هرگونه استفاده از مطالب مندرج در اين بخش فقط با ذکر ماخذ مجاز است!!

چرکنويس
بهمن فرزانه


 

ناشر: ققنوس
تاريخ چاپ: 1383
نوبت چاپ: اول
تيراژ: 2200 نسخه
قيمت: 1600تومان
شابک: 5-527-311-964
تعداد صفحه: 184 ص
قطع: رقعي


                                             مي خواهم اين کتاب را بخرم


                                             بازگشت به سايت اصلي

     

 

  چرکنويس

   بهمن فرزانه

  

 

   فصل يکم

 

 

 

از قاسم مى پرسم:

- اسم هنرپيشه زن فيلم »کنتس پابرهنه« چى بود؟

بدون مکث جواب مى دهد:

- اوا گاردنر. خداى نکرده مگر فراموشى آورده ايد؟ از شما بعيد است. شما که حتى اسامى سياهى لشکرها را هم بلدهستيد. نکند باز مى خواهيد مرا امتحان کنيد؟ ولى تا حالا که قبول شده ام. ديگر لزومى ندارد به خودتان زحمت بدهيد. من حتى اسم مرسدس مک کمبريج را هم بلد هستم، چه برسد به اوا گاردنر!

اخم مى کند و از اتاق بيرون مى رود. نمى دانم چرا ياد مريلين مونرو مى افتم. فيلم »نياگارا« چه قشنگ بود. اسم هنرپيشه مرد آن فيلم چه بود؟

نمى خواهم دوباره از قاسم سؤال کنم؛ به شک مى افتد. ممکن است تصور کند که با فراموشى عمدى خواسته ام امتحانش کنم. با خودم مى گويم اصرار در فراموشى اين اسامى بى بروبرگرد او را به شک مى اندازد. هر وقت برگشت به بهانه اى اسم مريلين مونرو را پيش مى کشم و اسم هنرپيشه مرد آن را عوضى مى گويم تا حرفم را تصحيح بکند و خوشحال شود که مچ مراگرفته است. لابد خواهد گفت: دلم خنک شد، بگذاريد يک دفعه هم من برنده اين بازى باشم.

من و او در کنار هم بزرگ شده ايم.

روزى مادربزرگم مشهدى ابوالفضل را صدا کرد و به او گفت:

- مشهدى، برو به دِه، و زن و بچه ات را بردار و بياور اين جا. لزومى ندارد بيش از اين در خانه سکينه بمانيد. همين طور که مى بينى خانه ما شلوغ است. دو نفر اضافه برايمان فرقى نمى کند. زنت مى تواند تو آشپزخانه به عمه جان کمک کند. پسرت هم مى تواند همبازى نوه من بشود. چند سال دارد؟

- همسن و سال بهرام خان است.

- به مدرسه مى رود؟

- نخير.

در کلاس پنجم ابتدايى بودم که مادربزرگ تصميم گرفت حمامى در خانه بسازد. سيف الله خان که پيشکار مادربزرگ وپدرم بود، آمد تا اندازه ها و هزينه را تخمين بزند. او به مغازه ها رسيدگى مى کرد و امور مالى خانواده را در دست داشت.

ساختمان حمام شروع شد. با يک توالت و روشويى جداگانه. توالت مستخدمين در آن طرف انبارى بود. همگى ما تا آن موقع به »حمام زرنگار« سر پيچ شميران مى رفتيم. ولى مادربزرگم مى گفت: تو زمستان توى اين برف و گِل و شُل نمى شودرفت، برگشتن سخت است، سرما مى خوريم.

يک روز مشهدى ابوالفضل به لويزان رفت و زن و بچه اش را، به اضافه دو سه تا چمدان و بقچه، همراه آورد.

مادربزرگم آن ها را پذيرفت.

- ماشاءالله چه زن و بچه خوشگلى دارى. بچه جان اسمت چيست؟

- قاسم.

- قاسم جان اين نوه من است، بهرام.

و آن چنان بود که