|
پروژه
به
مردي که در
اطلاعات
نشسته بود
گفتم براي
استخدام
آمده ام. من
را تا کنار
دره ي عميق و
سياهي
همراهي کرد.
چوب باريک و
پوسيده اي
دو طرف آن را
به هم وصل مي
کرد. مرد با
دست اش به
جايي اشاره
کرد و گفت: آن
طرف، طبقه ي
اول، انتهاي
راهرو اتاق
کارفرما
است. در مورد
استخدام
افراد جديد
حساسيت خاصي
دارند و
شخصا" روي آن
نظارت مي
کنند. گفتم:
همه ي اين
چيزها که مي
گوييد درست،
اين جا فقط
يک اشکال
کوچک هست:
اگر من
بخواهم اين خندق
را دور بزنم
سه روز طول
مي کشد. گفت:
اين چوب شما
را تا جلو
ساختمان مي
برد. گفتم:
اين چوب پوسيده
و باريک! گفت:
نمي توانم
به شما
بگويم در روز
چند نفر از
روي آن مي
گذرند. اگر
بگويم بي نهايت
خنده دار
است، نه؟ به
هر حال شما
هم قادر هستيد
که از روي آن
بگذريد، و
رفت. در حالي
که سعي مي
کردم تعادلم
به هم نخورد
و پاشنه ي
هرکدام از
پا هايم در
هر قدم متصل
به انگشت
هاي پاي
ديگرم باشد
به کندي جلو
مي رفتم و
سعي مي کردم
نگاهم به
پايين
نيفتد. لحظه
اي که جلو
ساختمان
رسيدم از
خوش حالي
نمي توانستم
روي پاهايم
بند شوم.
واقعا" که
شروع با
شکوهي بود.
کمي وقت
لازم داشتم
تا وارد
ساختمان
شوم. به
انتهاي
راهرو که
رسيدم در
زدم. صدايي
گفت:
بفرماييد.
داخل اتاق
شدم. پشت ميز
مجسمه اي
سنگي نشسته
بود. با چشم
هاي خيره و
براق اش به
من نگاه مي
کرد. دو
انگشت دست
راست را روي
شقيقه اش
گذاشته بود و
انگشت شست
را به زير فک
تکيه داده
بود. گفت: بشين.
در حالي که
سعي مي کردم
لرزش پاهايم
را از نگاه
اش پنهان
کنم روي
صندلي
نشستم. تمام
تن ام خيس
عرق بود.
سرماي عجيبي
تمام وجودم
را فرا گرفته
بود، اما در
اتاق از
گرما احساس
خفگي مي کردم.
پرسيد: چرا
مي خواهيد
اين جا
استخدام
شويد؟ گفتم
چون بي کارم.
گفت: چرا تا
به حال بي
کار مانده
ايد؟ گفتم:
چون مي
خواهم اين
جا استخدام
شوم. گفت:
پاسخ شما در
يک کلمه خلاصه
مي شود،
اجبار.
مفهوم شد؟
گفتم: بله.
گفت: پس شما
مي پذيريد
که از سر
اجبار به
اين جا آمده ايد.
گفتم: اگر تا
دم در ممکن
بود فکر کنم
که با پاي
خودم آمده
ام وارد که
شدم کاملا"
يقين کردم
که مجبورم.
گفت: اين خيلي
خوب است.
خيلي ها فکر
مي کنند من
شخصا" آن ها را
انتخاب کرده
ام. بعد برگه
ي استخدام
را دستم داد.
برگه را پر
کردم و به او
برگرداندم.
به برگه
نگاهي
انداخت و
پرسيد: چرا
جاي اسم و
مشخصات را
خالي گذاشته
ايد؟ گفتم چون
آن ها را گم
کرده ام.
لبخندي زد و
گفت: طبيعي است.
آن جا چيزي
بنويس. هر چه
به فکرت مي
رسد. هر چه تو
را صدا مي
کنند. مثلا"
مي شود يک
آوا باشد. من زياد
آدم سخت
گيري نيستم.
مي توانم از
يک آوا هم
شروع کنم. تو
کامل نيستي،
پروژه هم
همينطور
است. ما بايد
همه با هم آن
را کامل
کنيم. برگه
را به من
برگرداند.
