صفحه اصلی    تازه ها    ادبیات    تاریخ و سیاست    روانشناسی و جامعه شناسی    علوم    کودک و نوجوان    متفرقه

ناشر: اميد فرزانگان
تاريخ چاپ: 1382
نوبت چاپ: سوم
تيراژ: 2100 نسخه
قيمت: 1500 تومان
شابک: 1-3-91652-964
تعداد صفحه: 232 ص
قطع: رقعي

 

هنر زن بودن

مارابل مورگان
صادق آسوده، حسين پورآقاسي
 

                 

مقدمه مترجم

يکي از معما هاي تاريخ بشريت « زن » بوده است. فردي چون ناپلئون،زن را عامل تمام موفقيت هاي بشر معرفي کرده است وفرد ديگري چون ارسطو تمام بدبختيها و خوشبختيهاي بشررا به زن نسبت داده است. در روايات و احاديث اسلامي نيز اهميت فراواني به زن و نقش زن در تکامل جامعه  بشري داده شده است. نظربه اهميت اين موضوع، به ترجمه کتبي درباره اين معماي هميشه مجهول پرداختم.

 اولين ترجمه کتابي بود به نام نشاط کامل تاليف خانم مورگان که در مدتي اندک چندين بار به زيور طبع آراسته شد و بسياري از خوانندگان آن با نامه هاي سراسر مهرو محبت خود،حقير را مورد تفقد قرارداده، خواستند که اين کار را ادامه دهم، پس از تماسي که باخانم مورگان گرفتم ايشان تعدادي از کتب موفق خود را برايم فرستادند.

اثر حاضر، هنر زن بودن، در حقيقت مهمترين اثر خانم مورگان و مشتمل بر تجربيات بسياري از زنان خود ساخته است. آنها نه تنها راههاي برخورد با شوهران را به زنان   مي آموزند، بلکه با تعليمات جذاب خود برآنند که زنان بتوانند جايگاه واقعي خودرا در زندگي پيدا کنند و فارغ از هياهو ها و جنجالهاي رايج، زني موفق، همسري مهربان و مادري دلسوز باشند. حُسن اين اثر آن است که شامل گستره متنوعي  از مطالب قديم و جديد مي باشد وصحت و تأثير آنها توسط زنان بسياري امتحان شده.

کتاب حاضر تنها براي زنان به رشته تحرير در نيامده است و بلکه مردها را نيز مورد خطاب قرار مي دهد تا براي بهبود وضع زندگي خود گامي مثبت بردارند. اگر دراين کتاب تأکيدي برنام زن مي بينيد به دليل قدرت بي پاياني است که در وجود زنان به وديعه گذاشته شده و خانم مورگان به عناوين مختلف سعي مي کند که زنان اين نيروي مثبت و سازنده را بازيابند و با آن به گشودن گره هاي کورزندگي بپردازند.

درهفت فصل آغازين و سه فصل پاياني کتاب زنان و مردان سهم يکساني دارند. اجراي توصيه ها و پيشنهاداتي که دراين فصول   مي آيد مي تواند زندگي هر فردوي را خواه زن و خواه مرد را دگر گون کند و طراوت وتازگي را برايشان به ارمغان آورد.

خواندن اين کتاب زماني سودمند واقع خواهد شد که خواننده محترم آن درحين مطالعه فردي فعال باشد. خواننده فعال هرجا مطلبي جالب، سازنده و تازه ديد آستين همت را بالا مي زند و با ايمان واعتقاد راسخ به نتيجه فرحبخش آن کتاب را کنار مي گذارد و بادقًت کامل به اجراي آن فرامين همًت مي گمارد.

مطمئن باشيد که تکنيکهاي توصيه شده دراين کتاب قبلاً توسط زنان بسياري اجرا شده و ننيجه چشمگيري داشته است. اين تکنيکهاي ستده و ابتدايي زندگيهاي بساري را از پرتگاه جدايي و تباهي به بوستاني پرنشاط و صميمت و سعادت رهنمون ساخته است.

ديگران بااجراي آنها روح شادي و طراوت و ابتکار را درکالبد خسته و بي جانٍ زندگي خويش دميدند حال نوبت ماست تا ازاين بوستان معرفت گُلي بچينيم و

هدفمان اين بود که کاري علمي ودر خور مقام شامخ زن انجام دهيم، اما مي دانيم کارمان عاري از نقص نيست. به همين دليل از خوانندگان محترم تقاضا داريم، نظرها و پيشنهادهاي خودرا با ما در ميان بگذارند تا در کارهاي بعدي راهنما و راهگشايمان باشد.

در پايان، لازم مي دانم که از استادعزيزم، جناب آقاي حسين پور آقاسي، که زحمت ويرايش،تنظيم وتدوين اين کتاب را پذيرفتند و براي به ثمر رسيدن آن تلاشهاي فراوان کردند تشکر کنم، چه بسا، اگر ياري و همراهي ايشان نبود و راهنمايي هايشان عصاي دستم نمي شد اين اثر هرگز به بار نمي نشست.          

