هرگونه استفاده از مطالب مندرج در اين بخش فقط با ذکر ماخذ مجاز است!!

روي پاشنه هاي بلند
چيستا يثربي، شقايق قندهاري


 

ناشر: ناميرا
تاريخ چاپ: تابستان 83
نوبت چاپ: اول
تيراژ: 2200 نسخه
قيمت: 1900 تومان
شابک: 0-35-7144-964
تعداد صفحه: 220 ص
قطع: رقعي


                                             مي خواهم اين کتاب را بخرم

     

                          روان‌شناسي‌

 

 كاترين‌ منسفيلد

 

 Psychology

 By: Katherine Mansfield (1888-1923)

 

 

 

 

 كاترين‌ منسفيلد در 1888 در زلاندنو به‌ دنيا آمد. پدرش‌ بازرگاني‌ بسيار برجسته‌ بود. كاترين‌ در 1903 همراه‌ با دو خواهر خود براي‌ ادامه‌ تحصيل‌ عازم‌ كالج‌ «كويين‌» لندن‌ شد و تا سال‌ 1906 همان‌ جا ماند. در طول‌ اين‌ سه‌ سال‌، علاوه‌ بر شركت‌ در كلاس‌هاي‌ موسيقي‌، مطالعه‌ پيگير و مداوم‌، براي‌ مجلات‌ دانشجويي‌ هم‌ مطالبي‌ مي‌نوشت‌.

 در 1908، ازدواج‌ كرد، اما به‌ فاصله‌ كوتاهي‌ از همسرش‌ جدا شد. در 1910، بار ديگر به‌ لندن‌ بازگشت‌ و داستان‌هايش‌ را در نشرياتي‌ مانند "New Age"  به‌ چاپ‌ رساند. سال‌ بعد (1911) او با «جان‌ ميدلتون‌ موري‌» آشنا شد و كمي‌ بعد با وي‌ ازدواج‌ كرد. كاترين‌ در 1917 به‌ بيماري‌ سل‌ مبتلا شد و سرانجام‌ در 1923 اثر همين‌ بيماري‌ از دنيا رفت‌.

 كاترين‌ منسفيلد، در نوشتن‌ داستان‌هاي‌ كوتاه‌ خود از «آنتوان‌ چخوف‌» تأثير مي‌گرفت‌ و با «دي‌. اچ‌. لارنس‌» نويسنده‌ برجسته‌ آن‌ روزگار آشنايي‌ داشت‌.

 

 

 زن‌،  وقتي‌  در را باز كرد و مرد را ديد، بيش‌ از هميشه‌ خوشحال‌ شد. مرد به‌ دنبال‌  زن‌ وارد اتاق‌ شد. به‌ نظر مي‌رسيد از آمدن‌ خود بسيار شاد و خرسند است‌.

 - مشغول‌ كار كه‌ نبودي‌؟

 - نه‌، تازه‌ مي‌خواستم‌ چاي‌ درست‌ كنم‌.

 - منتظر كسي‌ هم‌ نيستي‌؟

 - نه‌، هيچ‌ كس‌.

 - آه‌، چه‌ خوب‌ !

         مرد، كت‌ و كلاه‌ خود را به‌ آرامي‌ كناري‌ گذاشت‌؛ گويي‌ به‌ قدر كافي‌ فرصت‌ داشت‌ و مي‌توانست‌ وقتش‌ را هرطور كه‌ مي‌خواست‌ بگذراند؛ گويي‌ كت‌ و كلاه‌ خود را براي‌ هميشه‌ كنار مي‌گذاشت‌. بعد، كنار شومينه‌ ايستاد و دست‌هاي‌ خود را روي‌ شعله‌هاي‌ مواج‌ و رقصان‌ آن‌ گرفت‌.

 براي‌ لحظه‌اي‌، هر دو در برابر روشنا ي ي‌ و حرارت‌ آتش‌، ساكت‌ ايستادند .  با اين‌ حال‌، روي‌ لب‌هاي‌ متبسم‌ خود، شيريني‌ بهت‌ و حيرت‌ سلام‌ و تعارف‌ را چشيدند.

         ضمير پنهان‌ آنها در سكوت‌ شروع‌ كرد به‌ نجوا كردن‌:

 - چه‌ نيازي‌ به‌ صحبت‌ است‌؟ مگر همين‌ كافي‌ نيست‌؟

 - زياد هم‌ هست‌. من‌ تا همين‌ لحظه‌ متوجه‌ نشده‌ بودم‌ كه‌...

 - ... تنها بودن‌ ِ  با تو چقدر خوب‌ و دلپذير است‌...

 - مثل‌ اين‌...

 - زياد هم‌ هست‌.

         ناگهان‌، مرد برگشت‌ و به‌ زن‌ نگاهي‌ كرد و زن‌ با حركتي‌ سريع‌ دور شد.

 - سيگار مي‌كشي‌؟ من‌ كتري‌ را روشن‌ مي‌كنم‌. خيلي‌ هوس‌ چاي‌ كرده‌اي‌؟

 - نه‌، خيلي‌ كه‌ نه‌.

 - اما من‌ چرا.

 - آه‌، از دست‌ تو.

         مرد ضربه‌اي‌ به‌ كوسن‌ كوچك‌ طرح‌ ارمني‌ زد، خودش‌ را روي‌ كاناپه‌ انداخت‌ و گفت‌:  « تو در نوشيدن‌ چاي‌، يك‌ چيني‌ تمام‌ عياري‌!»

 زن‌ خنديد و گفت‌: «آره‌ همين‌ طوره‌. درست‌ مثل‌ مردهاي‌ سالم‌ و قوي‌ كه‌ الكل‌ را دوست‌ دارند، من‌ هم‌ عاشق‌ چاي‌ هستم‌.»

         زن‌ حباب‌ چراغ‌ نارنجي‌ رنگ‌ را برداشت‌ و فتيله‌ را روشن‌ كرد .  ب ع د، پرده‌ها را كشيد و ميز چاي‌ را مرتب‌ كرد. درون‌ كتري‌، دو پرنده‌ نغمه‌ سرايي‌ مي‌كردند و شعله‌ آتش‌ مي‌رقصيد. مرد زانوهاي‌ خود را در بغل‌ گرفت‌ و نشست‌. مراسم‌ عصرانه‌ و نوشيدن‌ چاي‌ بسيار عالي‌ و جذاب‌ بود. زن‌، هميشه‌ خوراكي‌هاي‌ خوبي‌ داشت‌؛ ساندويچ‌هاي‌ كوچك‌، باري كه‌هاي‌  نان‌ بادامي‌ شيرين‌ و كيكي‌ كه‌ مزه‌ «رام‌»   مي‌داد. عصرانه‌ جالبي‌ بود، اما در كارشان‌ وقفه‌ ايجاد مي‌كرد. مرد مي‌خواست‌ مراسم‌ عصرانه‌ تمام‌ شود، ميز به‌ كناري‌ رود و آنها صندلي‌هاي‌ خو ي ش‌ را در برابر روشنايي‌ قرار دهند. او منتظر فرا رسيدن‌ لحظه‌اي‌ بود كه‌ پيپ‌ خود را در بياورد، آن‌ را پر از تنباكو كند و در حالي‌ كه‌ تنباكو را به‌ داخل‌ پ ي پ‌ فشار مي‌دهد، بگويد: «در تمام‌ اين‌ مدت‌، به‌ آنچه‌ كه‌ تو آخرين‌ بار گفتي‌، فكر كرده‌ام‌ و به‌ نظر من‌...»

 زن‌ هم‌ در حالي‌ كه‌ قوري‌ چاي‌ داغ‌ را روي‌ شعله‌هاي‌ آتش‌ تكان‌ مي‌داد ،  خودشان‌ را مجسم‌ كرد: مرد را كه‌ راحت‌ به‌ كوسن‌ها تكيه‌ داده‌ بود و خودش‌ را  كه‌  همچون‌ حلزوني‌ روي‌ مبل‌ راحتي‌ آبي‌ صدفي‌ ،  در خود فرو  رفته‌ بود.

         اين‌ صحنه‌ چنان‌ دقيق‌ و واضح‌ بود كه‌ مي‌شد آن‌ را روي‌ در آبي‌ رنگ‌ قوري‌ به‌ تصوير كشيد. با اين‌ همه‌، نمي‌توانست‌ عجله‌ كند. چيزي‌ نمانده‌ بود كه‌ فرياد بزند :  «به‌ من‌ فرصت‌ بده‌.» براي‌ رسيدن‌ به‌ آرامش‌، به‌ زمان‌ بيشتري‌ نياز داشت‌. براي‌ رهايي‌ خود از قيد و بند لوازم‌ و اجسام‌ آشنا و مأنوسي‌ كه‌ با حضورشان‌،  پر جنب‌ و جوش‌ و سرحال‌ مي‌زيست‌، فرصت‌ بيشتري‌ مي‌خواست‌. تمام‌ لوازم‌ پويا و زيباي‌ اطرافش‌ بخشي‌ از وجود او بودند؛ فرزندان‌ او بودند. آنها نيز كه‌ از جايگاه‌ خود باخبر بودند، بيش‌ از همه‌ ادعا داشتند. به‌ هر حال‌، چاره‌اي‌ نبود.  آن‌  لوازم‌ مي‌بايستي‌ مي‌رفتند. آنها بايد به‌ كناري‌ مي‌رفتند و يا در واقع‌ تارانده‌ مي‌شد. درست‌ مثل‌ بچه‌هايي‌ كه‌ از راه‌ پله‌هاي‌ تاريك‌ به‌ طبقه‌ بالا و به‌ رختخواب‌ خود رانده‌ مي‌شوند. به‌ آنها امر مي‌شود كه‌ بخوابند ؛  آن‌ هم‌ بلافاصله‌ و بدون‌ هيچ‌ زمزمه‌ و صدايي‌!

 رابطه‌ دوستانه‌ منحصر به‌ فرد و خاص‌ زن‌ و مرد، در محاصره‌ كامل‌ لوازم‌  خانه‌  قرار داشت‌. زن‌ و مرد، همچون‌ دو شهر آزاد كه‌ در ميانه‌ دشتي‌ وسيع‌ برپا ايستاده‌ باشند، همديگر را درك‌ مي‌كردند و پذيراي‌ افكار و عقايد يكديگر بودند. اين‌ گونه‌ نبود كه‌ مرد همچون‌ فاتحي‌، با سلاح‌ اخمي‌ بر ابرو، بر افكار و عقايد زن‌ چيره‌ و مسلط‌ شود و چيزي‌ جز باله‌هاي‌ درخشان‌ ابريشمي‌، پيش‌ روي‌ خود نبيند.  و  اين‌ گونه‌ نبود كه‌ زن‌ همچون‌ ملكه‌اي‌ كه‌ به‌ ناز بر فرشي‌ از گلبرگ‌ مي‌خرامد، بر افكار مرد سايه‌ افكند. نه‌، هر دوي‌ آنها، مسافراني‌ بي‌ قرار و كوشا بودند كه‌ مجذوب‌ درك‌ ناديده‌ها و كشف‌ حقايق‌ پنهان‌ بودند. آنها مي‌خواستند از اين‌ موقعيت‌ استثنائي‌ و خاص‌ ،  بيشترين‌ بهره‌ را ببرند. مرد فرصت‌ مي‌يافت‌ در مقابل‌ زن‌ كاملاً صادق‌ باشد و زن‌ فرصت‌ مي‌يافت‌ در مقابل‌ مرد كاملاً وفادار بماند.

         بخش‌ خوب‌ قضيه‌ در اين‌ نكته‌ نهفته‌ بود كه‌ هر دوي‌ آنها بالغ‌ و عاقل‌ بودند. بنابراين‌، مي‌توانستند بدون‌ هيچ‌ گونه‌ درگيري‌ عاطفي‌ و  بدون‌ احساسي‌ ابلهانه‌، از اين‌ ماجرا به‌ طور كامل‌ لذت‌ ببرند. عشق‌ و احساسات‌ همه‌ چيز را از بين‌ مي‌برد و آنها به‌ خوبي‌ اين‌ مسئله‌ را مي‌دانستند. به‌ علاوه‌، هر دوي‌ آنها اين‌ مراحل‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ بودند. مرد، سي‌ و يك‌ ساله‌ بود و زن‌ سي‌ ساله‌. آنها عشق‌ و عواطف‌ را به‌ شكل‌هاي‌ مختلفي‌ تجربه‌ كرده‌ بودند. حالا زمان‌ كسب‌ نتيجه‌ بود، زمان‌  دريافت‌  نتيجه‌ و برداشت‌ محصول‌.