برگه را به
طرف او
گرفتم و
گفتم:
خودتان
بنويسيد. چنان
به من خيره
شد که چهار
ستون تنم
لرزيد. سرم را
پايين
انداختم.
گفت: بسيار
خوب، مي
توانيم از
جاي ساده اي
شروع کنيم.
اول اين که
بدانيد مهم
نيست که چه
توانايي
هايي داريد،
مهم اين است
که من آن را
در شما
تشخيص بدهم.
بايد بفهمم
که چه جزءِ
خالي اي را
مي توانم با
شما پر کنم.
مثلا" همين
الان مي
توانيد براي
من يک چاي
بياوريد.
آبدارخانه
اول راهرو
است. از در
بيرون رفتم
و فوري خودم
را به آن جا
رساندم. چون
آبدارخانه
ساده ترين
جايي است که
در يک اداره
مي توانم آن
را پيدا کنم.
يک استکان
خوش ريخت
پيدا کردم،
چاي خوش
رنگي در آن
ريختم با يک
قندان خوش
ريخت، آن را
در يک سيني
خوش ريخت
گذاشتم و
خودم را دم
در رساندم.
دو تقه ي
کوچک به در
زدم. باز شد.
سيني را
جلويش
گذاشتم و يک
قدم عقب
رفتم. نگاهي
به سيني
انداخت و آن
را عقب زد. از
روي ميز پوشه
اي برداشت.
آن را دستم
داد و گفت:
اين طرح ها
چه طورند؟
طرح ها را
نگاه کردم.
اشکال هندسي
سرگيجه آوري
که تا به حال
نديده بودم
روي کاغذ
ترسيم شده
بود. گفتم: بي
نظير است.
گفت: چرا؟
گفتم: چون تا
به حال چنين
چيزهايي نديده
ام. گفت: مي
داني اين ها
چيست؟ گفتم:
به نظرم
ساختمان هاي
عجيبي مي
آيند. گفت: چه
قدر عجيب؟
گفتم: مثلا"
آسانسور يکي
از اين
ساختمان ها بايد
آپارتمان
کاملي باشد
با کليه
وسايل، ممکن
است سال ها
طول بکشد تا
کسي از يک
طبقه ي آن به
طبقه ي ديگر
برود. اين
سال ها را
لابد بايد
آن جا زندگي
کند. خنديد و
گفت: پس بي
نظير به نظر
شما چيزي
است که تا به
حال نديده ايد.
گفتم:
تقريبا".
گفت: فردا
اول وقت اين
جا حاضر
باشيد،
البته نه از
اين راه. از
اين اتاق کمي
جلوتر که
برويد به
محوطه ي
بزرگي مي
رسيد. آن جا
شما را
راهنمايي مي
کنند که از
کدام در
خارج شويد.
همان وقت مي
فهميد فردا
از کدام در
بايد وارد
شويد. سوالي
نيست؟ گفتم:
خير.
اول
وقت سر کارم
حاضر شدم. او
من را به اتاقي
راهنمايي
کرد. طرح هاي
ناقصي را
دستم داد و
گفت: اين ها
را کامل کن.
پرسيدم: چه
طور؟ گفت:
فکر کن چه
چيزي کم
دارد و به آن
اضافه کن. تا
عصر حاضر
باشد، و رفت.
تا غروب روي
آن ها کار
کردم. هر
چيزي که به
نظرم کم بود به
آن ها اضافه
کردم حتا
چيزهايي را
که به نظرم
زيادي بود
از آن ها کم
کردم. آن ها
را از من گرفت
و کامل شده ي
آن ها را
مقابلم
گذاشت. گفت:
حالا طرح
هايي را که
کامل کرده
اي با اين ها
مقايسه کن،
آن وقت مي
فهمي کجا
اشتباه کرده
اي. وقتي اين
کار را کردم
فهميدم بيش
تر کارم
اشتباه بوده
است. جاي
اشتباهاتم
را مشخص
کردم و فردا
به او نشان
دادم. گفتم: متاسفانه
نمره ام
خيلي پايين
است. گفت: مهم
نيست، و طرح
هاي ناقص
ديگري را
مقابلم
گذاشت. شروع
به کامل
کردن آن ها
کردم. بعد از سال
ها توانستم
طرح ها را
چنان کامل
کنم که مطابق
نقشه کامل
شده اي
باشند که او
به من ميدهد. آخرين
باري که طرح
ها را به او
دادم، گفت:
ديگر لزومي
نمي بينم که
بيش تر از
اين نقشه ها
را مطابقت
بدهي. کار تو
اين است که نقشه
هاي کامل را
روي کاغذ
وارسي کني.