                                                           بااحترام

                                                        صادق آسوده

ديباچه

اگر به عمق زواياي قلب هر مردي راه يابيد و از آرزوهايش بپرسيد، بي شک واژه « سعادت » جزو اولين کلماتي خواهد بود که بر زبان جاري خواهد کرد. اگر از ژرفاي وجود هر زني بپرسيد که چه رويايي در سر دارد، بي درنگ از « خوشبختي »سخن خواهد راند. راه طبيعي نيل به قله « سعادت و خوشبختي »  از گذرگاه پر فراز و نشيب, و صعب العبور زندگي عـــــبور مي کند. زن و مرد با چنين هدف مقدسي دست به دست هم مي دهند و پا به عرصه حياتي نو مي نهند و دوران خوشي را آغاز مي کنند. اما ناگهان . مهمان ناخوانده اي به نام « اختلاف »   از راه مي رسد و تومار زندگي را به هم مي پيچد و بعد هم .

چندي پيش آماري در شبکه جهاني اينترنت منتشر شد که بر پايه تحقيقات به عمل آمده در آمريکا حدود 50% ازدواجها به طلاق منجر مي شود و نيمي از 50% ديگر زوجها نيز از زندگي مشترک خود راضي نيستند. به بيان ديگر، اگر اين آمار صحيح باشد , تنها 25% کساني که به قصد نيل به سعادت با يکديگر ازدواج کرده اند، از تفاهم نسبي برخوردارند ! اين وضعيت کم و بيش در ساير کشورها نيز به چشم مي خورد. درکشور ما نيز مشکلات زيادي در اين زمينه وجود دارد و متاسفانه هر روز بر تعداد ازدواجهاي ناموفق و اختلافهاي زناشويي افزوده مي شود.

نکته مهم شايان ذکر دراين راستا آن است که پايه و اساس بنيادي ترين ويژگيهاي تربيتي و رفتاري فرزندان، درخانواده است و اولين معلمين بچه ها در واقع پدران و مادران هستند. افزون براين، روابط متقابل همسران تأثير مضاعفي بر رضايتمندي طرفين از يکديگر دارد. بهشت، ارمغان دوستي و تفاهم زوجها با يکديگر و جهنم، کفّاره دشمني و اختلاف بين آنها است. گويي آنها در همين دنيا بهشت و جهنم را به چشم خود مي بينند. آنهايي که در گير اين مشکلات هستند بخوبي عمق و معني و مفهوم اين واژه ها را در مي يابند و بر نقش آن در زندگي آگاه اند.

زنان در جريان موفقيتهايي که در زندگي نصيب مردان مي شود جايگاه ويژه اي دارند ولي بسياري از آنان خود از اين حقيقت آگاه نيستند. در زندگي نمي توان مرد موفقي يافت که از ياري و همراهي زني فهيم و کاردان بي نياز باشد. عکس اين موضوع نيز صادق است : ريشه بسياري از ناکامي ها و شکستهاي آقايان، در سوﺀ تفاهمها و اختلافهايي است که باهمسرانشان پيدا مي کنند ! اهميت اين موضوع و نقشــي که مي تواند در سلامت  خانواده و جامعه داشته باشد، از جمله عوامل مهمي است که منجر به پديد آمدن اين کتاب گرديد.

اين کتاب ماجراهاي شنيدني و هيجان انگيز زني است که مانند بسياري از زنان ديگر، با يک دنيا اميد و آرزو قدم به عرصه زندگي گذاشت و خيلي زود با وزش بادهاي ناملايم وسخت آن روبرو شد ! لکن او با شهامتي کم نظير و با ايمان و تکيه به خداوند، به مقابله با آنها پرداخت. او که تا مرز جدايي پيش رفته بود، با هوشمندي و شکيبايي مسير زندگي و تند باد حوادثي که به او هجوم آورده بودند را تغيير داد وآنها را مهار کرد.

خانم مارابل مورگان, قهرمان اين ماجرا, از روش جالبي براي تحقق اهداف خويش استفاده کرد. او به محض اين که با مشکلات جدي روبه رو شد و پايه هاي زندگي اش لرزيد، در فکر چاره افتاد و ابتدا به توسعه بينش و آگاهي خود پرداخت. براي اين کار دست به مطالعه و تحقيق زد تا شناخت خويش را توسعه دهد  و سعي کرد طيف وسيعي از کتابها و نوشته هايي که براي بهتر زيستن وجود داشت مطالعه کند. او ابتدا مي خواست دلايل آنچه که او را تا مرز طلاق کشانده بود بيابد و از آنجا که خداوند ياور تلاشگران است ديري نپائيد که به اين مهم دست يافت. او فهميد که چه اتفاقي در زندگي او افتاده و مشکلات او از کجا ناشي مي شود. مارابل با زيرکي در يافت که کليد معما دردست خود اوست ! پيش از آن، همه حواس او به قفلِ مهر و موم شده اي بود که در کانون زندگي اش  به وجود آمده بود و حيران و سرگردانش کرده بود وتوجهي به کليدي که در دست خودش بود نداشت.