         مگر نه‌ اينكه‌ قرار بود رمان‌هاي‌ مرد، رمان‌ها يي‌  فوق‌ العاده‌ شوند؟ و نمايشنامه‌هاي‌ زن‌ نيز. چه‌ كسي‌ كمدي‌ واقعي‌ انگليسي‌ را مثل‌ زن‌ درك‌ مي‌كرد؟

 زن‌،  كيك‌ را  با دقت‌ به‌ برش‌هاي‌ كوچكي‌ تقسيم‌ كرد و مرد براي‌ برداشتن‌ تكه‌اي‌ دست‌ خود را پيش‌ برد.

 زن‌ با خواهش‌ گفت‌: «دقت‌ كن‌ ببين‌ چه‌ خوب‌ شد ه‌!  آن‌ را با احساس‌ بخور. اگر مي‌تواني‌ چشم‌هايت‌ را گِرد كن‌ و با دل‌ و جانت‌ آن‌ را بچش‌. اين‌ كيك‌، مثل‌ ساندويچ‌ داخل‌ ساك‌ مرد كلاه‌ فروش‌ نيست‌. از آن‌ نوع‌ كيك‌هايي‌ است‌ كه‌ شايد در « سفر پيدايش‌ »   از آن‌ نام‌ برده‌ شده‌ باشد  « ... و  خدا اراده‌ كرد كه‌ كيك‌ را خلق‌ كند و كيك‌ خلق‌ شد و خدا ديد كه‌ چه‌ خوب‌ است‌!... »

         مرد گفت‌: «لازم‌ نيست‌ از من‌ بخواهي‌، اصلاً لزومي‌ ندارد. واقعاً عجيب‌ است‌، اما من‌ فقط‌ چيزهايي‌ را كه‌ در اينجا مي‌خورم‌ با دقت‌ مي‌چِشم‌! در جاهاي‌ ديگر هرگز چنين‌ نيست‌. تصور مي‌كنم‌ چون‌ مدتي‌ طولاني‌ تنها زندگي‌ كرده‌ام‌، دچار اين‌ عادت‌ شده‌ام‌. به‌ علاوه‌، من‌ هميشه‌ موقع‌ خوردن‌ مطالعه‌ مي‌كنم‌... در واقع‌ عادت‌ كرده‌ام‌ كه‌ غذا را فقط‌ به‌ چشم‌ غذا ببينم‌، يعني‌ چيزي‌ كه‌  هست‌  و در زمان‌هايي‌ مشخص‌ بايد بلعيده‌  شود... كه‌ باشد و... نباشد.» مرد خنديد و ادامه‌ داد: «اين‌ حرف‌ها تو را متعجب‌ مي‌كند، مگر نه‌؟»

 زن‌ گفت‌: «به‌ شدت‌.»

 - اما... ببين‌...

 مرد، فنجان‌ خود را كنار گذاشت‌ و سريع‌ سر صحبت‌ را باز كرد: «من‌ اصلاً زندگي‌  به‌ ظاهر معمولي‌ و مرسومي‌ ندارم‌. اصلاً نام‌ وسايل‌ و اجسامي‌ مثل‌ درخت‌ و... را نمي‌دانم‌. من‌ هيچ‌ وقت‌ به‌ اماكن‌، وسايل‌ خانه‌ يا ظاهر مردم‌ توجه‌ نمي‌كنم‌. براي‌ من‌ اتاق‌ها كوچكترين‌ تفاوتي‌ باهم‌ ندار ن د... صرفاً  جايي‌  براي‌  نشستن‌، مطالعه‌ و يا صحبت‌ كردن‌ هستند ... بجز... »  مرد، لحظه‌اي‌ ترديد كرد. بعد، با ساده‌ لوحي‌ لبخند غريبي‌ زد و گفت‌: «بجز اين‌ اتاق‌.» و ابتدا به‌ اطراف‌ خود و بعد به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و شادمان‌ و شگفت‌ زده‌ خنديد. حالتش‌ شبيه‌ مردي‌ بود كه‌ در قطار از خواب‌ بيدار مي‌شود و مي‌بيند كه‌ به‌ مقصد رسيده‌ است‌... به‌ پايان‌ سفر.

 - نكته‌ عجيب‌ ديگري‌ هم‌ هست‌. اگر من‌ چشم‌هايم‌ را ببندم‌ مي‌توانم‌ اين‌ مكان‌ را با تمام‌ جزئيات‌ آن‌ ببينم‌؛ همه‌ جزئيات‌... حالا كه‌ به‌ اين‌ موضوع‌ فكر مي‌كنم‌، مي‌بينم‌ كه‌  تا به‌حال‌  به‌ اين‌ موضوع‌ پي‌ نبرده‌ بودم‌. اغلب‌ اوقات‌ وقتي‌  اينجا  نيستم‌، در ذهنم‌ اينجا را مي‌بينم‌، ميان‌ صندلي‌هاي‌ قرمز رنگ‌ تو پرسه‌ مي‌زنم‌، به‌ كاسه‌ ميوه‌ روي‌ ميز سياه‌ خيره‌ مي‌شوم‌ و به‌ آرامي‌ به‌ مجسمه‌ سر پسر خوابيده‌ دست‌ مي‌كشم‌ و آن‌ را لمس‌ مي‌كنم‌.

 مرد، نگاهي‌ به‌ مجسمه‌ اي‌  انداخت‌  كه‌  گوشه‌ طاقچه‌ روي‌ بخاري‌ قرار داشت‌. سر آن‌ به‌ يك‌ طرف‌ خم‌ شده‌ و لب‌ هايش‌ باز بود. پسر كوچك‌، گويي‌ د ر  خواب‌ ابدي‌ خود به‌ صدايي‌ دلنواز گوش‌ مي‌د ا د...

 مرد به‌ نجوا گفت‌: «من‌ عاشق‌ اين‌ پسر بچه‌ام‌.» و ساكت‌ شد.

         سكوت‌ ديگري‌ ميان‌ آنها برقرار شد. اين‌ سكوت‌ با سكوت‌ رضايت‌بخشي‌ كه‌ پس‌ از سلام‌ و تعارف‌ اوليه‌ حاكم‌ شده‌ بود، بسيار فرق‌ داشت‌. معني‌ سكوت‌ قبلي‌، اين‌ بود كه‌: «خب‌، ما دوباره‌ در كنار هم‌ هستيم‌ و مي‌توانيم‌ درست‌ از همان‌ جايي‌ كه‌ آخرين‌ بار حرف‌هايمان‌ را نيمه‌ تمام‌ رها كرديم‌، ادامه‌ بدهيم‌.» آن‌ سكوت‌ را مي‌شد در حلقه‌ آتش‌ گرم‌ و دلپذير و نور چراغ‌ محصور كرد.

         تا به‌ حال‌، چندين‌ بار تنها به‌ خاطر لذت‌ بُردن‌ از تماشاي‌  ل رزش‌ شعله‌هاي‌ آتش‌، تكه‌هاي‌ ريز و درشت‌ هيزم‌ را به‌ داخل‌ شعله‌ افكنده‌ بودند، اما ناگهان‌ سر پسرك‌ خوابيده‌ در خوا بي‌   به‌  رنگ‌ ابديت‌، به‌ داخل‌ اين‌ بركه‌ نامأنوس‌ و ناآشنا فرو افتاد و امواج‌ لرزان‌ و رقصان‌ آتش‌ به‌ تدريج‌ از هم‌ گسست‌؛ تا مرزهاي‌ بي‌انتها و  تا  اعماق‌ تاريكي‌  كه‌  ژرف‌ و پرتلألو  بود . زن‌ و مرد سكوت‌ را شكستند.

         زن‌ گفت‌: «بايد آتش‌ را برپا كنم‌.»

         مرد گفت‌: «من‌ روي‌ سوژه‌اي‌ جديد...»

         و هر دوي‌ آنها از هم‌ گريختند. زن‌، آتش‌ را درست‌ كرد و ميز را سر جاي‌ خود برگرداند. صندلي‌ آبي‌ را جلو كشيد و داخل‌ آن‌ فرو رفت‌. مرد، در ميان‌ كوسن‌ها لم‌ داد. سريع‌، عجول‌... آنها بايد جلوي‌ تكرار دوباره‌ سكوت‌ را مي‌گرفتند.

 -  خب‌، من‌ كتابي‌ كه‌ دفعه‌ قبل‌ جا گذاشتي‌، خواندم‌.

 -  چطور بود؟

 آنها رها شده‌ بودند و همه‌ چيز مثل‌ هميشه‌ بود، اما آيا اين‌ گونه‌ بود؟ آيا آنها با عجله‌ و شتابي‌ بيش‌ از حد به‌ هم‌ پاسخ‌ نداده‌ بودند؟ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ انگار همديگر را مؤاخذه‌ مي‌كردند. آيا واقعاً اين‌ رفتارها تنها تقليد ي‌  ساختگي‌ از ساير اوقاتشان‌ نبود؟

         قلب‌ مرد تپيد. گونه‌هاي‌ زن‌ برافروخت‌. نكته‌ ابلهانه‌ اين‌ بود كه‌ زن‌ نمي‌دانست‌ آنها دقيقاً كجا هستند يا چه‌ اتفاقي‌ در حال‌ رخ‌ دادن‌ است‌. زن‌، فرصت‌ بازگشت‌ به‌ گذشته‌ را نداشت‌. درست‌ حالا كه‌ تا اين‌ حد جلو رفته‌ بود، دوباره‌ اين‌ حادثه‌ تكرار شد. آنها قدري‌ مِن‌ مِن‌ كردند، دودل‌ شدند، برآشفتند و سكوت‌ كردند. فضايي‌ مبهم‌ و سؤال‌برانگيز به‌ وجود آمد. بار ديگر، هر دو آنجا بودند؛ دو شكارچي‌ كه‌ روي‌ آتش‌ خم‌ شده‌ بودند، اما به‌ ناگهان‌ از آن‌ سوي‌ جنگل‌، صداي‌ ورزش‌ شديد باد و ناله‌اي‌ بلند و غريب‌ به‌ گوششان‌ رسيد...

 زن‌، سر برداشت‌ و آهسته‌ نجوا كرد :  «دارد باران‌ مي‌آيد.» صداي‌ او درست‌ همانند صداي‌ مرد شد؛ زماني‌ كه‌ گفته‌ بود؛ « من‌ عاشق‌ اين‌ پسربچه‌ام‌. »

         به‌ راستي‌ چرا وسيله‌ راه‌ را فراهم‌ نمي‌كردند و تسليم‌ سفر نمي‌شدند تا ببينند چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد؟ اما نه‌، با اينكه‌ هر دو خسته‌ و آشفته‌ بودند، خوب‌ مي‌دانستند كه‌ دوستيِ ارزشمند و گرانبهايشان‌ در معرض‌ خطر است‌ و در اين‌ ميان‌، تنها  زن‌  فنا مي‌شد، نه‌ ؛  هر دوي‌ آنها  فنا مي‌شدند  و كسي‌ هم‌ مقصر نبود.

 مرد از جا برخاست‌، پيپ‌ خود را خالي‌ كرد، دستي‌ به‌ موهايش‌ كشيد و گفت‌: «مدت‌ هاست‌ در اين‌ فكرم‌ كه‌ رمان‌ آينده‌، رماني‌ روان‌شناسي‌ است‌ يا نه‌. تو چطور اين‌ قدر مطمئني‌ كه‌ اصلاً روان‌شناسي‌ در مقام‌ روان‌شناسي‌، با ادبيات‌ مرتبط‌ است‌؟»

 - يعني‌ تو احساس‌ مي‌كني‌ كه‌ موجودات‌ موهوم‌ و مرموز - نويسندگان‌ جوان‌ امروزي‌ - صرفاً مي‌خواهند از ادلّه‌ روانكاوي‌ سوء استفاده‌ كنند؟

 - بله‌، همين‌ طور است‌. و من‌ فكر مي‌كنم‌ اين‌ نسل‌ آن‌ قدر عاقل‌ است‌ كه‌ بداند بيمار است‌ يا خير. اين‌ نسل‌ مي‌داند كه‌ تنها راه‌ بهبود، شناخت‌ عوامل‌ و نشا نه‌ هاي‌ بيماري‌ است‌. به‌ اين‌ ترتيب‌، تحقيقات‌ جامعي‌ در خصوص‌ آن‌ انجام‌ مي‌دهد، مسئله‌ را به‌ طور كامل‌ پيگيري‌ مي‌كند تا بلكه‌ به‌ ريشه‌ مشكل‌ برسد.