اگر ايرادي
داشت آن را
مشخص کن و به
من بده،
فوري برطرف
مي شود. اگر
نه تاييد مي
کني. مفهوم
شد؟ از روز بعد
نقشه هاي
کامل روي
ميز من بود.
اشکال هاي زيادي
در آن ها
پيدا کردم.
آن ها را
مشخص کردم و
آن جا
گذاشتم. صبح
روز بعد کارفرما
من را به
اتاقش احضار
کرد. ساعت ها
با من حرف زد.
او توضيحاتي
به من داد،
تنها چيزي
که فهميدم
اين بود که
طرح ها درست
هستند.
فرداي آن روز
کار من اين
بود که طرح
ها را به شکل
طرح هاي اول
که درست
بودند
بازسازي کنم.
صبح طرح هاي
او را تحويل
مي گرفتم و
عيب هاي آن
ها را مشخص
مي کردم.
فرداي آن
روز متقاعد
مي شدم که
اشتباه کرده
ام و آن ها را
به شکل اول در
مي آوردم و
تاييد مي
کردم. يک بار
نقشه هاي زيادي
برايم آورد.
آن روز براي
اولين بار
احساس کردم
آن ها هيچ
ايرادي
ندارند.
تاييدشان
کردم. فردا
صبح تعداد
بيش تري نقشه
آورد. سال ها
کارم اين
بود. يک روز
حکم جديدي روي
ميزم بود. من
از طرف
کارفرما به
رياست اجرايي
پروژه منصوب
شدم.
حالا
علاوه بر
بازبيني و
تکميل نقشه
ها بايد در
کار بعضي از
ساختمان ها
نظارت مي کردم
همچنين
ساختمان هايي
را که خود
کارفرما
دستور مي
داد بايد
شخصا" در
زمان ساخت
آن ها حضور
داشتم. در
ضمن درخواست
هايي که از
قسمت هاي
مختلف پروژه
مي رسيد با صلاحديد
خودم در
اختيار
کارفرما
قرار مي دادم.
در زمانبندي
کارها نظارت
مي کردم و
چيزهاي زياد
ديگري که در
حين انجام
کار پيش مي
آمد جزو
اختيارات من
محسوب مي شد.
اما در طي اين
سال ها
درآمد من
رشد ناچيزي
داشت. اين
مساله براي
من سوال
برانگيز شده
بود.
نخواستم با
اين سوال
وقت کارفرما
را بگيرم. به
همين خاطر به
ضرايب رجوع
کردم. نمي
توانم بگويم
چه حالي شدم
وقتي آن ها
را ديدم. طبق
ضرايب درآمد
من بايد کم
تر هم مي شد،
يعني سال ها
پيش به صفر
مي رسيد. من
بايد براي
کار کردنم
در پروژه هر
ماه مبلغي
هم پرداخت
مي کردم. ده
ها بار آن ها
را بررسي
کردم. يک روز
قبل از اين
که ساعت کارم
تمام بشود
آن ها را پيش
کارفرما
بردم. او سرگرم
کشيدن نقشه
ي جديدش بود.
سرش را از
روي کاغذ
برداشت و
گفت: مشکلي
پيش آمده؟
گفتم: طبق
اين ضرايب
من بايد يک
پول دستي هم
به پروژه
بدهم در
حالي که فکر
مي کردم بعد
از اين همه
سال حقوق من
بايد چند
برابر بشود.
گفت: موضوع
را نفهميدي؟
گفتم: کدام
موضوع؟
دفترچه اي
را به دستم
داد. دفترچه
را باز کردم.