او« کليد در دست » وارد عمل شد و تصميم گرفت آنچه را آموخته بود و به درستي وصحت آن يقين نداشت، بيازمايد. امتحان دشوار بود و مي بايست خود، آنها را از بوته تجربه مي گذراند.اين کار به ميزان زيادي نياز به صبر، توکل، ايمان، اميدواري هوشمندي واز اين قبيل چيزها داشت. اوگاهي اوقات از اين بابت کم مي آورد. به هرترتيب، يکايک آموخته هاي خويش را به کار بست تا صحت آنها را درعمل بيازمايد. سرانجام لبخند پيروزي بر لبانش نقش بست و زماني که نتايج شگفت انگيز تجربياتش آشکار شد، تصميم گرفت آن را به ديگران انتقال دهد و همنوعانش را از نتايج باور نکردني به دست آمده باخبر سازد !

يافته هاي خانم مورگان که برگرفته از تعليمات و دانسته هاي بزرگان و تجربيات شخصي او بود بدين صورت تجلي پيدا کرد که زنان داراي شخصيتي استثنايي و بسيار نيرومندند که اغلب بر آنان پوشيده است. اگر بتوانند نيروهاي شگفت انگيزي را که خداوند به آنها ارزاني داشته کشف کنند و از آن به طور اصولي وصحيح استفاده کنند، قادر خواهند بود هر نوع مشکلي را ازميان بردارند و محيط سرد و بي روح خانه را به کانون گرم و پرهيجاني تبديل کنند. او با شهامت پرده از اسراري بر مي دارد و مطالبي را بيان مي کند که ابتدا به مذاق بعضي از همنوعانش خوش نمي آيد، ولي او با شکيبايي نسخه هايش را مي پيچد و زندگيهاي دگر گون شده را گواه کار خود مي گيرد و از همه مي خواهد که آن را امتحان کنند.

ديدگاه اصلي خانم مورگان بر شناخت هر چه بيشتر زنان از خود و درک عميق آنان از ژرفترين نيازهاي همسرانشان استوار شده است. اينکه چگونه در غمها و شاديها به ياري همسرانشان بشتابند و به معناي واقعي شريک او باشند. او براي زنان در اداره زندگي نقش محوري قائل است و معتقد است زنان بايد بتوانند حد و مرز دقيق خود را با شوهرانشان تشخيص دهند و بر همين اساس ابتکار عمل را در دست گيرند. او از يک طرف اختيار اداره امور و مديريت خانواده را به دست مرد مي دهد و خود را مطيع و فرمانبردار شوهرش مي داند و به تکريم و تحسين او مي پردازد واز سوي ديگر، کنترل روح و جسم شوهرش را خود به دست مي گيرد و از همه جلوه هاي ويژه موجود براي آرامـش او استفاده مي کنـد که بهتـر است بقيه اش را از زبان خود او بشنويد وخيلي منتظر نمانيد.!

درخلال مطالعه اين کتاب با مطالب جالب زيادي آشنا مي شويد که شما را به هيجان خواهد آورد. مسائل و مشکلات خانواده ها در برون ازمرز ها نيز برايتان آشکار مي شود. توصيه هاي خوبي براي تربيت و پرورش فرزندان نيز د رآن خواهيد يافت. يکي از ويژگيهاي دلپذير اين کتاب، حالت شرقي و عرفاني آن است که با فرهنگ ما تطابق دارد و از جالبترين نکاتي که در حين مطالعه کتاب به آن پي خواهيد برد، هماهنگي بسياري ازتوصيه هاي اخلاقي کتاب با دستورات و سفارشهاي پيشوايان ديني ما است.

هرچند در تنظيم، تدوين و هماهنگي مطالب اين کتاب، تلاش و کوشش زيادي به عمل آمد و درساختن و پرداختن عبارات و مفاهيم مندرج درآن سعي بليغ و جدي – شايد افزون بر تدوين يک کتاب مستقل - مبذول شد، اميدواريم کمبودها و کاستيهاي آن به لطف لطيف نازک انديشان و نقد نفيس نقادان رخ از نقاب بيرون کشد و رهنمودهاي مشفقانه فرهيختگان ديارمان راهنمايمان باشد. جا دارد از جناب آقاي صادق آسوده نيز به خاطر زحمت ترجمه اين کتاب قدر داني شود.

کلام آخر ولي نه آخرين کلام، آن که :

دعاي خير قلبهايي که به هم پيوند مي خورد و کانون خانوده هايي که به يمن اين اثر گرم مي شود مايه نشاط و دلگرمي ما خواهد بود.

بااحترام :

حسين پور آقاسـي

 

 

بخش اول

 

 

منطم و هوشمند باشيد !

 

 

  1. §     آماده باش!
  2. §     فرصت را غنيمت شماريد!
  3. §     دگرگون شويد!

 

خدا اراده کرد زن را بيافريند ؛ پس گردي ماه، روشني خورشيد، جنبش برگ، استحکام چوب، اشک تمساح، حجب خرگوش، نگاه ميش، تموّج افعي و هنر ببر را جمع کرد واورا آفريد !                                                 رابيندرانات تاگور

 

 

هيچگاه نمي دانستم که مي توان تمام سرور و نشاط زندگي را در اعماق وجود زن پيدا کرد !                           سينکويچ

                                                                          

 

قلب زن پارچه اي است که زود پاره مي شود وزود هم رفو   مي گيرد!                                             الکساندر دوما ( پسر)

 

 

تواي فرشته زميني، تواي هديه آسماني، تو يگانه پرتوي هستي که زندگاني را روشن مي کني !                           لامارتين

 

آماده باش!