 زن‌ با لحني‌ گلايه‌آميز گفت‌: «اما آخر... اين‌ چه‌  بي نش‌ غم‌انگيز و وحشتناكي‌ است‌!»

         مرد گفت‌: «به‌ هيچ‌ وجه‌، ببين‌...»

 صحبت‌ ادامه‌ يافت‌. حالا به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ آنها واقعاً موفق‌ شده‌اند. زن‌ در صندلي‌ خود چرخيد تا به‌ هنگام‌ پاسخگويي‌ به‌ مرد نگاه‌ كند. لبخند  زن‌  مي‌گفت‌: «ما موفق‌ شديم‌.» و مرد با اعتماد به‌ نفس‌، متقابلاً از پشت‌ لبخند خود گفت‌: «البته‌.»

 اما لبخند، آنها را گمراه‌ كرد و به‌ حالت‌ اول‌ بازگرداند. تبسم‌ آ ن ها بيش‌ از حد طول‌ كشيد و به‌ تدريج‌ به‌ نيشخندي‌ بي‌ معني‌ تبديل‌ شد. آنها خود را همچون‌ دو عروسك‌ خيمه‌ شب‌ بازي‌ يافتند كه‌ در مرز نيستي‌ و عدم‌ ،  جنب‌  و جوش‌ مي‌كند.

 مرد با خود انديشيد: «در چه‌ موردي‌ صحبت‌ مي‌كرديم‌؟» حوصله‌اش‌ آن‌قدر سر رفته‌ بود كه‌ چيزي‌ نمانده‌ بود بنالد.

 زن‌ با خود فكر كرد: «خودمان‌ را مسخره‌ كرده‌ايم‌.» و مرد را مي‌ديد كه‌ با چه‌ تلاشي‌ - آه‌، چه‌ تلاشي‌! - زمين‌ را آماده‌ مي‌كند و خودش‌ را مي‌ديد كه‌ در پي‌ او، درختي‌ در اينجا و بوته‌ گلي‌ در آنجا مي‌كارد و مشتي‌ ماهي‌ پولكي‌ براق‌ به‌ درون‌ بركه‌ مي‌ريزد. اين‌ بار، هر دو به‌ دليل‌ ترس‌ و نگراني‌ شديد، ساكت‌ بودند.

 ساعت‌، با نغمه‌اي‌ زيبا شش‌ بار نواخت‌ و شعله‌ آتش‌ بر خود لرزيد. چه‌ آدم‌هاي‌ ناداني‌ بودند؛ افسرده‌، بي‌ حال‌، فرتوت‌، كسل‌ كننده‌ و با ذهن‌هايي‌ كاملاً بسته‌.

         سكوت‌ همچون‌ موسيقي‌ سنگين‌ و با ابهتي‌ آنها را طلسم‌ كرد؛ سكوتي‌ زجرآور. تحمل‌ آن‌ براي‌ زن‌ زجرآور و دردناك‌ بود و مرد را نابود  مي‌ كرد. آه‌ اگر شكسته‌ مي‌شد... مرد، چقدر آرزومند شكستن‌ آن‌ سكوت‌ بود و البته‌ نه‌ با كلام‌ و نه‌ با وراجي‌هاي‌ ديوانه‌ كننده‌ هميشگي‌.

         براي‌ صحبت‌ كردن‌ باهم‌، راه‌ ديگري‌ نداشتند. در اين‌ شيوه‌ جديد ،  مرد مي‌خواست‌ نجوا كند: «آيا تو هم‌ اين‌ را حس‌ مي‌كني‌؟  آ يا اصلاً آن‌ را مي‌فهمي‌؟...» اما وحشت‌ زده‌ و برخلاف‌ انتظار، صداي‌ خودش‌ را شنيد كه‌ ب ر  زبان‌ آورد: «من‌ بايد بروم‌، سر ساعت‌ شش‌ با  « بِراند »   قرار ملاقات‌ دارم‌.»

 كدام‌ ابليس‌ او را واداشت‌ كه‌ بجاي‌ آنچه‌ انديشيده‌ بود، اين‌ حرف‌ را بزند؟ زن‌ پريد؛ به‌ سادگي‌ از روي‌ مبل‌ پريد. مرد، صداي‌ زن‌ را شنيد كه‌ تقريباً فرياد زد. «پس‌ بايد عجله‌ كني‌! او خيلي‌ دقيق‌ است‌. چرا قبلاً چيزي‌ نگفتي‌؟»

         زن‌، در حالي‌ كه‌ كلاه‌ و عصا را به‌ دست‌ مرد مي‌داد و لبخند مي‌زد، با خود مي‌گفت‌: «تو مرا آزردي‌... آزردي‌! ما شكست‌ خورديم‌.» زن‌ نمي‌خواست‌ به‌ مرد فرصت‌ بدهد تا حرف‌ ديگري‌ بزند. مرد با شتاب‌ از راهرو گذشت‌ و درِ بزرگ‌ ورودي‌ را گشود.

         آيا آنها مي‌توانستند در اين‌ وضعيت‌ و با اين‌ حال‌ همديگر را ترك‌ كنند؟ چطور مي‌توانستند چنين‌ كاري‌ را بكنند؟ مرد، روي‌ پله‌ ايستاد و زن‌ در حالي‌ كه‌ دست‌ خود را بر در تكيه‌ داده‌ بود، در آستانه‌ ورودي‌ ساختمان‌ ايستاد .  ديگر باران‌ نمي‌باريد.

 قلب‌ زن‌ گفت‌: «تو مرا آزردي‌، آزردي‌. پس‌ چرا نمي‌روي‌؟ نه‌، نرو، بمان‌. نه‌، برو!» زن‌ در افق‌ آسمان‌ به‌ سياهي‌ شب‌ خيره‌ شد .  ب ع د، شيب‌ زيباي‌ پله‌ها و باغ‌ تاريك‌ محصور در پيچك‌هاي‌ درخشان‌ را ديد. در آن‌ سوي‌ خيابان‌، درخت‌هاي‌ تنومند و برهنه‌ بيد و  بر فراز آنها آسمان‌ بزرگ‌ و درخشان‌ از نور ستاره‌ها، خودنمايي‌ مي‌كرد.

         مرد هيچ‌ يك‌ از اين‌ صحنه‌ها را نديد؛ نمي‌توانست‌ ببيند. او با بينش‌ شگفت‌انگيز ذهني‌ خود از همه‌ اينها فراتر و والاتر بود!

         زن‌ حق‌ داشت‌. مرد هيچ‌ چيز نديد. غم‌ و اندوه‌! مرد متوجه‌ چيزي‌ نشده‌ بود. حالا ديگر براي‌ انجام‌ هركاري‌ خيلي‌ دير شده‌ بود.

 آيا به‌ راستي‌ خيلي‌ دير شده‌ بود؟ بله‌، همين‌ طور بود. جرياني‌ سرد و منفور به‌ درون‌ باغ‌ وزيد. زندگي‌ لعنتي‌! مرد صداي‌ فرياد «خداحافظ‌» زن‌ را شنيد و در به‌ هم‌ خورد.

         زن‌، وقتي‌ به‌ اتاق‌ خود برگشت‌، به‌ طرز شگفت‌ آوري‌ شروع‌ كرد به‌ بالا و پايين‌ دويدن‌ و تكان‌ دادن‌ دست‌هاي‌ خود. دائم‌ فرياد مي‌كشيد: «آه‌، آه‌، چه‌ احمق‌! چه‌ ابله‌! چه‌ نادان‌!»

         بعد، خود را روي‌ كاناپه‌ انداخت‌ و بي‌ آنكه‌ به‌ چيزي‌ بينديشد، از شدت‌ خشم‌ و سرخوردگي‌، همان‌ جا دراز كشيد. همه‌ چيز تمام‌ شده‌ بود. چه‌ چيزي‌ تمام‌ شده‌ بود؟ آه‌، بالاخره‌ يك‌ چيزي‌ بود. او هرگز مرد را نخواهد ديد، هرگز . 

 پس‌ از گذشت‌ مدتي‌ طولاني‌ و شايد هم‌ كوتاه‌، در آن‌ دنياي‌ تيره‌ و تار،  ز نگ‌ خانه‌ با صدايي‌ گوشخراش‌ و تيز به‌ صدا درآمد. مرد بود؟ البته‌ !  زن‌ نمي‌بايستي‌ كوچكترين‌ توجهي‌ به‌ آن‌ مي‌كرد. بايد مي‌گذاشت‌ همچنان‌  ز نگ‌ بزند، اما با عجله‌ به‌ طرف‌ در رفت‌ تا آن‌ را باز كند.

 روي‌ پله‌ جلوي‌ در، زن‌ نجيب‌ سالخورده‌اي‌ ايستاده‌ بود؛ موجودي‌ غمگين‌ كه‌ بي‌ دليل‌ او را مي‌پرستيد  ( خدا مي‌داند چرا ).  زن‌ سالخورده‌ عادت‌ داشت‌ زنگ‌ خانه‌ او را بزند و وقتي‌ او در را مي‌گشود، مي‌گفت‌: «عزيزم‌! مرا از اينجا بران‌!» و او هرگز چنين‌ نمي‌كرد. او هميشه‌  زن‌  را به‌ داخل‌ ساختمان‌ دعوت‌ مي‌كرد. به‌ او اجازه‌ مي‌داد لوازم‌ خانه‌اش‌ را تحسين‌ كند و دسته‌ گل‌  گرد و  خاكي‌ او را با نهايت‌ بزرگواري‌ مي‌پذيرفت‌، اما در آن‌ لحظه‌ ...  زن‌ با صدايي‌ بلند، گفت‌: «آه‌، معذرت‌ مي‌خواهم‌. الان‌ مهمان‌ دارم‌. داريم‌ باهم‌ روي‌ قالب‌هاي‌ چوبي‌ كار مي‌كنيم‌. متأسفا نه‌  تمام‌ شب‌ را گرفتارم‌.»

 دوست‌ پير او گفت‌: «اشكالي‌ ندارد، اشكالي‌ ندارد عزيزم‌! داشتم‌ از اينجا رد مي‌شدم‌، فكر كردم‌ برايت‌ بنفشه‌ بياورم‌.» و شروع‌ كرد به‌ جست‌ و جو لابلاي‌ پر ّ ه‌هاي‌ چتري‌ قديمي‌ و بزرگ‌. در همين‌ حال‌ گفت‌: «گل‌ها را اينجا گذاشتم‌. براي‌ محافظت‌ آنها از هجوم‌ باد، جاي‌ بسيار خوبي‌ است‌. بيا بگير.» و دسته‌ گل‌ كوچك‌ و پژمرده‌اي‌ را از زير چتر بيرون‌ كشيد.

         زن‌، براي‌ لحظه‌اي‌ بنفشه‌ها را نگرفت‌، اما در فاصله‌ زماني‌ اندكي‌ كه‌ او در آستانه‌ ورودي‌ ساختمان‌ ايستاده‌ و در را نگه‌ داشته‌ بود، اتفاق‌ عجيبي‌ افتاد... بار ديگر شيب‌ زيباي‌ پله‌ها، باغ‌ تاريك‌ محصور در پيچك‌هاي‌ درخشان‌، درخت‌هاي‌ بيد و آسمان‌ بزرگ‌ و صاف‌ بالاي‌ آنها را ديد و بار ديگر سكوتي‌ را حس‌ كرد كه‌ همچون‌ سكوت‌ قبلي‌ بود. اين‌ بار ترديد نكرد. قدم‌ به‌ جلو گذاشت‌ و چون‌ مي‌ترسيد بر سطح‌ درياچه‌ بيكران‌ سكوت‌، موجي‌ بيفكند، به‌ آرامي‌ و ملايمت‌ دست‌هاي‌ خود را به‌ دور زن‌ سالخورده‌ حلقه‌ كرد.

         پيرزن‌ كه‌ خوشحال‌ شده‌ بود و از اين‌ قدرداني‌ واقعاً جاخورده‌ بود، نجوا كرد: «عزيز من‌! واقعاً قابلي‌ ندارد. اين‌ هم‌ مثل‌ همان‌ دسته‌ گل‌هاي‌ سه‌ پِنسي‌ كوچك‌ است‌.»