از بالا تا
پايين آن پر
از رقم هاي
تکراري بود
که با هم جمع
شده، و رقم
هاي عجيب
تري نتيجه
اين جمع ها
بود. گفت: اين
ها حساب هاي
تو است. آن چه
در اين مدت
پروژه روي
تو سرمايه
گذاري کرده
به اضافه ي
حساب هايي
که خودت
بالا آورده
اي. گفتم:
کدام سرمايه
گذاري؟ من
چه حساب
هايي بالا
آورده ام؟
لبخندي زد و
گفت: اولين
بار است که
موجود زنده
اي اين را از
من سوال مي
کند. اين
مسأله
کاملا" شخصي
است. البته
جنبه ي عام
هم دارد. فکر
مي کني همه ي
کساني که
اين جا کار
مي کنند مفت
و مجاني
حقوق مي گيرند؟
اين را بدان
که من هم به
عنوان
کارفرما
بدهي دارم،
اما نه به
تو، و با انگشت
هايش به من
اشاره کرد.
مفهوم شد؟
حالا مي روي
به کارت
برسي يا
سوال هاي
ديگري هم
داري. گفتم:
فکر نمي
کنيد به
عنوان يک
بدهکار اين
حق من است که
بدانم چه
گرفته ام،
کي گرفته ام
و در چه
زماني قول
پرداخت آن
ها را داده
ام. رسيد آن
کجاست؟ گفت:
بايد به
ريشه ي عدد برسي
و اين خيلي
طول مي کشد.
خود اين
زمان براي تو
بدهي محسوب
مي شود، چون
پروژه اين
امکان را به
تو داده که
بررسي کني،
مي فهمي؟
گفتم: فقط اين
را فهميدم
براي اين که
بفهمم کي
بدهي بالا آورده
ام بايد
بازهم بدهي
بالا
بياورم، و
دستم را روي
پيشاني ام
گذاشتم. گفت: اين
که مي گويي
حق من است،
اول بايد از
خودت سوال
کني اين حق
را چه کسي
براي تو
تعيين کرده،
خودت؟ و با
انگشت درازش
دوباره به
من اشاره
کرد. گفتم:
فرض بگيريم
شما. گفت: من
اين حق را
براي تو قائل
شده ام که
اين جا کار کني.
کافي نيست؟
اگر بيش تر
مي خواهي
بايد بيشتر
کار کني و
اگر بيش تر
کار کني
بايد بيش تر
پرداخت کني
و ضرايب
پايين تر مي
آيد. گفتم: پس
بهترين راه
اين است که
اصلا" کار
نکنم. اين
طور بدهي اي
هم در کار
نيست. خنديد
و گفت:
اشتباه مي
کني. يک آدم
بي کار نفس
کشيدنش هم
بدهي است. آن
وقت بايد به
حساب ديگران
نفس بکشي.
کارت را بکن
و صبور باش.
فعلا" تنها
توصيه اي که
به تو مي کنم
اين است که
بررسي ضرايب
را کنار
بگذاري، چون
آن ها شامل
تغيير و
تحولات زيادي
مي شوند. به
هيچ وجه
مطلق
نيستند. در
ساعت هايي
که وقت داري
روي خود
صورت حساب
ها دقت کن،
اين خيلي
خوب است. اول
اين که وظايف
ات را به ياد
مي آوري،
بعد اين که
پروژه را
بهتر مي
فهمي، شايد
هم روزي به
ريشه ي عدد
رسيدي. اما
زياد به آن
فکر نکن.
سوالي نيست؟
دفترچه را
برداشتم که
بروم. در
همين موقع
گفت: اين دفتر
براي تو
زياد است.
وحشت مي کني.
احساس تورا
درک مي کنم.
دو ورق که پر
از ارقام
بود به من
داد و گفت:
روي اين ها
فکر کن. از
نظر زماني
فاصله شان
با تو زياد
نيست، ممکن
است بعضي از
آن ها را به
ياد بياوري.