از آنجا که همواره به بهترين چيزها فـــکر مي کنم، انتظار دارم که ازدواجم بزرگترين و بهترين زندگي دنيا باشد. من و همسرم تصميم گرفتيم که بهترين چيزها را در زندگي به يکديگر نثار کنيم، امانمي دانستيم که چگونه اين کاررا انجام دهيم.

من و او رابطه بسيار خوب و دلپذيري داشتيم. زندگي ما بسيار شيرين ودل انگيز به نظر مي رسيد. دلهايمان در شوق هم مي طپيد. حرفهاي نگفته يکديگر را با يک نگاه درک مي کرديم. در خلال چند ماهي که با هم نامزد بوديم، او آرزوها و خواسته هاي خود را با من در ميان گذاشت و علايق و اميد هايش را برايم بيان کرد. او عاشق پيشرفت و موفقيت بود. وقتي چيز جالبي فــــرا مي گرفت،آن را با آب و تاب بسيار برايم تعريف مي کـــرد. از گفته هاي او سر درنمي آوردم، اما به خاطر علاقه فراواني که به او داشتم، به يکايک لغاتي که به کار مي برد با اشتياق گوش مي دادم. چقدر احساس خوشبختي مي کردم ! زنان معمولاً از سکوت و کم حرفي همسرانشان به تنگ مي آيند ولي همسر من مدام صحبت مي کرد ومرا به وجد مي آورد.!

من فکر مي کردم که او آدم پر حرفي است. شبي که از من خواست تا با وي ازدواج کنم، حوصله ام را با پر حرفي خود سر برد. سالگرد تولدم بود، در يک رستوران ساحلي شام مي خورديم. شب پرخاطره اي بود. پرتوهاي خاکستري ماه بر سطح تيره امـــــــــواج مي تابيد. ستاره ها چشمک مي زدند و من دوست داشتم دستم را دراز کنم و چند تا از آنها را بگيرم. همانطور که امـواج به سمت ساحـل مي غلطيـد، خيـره خيـره به آن صحنـه روح انگيز مي نگريستيم.

او به مناسبت جشن تولدم  هدايايي برايم خريد. هداياي او قشنگ بودند، خودش هم مهربان بود. اما او به عشاق گريبان چاک هيچ شباهتي نداشت. فقط حرف مي زد. من که از حرف زدن او به وجد آمده بودم به سخنانش گوش فرامي دادم. اما خيلي غذا خورده بودم و معده ام سنگين بود. در نتيجه، ريتم امواج مرا به خواب فرو برد.

ناگهان صدايي مرا از خواب پراند:   «و اين تمام چيزي است که از همسر آينده ام  انتظار دارم. « صداي او بود که داشت مشخصات همسر آينده اش را برايم بازگو مي کرد. او از همسر آينده اش چه انتظاري داشت ؟، تاکنون به اين حرف توجهي نکرده بودم.!

در تب و تاب بودم که با لحن عجيبي به من گـفت : « آيا تو همان دختر خواهي بود؟ » خواب به تمامي از وجودم رخت بر بست. کاملا بيدار بودم. او به سمت ماشين رفت و از درون يک جعبه کوچک، حلقه زيبايي در آورد و آن را کف دستم گذاشت.!

از من خواست که همسرش باشم و همواره براي او بمانم. آن لحظات،فراموش نشدني بود. تنها يک فکر در آن شب، هوش از سرم برد و باعث شد تا صبح نخوابم : او از همسر آينده اش چه انتظاري داشت ؟

مرا به خاطر مي آوري؟

وقتي تعطيلات ميان ترم دانشگاه شروع شد، من و چارلي با هم ازدواج کرديم و در فلوريدا ماه عسل جذابي را گذرانديم. روزها آفتابي بود و شبها گويي از آسمان ستاره مي باريد.!

در فلوريدا آپارتمان سه اتاقه اي گرفتيم. دارايي اندک، وسايل ناچيز، و مسئوليت محدود، به ما اجازه مي داد که اوقات فراغت زيادي داشته باشيم. من لبهاسهاي چارلي را اتو مي کردم و براي او کيک و شيريني مي پختم.

پس از گذشت چند ماه زندگي ما پيچيده تر شد و خودمان نيز بتدريج تغيير کرديم. از اينکه چارلي ديگر پر حرفي نمي کرد، تعجب مي کردم. او از من فاصله مي گرفت و مدام در افکار خويش سير مي کرد. به جاي حرفهاي لطيف و عاشقانه،سکوت سردي بر زندگي ما حاکم شد. وقتي در مورد کار و وقايع روزانه اش چيزي مي پرسيدم، جوابهاي مبهمي مي داد.يک روز چانه اش را گرفتم وگفتم: » هي ! مرا به خاطر مي آوري؟ به چشمانم نگاه کــن، با توام !».

يک شب پس از اينکه هر چه من صحبت کردم، او سکوت کرد، نتيجه گرفتم که چارلي از همان ابتدا آدم ساکتي بود و اگر زماني بامن حرف مي زد، فقط براي به دست آوردن دل من بود! عاقبت به اين نتيجه رسيدم که تنها با دوستانم مي توانم حرف بزنم و بس.