 زن‌ در حالي‌ كه‌ به‌ او محبت‌ مي‌كرد، پيرزن‌ را در آغوش‌ كشيده‌ و با نرمي‌ و زيبايي‌ بيشتري‌ او را چنان‌  مدتي‌  طولاني‌ در آغوش‌ گرفته‌ بود كه‌ دوست‌ بيچاره‌اش‌، مات‌ و مبهوت‌ تنها توانست‌ با صدايي‌ لرزان‌ بگويد: «پس‌ تو خيلي‌ هم‌ از من‌ بدت‌ نمي‌آيد؟»

 زن‌ آهسته‌ زمزمه‌ كرد: «شب‌ بخير، دوست‌ من‌! باز هم‌ به‌ اينجا بيا.»

 - آه‌، باشد حتماً.

 زن‌، اين‌ بار آهسته‌ پا به‌ اتاق‌ خود گذاشت‌. وقتي‌ با چشماني‌ نيمه‌ باز در ميانه‌ اتاق‌ ايستاده‌ بود، احساس‌ سبكي‌ و آرامش‌ عجيبي‌ كرد. گويي‌ از خوابي‌ بچگانه‌ بيدار شده‌ است‌. حتي‌ نفس‌ كشيدن‌ هم‌ به‌ نظرش‌ لذت‌ بخش‌ مي‌رسيد...

 كاناپه‌، خيلي‌ نامرتب‌ شده‌ بود. به‌ قول‌ خودش‌ همه‌ كوسن‌ها «چون‌ كوه‌هاي‌ خشمگين‌» شده‌ بودند. پيش‌ از نشستن‌ پشت‌ ميز تحرير، تمام‌ آنها را مرتب‌ كرد. بعد، با شتاب‌ نوشت‌: «من‌ به‌ گفت‌ و گويمان‌ درباره‌ رمان‌ روان‌شناسانه‌ خيلي‌ فكر كرده‌ام‌... واقعاً خيلي‌ جالب‌ است‌...» و غيره‌ و غيره‌.

 در پايان‌ هم‌ نوشت‌: «شب‌ بخير، دوست‌ من‌! باز هم‌ به‌ اينجا بيا.»

 

 

 

 

 ناهار روز شنبه‌ با خانواده‌ براونينگ‌

 

 پنلوپ‌ مورتيمر

 

 Saturday Lunch with the Browning

 By: Penelope Mortimer

 

 

 

 

 «پنلوپ‌ مورتيمر»   در ويلز شمالي‌ به‌ دنيا آمد و در دانشگاه‌ لندن‌ به‌ تحصيل‌ پرداخت‌. به‌ گفته‌ خود او، نخستين‌ نوشته‌هايش‌ شامل‌ اشعار و داستان‌هايي‌ كوتاه‌ با حال‌ و هوايي‌ غم‌انگيز و وهم‌آلودبود. مدتي‌ براي‌ نشريه‌  "Our Time"  نقد رمان‌ و مقاله‌ و براي‌  B.B.C  يك‌ فيلمنامه‌ نوشت‌. نخستين‌ رمان‌ او در 1974 به‌ چاپ‌ رسيد. مورتيمر با هفتمين‌ اثر خود "The Pumpkin Eater"  به‌ شهرت‌ رسيد. از اين‌ اثر فيلم‌ بسيار موفقي‌ ساخته‌ شده‌ است‌.

 

 «مدج‌ برا و نينگ‌»   روي‌ تخت‌ دراز كشيده‌ بود. با اينكه‌ به‌ همسرش‌ پشت‌ كرده‌ بود، مي‌دانست‌ كه‌ بيدار است‌. از لابلاي‌ پرده‌هاي‌ نازك‌، نور آفتاب‌ به‌ داخل‌ اتاق‌ مي‌تابيد. بچه‌ها در باغچه‌ هياهو مي‌كردند. زن‌ به‌ راحتي‌ مي‌توانست‌ صداي‌ گوشخراش‌ نرده‌هاي‌ تاب‌ آهني‌ و ضربه‌هاي‌ تِلپ‌ تِلپ‌ توپ‌ لاستيكي‌ را روي‌ سنگفرش‌ بشنود. با خود انديشيد: «اي‌ كاش‌ حداقل‌ مي‌توانستيم‌ يك‌ بار ساعت‌ هفت‌ از خواب‌ بيدار نشويم‌.»

 اين‌ فكر به‌ آرامي‌ در ذهنش‌ جاي‌ گرفت‌، به‌ جريان‌ افتاد  و  به‌ آرامي‌ از او جدا شد تا به‌ ديگر افكار شگفت‌انگيز زمان‌ بيداري‌ او - رسوب‌هاي‌ فراموش‌ شده‌ هر روز - بپيوندد.

 زن‌ بي‌ آنكه‌ برگردد، پرسيد: «مي‌خواهي‌ بلند شوي‌؟»

 مرد دست‌ خود را به‌ دور زن‌ انداخت‌ تا او را روي‌ تخت‌ نگه‌ دارد و گفت‌: «نه‌ بابا! امروز شنبه‌ است‌.»

 - از نظر من‌ كه‌ با بقيه‌ روزها تفاوتي‌ ندارد.

 مرد هميشه‌ در خانه‌ بود. او نويسنده‌ بود و مثل‌ كساني‌ كه‌ هر روز به‌ محل‌ كارشان‌ مي‌روند، برنامه‌ رفت‌ و آمد خاصي‌ نداشت‌. زن‌، هيچ‌ وقت‌ نتوانسته‌ بود علت‌ حساسيت‌ و توجه‌ به‌ خصوص‌ مردش‌ را به‌ روز شنبه‌ دريابد. شوهر سابق‌ او پنج‌ روز هفته‌ را هر روز صبح‌ درست‌ سر ساعت‌ هشت‌ خانه‌ را ترك‌ مي‌كرد و پنج‌ شب‌ هفته‌ را درست‌ سر ساعت‌ هفت‌ برمي‌گشت‌. روزهاي‌ شنبه‌ را هم‌ لباس‌ متفاوتي‌ مي‌پوشيد. «ويليام‌» هميشه‌ يك‌ جور لباس‌ مي‌پوشيد. زندگي‌ او كوچكترين‌ تغييري‌ نمي‌كرد و تكرار يكنواخت‌ و ثابت‌ روندي‌ هميشگي‌ بود.

         زن‌ درحالي‌ كه‌ روتختي‌ را از روي‌ مرد كنار مي‌زد، پرسيد: «مگر شنبه‌ها چه‌ خبر است‌؟»

 - تو كه‌ مي‌داني‌ با وجود بچه‌ها در خانه‌، من‌ نمي‌توانم‌ كار كنم‌.

 - چرا بايد روزهاي‌ شنبه‌ هم‌ كار كني‌؟ بقيه‌ مردها اين‌ كار را نمي‌كنند.

 مرد گفت‌: «آدم‌ پول‌ خرج‌ مي‌كند، حالا هر روز هفته‌ كه‌ باشد.»

 - بسيار خب‌، معذرت‌ مي‌خواهم‌. شايد مايل‌ باشي‌ امروز بچه‌ها را با خودم‌ بيرون‌ ببرم‌. فكر مي‌كنم‌ بتوانيم‌ سري‌ به‌ پارك‌ بزنيم‌.

         مرد با سنگيني‌ دست‌ خود را روي‌ پاي‌ زن‌ گذاشت‌ و گفت‌: «نه‌، اين‌ چه‌ حرفي‌ است‌.»

 در سكوت‌ دراز كشيدند و به‌ سر و صداي‌ بچه‌ها گوش‌ دادند. سر و صداي‌ آماده‌ شدن‌ صبحانه‌ از آشپزخانه‌ مي‌آمد.

 مرد پرسيد: «چه‌ برنامه‌اي‌ داري‌؟»

 زن‌ خودش‌ را به‌ ناداني‌ زد و پرسيد: «كدام‌ برنامه‌؟» او مي‌دانست‌ كه‌ منظور مرد برنامه‌هايي‌ است‌ كه‌ او براي‌ امروز آنها - اين‌ تعطيلي‌ اجباري‌ - ترتيب‌ داده‌ است‌. او مي‌خواست‌ بداند زن‌ چه‌ تفريح‌ و سرگرمي‌، چه‌ نوع‌ غذاهايي‌ و چه‌ برنامه‌هايي‌ برايشان‌ درنظر گرفته‌ تا بتواند آنها را از هياهو و جنجال‌ خانه‌ دور سازد.

 - خب‌، جريان‌ چيست‌؟

 زن‌ برگشت‌ و به‌ مرد نگاه‌ كرد. سي‌ و هفت‌ سال‌ داشت‌، اما در تخت‌خواب‌ مسن‌تر به‌ نظر مي‌رسيد. موهاي‌ كم‌ پشت‌ او آشفته‌ و پريشان‌ بر روي‌ پيشاني‌اش‌ ريخته‌ بود و چهره‌اش‌ مانند مردان‌ سالخورده‌، خسته‌ و بي‌ رمق‌ به‌ نظر مي‌رسيد. در هشت‌ سالي‌ كه‌  از ازدواج‌ آ ن ها مي‌گذشت‌، مرد  مجبور شده‌ بود از دو دختر مدج‌ و فرزند خودش‌ نگهداري‌ و آنها  را تأمين‌ و  حمايت‌  كند. البته‌ او موفق‌، اما بي‌ اعتنا  هم‌  شده‌ بود. ناخن‌هاي‌ انگشتان‌ دست‌هايش‌ كثيف‌ بودند. دو روز بود كه‌ صورتش‌ را اصلاح‌ نكرده‌ بود.

 - امروز بعدازظهر قرار است‌ «بِسي‌»   به‌ مهماني‌ برود.

 مرد گفت‌: «خوب‌ است‌.»

         بسي‌ فرزند خودش‌ و عزيز دُردانه‌ او بود . او  به‌ زن‌هاي‌ خوش‌  اخلاق‌، شلخته‌، نامرتب‌ و طنّاز علاقه‌ خاصي‌ داشت‌ و دخترش‌ داراي‌ تمام‌ خصوصيات‌ مورد نظر او بود. حتي‌ تصور ناراحتي‌ و ناخشنودي‌ دخترش‌، او را آزار مي‌داد. او، شخصاً شادماني‌، محبوبيت‌ ، جلب‌ توجه‌ و حضور دخترش‌ را در مهماني‌ ،  بويژه‌ با آن‌ گردنبند مشبك‌ صورتي‌ مايل‌ به‌ قرمز را ستايش‌ مي‌كرد.  او نمي‌توانست‌ بفهمد كه‌ مدج‌ در زندگي‌ دخترش‌ چه‌ نقشي‌ دارد.

 م د ج‌ گفت‌: «اي‌ كاش‌ «راشل‌» هم‌ دعوت‌ مي‌شد. خيلي‌ بد است‌ كه‌ او را به‌ حساب‌ نمي‌آورند.»

 - چرا بايد راشل‌ را دعوت‌ كنند؟

 - خب‌، او هم‌ خانواده‌ «برن‌ اشتاين‌»   را به‌ اندازه‌ بسي‌ مي‌شناسد. شايد با آنها تماس‌ بگيرم‌. مطمئن‌ هستم‌ كه‌ ناراحت‌ نمي‌شوند.

         مرد، ملافه‌ را كنار زد و در حالي‌ كه‌ با موهاي‌ كشيده‌ و بلند و تن‌ پشمالو و برهنه‌ خود در اتاق‌ قدم‌ مي‌زد، گفت‌: «چرا بايد هركاري‌ كه‌ بسي‌ انجام‌ مي‌دهد، راشل‌ هم‌ همان‌ كار را بكند؟ او هم‌ براي‌ خودش‌ دوستاني‌ دارد. راشل‌ دو سال‌ از بسي‌ بزرگتر است‌. هر يك‌ از آنها بايد بتواند راه‌  خودش‌ را در  زندگي‌ پيدا كند.»

 مدج‌ گفت‌: «بله‌، بسيار خب‌.»

 شنبه‌ - روز بچه‌ها - آغاز شده‌ بود. زن‌، بدون‌  ملافه‌  و با دست‌هايي‌ باز، دراز كشيد ه‌ بود. سرش‌ را به‌ پهلو روي‌ بالش‌ گذاشته‌ و چشمانش‌ را بسته‌ بود.

 مرد پرسيد: «خب‌، نمي‌خواهي‌  از جايت‌  بلند شوي‌؟»

 - چرا، همين‌ الان‌.

 مرد با ترديد به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: «راشل‌ مي‌تواند به‌ خانه‌ همسايه‌ برود و تلويزيون‌ تماشا كند.»

 - مي‌دانم‌.

 - مليسا مي‌تواند او را به‌ پارك‌ ببرد.

 - شايد.