گفتم: من هيچ
چيز را
فراموش نمي
کنم. لبخندي
زد و گفت: از
کسي که حتا
نام اش را هم
به ياد نمي
آورد حرف
عجيبي مي
شنوم. هنوز
اسمي پيدا
نکرده ام که
در برگه ي
استخدام تو
بنويسم. تو حتا
نام ات را از
من گرفتي،
اين را
فراموش نکن. گفتم:
کدام نام؟
گفت: مدير
اجرايي
پروژه. بعد از
اين بايد هر
هفته از روي
صورت حساب
هاي جديدت
رونويسي
کني، مفهوم
شد؟ و با دست
به در اشاره
کرد که
بيرون بروم.
هيچ چيز
براي من
عجيب نبود.
براي من که
نام ام را
فراموش
کردم، از
همان روز که
آگهي پروژه
را ديدم و از
لحظه اي که
بذر فقدان
در وجودم
کاشته شد.
مگر نام ها
واسطه هايي
براي دلالت
بر معنا
نيستند. پس
چه بايد کرد
با نامي که
هيچ معنايي
براي آن
نيست، اگر
هم هست بي
معناست. از خودم
پرسيدم آيا
يک ديوار
شکسته ام يا
سنگي بر بناي
ساختماني
بزرگ يا
شايد گودالي
وسط خيابان
که پاي بعضي
ها در آن گير
مي کند؟
نامي که وجود
خارجي
ندارد. ا گر
بخواهم از
آن حرفي
بزنم در ذهن
ام يک شماره
ي گنگ زنده
مي شود که
شايد شماره
ي تماس من
باشد. چون من
سايه ي ديگري
هستم، سايه
اي که سال ها
از پي او
حرکت کردم
بدون آن که
خود او باشم.
هيچ وقت
نتوانستم خودم
را قانع کنم
که او را
شناختم و
هيچ وقت نتوانستم
که سايه ي او
باشم. شايد
جادوي
کارفرما هستم.
از خودم مي
پرسم که آيا
اين حرف هاي
من است يا
سايه ي او يا
سايه اي
جلوتر از
او؟ سايه اي
که در مقابل
او مي تازد
به انتهاي
جاده اي مي
رسد که باز
هم اوست و
دست هايش را
به طرفم
دراز مي
کند، دست
هايي که
هميشه نگاه
مي دارد و
حالا بايد
از خودم
سوال مي
کردم به چه
اشاره مي
کند و او چيز
ديگري مي
گفت کلمه اي
که خودش
نيست و من
مثل هميشه ميان
کلمه هاي
او، شماره
هاي او،
امضا هاي او و
اشاره هاي
او سرگردان
هستم. آن شب
هم مثل شب هاي
پيش تا مي
توانستم در
زمين هاي
اطراف پروژه
بالا و
پايين رفتم.
خرد شده به
خانه
برگشتم. در خواب
از درد به
خودم مي
پيچيدم.
نيرويي مثل
برق در تنم
مي چرخيد. از
جسم ام انتقام
مي کشيدم.
شايد او
باعث شده
چيزهايي
راکه نمي
خواستم
تاييد کنم.
اصلا" تقصير
اوست که آوارگي
من را در
پروژه بيش
تر مي کند،
من هم او را در
کوه و دشت
آواره مي
کنم. به خانه
که مي رسيدم چنان
سفت و سخت
عضلات ام را بالا
و پايين مي
کردم و حرکت
هايي
نامفهوم را تکرار
مي کردم که
ديگر نا
نداشت تکان
بخورد، آن
وقت لذت مي
بردم. يک
احساس
رهايي،
انگار که از
شر چيز
مزاحمي راحت
شده باشي به
من دست مي داد.
آن شب بين
خواب و
بيداري اسب
سياهي را
ديدم که
سوار شبح
گونه اش را
پشت سر خود
مي کشيد
انگار
زنجيري
نامرئي از
پاي سوار به رکاب
وصل بود که
کنده نمي شد.
صداي فرياد
کش داري
بلند شد آي ي ي
ي... اسب تند تر
مي تاخت و شبح
بلندتر
فرياد مي
کشيد. از
خواب پريدم.
بيماري
لاعلاجي
گرفته ام.