ضمنا من و چارلي با هم خيلي مؤدب بوديم و گاهگاهي به يکديگر مي گفتيم » لطفا نمک پاش را به من بده.! » همچنين با جريان زندگي حرکت مي کرديم. به نظر مي رسيد که زندگي به کام ما است، اما اينگونه نبود. من فکر مي کردم هر وقت که بخواهم، با هر کسي که بخواهم مي توانم صحبت کنم. اما نزديکترين دوست و آشنايم ازگفتگو با من دوري مي جست.

آيا تا بحال در يک رستوران بزرگ روبروي همسرتان نشسته ايد که از خود بپرسيد:« خدايا به اين مردي که با اوزندگي مي کنم چه مي توانم بگويم ؟» خيلي نگران شدم. يک شب پس از شام همه با هم گرم گفتگو بودند؛ ولي موضوعي به نظر من نمي رسيد تا درباره آن با چارلي به گفتگو بنشينم.

شبها وقتي چارلي از سر کار بر مي گشت، اندوه و غم را با خود به خانه مي آورد. من آن را به راحتي لمس مي کردم. بهترين حادثه اي که قرار بود برايم اتفاق بيفتد، ديدن همسرم بود. تمام روز را به عشق ديدار او سپري مي کردم، ولي گويي اندوه وغم در ما نفوذ کرده بود و به دليل ناشناخته اي با هم قهر بوديم. مانعي بين من واو وجود داشت. بـا گذشت زمان، اوضاع وخيم تر شد و آن موانع غير قابل حل شدند. من نمي دانستم چه چيزي باعث به وجود آمدن آنها شده بــود و نمي دانستم چگونه آنها را دفع کنم. گاهي اين موانع چندين روز يا چندين هفته و ماه نيز پا بر جا بود و کاري از من ساخته نبود. ابر غم بر آسمان قلبم سايه انداخته بود. دوست نداشتم چيزي بين من و او قرار گيرد. از اين مانع ناشناخته و مرموز، هراس عجيبي داشتم.

با خودم گفتم: » بايد ياد بگيرم که خود را با او وفق بدهم » و اين کار را کردم. چندين سال گذشت. دختر کوچک ما« لورا » ديده به جهان گشود و من تمام وقت و زندگيم را به او اختصاص دادم، ولي هنوز نگران رابطه نه چندان خوبم با چارلي بودم. لحظات شيرين و جذاب عشقمان از بين رفته بود. ما وقت زيادي درکنار هم سپري مي کرديم، اما جز سردي و بي تفاوتي چيزي در رفتارمان به چشم نمي خورد و من همچنان تشنه روابط گرم و دوستانه بودم.

به دوران نامزديمان فکر مي کردم. چقدرچارلي شاد و بشاش بود و احساسات گرم و صميمانه اش مرا جذب مي کرد.

حال من درآرزوي يکي از آن لحظه ها به سر مي برم. راستي چه بر سر آن عاشق سينه چاک من آمد؟! آن دلداده من کجا رفت؟! پس از چند سال زندگي مشترک دريافتم که هرگاه گرد هم مي نشينيم، جز آه کشيدن و افسوس خوردن کار ديگري نداريم. هنگامي که مردي احساس پاک و خالصانه اش را به همسرش ابراز مي کرد، آرزو داشتم چارلي من هم چنان مي کرد. دوست داشتم مرا با نگاههاي محبت آميزش سر مست مي ساخت و دوباره قلبم را با عشق گرم خود به طپش مي انداخت.

هر مقاله اي در مورد ازدواج مي خواندم توضيح مي داد که ممکن است به مرور زمان بين زن و مرد اختلافهايي روي دهد و عشق عاطفي و احساسي بين آنها، به سمت عشق عقلاني و آگاهانه خالي از احساس برود. وقتي به همسرم که روي صندلي لم داده و به تلويزيون خيره شده بود مي نگريستم، با خود مي گفتم: » حيف، مثل اينکه عشق ما از حالت احساسي خارج شده است!». ولی من از عشق عقلاني، اگر بتوان نام آن را احساس آگاهانه گذاشت، بيزار بودم.

 

اضطراب و نگراني

وقتي لورا چهار ساله بود، او را به کلاس فراگيري کتاب مقدس فرستاديم. هر وقت کــه او به خانه مي آمد شعري برايم مي خواند : « من خوشم و سرحالم، سرمستم و خوشحالم! يک روز که چارلي اين جمله را هشت نه بار شنيد، نگاه شيطنت آميزي به من انداخت و گفت: « من هم کسل و بي حالم، دايم از همه مي نالم !»

او اين جمله را با لحن طنز گونه اي ادا کرد، اما شنيدن اين جمله اعصابم را به هم ريخت : » آيا او شوخي مي کند يا واقعا من از هـمه مي نالم؟ » من به رغم اينکه گاه گاهي از کوره در مي روم و به پرخاشگري مي پردازم، خود را آدم ساکت و آرامي مي پنداشتم. فکر مي کردم يک مادر مهربان و همسر دوست داشتني هستم. مادر و همسري که خود را با موقعيتهاي سخت وفق مي دهد و هرگز صدايش را براي کسي بلند نمي کند. البته، بعدها متوجه شدم تصويري که ازخود داشتم  درست نبود. اما انتظار هم نداشتم که همسرم در مورد من چنين عقيده اي داشته باشد.

