كاترين
منسفيلد در 1888
در زلاندنو
به دنيا
آمد. پدرش
بازرگاني
بسيار
برجسته
بود. كاترين
در 1903 همراه
با دو خواهر
خود براي
ادامه
تحصيل عازم
كالج
«كويين» لندن
شد و تا سال 1906
همان جا
ماند. در طول
اين سه
سال، علاوه
بر شركت در
كلاسهاي
موسيقي،
مطالعه
پيگير و
مداوم،
براي مجلات
دانشجويي
هم مطالبي
مينوشت.
در 1908،
ازدواج
كرد، اما به
فاصله
كوتاهي از
همسرش جدا
شد. در 1910، بار
ديگر به لندن
بازگشت و
داستانهايش
را در
نشرياتي
مانند "New Age"
به چاپ
رساند. سال
بعد (1911) او با
«جان
ميدلتون
موري» آشنا
شد و كمي
بعد با وي
ازدواج
كرد. كاترين
در 1917 به
بيماري سل
مبتلا شد و
سرانجام در
1923 اثر همين
بيماري از
دنيا رفت.
كاترين
منسفيلد، در
نوشتن
داستانهاي
كوتاه خود
از «آنتوان
چخوف»
تأثير ميگرفت
و با «دي. اچ.
لارنس»
نويسنده
برجسته آن
روزگار
آشنايي
داشت.
زن، وقتي در را
باز كرد و
مرد را ديد،
بيش از
هميشه
خوشحال شد.
مرد به
دنبال زن
وارد اتاق
شد. به نظر
ميرسيد از
آمدن خود
بسيار شاد و
خرسند است.
- مشغول
كار كه
نبودي؟
- نه،
تازه ميخواستم
چاي درست
كنم.
- منتظر
كسي هم
نيستي؟
- نه،
هيچ كس.
- آه،
چه خوب !
مرد،
كت و كلاه
خود را به
آرامي
كناري
گذاشت؛
گويي به
قدر كافي
فرصت داشت
و ميتوانست
وقتش را
هرطور كه
ميخواست
بگذراند؛
گويي كت و
كلاه خود
را براي
هميشه كنار
ميگذاشت.
بعد، كنار
شومينه
ايستاد و
دستهاي
خود را روي
شعلههاي
مواج و
رقصان آن
گرفت.
براي
لحظهاي،
هر دو در
برابر روشنا
ي ي و حرارت
آتش، ساكت
ايستادند . با اين
حال، روي
لبهاي
متبسم خود،
شيريني بهت
و حيرت
سلام و
تعارف را
چشيدند.
ضمير
پنهان آنها
در سكوت
شروع كرد
به نجوا
كردن:
- چه
نيازي به
صحبت است؟
مگر همين
كافي نيست؟
- زياد
هم هست. من
تا همين
لحظه متوجه
نشده بودم
كه...
- ... تنها
بودن ِ با تو
چقدر خوب و
دلپذير است...
- مثل
اين...
- زياد
هم هست.
ناگهان،
مرد برگشت
و به زن
نگاهي كرد
و زن با
حركتي سريع
دور شد.
- سيگار
ميكشي؟ من
كتري را
روشن ميكنم.
خيلي هوس
چاي كردهاي؟
- نه،
خيلي كه
نه.
- اما من
چرا.
- آه،
از دست تو.
مرد
ضربهاي به
كوسن كوچك
طرح ارمني
زد، خودش
را روي
كاناپه
انداخت و
گفت: «
تو در
نوشيدن چاي،
يك چيني
تمام عياري!»
زن
خنديد و گفت:
«آره همين
طوره. درست
مثل مردهاي
سالم و قوي
كه الكل
را دوست
دارند، من
هم عاشق
چاي هستم.»
زن
حباب چراغ
نارنجي رنگ
را برداشت
و فتيله را
روشن كرد . ب ع د،
پردهها را
كشيد و ميز
چاي را
مرتب كرد.
درون كتري،
دو پرنده
نغمه سرايي
ميكردند و
شعله آتش
ميرقصيد.
مرد زانوهاي
خود را در
بغل گرفت
و نشست.
مراسم
عصرانه و
نوشيدن چاي
بسيار عالي
و جذاب بود.
زن، هميشه
خوراكيهاي
خوبي داشت؛
ساندويچهاي
كوچك، باري
كههاي نان
بادامي
شيرين و
كيكي كه
مزه «رام» ميداد.