 - خب‌، تو نمي‌خواهي‌ بلند شوي‌؟

 روز آغاز شده‌ بود و با سرعت‌ و شتاب‌ فراوان‌ به‌ طرف‌ عصر پيش‌ مي‌رفت‌! روز، از سرزمين‌ سرسخت‌ و قاطع‌ خواب‌ اوج‌ گرفته‌ و سر به‌ فلك‌ كشيده‌ بود؛ خوابي‌ كه‌ خود دنيايي‌ داشت‌.

 

 

 م د ج‌، هيچ‌ وقت‌ براي‌ صرف‌ صبحانه‌ به‌ طبقه‌ پايين‌ نمي‌رفت‌. او براي‌ حفظ‌  فضايي‌ مناسب‌  در  خانه‌، حاضر نبود صبحانه‌ را بخورد، بلكه‌ ترجيح‌ مي‌داد به‌ طور كلي‌ آن‌ را انكار كند. اخلاق‌ و رفتار ويليام‌ در ص ب ح‌هاي‌ زود چندان‌ قابل‌ پيش‌ بيني‌ نبود، بويژه‌ روزهاي‌ شنبه‌ كه‌ راشل‌ و بسي‌ با سر و صدا و جنجال‌ «برشتوك‌»   و نان‌ برشته‌ مي‌خوردند.

         خدمتكار آلماني‌ آنها، هر وقت‌ كه‌ فرصت‌ مي‌كرد مي‌نشست‌ و نامه‌هايي‌  را  كه‌ از كشورش‌ رسيده‌ بود، مي‌خواند. قهوه‌ هم‌ مرتب‌ در قهوه‌جوش‌، مي‌جوشيد. بچه‌هاي‌ همسايه‌ها كه‌ همگي‌ زشت‌، كوچولو و شيطان‌ بودند،  به‌  رديف‌ بيرون‌ درِ شيشه‌اي‌ منتهي‌ به‌ باغ‌ مي‌ايستادند و صبحانه‌ خوردن‌ ويليام‌ را تماشا مي‌كردند. آ ن ها كه‌ به‌ خاطر تعطيلات‌ پايان‌ هفته‌، لباس‌ راحتي‌، شلوار لي‌ و خرت‌ و پرت‌هاي‌ كهنه‌ مادر يا پدر خود را مي‌پوشيدند، تنها هفته‌اي‌ يكبار شاهد چنين‌ صحنه‌اي‌ بودند.

         امروز صبح‌، پنج‌ تا بودند. هوا رو به‌ گرمي‌ بود و پنجره‌هاي‌ منتهي‌ به‌ باغ‌ كوچك‌ كه‌ از هم‌ اينك‌ با سه‌چرخه‌ها، عروسك‌ها، بطري‌ ها  و دو تا قابلمه‌ پر شده‌ بود، باز بود. پنج‌ تماشاگر، بي‌ سر و صدا ايستاده‌ بودند و صبحانه‌ خوردن‌ ويليام‌ را تماشا مي‌كردند. ويليام‌ تا به‌ حال‌، سه‌ بار به‌ آنها گفته‌ بود كه‌ به‌ خانه‌هايشان‌ بروند. او براي‌ بار چهارم‌، مصرانه‌ و با لحني‌ ملايم‌ گفت‌: «راه‌ بيفتيد! از اينجا برويد! برويد ديگر.»

 بچه‌ها به‌ هم‌ نگاه‌ كردند، سپس‌ با چشما ني‌  خونسرد و آرام‌ به‌ او خيره‌ شدند. مرد آهسته‌ به‌ راشل‌ گفت‌: «به‌ آ ن ها بگو بروند. آنها دوستان‌ تو هستند. » 

 راشل‌ با لحني‌ سرد گفت‌: «نه‌، اين‌طور نيست‌. آنها دوستان‌ بِسي‌ هستند.» بسي‌ با لحني‌ خشك‌ گفت‌: «نخير، اين‌ طور نيست‌.»

 - برايم‌ مهم‌ نيست‌ كه‌ آنها دوستان‌ چه‌ كسي‌ هستند. فقط‌ بگوييد از اينجا بروند.

 راشل‌ گفت‌: «در واقع‌ آ ن ها با هيچ‌ يك‌ از ما دوست‌ نيستند.»  و  بار ديگر با شانه‌هايي‌ قوز كرده‌، سر خود را روي‌ كتاب‌ داستان‌هاي‌ «انجيل‌» خم‌ كرد و بي‌ توجه‌ به‌ ديگران‌ تكه‌اي‌ نان‌ برشته‌  بزرگ‌  را در دهان‌ خود گذاشت‌.

 بسي‌ گفت‌: «تو نبايد موقع‌ خوردن‌، كتاب‌ بخواني‌. مگر نه‌ بابا؟»

 ويليام‌ با تندي‌ و پرخاش‌ گفت‌: «به‌ شما گفتم‌ به‌ آنها بگوييد از اينجا بروند.»

 او راشل‌ را از همان‌ ابتداي‌ كودكي‌اش‌ مي‌شناخت‌. راشل‌ زماني‌ كه‌ نوزاد بود، به‌ همراه‌ او و م د ج‌، به‌ ماه‌ عسل‌ آنها رفته‌ بود. راشل‌ در تمام‌ مدت‌ گريه‌ كرده‌ بود و ويليام‌ هرگز او را نبخشيده‌ بود. راشل‌ ناخن‌هايش‌ را مي‌جويد و حتي‌ حالا هم‌ كه‌ نه‌ ساله‌ بود، رختخوابش‌ را خيس‌ مي‌كرد. او لاغر، لجوج‌ و زيرك‌ بود و بار سنگيني‌ از عشق‌ و محبت‌ را درون‌ خود پنهان‌ كرده‌ بود. قلب‌ بسيار حساس‌ و پرشور راشل‌، براي‌ جثه‌ كوچك‌ و نحيف‌ او بسيار سنگين‌ بود. موهاي‌ صاف‌ و بي‌ حالت‌ او با كش‌ صورتي‌ پلاستيكي‌ بسته‌ شده‌ بود و چشمان‌ ريز و بي‌ فروغ‌ او با سرعت‌ بر روي‌ صفحات‌ داستان‌ حضرت‌ «ابراهيم‌» مي‌گشت‌.

 او به‌ تقاضاي‌ ويليام‌ جوابي‌ نداد. ويليام‌ خم‌ شد و دستش‌ را روي‌ كتاب‌ گذاشت‌. دست‌هاي‌ راشل‌ محكم‌تر از قبل‌، به‌ كتاب‌ چسبيد. هر دو سرسختانه‌ و با تمام‌ توان‌، كتاب‌ را به‌ طرف‌ خود كشيدند.

 - مي‌شود حرف‌ گوش‌ كني‌؟

 - بس‌ كن‌، بس‌ كن‌!

 - كتاب‌ را بده‌ به‌ من‌.

 بچه‌هاي‌ همسايه‌ با بي‌ تفاوت ي‌ و خونسردي‌ اين‌ صحنه‌ را تماشا مي‌كردند. بسي‌ خيلي‌ آرام‌ تكه‌اي‌ نان‌ برشته‌ برداشت‌. كتاب‌، دو نيمه‌ شد و راشل‌ با فريادي‌ حاكي‌ از وحشت‌ و ناراحتي‌، پاهايش‌ را بر زمين‌ كوفت‌ و
 فرياد زد:  « كتابِ كتابخانه‌ بود. تو خيلي‌ خيلي‌ وحشي‌، وحشي‌، وحشي‌ هستي‌!»

 - شايد برايت‌ درس‌ عبرتي‌ باشد تا از اين‌ بعد حرف‌ گوش‌ كني‌!

 مرد با لباس‌ خانه‌ و پاهاي‌ برهنه‌، عكسي‌ مچاله‌ شده‌ از حضرت‌ موسي‌ كه‌ در ميان‌ نيزارها ايستاده‌ بود  را  در دست‌ خود تكان‌ مي‌داد  و  احساس‌ حقارت‌ و ناراحتي‌  مي‌ كرد. چرا روزهاي‌ زندگي‌ او بايد اين‌ چنين‌ آغاز شود؟ مگر چكار كرده‌ بود كه‌ سزاوار چنين‌ تنبيهي‌ باشد؟ اصلاً چرا وضعيت‌ او چنين‌ است‌؟ او به‌ دختر آشفته‌ كه‌ نيمه‌ كتابش‌ را با خشم‌ تكان‌ مي‌داد، نگريست‌. گويي‌ كتاب‌ مُرده‌ بود و در بطن‌ مينياتوري‌، تمام‌ حالات‌ و حركات‌ مبالغه‌آميز تراژدي‌ را اجرا مي‌كرد.

 مرد با درماندگي‌ گفت‌: «آه‌، خفه‌ شو !  يك‌ كتاب‌ ديگر برايت‌ مي‌خرم‌.»

 در حالي‌ كه‌ بچه‌هاي‌ همسايه‌ها و بسي‌، با بي‌ اعتنايي‌  راشل‌ را تماشا مي‌كردند، ويليام‌ او را در همان‌ حال‌ - ناراحت‌ و آشفته‌ - رها كرد و سَلانه‌ سلانه‌ از پله‌ها به‌ طبقه‌ بالا رفت‌.

 مدج‌ مشغول‌ پوشيدن‌ لباس‌ بود. روزهاي‌ شنبه‌، او نيز همانند بچه‌ها لباس‌ متفاوتي‌ مي‌پوشيد. امروز بنا به‌ دلاي لي‌ ، شلوار لي‌ و يك‌ پيراهن‌ چهارخانه‌ پوشيد. بعد، موهايش‌ را با گل‌ سري‌ پاپيون‌  شكل‌  بست‌.

 زن‌ پرسيد: «خب‌، اين‌ همه‌ سر و صدا براي‌ چي‌ بود؟»

 - كدام‌ سر و صدا؟

 مرد كه‌ به‌ احساس‌ محبت‌ و همدردي‌ نياز داشت‌، پشت‌سر زن‌ رفت‌ و به‌ او تكيه‌ داد.

 - راشل‌ چرا داد و فرياد مي‌كرد؟

 - راشل‌ هميشه‌ داد و فرياد مي‌كند.

         زن‌ تكاني‌ خورد و از مرد فاصله‌ گرفت‌. مرد با سماجت‌ به‌ دنبال‌ او راه‌ افتاد و گفت‌: «بسيار خب‌، معذرت‌ مي‌خواهم‌.»

         زن‌ سرگرم‌ مرتب‌ كردن‌ تخت‌ شد. هميشه‌ در روزهاي‌ شنبه‌، تشك‌ تخت‌ را پشت‌ و رو مي‌كرد.

 مدج‌ در حالي‌ كه‌ پتوها را تا مي‌كرد، پرسيد: «چرا نمي‌روي‌ در اتاق‌ «مِليسا»   كار كني‌؟ آنجا سر و صداي‌ بچه‌ها را نمي‌شنوي‌.»

 - نمي‌خواهم‌ در اتاق‌ مليسا كار كنم‌.

 - خيلي‌ خب‌، پس‌ كار نكن‌.

 - من‌ بايد براي‌ خودم‌ دفتر كار داشته‌ باشم‌.

 - تو هر شنبه‌ همين‌ حرف‌ را مي‌زني‌؛ درست‌ هر شنبه‌. چرا يك‌ دفتر كار براي‌ خودت‌ نمي‌گيري‌؟

 مرد، طرف‌ ديگر تشك‌ را گرفت‌ و كمك‌ كرد تا زن‌ آن‌ را برگرداند. زن‌ بار ديگر سرگرم‌ مرتب‌ كردن‌ تخت‌ شد و مثل‌ پرستار بيمارستان‌  آن‌  را صاف‌ و مرتب‌ كرد.

 مرد گفت‌: «امان‌ از دست‌ تو. هميشه‌ سر حال‌ و مشغول‌ كار هستي‌. فكر مي‌كنم‌ بهتر است‌ دوباره‌ بخوابم‌.»

 زن‌ گفت‌: « ح الا ببين‌! دوباره‌ شروع‌ نكن‌.»

 - من‌ شروع‌ نمي‌كنم‌.

 مرد به‌ اطراف‌ خود نگاه‌ كرد تا براي‌ خرده‌گيري‌ از زن‌، بهانه‌اي‌ گير بياورد: «حتماً مليسا هنوز از خواب‌ بيدار نشده‌؟»

 - فكر نمي‌كنم‌.

 - چرا بيدارش‌ نمي‌كني‌؟

 - بسيار خب‌، عزيزم‌!