روز بعد به نظافت خانه پرداختم، زيرا تعدادي مهمان داشتم. ميز نهارخوري را برق انداخته بودم که چارلي قبل از مهمانان وارد شد و وسايل و کيفش را  روي ميز خالي کرد. چشمتان روز بد نبيند، در يک لحظه ميزي که برق مي زد به يک زباله داني تبديل شد؟!

بايد بپذيرم که عکس العمل من بسيار تند بود. وقتي آبها از آسياب افتاد، چارلي با بي تفاوتي نگاهي به من انداخت و با عصبـانيت گفـت : » چته ؟چرا اين همه زود از کوره در مي روي؟ »

سر جايم خشکم زد. فکر نمي کردم چارلي در مورد من اينگونه قضاوت کند. آيا من حق ندارم که از خودم واکنش شديــدي نشان دهم ؟ آيا من زود از کوره در مي روم ؟ از خودم پرسيدم : چرا من اين همه  پرخاشگر شده ام ؟ چه اتفاقي در زندگيمان روي داده است ؟ من اکثر اوقات، بي تاب و تندخو هستم ولي توصيف دقيقتر حالت روحي من تند مزاجي است. هرگاه کنترل اعصابم را از دست مي دهم، زندگي برايم لطفي ندارد. در اين لحظات حتي از وجود خودم هم چندان راضي و خرسند به نظر نمي رسم. با اين حال انتظار داشتم خانواده ام از من راضي و خشنود باشند.

بيشتر تلاش کردم. روز بعد شام دلپذيري فراهم کردم وسعي کردم زن جذابي به نظر برسم. اما تلاشهايم سودي نداشت. سر ميز شام، چارلي اظهار داشت که روز بعد با چند تن از همکارانش به رستوراني در حومه شهر خواهد رفت، اما من که طرحهايي براي فردا در سر داشتم با ناراحتي به گفته او اعتراض کردم.

نگاه تند و خشمناک همسرم مرا به خود آورد. اما خودم را دلداري دادم. همسرم در حاليکه سخت تقلا مي کرد بر خود مسلط باشد پرسيد: »  چرا هرگاه من تصميمي مي گيرم، تو لب به اعتراض و شکايت مي گشايي؟»

در جوابش گفتم : »  اعتراض ؟ نه من هيچ اعتراضي ندارم!»

او ادامه داد : » من هر روز با افراد زيادي سرو کله مي زنم  و جّر و بحث مي کنم، ديگر حوصله کلنجار رفتن و کشمکش با تو را ندارم».

من به او اعتراض کردم وگفتم : »  ما که با هم جّروبحثي نداريم.»

او گفت : »  از حالا به بعد هرگاه تصميم گرفتم که همگي به جايي برويم، بيست دقيقه قبل از آن به تو اطلاع مي دهم تا خود را آماده کني، از اين به بعد ديگه حوصله جنگ و دعوا را ندارم».

اينگونه بود که شام دلپذير، به کاممان تلخ شد. بلافاصله به طبقه بالا رفتم و گريستم، احساس کردم جهان کوچک من از هم پاشيـــده است. آنچه مرا بيشتر از هر چيز مي رنجاند اين بود که فقط بيست دقيقه وقت داشتم تا خود را براي کارهايم آماده کنم. زندگي برايم به يک راز تبديل شده بود. لحني که چارلي با  آن صحبت مي کرد  مرا ترساند، مي دانستم که او جدي است.

وقتي او براي آرام کردن من به طبقه بالا نيامد، ساکت شدم.  در آن لحظه مروري به زندگي خود انداختم و وقايع آن را  از نظر گذراندم، ما همديگر را دوست داشتيم و احتمالاً نسبت به خيلي از زن و مردها رابطه بهتري با هم داشتيم، اما علي رغم اين ارتباط، روحمان از هم جدا شده بود.

بزودي فهميدم که جنگ ودعوا به معني پايان زندگي نيست. واقعيت اين بود که زندگي به کام ما شيرين نبود. آن شب وقتي به فکر فرو رفتم، احساس کردم که روابط ما دلچسب نيست. ما با يکديگر برخورد خوبي نداشتيم.

هر طور شده بايد يک قدم فوري برمي داشتم. ضرب المثل « کار امروز را به فردا ميفکن» را سرلوحه امورقرار دادم.با ادامه آن  طرز رفتار و طرز برخورد بعيد نبود که چند سال ديگر از هم تنفر پيدا کنيم. من هرگز در هيچ جنبه اي از زندگي، دنبال کارها و چيزهاي متوسط نبودم. هميشه به دنبال بهترينها و عالي ترين چيزها بودم. آن شب تصميم گرفتم تا اين بار کج را درست به مقصد برسانم، آنهم به عالي ترين مقصد.

 

شوهر شادي بخش!