عصرانه
جالبي بود،
اما در
كارشان
وقفه ايجاد
ميكرد. مرد
ميخواست
مراسم
عصرانه
تمام شود،
ميز به
كناري رود
و آنها
صندليهاي
خو ي ش را در
برابر
روشنايي
قرار دهند.
او منتظر
فرا رسيدن
لحظهاي
بود كه پيپ
خود را در
بياورد، آن
را پر از
تنباكو كند
و در حالي
كه تنباكو
را به داخل
پ ي پ فشار
ميدهد،
بگويد: «در
تمام اين
مدت، به
آنچه كه
تو آخرين
بار گفتي،
فكر كردهام
و به نظر من...»
زن هم
در حالي كه
قوري چاي
داغ را روي
شعلههاي
آتش تكان
ميداد ،
خودشان را
مجسم كرد:
مرد را كه
راحت به
كوسنها
تكيه داده
بود و خودش
را كه همچون
حلزوني روي
مبل راحتي
آبي صدفي
، در
خود فرو
رفته بود.
اين
صحنه چنان
دقيق و
واضح بود
كه ميشد
آن را روي
در آبي رنگ
قوري به
تصوير كشيد.
با اين همه،
نميتوانست
عجله كند.
چيزي
نمانده بود
كه فرياد
بزند :
«به من
فرصت بده.»
براي رسيدن
به آرامش،
به زمان
بيشتري
نياز داشت.
براي رهايي
خود از قيد و
بند لوازم
و اجسام
آشنا و
مأنوسي كه
با حضورشان، پر جنب
و جوش و
سرحال ميزيست،
فرصت
بيشتري ميخواست.
تمام لوازم
پويا و
زيباي
اطرافش
بخشي از
وجود او بودند؛
فرزندان او
بودند. آنها
نيز كه از
جايگاه خود
باخبر
بودند، بيش
از همه
ادعا
داشتند. به
هر حال،
چارهاي
نبود.
آن
لوازم ميبايستي
ميرفتند.
آنها بايد
به كناري
ميرفتند و
يا در واقع
تارانده ميشد.
درست مثل
بچههايي
كه از راه
پلههاي تاريك
به طبقه
بالا و به
رختخواب
خود رانده
ميشوند. به
آنها امر ميشود
كه بخوابند
؛ آن
هم
بلافاصله و
بدون هيچ
زمزمه و
صدايي!
رابطه
دوستانه
منحصر به
فرد و خاص
زن و مرد،
در محاصره
كامل لوازم خانه قرار
داشت. زن و
مرد، همچون
دو شهر آزاد
كه در
ميانه دشتي
وسيع برپا
ايستاده
باشند،
همديگر را
درك ميكردند
و پذيراي
افكار و
عقايد
يكديگر
بودند. اين
گونه نبود
كه مرد
همچون
فاتحي، با
سلاح اخمي
بر ابرو، بر
افكار و
عقايد زن
چيره و
مسلط شود و
چيزي جز
بالههاي
درخشان
ابريشمي، پيش
روي خود
نبيند.
و
اين گونه
نبود كه زن
همچون ملكهاي
كه به ناز
بر فرشي از
گلبرگ ميخرامد،
بر افكار
مرد سايه
افكند. نه،
هر دوي
آنها،
مسافراني
بي قرار و
كوشا بودند
كه مجذوب
درك ناديدهها
و كشف
حقايق
پنهان
بودند. آنها
ميخواستند
از اين
موقعيت
استثنائي و
خاص ،
بيشترين
بهره را
ببرند. مرد
فرصت مييافت
در مقابل
زن كاملاً
صادق باشد
و زن فرصت
مييافت در
مقابل مرد
كاملاً
وفادار
بماند.
بخش
خوب قضيه
در اين
نكته نهفته
بود كه هر
دوي آنها
بالغ و
عاقل
بودند.
بنابراين، ميتوانستند
بدون هيچ
گونه
درگيري
عاطفي و بدون
احساسي
ابلهانه،
از اين
ماجرا به
طور كامل
لذت ببرند.
عشق و
احساسات
همه چيز را
از بين ميبرد
و آنها به
خوبي اين
مسئله را
ميدانستند.
به علاوه،
هر دوي
آنها اين
مراحل را
پشت سر
گذاشته بودند.
مرد، سي و
يك ساله
بود و زن سي
ساله. آنها
عشق و
عواطف را
به شكلهاي
مختلفي
تجربه كرده
بودند. حالا
زمان كسب
نتيجه بود،
زمان
دريافت نتيجه
و برداشت
محصول.