بين مرگ و
زندگي دست و
پا مي زنم و
بعد در
فواصل اش در
لحظاتي سر
حال مي آيم. در
اين ميان
پرده ها مي
خندم. از اين
همه درد، از
اين همه
فشار که در
استخوان
هايم هست و
در سرم و در
چشم هايم
تکرار مي
شود خنده ام
مي گيرد.
منشأ بيماري
من را
ديوانه کرده
است. موقع برگشتن
از خستگي
زانويم را
به ديواري
کوبيدم، خيلي
درد مي کرد از
اين بيشتر
خنده ام مي
گرفت. نمي
توانستم جلو
خنده ام را
بگيرم. با
خودم فکر
کردم بعد از
سال ها پلي
زده ام به
جانب همه ي
آن ها که درد
مي کشند،
پلي که از
خنده است.
عجيب نيست؟
اداي خوابيدن
تمام شد،
اما تن ام
خيلي درد مي
کرد بردمش زير
آب داغ گفتم
يک کمي
بسوزد. هنوز
تا ساعت
شروع کار
زمان زيادي
باقي مانده
بود. قدم
زنان از
خانه خارج
شدم. تصميم
گرفتم تا
پروژه پياده
بروم. پروژ ه
اي که مي
گويند خيلي
عظيم است،
اما من مي
توانم اين
را بگويم که
اصلا" پروژ ه
اي در کار
نيست. او با
جادويش پروژه
را راه
انداخته بود
و ما همه از
مجري طرح تا
نگهبان هاي
دم در حتا آن
هايي که بي
کار و بي
خيال توي
خيابان قدم
مي زدند تا
خرخره زير
بار قرض
بوديم و
حساب هايش
همه دست کارفرما
بود. حساب
هايي که
دائم براي
من ارسال مي
شد و من
اصلا" از آن
ها سر در نمي
آوردم. هر چه
کار مي کردم
کم نمي شد. در
واقع آن قدر
بدهي هايم
زياد بود که
اين که او به
من حقوق مي
داد دين من
را به او بيش
تر مي کرد. من
زير بار
الطاف رو به
تزايد او
خرد مي شدم.
وارد محوطه
که شدم آرام
از کنار
اتاق او
گذشتم. از
ترس اين که
او من را
ببيند در
حالي که مي
دانستم او هميشه
من را مي
بيند، يک
راست رفتم
در اتاقي که
اصلا" اتاقي
نبود. پشت ميز
کاري که مي
گفتند ميز
کار من است
نشستم. هنوز
خودم را روي
صندلي جا به
جا نکرده
بودم که از
راه رسيد و
با چشم هاي
عجيب اش
نگاهي به من
انداخت و
گفت: گويا
ديشب خيلي
خودت را
خسته کرده اي، هان؟
سرم را آرام
بالا آوردم
و مستقيم زل
زدم به چشم
هايش. احساس
کردم به سدي
آهني
برخورده ام.
بعد نگاه ام
را انداختم به
ساعت و به
آرامي زير
لب گفتم: بله
درست است. لب
هايش را کمي
جمع و به سقف
نگاه کرد
بعد به پرونده
هاي روي ميز
اشاره کرد و
گفت: اين طرح
ها را کامل
کنيد. بيش از
اين وقت و
سرمايه ي من
را هدر
ندهيد. فکر
کردم عجب
بازي اي. اين
طرح ها که
عجله اي
ندارد. فوري
صورت حساب
بلند بالايي
را گذاشت
مقا بلم و
گفت: وقتي از روي
اين صد بار
بنويسي،
وقتي هر
کدام از اين
اعداد را صد
بار زير لب
تکرا ر کني
آن وقت مي
فهمي که طرح
ها واقعي
است و خنديد.
مثل اين که
زير حجم
سنگين کوهي
خرد مي شدم.
نمي دانستم
چه طور بايد
به او جواب
بدهم. زبان
عجيب او
قابل فهم
نبود. بايد
سال ها در
کنار او باشي
تا بفهمي چه
مي گويد.
گفتم: مي
نويسم، و
شروع کردم
از روي صورت
حساب ها
نوشتن. ديگر
حتا به اعداد
هم نگاه نمي
کردم. کسي چه
مي داند که
بدهي اش چه
قدر است بعد
از اين که رونويسي
ام تمام شد
پرونده ها
را برداشتم.