 - چرا بايد تا حالا بخوابد؟ چون‌ شنبه‌ است‌؟ چرا از جايش‌ بلند نمي‌شود و كمي‌ كمك‌ نمي‌كند؟

 مليسا كه‌ در آستانه‌ در ايستاده‌ بود، گفت‌: «اتفاقاً من‌ بيدار شده‌ام‌.» او پاي‌ خود را بلند كرد و از روي‌ انبوه‌ پتوها گذشت‌، چرخي‌ زد و در برابر آيينه‌ قدي‌ آن‌ سوي‌ اتاق‌، ايستاد. وقتي‌ در آيينه‌ با چهره‌ جذاب‌ خودش‌ روبه‌رو شد، برگشت‌ و چرخي‌ زد. پرها و كرك‌ها را با دست‌ كنار زد، دستي‌ به‌ موهاي‌ دم‌ اسبي‌ برّاق‌ خود كشيد، دندان‌هايش‌ را نشان‌ داد و كمربندش‌ را محكم‌ كرد. آنگاه‌ با خشنودي‌ و رضايت‌ خاطر، عرض‌ اتاق‌ را طي‌ كرد، از روي‌ انبوه‌ پتوها گذشت‌ و از اتاق‌ بيرون‌ رفت‌.

 ويليام‌ نگاه‌ دقيق‌ و تيزبيني‌ به‌ همسرش‌ كرد. زن‌، لبخندزنان‌ به‌ چارچوب‌ خالي‌ در خيره‌ شده‌ بود. لبخند زن‌ به‌ سوي‌ مرد تغيير جهت‌ داد و او را در عشق‌ و محبت‌ خود شريك‌ كرد. مرد در وجود  خود  واكنشي‌ را جستجو كرد، اما نتوانست‌ آن‌ را نشان‌ بدهد. اين‌ بود كه‌ زن‌ را تنها گذاشت‌ و به‌ اتاق‌ مطالعه‌ خود رفت‌. سر ميز تحريرش‌ نشست‌ و به‌ روبه‌روي‌ خود يا در واقع‌ به‌ هيچ‌ چيز ،  خيره‌ شد. درست‌ زير پنجره‌ اتاق‌ او، راشل‌ و بسي‌  و  پنج‌ بچه‌ همسايه‌، با شيلنگ‌ باغچه‌ به‌ هم‌ آب‌ مي‌پاشيدند. هر بار كه‌ آنها جيغ‌ مي‌كشيدند، ويليام‌ تكاني‌ مي‌خورد و مي‌لرزيد.

           هنگام‌ ناهار، مرد پس‌ از خريد كتابي‌ جديد براي‌ راشل‌ و صرف‌ چند ليوان‌ نوشيدني‌ غليظ‌، احساس‌ آرامش‌ كرد.

 مدج‌ با خود انديشيد: «اگر ما بتوانيم‌ ناهار را بي‌سر و صدا بخوريم‌، هيچ‌ مشكلي‌ پيش‌ نخواهد آمد.»

 وقتي‌ مرد چاقو و چنگال‌ را برداشت‌، زن‌ لبخند تحسين‌ برانگيزي‌ نثار او كرد. در چنين‌ مواقعي‌  -  زماني‌ كه‌ همه‌ در آرامشي‌ نسبي‌ دور هم‌ جمع‌ بودند - زن‌ بيش‌ از هر زماني‌ احساس‌ مي‌كرد كه‌ مي‌توانند خانواده‌اي‌ موفق‌ باشند.

 مدج‌ به‌ وجود ويليام‌، ريشه‌ و معنا داده‌ بود؛ صندلي‌ او را در صدر ميز خانواده‌ گذاشته‌ بود. او براي‌ كار و تلاش‌ ويليام‌ انگيزه‌  ايجاد  كرده‌ بود و به‌ فرزندان‌ خود، خانه‌ و پدر داده‌ بود. اين‌ تصوير، درست‌ مثل‌ عكس‌هاي‌ چاپي‌ عصر ويكتوريا كه‌ نشانگر سعادت‌ و خوشبختي‌ خانوادگي‌ بود، ساكن‌ و طبيعي‌ به‌ نظر مي‌رسيد. مدج‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ تصوير ايده‌آل‌ سخت‌ تلاش‌ كرده‌ بود. او به‌ خود گفته‌ بود كه‌ آن‌ پدر قوي‌، دورانديش‌ و با محبت‌، ويليام‌ است‌ و آن‌ بچه‌هاي‌ بي‌ باك‌، صميمي‌ و شاد، فرزندان‌ ما هستند و آن‌ مادر زيبا، باگذشت‌ و توانا، مي‌تواند با افزودن‌ كمي‌ تخيلات‌، من‌ باشم‌ و اين‌  « ناهار روز شنبه‌ با خانواده‌ «برا و نينگ‌» است‌.

 زن‌ به‌ آرامي‌ گفت‌: «بسي‌! صاف‌ بشين‌ و اين‌قدر چاقويت‌ را مك‌ نزن‌.»

 ويليام‌، گوشت‌  داغ‌  گوسفند را برانداز كرد و با لبخندي‌ گفت‌: «خب‌، اين‌ غذا خيلي‌ دلنشين‌ و مطبوع‌ است‌.»

 مليسا آهي‌ كشيد و گفت‌: «شما هر شنبه‌ همين‌ حرف‌ را مي‌زنيد. من‌ هم‌ كه‌ اصلاً لاغر نمي‌شوم‌.» و خم‌ شد و سيب‌ زميني‌ ديگري‌ براي‌ خودش‌ برداشت‌.

 راشل‌ با لحني‌ ملتمسانه‌ گفت‌: «من‌ گل‌ كلم‌ نمي‌خواهم‌.»

 ويليام‌ قاشق‌ پُر از گل‌ كلم‌ را در بشقاب‌ او گذاشت‌ و گفت‌: «بايد بخوري‌. باعث‌ مي‌شود موهايت‌ فِر و مجعد شود.»

 - اين‌ طور نيست‌. من‌ از گل‌ كلم‌ متنفرم‌.

 مرد با تشر و تحكم‌ گفت‌: «بخور!»

 مدج‌ فوراً گفت‌: «خانواده‌ فيليپس‌   تماس‌ گرفتند و ما را براي‌ صرف‌ چاي‌ و عصرانه‌ روز پنج‌ شنبه‌ دعوت‌ كردند. مليسا! نمكدان‌ را بده‌ به‌ بابا.»

 مرد در صندلي‌ اش‌ جابجا شد و گفت‌: «خوب‌ است‌. بسي‌ چه‌ ساعتي‌ بايد به‌ خانه‌ خانواده‌ برن‌ اشتاين‌ برود؟»

 - حدود سه‌.

 راشل‌ در حالي‌ كه‌ با چنگال‌ بر سر گل‌ كلم‌ خود  مي‌ كوبيد، پرسيد: «چرا من‌ نمي‌توانم‌ بروم‌؟ اين‌ عادلانه‌ نيست‌.»

 ويليام‌ گفت‌: «چون‌ تو دعوت‌ نشده‌اي‌... اين‌ قدر با آن‌ گل‌ كلم‌ها بازي‌ نكن‌.»

 مليسا زير لب‌ زمزمه‌ كرد: «خب‌، واقعاً كه‌!»

 - تو چي‌ گفتي‌؟

 - هيچي‌.

 ويليام‌ با خونسردي‌ پيشنهاد كرد: «چرا مليسا او را به‌ پارك‌ نمي‌برد؟»

 - چون‌ بايد تكاليفم‌ را انجام‌ بدهم‌.

 - مي‌تواني‌ فردا به‌ تكاليف‌ درسي‌ ات‌ برسي‌.

 - نه‌، نمي‌توانم‌.

 - چرا؟

 - براي‌ اينكه‌ فردا مي‌خواهم‌  بروم‌  بيرون‌؛ البته‌ اگر لازم‌ است‌ كه‌ بدانيد.

 ويليام‌ به‌ همسرش‌ نگاهي‌ كرد و پرسيد: «عجب‌! يعني‌ مليسا اين‌قدر بدخلق‌ و عصبي‌ است‌؟»

         زن‌ سعي‌ كرد از آن‌ سوي‌ ميز، پيامي‌ فوري‌ و بي‌ صدا براي‌ شوهرش‌ بفرستد. با اشاره‌، ملتمسانه‌ از او خواست‌ كه‌ به‌ اين‌ بحث‌ خاتمه‌ بدهد.

 مرد با بي‌ اعتنايي‌ به‌ زن‌ نگاه‌ كرد. هنوز منتظر پاسخ‌ سؤال‌ خود بود.

 زن‌ با خواهش‌ گفت‌: «تو مي‌تواني‌ به‌ خانه‌ همسايه‌ بروي‌ و تلويزيون‌ تماشا كني‌. مگر نه‌ راشل‌؟»

 - شما كه‌ هميشه‌ مي‌گفتيد تماشاي‌ تلويزيون‌ كار بدي‌ است‌! نكند فقط‌ مي‌خواهيد از شرّ من‌ خلاص‌ شويد... بله‌، همين‌ است‌!

         راشل‌ كه‌ بالاخره‌ توانسته‌ بود ذهنيت‌ و احساس‌ شكست‌ و سرخوردگي‌ خود را در قالب‌ كلمات‌ بيان‌ كند، چهره‌اش‌ گود افتاد،  د هانش‌ باز شد و با صداي‌ بلند گريه‌ كرد.

 ويليام‌ گفت‌: «واي‌ خدايا! اين‌ بچه‌ چقدر غيرقابل‌ تحمل‌ است‌.»

 مليسا ناگهان‌ از كوره‌ در رفت‌ و گفت‌: «نه‌، اين‌طور نيست‌. او خيلي‌ هم‌ منطقي‌ است‌. آخر شما هميشه‌ پاپي‌ او مي‌شويد و به‌ او پيله‌ مي‌كنيد.»

 - ساكت‌ باش‌!

         مدج‌ تا زماني‌ كه‌ صدايش‌  -  گوشخراش‌ و خشن‌ - در فضاي‌ اتاق‌ طنين‌ افكند، متوجه‌ نشد كه‌ خودش‌ اين‌ طور فرياد كشيده‌ است‌. بچه‌ها به‌ او خيره‌ شدند. پس‌ از لحظه‌اي‌ سكوت‌، آنها بار ديگر با دقت‌ و احتياط‌ شروع‌ به‌ غذا خوردن‌ كردند.

 وقتي‌ طنين‌ صدا فرو نشست‌، ويليام‌ گفت‌: «خب‌،  لازم‌ نيست‌ فرياد بكشي‌. »

 زن‌ به‌ آرامي‌ و در حالي‌ كه‌ مي‌لرزيد، گفت‌: «من‌ فرياد نمي‌كشم‌. مليسا! ممكن‌ است‌ بشقاب‌ها را جمع‌ كني‌؟»

         به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ خطر برطرف‌ شده‌ است‌. حداقل‌، وضعيت‌ برنامه‌ امروز وخيم‌تر از اغلب‌ ناهارهاي‌ روز شنبه‌ نبود. همگي‌ آرام‌ شدند و نفسي‌ كشيدند. بسي‌، بر چهارپايه‌اش‌ خم‌ شد و آرنج‌هايش‌ را روي‌ ميز گذاشت‌. مليسا در صندلي‌ خود، يك‌ طرفي‌ و پشت‌ به‌ ويليام‌ نشست‌ و پاهايش‌ را روي‌ هم‌ انداخت‌. ويليام‌ سيگاري‌ روشن‌ كرد. مدج‌ كاسه‌اي‌ گيلاس‌ را به‌طور  مساوي‌  ميان‌ بچه‌ها تقسيم‌ كرد.

 راشل‌ با خشنودي‌ گفت‌: «من‌ عاشق‌ گيلاس‌ ام‌.»

 ويليام‌ گفت‌: «خب‌، هسته‌ هايش‌ را داخل‌ بشقابت‌ تُف‌ نكن‌.»

 - پس‌ كجا تُف‌ كنم‌؟

 - داخل‌ دست‌هايت‌.

 مليسا با سردي‌ گفت‌: «بسي‌ هم‌ هسته‌ها را داخل‌ بشقابش‌ تُف‌ مي‌كند.»

 -  خب‌  نبايد اين‌ كار را بكند.

 مرد خم‌ شد و با ملاطفت‌ و مهرباني‌ چهارشاخه‌ گيلاس‌ را دور گوش‌هاي‌ بسي‌ آويزان‌ كرد.

 بسي‌ لبخندي‌ زد و سرخ‌ شد.