مگر نه
اينكه قرار
بود رمانهاي
مرد، رمانها
يي
فوق
العاده
شوند؟ و
نمايشنامههاي
زن نيز. چه
كسي كمدي
واقعي
انگليسي را
مثل زن
درك ميكرد؟
زن، كيك
را با
دقت به
برشهاي
كوچكي
تقسيم كرد
و مرد براي
برداشتن
تكهاي دست
خود را پيش
برد.
زن با
خواهش گفت:
«دقت كن
ببين چه
خوب شد ه! آن را
با احساس
بخور. اگر ميتواني
چشمهايت
را گِرد كن
و با دل و
جانت آن
را بچش. اين
كيك، مثل
ساندويچ
داخل ساك
مرد كلاه
فروش نيست.
از آن نوع
كيكهايي
است كه
شايد در « سفر
پيدايش » از آن
نام برده
شده باشد « ... و خدا
اراده كرد
كه كيك را
خلق كند و
كيك خلق
شد و خدا ديد
كه چه خوب
است!... »
مرد
گفت: «لازم
نيست از من
بخواهي،
اصلاً لزومي
ندارد.
واقعاً عجيب
است، اما
من فقط
چيزهايي را
كه در
اينجا ميخورم
با دقت ميچِشم!
در جاهاي
ديگر هرگز
چنين نيست.
تصور ميكنم
چون مدتي
طولاني
تنها زندگي
كردهام،
دچار اين
عادت شدهام.
به علاوه،
من هميشه
موقع خوردن
مطالعه ميكنم...
در واقع
عادت كردهام
كه غذا را
فقط به
چشم غذا
ببينم،
يعني چيزي
كه هست و در
زمانهايي
مشخص بايد بلعيده شود...
كه باشد و...
نباشد.» مرد
خنديد و
ادامه داد:
«اين حرفها
تو را متعجب
ميكند، مگر
نه؟»
زن
گفت: «به
شدت.»
- اما...
ببين...
مرد،
فنجان خود
را كنار
گذاشت و
سريع سر
صحبت را
باز كرد: «من
اصلاً زندگي به
ظاهر معمولي
و مرسومي
ندارم.
اصلاً نام
وسايل و
اجسامي مثل
درخت و... را
نميدانم.
من هيچ
وقت به
اماكن،
وسايل خانه
يا ظاهر
مردم توجه
نميكنم.
براي من
اتاقها
كوچكترين
تفاوتي
باهم ندار
ن د... صرفاً جايي براي نشستن،
مطالعه و
يا صحبت
كردن هستند
... بجز... »
مرد، لحظهاي
ترديد كرد. بعد،
با ساده
لوحي لبخند
غريبي زد و
گفت: «بجز
اين اتاق.»
و ابتدا به
اطراف خود
و بعد به زن
نگاه كرد و
شادمان و
شگفت زده
خنديد.
حالتش شبيه
مردي بود
كه در قطار
از خواب
بيدار ميشود
و ميبيند
كه به
مقصد رسيده
است... به
پايان سفر.
- نكته
عجيب ديگري
هم هست.
اگر من چشمهايم
را ببندم
ميتوانم
اين مكان
را با تمام
جزئيات آن
ببينم؛ همه
جزئيات...
حالا كه به
اين موضوع
فكر ميكنم،
ميبينم كه تا بهحال به
اين موضوع
پي نبرده
بودم. اغلب
اوقات وقتي
اينجا نيستم،
در ذهنم
اينجا را ميبينم،
ميان صندليهاي
قرمز رنگ
تو پرسه ميزنم،
به كاسه
ميوه روي
ميز سياه
خيره ميشوم
و به آرامي
به مجسمه
سر پسر
خوابيده
دست ميكشم
و آن را لمس
ميكنم.
مرد،
نگاهي به
مجسمه اي
انداخت كه گوشه
طاقچه روي
بخاري قرار
داشت. سر آن
به يك طرف
خم شده و
لب هايش
باز بود. پسر
كوچك، گويي
د ر
خواب ابدي
خود به
صدايي
دلنواز گوش
ميد ا د...
مرد به
نجوا گفت:
«من عاشق
اين پسر
بچهام.» و
ساكت شد.
سكوت
ديگري ميان
آنها برقرار
شد. اين
سكوت با سكوت
رضايتبخشي
كه پس از
سلام و
تعارف
اوليه حاكم
شده بود،
بسيار فرق
داشت. معني
سكوت قبلي،
اين بود كه:
«خب، ما
دوباره در
كنار هم
هستيم و ميتوانيم
درست از
همان جايي
كه آخرين
بار حرفهايمان
را نيمه
تمام رها
كرديم،
ادامه
بدهيم.» آن
سكوت را ميشد
در حلقه
آتش گرم و
دلپذير و
نور چراغ
محصور كرد.