طرح هاي
گرد، مثلثي
و چند ضلعي
که او با
نبوغ عجيب اش
براي
ساختمان هاي
جديد مي
کشيد، گاهي
چند تا از آن
ها با هم
ادغام و به
بناهاي
سرگيجه آوري
تبديل مي شد.
کمي آن ها را
نگاه کردم،
بعد زير آن
ها مهر
تاييد شد
زدم. وقت بي
کاري از پشت
پنجره
کارگرها را
تماشا مي
کردم. مصالح
را از جايي
به جايي
جابه جا مي
کردند و بعد
از همان جا
بي هدف برمي
گشتند به
جاي اول و با
اين کار
ساختمان ها
بالا مي رفت.
عجيب نيست؟
شايد دست
هاي اوست که
ساختمان ها
را بالا مي
برد. با همان
دست ها است
که دور آن ها
خط و خطوط
سبزي مي
کشد، پياده
روهاي زيبايي
کنار آن ها
مي گذارد و
دل از
مشترياني که
در هر وعده
براي دادن
پيش پرداختِ
خانه هاي
شان مي آيند
تا قرار
تحويل
بگيرند مي
برد. با
نيروي خيره
کننده اوست
که اين
پروژه روز
به روز
گسترش پيدا
مي کند. اين
جا تنها خاک است
که واقعيت
دارد. هرچند
وقت يک بار
پشت محوطه
مشتي خاک
برمي داشتم،
بو مي کشيدم
و به خودم مي
گفتم: اين
واقعيت
دارد، و بر
مبناي همين
واقعيت است
که او با
جادوي
سرمايه اش
اين همه چيزهاي
غير واقعي
را به عنوان
واقعيت مي
سازد، بعد
خرابشان مي
کند و يک طرح
ديگر ي چيز
ديگري
جايشان مي
گذارد. چيزي
مثل مته پشت سرم
را مي شکافت.
مي دانستم
که او دارد
نگاهم مي
کند. بعد
وانمود مي
کردم که
نگاه او را
نمي بينم. او
هم وانمود
مي کرد که
ديگر من را
نگاه نمي کند
آن وقت درد
متراکم از
پشت سرم
برداشته مي
شد. بارها
پشت محوطه
را کنده بودم.
کارفرما يک
بار آن جا
آمد و گفت:
باز هم داري
کارهاي عجيب
مي کني، آن
زير دنبال
چه مي گردي؟
آخر بگو چه
چيزي را آن
زير خاک
کرده اند که
تو دائم در
جستجوي آن
هستي. آن وقت
چنان به من
خيره شد که
از وحشت به
انتهاي گودال
نگاه کردم.
بعد با تمام
قدرت نگاه
ام را بالا
آوردم.
انگار به
سدي آهني
برخوردم.
گفتم: اين که
چيزي نيست،
پرش مي کنم،
من به عتيقه
جات علاقه
مندم. آن وقت
او دست هايش
را پشت سرش
گره زد،
لبهايش را
غنچه کرد و
به آسمان
نگاه کرد بعد
به اتاق اش
رفت. من هم بي
سروصدا به
اتاق ام
برگشتم و
تقاضاهايي
که از قسمت
هاي مختلف
پروژه رسيده
بود بدون
اين که
بخوانم امضا
کردم. قبلا"
بارها آن ها
را خوانده
بودم. همه
چيزهاي
بنجلي مي
خواستند که
اصلا" به دردشان
نمي خورد.
بعد اسم شان
را درشت زير
آن مي نوشتند
و امضا مي
کردند. معني
اين کار اين
بود که شايد
کارفرما
برگه ها را
که روي ميز
مي بيند
نگاه اش به
اسم يکي از
آن ها بخورد و
او را به ياد
بياورد.
خيلي ها
اميد ارتقا
داشتند يا
پاداش، با
خلق و خوي او
آشنا نبودند
که بدانند
کارفرما در
اين پروژه
هيچ کس را
فراموش نمي
کند.
[TOP]
|