 - راشل‌! ببين‌. قشنگ‌ است‌؟

 راشل‌ سر خود را تكان‌ داد و با اشتياق‌ گيلاس‌هايش‌ را دور گوش‌هايش‌ آويزان‌ كرد. بسي‌ و راشل‌ سرهاي‌ خود را تكان‌ دادند ، سپس‌  شكلك‌ درآوردند و چشم‌هايشان‌ را گِرد كردند.

 راشل‌ در حالي‌ كه‌ اداي‌ زن‌هاي‌ سخاوتمند و مهربان‌ را درمي‌آورد، با صدا ي ي‌ تصنعي‌ گفت‌: «ها،ها،ها... خانم‌ برا و نينگ‌! امروز صبح‌ حالتان‌ چطور است‌؟» بسي‌ د ر  حالي‌ كه‌ شكم‌ خود را جلو داد ه‌  و روي‌ چهارپايه‌اش‌ از اين‌ سو به‌ آن‌ سو تكان‌ تكان‌ مي‌خورد، گفت‌: «آه‌، خيلي‌ خوبم‌، متشكرم‌. بعداً تو را مي‌بينم‌ تمساح‌!»

 - به‌ زودي‌ شما را مي‌بينم‌ سوسمار!

 ويليام‌ با خستگي‌ گفت‌: «آه‌، بس‌ كنيد ديگر. گيلاس‌هايتان‌ را بخوريد.» راشل‌ ناخودآگاه‌ و بي‌ اختيار از خود شكلك‌ درآورد و يك‌ شاخه‌ گيلاس‌ را ميان‌ بيني‌ و لب‌ بالايي‌ خود آويزان‌ كرد. سپس‌ نجواكنان‌ گفت‌: «تمساح‌ بعداً مي‌بينمت‌ !»

         بسي‌ از شدت‌ خنده‌ ريسه‌ رفت‌. مليسا و مادرش‌ با چهره‌هايي‌ صبور و ناآشنا منتظر نشستند تا ن م ايش‌ آنها تمام‌ شود. سرانجام‌ لبخندي‌ محو بر لبان‌ آنها هم‌ نشست‌. ويليام‌ پشت‌ به‌ راشل‌ كرد و سيگار خود را د ا خل‌ كاسه‌ خالي‌ گيلاس‌ خاموش‌ كرد و به‌ خود گفت‌: «مردي‌ كه‌ حتي‌ نمي‌تواند - بدون‌ سر و صدا و جنجال‌ - بر روي‌ گوش‌هاي‌ دخترش‌ گيلاس‌ آويزان‌ كند! من‌ هيچ‌ وقت‌ نمي‌توانم‌ هيچ‌ كار ساده‌اي‌ را انجام‌ بدهم‌؛ بي‌ سر و صدا و آرام‌ غذا بخورم‌ و با دختر خودم‌ بازي‌ كنم‌، آن‌ هم‌ بي‌آنكه‌ اين‌ دختر لاغر و بدجنس‌ همه‌ چيز را به‌ هم‌ نريزد.» بعد، بي‌ اختيار فرياد زد: «خداي‌ من‌! آن‌ گيلاس‌هاي‌ لعنتي‌ را بخوريد و خودتان‌ را جمع‌ و جور كنيد. مليسا! تو چرا ظرف‌ها را نمي‌شويي‌؟»

         مليسا از جا برخاست‌ به‌ سرعت‌ ظرف‌هاي‌ روي‌ ميز را جمع‌ كرد. بسي‌، روي‌ پاهاي‌ ويليام‌ نشست‌ و دست‌ هايش‌ را به‌ دور گردن‌ او حلقه‌ كرد. راشل‌ با اكراه‌ و بي‌ ميلي‌ درست‌ همانند كسي‌ كه‌ جواهرات‌ امانتي‌ خود را پس‌ مي‌دهد، گيلاس‌ها را از دور گوش‌هايش‌ برداشت‌ و آنها را با احترام‌ در بشقاب‌ گذاشت‌ و پرسيد: «مي‌توانم‌ بقيه‌ را در باغ‌ بخورم‌؟»

 ويليام‌ گفت‌: «نه‌، نمي‌تواني‌.»

 و  بسي‌ را به‌ خود نزديك‌تر كرد و سرش‌ را در موهاي‌ گرم‌ و خشك‌ او فرو برد.

 

  

 مدج‌ پس‌ از صرف‌ ناهار، طبق‌ عادت‌ روزهاي‌ شنبه‌، به‌ اتاق‌ نشيمن‌ طبقه‌ بالا رفت‌. او هيچ‌ وقت‌ جلوي‌ بچه‌ها با ويليام‌ بحث‌ و دعوا نمي‌كرد. اين‌ بخشي‌ از همان‌ تصوير شسته‌ و رفته‌ بود. او در درون‌ خود مي‌آشفت‌، مي‌لرزيد و اغلب‌ گريه‌ مي‌كرد. او ويليام‌ را پدر مليسا و راشل‌ كرده‌ بود. بنابراين‌، نبايد هيچ‌ نوع‌ بي‌ احترامي‌ به‌ او صورت‌ مي‌گرفت‌. نبايد در حق‌ او بي‌ وفايي‌ و ناسپاسي‌ مي‌كرد. مدج‌، روي‌ لبه‌ پنجره‌ كم‌ ارتفاع‌ اتاق‌ نشست‌ و باغچه‌ را نگاه‌ كرد. مليسا بيرون‌ آمد و پارچه‌ روميزي‌ را در آفتاب‌ تكان‌ داد. او حتي‌ نمي‌توانست‌ نگراني‌هاي‌ خود را با مليسا در ميان‌ بگذارد.  مليسا  گرچه‌ حدوداً شانزده‌ ساله‌ بود، اما بايد احساس‌ امنيت‌ مي‌كرد. او بايد حس‌ مي‌كرد كه‌ پدر و مادرش‌ باهم‌ تفاهم‌ دارند. او بايد خوشحال‌ مي‌بود. عشق‌ و علاقه‌ مدج‌ به‌ مليسا كه‌ از هر عشق‌ و علاقه‌اي‌ قديمي‌تر و پايدارتر بود ؛  بخشي‌ از تصوير ذهني‌ ويكتوريايي‌ نبود. اين‌ علاقه‌ مي‌توانست‌ دستخوش‌ تغيير و تحول‌ شود و شايد در زندگي‌ او تنها عنصري‌ بود كه‌ تا زمان‌ مرگ‌، همراه‌ او مي‌ماند. با اين‌ حال‌، او از مليسا فاصله‌ گرفته‌ بود، چون‌ از ايجاد تفرقه‌، بي‌ عدالتي‌ و هرگونه‌ جار و جنجا لي‌  وحشت‌ داشت‌.

 با خود انديشيد: «ويليام‌ نويسنده‌ خوبي‌ است‌، اما عجيب‌ است‌ كه‌ درك‌ درستي‌ از مسائل‌ ندارد.» بعد، روي‌  ن رده‌هاي‌ كم‌ ارتفاع‌ بيرون‌ پنجره‌ خم‌ شد و به‌ سر و صداي‌ شست‌ و شوي‌ ظرف‌ها گوش‌ داد. نور خورشيد روي‌ اسباب‌ بازي‌هاي‌ رها شده‌ بر چمن‌ باغچه‌ مي‌تابيد و س ه‌  گنجشك‌ به‌ خرده‌ نان‌هاي‌ ريخته‌ شده‌ از روميزي‌، نوك‌ مي‌زدند. همسايه‌ها گويي‌ در خواب‌ بودند؛ باغچه‌هايشان‌ خلوت‌ و بي‌سروصدا بود.

         راشل‌ در حالي‌ كه‌ دستهايش‌ را درهم‌ گره‌ كرده‌ بود، به‌ محوطه‌ باغچه‌ دويد. او با سرعت‌ و مثل‌ مؤ ش‌  صحرايي‌ خود را در سايه‌ گوشه‌ ديوار جاي‌ داد. دست‌ هايش‌ را كه‌ باز كرد، مشتي‌ گيلاس‌ به‌ دامنش‌ ريخت‌. در حالي‌ كه‌ چشم‌ به‌ پنجره‌ ناهارخوري‌ داشت‌، تندتند شروع‌ به‌ خوردن‌ گيلاس‌ها كرد. با دندان‌هايش‌ شاخه‌هاي‌ آنها را مي‌كند و هسته‌ هايش‌ را به‌ بيرون‌ تُف‌ مي‌كرد.

         پس‌ از گذشت‌ چند دقيقه‌، بسي‌ بيرون‌ آمد، روي‌ تاب‌ نشست‌ و با لحني‌ دوستانه‌ گفت‌: «پدر گفت‌ كه‌ حق‌ نداري‌ گيلاس‌هايت‌ را اينجا بخوري‌.» بعد، فرياد كشيد: «پدر! راشل‌ دارد  گيلاس‌هايش‌ را توي‌ باغ‌ مي‌خورد.»

         ويليام‌ بيرون‌ آمد و از روي‌ چمن‌ها رد شد. به‌ آرامي‌ راه‌ مي‌رفت‌ و نمي‌دانست‌ كه‌ همسرش‌ او را تماشا مي‌كند. راشل‌ بدون‌ هيچ‌ حركتي‌، خود را محكم‌ به‌ ديوار چسباند. ويليام‌ مچ‌ دست‌ راشل‌ را گرفت‌ و او را از جا بلند كرد. بلافاصله‌، راشل‌ با صدا ي ‌ بلند و گوشخراش‌ زد زير گريه‌.

 مدج‌ با بي‌اعتنايي‌ فكر كرد: «كارش‌ درست‌ است‌. به‌ راشل‌ گفته‌ بود كه‌ نبايد گيلاس‌هايش‌ را در باغ‌ بخورد.»

         آنها از روي‌ چمن‌ها عبور كردند. مرد در حالي‌ كه‌ دست‌ دختر كوچولو  را مي‌كشيد، او را به‌ ناهارخوري‌ برد. بسي‌ با شتاب‌ بيشتري‌ شروع‌ كرد به‌ تاب‌ خوردن‌؛ چارچوب‌ آهني‌ تاب‌ مي‌لرزيد.

 لحظه‌ا ي‌  سكوت‌ برقرار شد. مدج‌ با ضعف‌ و نااميدي‌ به‌ خود گفت‌: «شايد همه‌ چيز درست‌ شود.»

         گربه‌اي‌ روي‌ ديوار پرسه‌ مي‌زد. يكي‌ از همسايه‌هاي‌ انتهاي‌ خيابان‌، راديواش‌ را روشن‌ كرد. صداي‌ موسيقي‌ ضعيف‌ و نالاني‌ بلند شد .  بعد صداي‌ شكستن‌ چيزي‌ شنيده‌ شد؛ خرد شدن‌ ظرفي‌ چيني‌. مليسا داد مي‌زد. «بس‌ كن‌، بس‌ كن‌، بس‌ كن‌ ديگر!»

 به‌ ذهن‌ مدج‌ خطور كرد كه‌: «ويليام‌ دارد مليسا را اذيت‌ مي‌كند.» لحظه‌اي‌ كه‌ به‌ اين‌ موضوع‌ مي‌انديشيد، در نور آفتاب‌ ايستاده‌ بود. گربه‌، تازه‌ به‌ گوشه‌ ديوار و جلوي‌ درخت‌ پروانه‌ رسيده‌ بود. درست‌ يك‌ لحظه‌ بعد ،  مدج‌ در طبقه‌ پايين‌ ب و د و با چنگ‌ و دندان‌ مبارزه‌ مي‌كرد. او به‌ بدن‌ سنگين‌ و بي‌توان‌ مرد لگد مي‌زد و سرش‌ را د ر  برابر ميز تكان‌ مي‌داد و  با گريه‌ و  زاري‌ فرياد مي‌زد:  « تو بچه‌هاي‌ مرا كتك‌ مي‌زني‌؟ تو بچه‌هاي‌ مرا كتك‌ مي‌زني‌!» و در تمام‌ اين‌ مدت‌، در ذهن‌ خود با بي‌ اعتنايي‌ و خونسردي‌ مطمئن‌ بود كه‌ بالاتر از سياهي‌ كه‌ رنگي‌ نيست‌.