تا به
حال، چندين
بار تنها به
خاطر لذت
بُردن از
تماشاي ل رزش
شعلههاي
آتش، تكههاي
ريز و درشت
هيزم را به
داخل شعله
افكنده
بودند، اما
ناگهان سر
پسرك
خوابيده در
خوا بي به رنگ
ابديت، به
داخل اين
بركه
نامأنوس و
ناآشنا فرو
افتاد و
امواج
لرزان و
رقصان آتش
به تدريج
از هم گسست؛
تا مرزهاي
بيانتها و تا اعماق
تاريكي كه ژرف و
پرتلألو بود .
زن و مرد
سكوت را
شكستند.
زن
گفت: «بايد
آتش را
برپا كنم.»
مرد
گفت: «من
روي سوژهاي
جديد...»
و هر
دوي آنها
از هم
گريختند. زن،
آتش را
درست كرد و
ميز را سر
جاي خود
برگرداند.
صندلي آبي
را جلو كشيد
و داخل آن
فرو رفت.
مرد، در
ميان كوسنها
لم داد.
سريع، عجول...
آنها بايد
جلوي تكرار
دوباره
سكوت را ميگرفتند.
-
خب، من
كتابي كه
دفعه قبل
جا گذاشتي،
خواندم.
-
چطور بود؟
آنها
رها شده
بودند و همه
چيز مثل
هميشه بود،
اما آيا اين
گونه بود؟
آيا آنها با
عجله و
شتابي بيش
از حد به هم
پاسخ نداده
بودند؟ به
گونهاي كه
انگار
همديگر را
مؤاخذه ميكردند.
آيا واقعاً
اين
رفتارها
تنها تقليد
ي
ساختگي از
ساير
اوقاتشان
نبود؟
قلب
مرد تپيد.
گونههاي
زن
برافروخت.
نكته
ابلهانه
اين بود كه
زن نميدانست
آنها دقيقاً
كجا هستند
يا چه
اتفاقي در
حال رخ
دادن است.
زن، فرصت
بازگشت به
گذشته را
نداشت.
درست حالا
كه تا اين
حد جلو رفته
بود، دوباره
اين حادثه
تكرار شد.
آنها قدري
مِن مِن
كردند، دودل
شدند،
برآشفتند و
سكوت
كردند.
فضايي مبهم
و سؤالبرانگيز
به وجود
آمد. بار
ديگر، هر دو
آنجا بودند؛
دو شكارچي
كه روي
آتش خم
شده بودند،
اما به
ناگهان از
آن سوي
جنگل، صداي
ورزش شديد
باد و نالهاي
بلند و غريب
به گوششان
رسيد...
زن،
سر برداشت
و آهسته
نجوا كرد : «دارد
باران ميآيد.»
صداي او
درست
همانند صداي
مرد شد؛
زماني كه
گفته بود؛ « من
عاشق اين
پسربچهام.
»
به
راستي چرا
وسيله راه
را فراهم
نميكردند و
تسليم سفر
نميشدند تا
ببينند چه
اتفاقي ميافتد؟
اما نه، با
اينكه هر
دو خسته و
آشفته
بودند، خوب
ميدانستند
كه دوستيِ
ارزشمند و
گرانبهايشان
در معرض
خطر است و
در اين
ميان،
تنها
زن
فنا ميشد،
نه ؛
هر دوي
آنها
فنا ميشدند و كسي
هم مقصر
نبود.
مرد از
جا برخاست،
پيپ خود را
خالي كرد،
دستي به
موهايش
كشيد و گفت:
«مدت هاست
در اين
فكرم كه
رمان آينده،
رماني روانشناسي
است يا نه.
تو چطور اين
قدر مطمئني
كه اصلاً
روانشناسي
در مقام
روانشناسي،
با ادبيات
مرتبط است؟»
- يعني
تو احساس
ميكني كه
موجودات
موهوم و
مرموز -
نويسندگان
جوان
امروزي -
صرفاً ميخواهند
از ادلّه
روانكاوي
سوء استفاده
كنند؟
- بله،
همين طور
است. و من
فكر ميكنم
اين نسل
آن قدر
عاقل است
كه بداند
بيمار است
يا خير. اين
نسل ميداند
كه تنها
راه بهبود،
شناخت
عوامل و
نشا نه هاي
بيماري است.