من براي حل مشکلاتم به تحقيق و مطالعه پرداختم و دست به اقداماتي زدم تا بتوانم آن را مهار کنم.تمام کتابهايي را که در زمينه ازدواج نوشته شده بود، خريدم و خواندم. شبها،تا دير وقت مطالعه     مي کردم.کتابهاي بسياري در زمينه روانشناسي خواندم و حتي کتاب مقدس  راهم مطالعه کردم. به تدريج اصول و قوانين بسياري از کتب مختلف فرا گرفتم و آنها را در زندگيم به کار بستم که نتايج چشمگيري در پي داشت.

وقتي ياد گرفتم چگونه اين اصول و قوانين را به کار ببندم، روز به روز نحوه برداشت و طرز فکرم عوض شد. ناگهان چارلي هم تغيير کرد، او دوباره به آدمي خونگرم و مهربان مبدل شد! گاه آنقدر احساساتي مي شد که نمي توانست حرف دلش را به زبان بياورد. ازدواج و زندگي مشترک دوباره برايم شيرين و دلپذير شد، موانع از سر راهم کنار رفت. گويي معجزه شده بود. يک شب با هم نشستيم و در مورد احساسات دروني خود با يکديگر صحبت کرديم. او  دوباره آرزوها و روياهاي خود را با من درميان گذاشت. بـــاورم نمي شد که دوباره بين ما ارتباط عاطفي و روحي دلپذيري برقرار شده باشد!

پي بردم که دوباره باهم مي خنديم. درک اين موضوع قلبم را بدرد آورد، ما چقدر به بيراهه رفته بوديم و لبخند و شادي چقدر از ما دور شده بود. يک روز هم که همه با هم شاد و خندان بوديم، با ناراحتي به خودم گفتم :« خديا ! انگارسالهاست که ما حتي يک دفعه درست و حسابي با هم نخنديده ايم.»

به جاي اينکه چارلي روي صندلي لم دهد و به تلويزيون خيره شود روي کاناپه کنار من مي نشست و با من گپ مي زد و هر گاه درون خانه از کنارش مي گذشتم، مرا نوازش مي کرد. مانند يک نو عروس و نوداماد با هم برخورد مي کرديم  و از خستگي و عشق سرد و بدون احساس در روابط ما خبري نبود. زندگي ما سراسر هيجان شده بود. وقتي روابط ما از نو شروع شد، کوره سرد عشقمان نيز دوباره روشن شد و روابط ما را گرمتر کرد.عاقبت پي بردم که همسرم نيز مانند خودم آرزومند برقراري روابط گرم بوده است. يک شب اومرا از خواب بيدار کرد و با احساس عجيبي گفت:« عزيزم، ترا بيدار کردم که به تو بگويم خيلي دوستت دارم. سپس،دوباره به خواب رفت !»

شايد،همسرتان چندين بار شما را بيدار کرده باشد تا عشقش را به شما ابرازکند،  اما در زندگي من شش سال اين اتفاق روي نداد!  آن شب،مقداري بيشتر بيدار ماندم و به همسرم فکر کردم، راستي چه اتفاقي افتاده بود؟ آيا بکار بردن اين قواعد و قوانين باعث شد که او اين همه تغيير پيدا کند ؟

صبح روز بعد، سر سفره صبحانه، چارلي به دو دختر کوچکم گفت : « هر کس مامان را دوست دارد، براي او کف بزند.» آن وقت، هر سه با شور و اشتياق بسيار برايم کف زدند. وقتي از همسر سرد و بي تفاوتم اين رفتار را ديدم  تحت تاثير قرار گرفتم. همسر بي تفاوت و خونسرد من به مشوق واقعي من تبديل شده بود!

آخر آن هفته به تماشاي يک مسابقه تنيس رفتيم. در بين آن همه تماشاچي، همسرم سخت مراقبم بود و مـــرا به سمت خود مي کشيد. قبلا، در بين مردم خيلي مواظب رفتارش بود و حتي حاضر نبود دستم را در دستش بگيرد. رفتارش توجه يکي از دوستـــانم را بـه خود جلب کرد. او با صــداي بلنــد به مــا گفت:« نکنــــــه تازه عاشق شده ايد ؟!» دلم مي خواست به بالا و پايين بپرم و داد بزنم: « بله، ما تازه عاشق شده ايم و بگذار برايت بگويم که چقدر راحت هــــم عاشق شده ايم !»

تغييرات رفتاري من باعث شد که زندگي چارلي هم به طور محسوسي تغيير پيدا کند. بعضي شبها او برايم هديه مي آورد. او قبلا برايم هديه اي نياورده بود، البته از اين کار او ناراحت نبودم. وضع مالي او زياد خوب نبود و من هم اين حقيقت را پذيرفته بودم. حتي دوستان او به طعنه مي گفتند که چارلي قبل ازخريد هر جنس حتما بايد از يک آزمون سه سئوالي سربلند بيرون بيايد:« آيا ما به آن نيــــاز داريم ؟ آيا پول لازم براي خريد آن را داريـم ؟ آيا مي توانيم بدون آن زندگي کنيم ؟». وقتي که او بــه سئوال سوم مي رسيد، معمولا از خريد آن صرف نظر مي کرد؟!