 بسي‌ از پشت‌ پنجره‌ اين‌ صحنه‌ را تماشا كرد. او تازه‌ زماني‌ كه‌ سر و صدا ها  خوابيد، متوجه‌ مسئله‌ شد و بدون‌ اينكه‌ حركتي‌ ب ك ند، شروع‌ كرد به‌ گريه‌ كردن‌. راشل‌ كه‌ در تمام‌ اين‌ مدت‌ گريه‌ مي‌كرد، ساكت‌ شده‌ بود و در حالي‌ كه‌ عقب‌ عقب‌ مي‌رفت‌، خودش‌ را به‌ مليسا چسباند. دو آدم‌ بالغ‌ و بزرگسال‌، آشفته‌ حال‌ و پريشان‌ و نفس‌ نفس‌ زنان‌، در حالي‌ كه‌ چشم‌ به‌ هم‌ دوخته‌ بودند، وسط‌ اتاق‌ ايستاده‌ بودند.

 براي‌ آنها، صداي‌ خفيف‌ گريه‌ بسي‌ هيچ‌ معنا و مفهومي‌ نداشت‌. آنها، براي‌ نخستين‌ بار در طول‌ زندگي‌ خود، باهم‌ تنها بودند.

 زن‌ بارها و بارها اين‌ جمله‌ را تكرار كرد: «تو بچه‌هاي‌ مرا كتك‌ مي‌زني‌! تو مليسا را مي‌زني‌! برو بيرون‌!»

 مرد كه‌ از شدت‌ عصبانيت‌ چهره‌اش‌ كبود و متورم‌ شده‌ بود، گفت‌:  « فكر مي‌كني‌ نمي‌روم‌؟ فكر مي‌كني‌ در كنار تو و اين‌ جانورهاي‌ بدجنس‌ و شيطان‌ مي‌مانم‌؟ برو پدرشان‌ را پيدا كن‌ تا از بچه‌ هايش‌ مواظبت‌ كند. آره‌، برو او را پيدا كن‌. برو به‌ او بگو با مستمري‌ هفته‌اي‌ پنج‌ پوند   خودش‌ همه‌ شما را نگه‌ دارد. من‌ بسي‌ را برمي‌دارم‌ و از اينجا مي‌روم‌. بسي‌ را با خودم‌ مي‌برم‌.»

         مرد دست‌ بسي‌ را گرفت‌ و او را با خود از اتاق‌ بيرون‌ كشيد. درحالي‌ كه‌ بچه‌ را با خود از پله‌ها بالا مي‌برد، صداي‌ گريه‌ او لحظه‌ به‌ لحظه‌ بلندتر مي‌شد. خبري‌ از مليسا نبود. راشل‌ و مادرش‌ وسط‌ اتاق‌ غذاخوريِ به‌هم‌ ريخته‌، به‌ يكديگر نگاه‌ مي‌كردند.

 راشل‌ پرسيد: «مي‌توانم‌ به‌ مهماني‌ بروم‌؟ به‌ جاي‌ او؟»

         در اتاق‌ خواب‌هاي‌ گرم‌ طبقه‌ بالا، ويليام‌ مشغول‌ جمع‌ آوري‌ لوازم‌ خود و دخترش‌ بود. او حتي‌ لحظه‌اي‌ دست‌ بسي‌ را رها نكرد. با سرعت‌ او را همراه‌ خود از اين‌ اتاق‌ به‌ آن‌ اتاق‌ مي‌كشيد. بسي‌ كه‌ از شدت‌ گريه‌ جايي‌ را نمي‌ديد، به‌ دنبال‌ او مي‌دويد و پشت‌ سرش‌ سكندري‌ مي‌خورد.

 - بهترين‌ لباست‌ كدام‌ است‌؟ مي‌تواني‌ آن‌ را برداري‌. كدام‌ يكي‌ است‌؟

 - نمي‌دانم‌.

 مرد،  با يك‌ دست‌  تعدادي‌ لباس‌ را از روي‌ چوب‌ لباسي‌ برداشت‌، بسي‌ را با خود به‌ اتاق‌ خواب‌ برد و لباس‌ها را درون‌ چمدان‌ انداخت‌ و گفت‌: «حتي‌ يك‌ دقيقه‌ ديگر هم‌ با آنها نمي‌مانيم‌. تو با من‌ زن د گي‌ مي‌كني‌. من‌ مراقب‌ تو خواهم‌ بود. گريه‌ نكن‌. مسواك‌ تو كدام‌ يكي‌ است‌؟»

 - نمي‌دانم‌!

 - بس‌ است‌ ديگر، گريه‌ نكن‌. براي‌ چي‌ گريه‌ مي‌كني‌؟

 بسي‌ كه‌ به‌ شدت‌ مي‌لرزيد و دندان‌ هايش‌ به‌ هم‌ مي‌خورد، گفت‌: «من‌ مي‌خواهم‌ بروم‌ مهماني‌! من‌ مي‌خواهم‌...»

 - مهماني‌ فراوان‌ است‌، بيني‌ات‌ را پاك‌ كن‌.

 - اما من‌ مي‌خواهم‌...

 بسي‌، مادرش‌ را هنگام‌ ورود به‌ اتاق‌ ديد. مادرش‌ قد بلند و سرد به‌ نظر مي‌رسيد ؛ درست‌ مثل‌ يك‌ شبح‌. بسي‌ خودش‌ را از زير دست‌ پدر بيرون‌ كشيد و به‌ آغوش‌ مادر پريد.

 مدج‌ گفت‌: «برو صورتت‌ را بشوي‌، آن‌ وقت‌ مي‌تواني‌ پيراهن‌ مهماني‌ات‌ را بپوشي‌. كم‌ كم‌ بايد براي‌ رفتن‌ حاضر شوي‌.»

 ويليام‌ گفت‌: «او به‌ مهماني‌ نمي‌رود.»

 مدج‌ با صدايي‌ خسته‌ و قاطع‌ گفت‌: «او بچه‌ من‌ است‌. صورتش‌ را مي‌شويد، موهايش‌ را شانه‌ مي‌كند، لباسش‌ را مي‌پوشد و به‌ مهماني‌ مي‌رود.»

 مرد با يأس‌ و نااميدي‌ به‌ بسي‌ خيره‌ شد و پرسيد: «نمي‌خواهي‌ همراه‌ من‌ بيايي‌؟ فقط‌ تو و من‌... بدون‌ مليسا و راشل‌. فقط‌ ما دو تا؟»

 - من‌ مي‌خواهم‌ به‌ مهماني‌ بروم‌.

 مرد با سنگي ني‌  تمام‌ روي‌ تخت‌ نشست‌ و صورت‌ خود را ميان‌ دست‌هايش‌ پنهان‌ كرد. كمي‌ بعد، متوجه‌ بيرون‌ رفتن‌ زن‌ و دخترش‌ شد و شنيد كه‌ درِ اتاق‌ به‌ آرامي‌ پشت‌ سرشان‌ بسته‌ شد. پس‌ از مدت‌ كوتاهي‌، روي‌ تخت‌ و كنار چمدان‌ باز ماند ه‌  دراز كشيد، آهي‌ عميق‌ كشيد و به‌ خواب‌ رفت‌.

 

 

 چهار ساعت‌ خوابيد. وقتي‌ از خواب‌ بيدار شد، خانه‌ ساكت‌ بود. با تنبلي‌ از جايش‌ برخاست‌، صورتش‌ را با آب‌ سرد شست‌ و موهايش‌ را شانه‌ كرد. در حالي‌ كه‌ هنوز خميازه‌ مي‌كشيد، وسايل‌ داخل‌ چمدان‌ را بيرون‌ آورد و آن‌  را زير كمد گذاشت‌.

 راشل‌ و بسي‌ حمام‌ كرده‌ و لباس‌ راحتي‌ پوشيده‌ بودند. آنها در اتاق‌ كناري‌ روي‌ تخت‌ راشل‌ نشسته‌ و مشغول‌ بريدن‌ عروسك‌هاي‌ كاغذي‌ بودند. مرد وارد اتاق‌ آنها شد. دو دختر سرشان‌ را به‌ آرامي‌ بلند كردند.

 مرد گفت‌: «سلام‌!»

 - سلام‌! ببين‌ در مهماني‌ چي‌ گرفتيم‌.

 - خيلي‌ خوب‌ است‌. مهماني‌ خوب‌ بود؟

 - خيلي‌، راشل‌ هم‌ آمد.

 مرد خميازه‌ كشيد و تنش‌ مورمور شد.

 - عالي‌ است‌! مامان‌ كجاست‌؟

 - پايين‌.

 - خب‌، پس‌ شب‌ بخير. خوب‌ بخوابيد.

 درِ اتاق‌ مليسا كه‌ در پاگرد بعدي‌ قرار داشت‌، باز بود. او روي‌ ميز تحرير خودش‌، ميان‌ انبوهي‌ از كتاب‌هاي‌ درسي‌ خم‌ شده‌ بود. راديو روشن‌ بود و اتاق‌ تميز او بوي‌ غليظ‌ مواد شوينده‌ لوازم‌ منزل‌ مي‌داد.

 مرد گفت‌: «سلام‌، چطور پيش‌  مي‌روي‌؟»

 مليسا در حالي‌ كه‌ گوشه‌ خودكارش‌ را مي‌جويد، سرش‌ را بلند كرد و گفت‌: «آه‌، شماييد.»

 مرد از روي‌ تخت‌ يك‌ مجله‌ فيلم‌ برداشت‌ و آن‌ را ورق‌ زد. بعد، گفت‌: «به‌ خاطر برنامه‌ امروز بعدازظهر متأسفم‌. فراموشش‌ كن‌.»

 مليسا خودكارش‌ را  كنار  گذاشت‌ و با جديت‌ كتابي‌ را گشود: «آه‌ ،  مسئله‌اي‌ نيست‌. فكر نمي‌كنم‌ درباره‌ «گلف‌ استريم‌»   چيزي‌ بدانيد؟»

 - نه‌، هيچي‌.

 مرد از اتاق‌ بيرون‌ رفت‌ و از پله‌ها پايين‌ آمد. درِ اتاق‌ نشيمن‌ بسته‌ بود. با احتياط‌ آن‌ را باز كرد. مدج‌ روي‌ لبه‌ پنجره‌ نشسته‌ بود و خياطي‌ مي‌كرد. لباسش‌ را عوض‌ كرده‌ بود.

 مرد گفت‌: «سلام‌!»

 زن‌ جوابي‌ نداد.

 - من‌ خواب‌ بودم‌.

 زن‌ نخ‌ را قيچي‌ كرد، سوزن‌ را در جاسوزني‌ گذاشت‌، دامني‌ را كه‌ دوخت‌ آن‌ تمام‌ شده‌ بود، تا كرد و كناري‌ گذاشت‌.

 مرد گفت‌: «خيلي‌ عجيب‌ است‌ كه‌ مثل‌ برق‌ جوش‌ آوردم‌. چطوري‌؟»

 زن‌ دست‌ به‌ سينه‌ نشسته‌ بود. وقتي‌ او انگشتانش‌ را به‌ هم‌ فشرد، مرد متوجه‌ سفيد شدن‌ ناخن‌ هايش‌ شد.

 مرد پرسيد: «اينجا چه‌ خبر است‌؟ جريان‌ چيست‌؟»

 زن‌ به‌ سرعت‌ سر خود را چرخاند. مرد در طرفِ ديگر لبه‌ پنجره‌ نشست‌ و گفت‌: «من‌ با راشل‌ و مليسا آشتي‌ كردم‌.  اما  تصور مي‌كنم‌ آشتي‌ با تو زمان‌ خيلي‌ زيادي‌ بخواهد.»

 با اين‌ تصور احساس‌ دلتنگي‌ و بي‌حوصلگي‌ تمام‌ وجودش‌ را پُر كرد. مرد كه‌ احساس‌ سنگيني‌ مي‌كرد، به‌ سختي‌ توانست‌ لب‌  هايش‌ را براي‌ صحبت‌  كردن‌ تكان‌ بدهد. بالاخره‌ گفت‌: «خب‌، تصور مي‌كنم‌ فعلاً فقط‌ مي‌توانيم‌ اين‌جا  در كنار هم‌  بنشينيم‌.»

         مرد با تلاش‌ فراوان‌، دست‌ خود را بلند كرد و آن‌ را روي‌ زانوي‌ زن‌ گذاشت‌. زن‌ هيچ‌ حركتي‌ نكرد. گويي‌ انجام‌ هرگونه‌ حركتي‌ وجود او را درهم‌ مي‌شكست‌. او به‌ باغچه‌هايي‌ كه‌ اندك‌ اندك‌ در تاريكي‌ فرو مي‌رفتند، خيره‌ شده‌ بود.

 

 

[TOP]

  

مي خواهم اين کتاب را بخرم

Copyright © 2004. Ay Ay Ketab.