به اين
ترتيب،
تحقيقات
جامعي در
خصوص آن
انجام ميدهد،
مسئله را
به طور
كامل
پيگيري ميكند
تا بلكه به
ريشه مشكل
برسد.
زن با
لحني گلايهآميز
گفت: «اما
آخر... اين چه بي نش
غمانگيز و
وحشتناكي
است!»
مرد
گفت: «به
هيچ وجه،
ببين...»
صحبت
ادامه يافت.
حالا به
نظر ميرسيد
كه آنها
واقعاً موفق
شدهاند. زن
در صندلي
خود چرخيد
تا به
هنگام
پاسخگويي
به مرد
نگاه كند.
لبخند
زن
ميگفت:
«ما موفق
شديم.» و مرد
با اعتماد
به نفس،
متقابلاً از
پشت لبخند
خود گفت:
«البته.»
اما
لبخند، آنها
را گمراه
كرد و به
حالت اول
بازگرداند.
تبسم آ ن ها
بيش از حد
طول كشيد و
به تدريج
به نيشخندي
بي معني
تبديل شد.
آنها خود را
همچون دو
عروسك خيمه
شب بازي
يافتند كه
در مرز
نيستي و
عدم ،
جنب و جوش
ميكند.
مرد با
خود
انديشيد: «در
چه موردي
صحبت ميكرديم؟»
حوصلهاش
آنقدر سر
رفته بود
كه چيزي
نمانده بود
بنالد.
زن با
خود فكر كرد:
«خودمان را
مسخره كردهايم.»
و مرد را ميديد
كه با چه
تلاشي - آه،
چه تلاشي! -
زمين را
آماده ميكند
و خودش را
ميديد كه
در پي او،
درختي در
اينجا و
بوته گلي
در آنجا ميكارد
و مشتي
ماهي پولكي
براق به
درون بركه
ميريزد.
اين بار،
هر دو به
دليل ترس
و نگراني
شديد، ساكت
بودند.
ساعت،
با نغمهاي
زيبا شش
بار نواخت
و شعله آتش
بر خود
لرزيد. چه
آدمهاي
ناداني
بودند؛
افسرده، بي
حال، فرتوت،
كسل كننده
و با ذهنهايي
كاملاً بسته.
سكوت
همچون
موسيقي
سنگين و با
ابهتي آنها
را طلسم
كرد؛ سكوتي
زجرآور.
تحمل آن
براي زن
زجرآور و
دردناك بود
و مرد را
نابود
مي كرد. آه
اگر شكسته
ميشد... مرد،
چقدر
آرزومند
شكستن آن
سكوت بود و
البته نه
با كلام و
نه با
وراجيهاي
ديوانه
كننده
هميشگي.
براي
صحبت كردن
باهم، راه
ديگري
نداشتند. در
اين شيوه
جديد ،
مرد ميخواست
نجوا كند:
«آيا تو هم
اين را حس
ميكني؟ آ يا
اصلاً آن
را ميفهمي؟...»
اما وحشت
زده و
برخلاف
انتظار،
صداي خودش
را شنيد كه
ب ر
زبان
آورد: «من
بايد بروم،
سر ساعت شش
با « بِراند
»
قرار
ملاقات
دارم.»
كدام
ابليس او
را واداشت
كه بجاي
آنچه
انديشيده
بود، اين
حرف را
بزند؟ زن
پريد؛ به
سادگي از
روي مبل
پريد. مرد،
صداي زن
را شنيد كه
تقريباً
فرياد زد. «پس
بايد عجله
كني! او
خيلي دقيق
است. چرا
قبلاً چيزي
نگفتي؟»
زن،
در حالي كه
كلاه و عصا
را به دست
مرد ميداد
و لبخند ميزد،
با خود ميگفت:
«تو مرا
آزردي...
آزردي! ما
شكست
خورديم.» زن
نميخواست
به مرد
فرصت بدهد
تا حرف
ديگري
بزند. مرد با
شتاب از
راهرو گذشت
و درِ بزرگ
ورودي را
گشود.
آيا
آنها ميتوانستند
در اين
وضعيت و با
اين حال
همديگر را
ترك كنند؟
چطور ميتوانستند
چنين كاري
را بكنند؟
مرد، روي
پله ايستاد
و زن در
حالي كه
دست خود را
بر در تكيه
داده بود،
در آستانه
ورودي
ساختمان
ايستاد . ديگر
باران نميباريد.
|