يک روز عصر، ساعت سه بعدازظهر او مرا شگفت زده کرد. يک کاميون دم در ايستاده بود و يک يخچال فريزر نو در آن بود. سالها از او مي خواستم يک يخچال فريزر نو بخرد، ولي او مدام طفـــــــره مي رفت. هرجا که زندگي مي کرديم يک يخچال فريزر کهنه وجود داشت و من دوست داشتم يخچال جديدي از خودمان داشته باشيم. همسرم همواره به من مي گفت : « مسخره است. اين يخچال کار مي کند، چرا يک يخچال ديگر بخرم ؟» حالا بدون اينکه از او چيزي بخواهم خودش به خواسته و آرزوي من جامه عمل پوشانده بود.

زمانيکه آدم غرغرو و پرخاشگري بودم، از چارلي خواهش کردم به من اجازه دهد اتاق نشيمن را تزيين کنم. سه سال پياپي از او خواهش کردم، ولي او به خواهش من ذره اي توجه نکرد. ظاهر اتاق خيلي کهنه و رنگ و رو رفته بود. از وارد شدن به آن اتاق تنفر داشتم.

عاقبت آن قدر غر زدم که چارلي با عصبانيت به من گفت: « ببين، من اين خانه را همين طورکه هست بيشتر دوست دارم. ما دست به اين خانه نخواهيم زد و ديگر  دوست ندارم شما در اين زمينه با من بحث کنيد.» آن شب خيلي ناراحت واندوهگين شدم، زيرا من با رفتار ناراحت کننده ام وادارش کردم که اينگونه پاسخم را بدهد. 

چند ماه پس از تغيير من، يک روز چارلي سر ميز صبــحانه گفت : «عزيزم فکر مي کنم بهتر است دکور و تزيين اتاق نشيمن و اتاق پذيرايي و اتاق خوابمان را عوض کنيم. هر وقت،تزيين اتاق نشيمن را تمام کردي فکري به حال اين دو اتاق ديگر نيز بکن.» من که در حال فشردن پرتقال بودم آن را رها کردم و به فشردن چارلي مشغول شدم ! اين عشق جديد، زندگي جديدي نيز به ما عطا کرد. به کار بردن اين قوانين برايم آنقدر جالب و مهيج بود که تصميم گرفتم آنها را در کلاسهايم و سپس در اين کتاب در اختيار عموم قرار دهم. در حقيقت بسياري از مثالهايي که در اين کتاب آمده است مواردي است که در زندگي بسياري از مردم اتفاق افتاده است.

براي مثال، يکي از دوستانم بعنوان آخرين کليد حل مشکلاتش  به کلاسهاي من آمد. او و شوهرش به فکر طلاق افتاده بودند و با هم حرف نمي زدند. يک روز کودک پنج ساله آنها شاهد پرخاش و سروصداي آنها بود. عاقبت کودکشان به آنها گفت : « وقـتي بـزرگ شدم، دوست ندارم عروس شوم. دوست ندارم مثل شما و بابا هميشه دعوا کنم.» مادربا شنيدن اين سخنان، ازخواب غفلت بيدار شد وفهميدکه تصوير بسيار وحشتناکي از ازدواج وزندگي در ذهن کودکش ترسيم شده است.

در پايان اولين جلسه، دوست من گيج و مبهوت بود که چگونه اين تمرينات را در خانه اش انجام دهد. اما او تصميم گرفت سعــي و تلاش خود را بکند. وقتي براي دومين بار به کلاس آمد، بسيار شاد و خوشحال بود: « آنچه اين هفته با چشمان خودم ديدم غير قابل باور است. هنگام شروع تمرينات شوهرم  با من حرف نمي زد، اما تصميـم گرفتم دست از تلاش بر ندارم. او تا به حــال برايم هديه اي نخريده بود. اما اين هفته دو عدد لباس زير و دو دسته گل رز و يک هديه ديگر برايم خريد».

بعضي از دوستانم از من مي پرسند که چرا به اين نوع مطـــالب مـي پردازم. من مي دانم که اغلب اين مطالب ممکن است عجيب به نظر برسد و البته عجيب هم هست. تنها دليل من براي شريک کردن ديگران در تجربياتم, اين است که زندگيم  بهبود يافته است. اگر زن ديگري بتواند از اشتباههاي من درس گرفته زندگـــيش را بهبود ببخشد، چرا ديگران را از آنها مطلع نسازم.

اين کتاب فقط به منظور موفقيت در ازدواج نوشته نشده است بلکه منظوري فراتر از آن دارم. من وانمود نمي کنم که براي هر مشکلي راه حلي دارم، بلکه عقيده دارم که واقعاً براي هر مشکلي راه حلي وجود دارد. يعني هر زني مي تواند در عرض چند هفته کاري کنــد که شوهرش زبان به تحسين او بگشــايد، هــر زني مي تواند عشق را به زندگي اش برگرداند، دوباره با شوهرش ارتباط برقرار کند. موانع را از سر راه بردارد و شادماني را به زندگي اش بازگرداند.

اگر از طريق خواندن اين کتاب روابط شما با همسرتان بهتر شد و عشق را بيشتر از هر زماني به زندگيتان آورديد، زحمات من در نوشتن اين کتاب جبران شده است.