|
رووَن
و زباک ها
توصيه شده
از سوي شوراي
کتاب کودک استراليا
اميلي رودا
ترجمه
ي نسرين وکيلي
فهرست
درباره
ي نويسنده 7
هشدار 9
حمله 19
تصميم 27
هديه 39
شعر 49
در
تاريکي 57
توفان 69
دست سرنوشت
81
برهوت 91
خطر
شبانه 101
مقابل ديوار
113
آيينه تَرَک
برمي دارد 123
هزارْتو
135
دستي که
بايد خون آلود
شود 147
زنجير
و غم 155
شگفتي ها
165
سايه هاي
رنگين 177
چنان که
شروع شد... 189
... به اين ترتيب
به پايان مي رسد
199
وحشت 209
درس عبرت
219
يادداشت
نويسنده
سپاس از
طرفداران روون
که برايم نامه
نوشتند و
پيشنهاد
نوشتن کتاب «روون
و زباک ها» را
دادند.
اميدوارم همان
قدر که من از
نوشتن آن لذت
بردم، شما
هم از
خواندن آن لذت
ببريد.
درباره
ي نويسنده
خانم اميلي
رودا ـ که نام
واقعي او جنيفر رُو است ـ
در سال 1948 در نيوساوت
ويلز واقع
در استراليا
به دنيا
آمده است.
او
ويراستار
انتشاراتي Angees & Rolenntson ،
ويراستار
هفته نامه ي زنان
استراليا و
نويسنده ي کتاب
هاي کودکان و
داستان هاي خيالي
براي بزرگسالان
است. کتاب هاي
او بارها
جايزه ي کتاب
سال نوجوانان
و جايزه ي شوراي
کتاب کودک استراليا
را از آن خود کرده
است.
او
علاوه بر به
کار گرفتن فکاهه
هاي غيرمعمول،
از عناصر
فانتزي،
معما و
افسانه ي پريان
در داستان هاي
خود استفاده
مي کند. بن مايه
ي بعضي از
داستان هاي او
داستان اشباح
و سفر در
زمان است. او
براي بزرگسالان
نيز داستان هاي
رمزآلود و کتاب
هاي آشپزي مي
نويسد.
کارن
جمي سون در
مجله ي هورن
بوک در
مورد اولين
کتاب از
مجموعه ي روون
مي گويد:
«اين داستان ماجراجويانه
با بهترين طرح
به نگارش درآمده
است و يک فانتزي
جذاب ديگر
است.» اين منتقد
اشاره مي کند
که شخصيت هاي
داستاني او
ماندگار
هستند.
جان
زان ليتر مقاله نويس،
در نشريه ي Magries مي نويسد،
متن هاي اميلي
رُوا در
مجموعه ي روون،
پر از
تصاوير ذهني
است. او
معتقد است نويسنده
با تخيل قوي،
فضاهاي زنده
و درخشاني آفريده
است و اين مجموعه
مي تواند
تبديل به يک مجموعه
ي تلويزيوني
موفق شود.
1
هشدار
"گرَچ
" به دنبال
ردِّ بو، به سمت
غرب پرواز کرد.
پرواز او به درازا
کشيد. خسته و
گرسنه بود،
اما نه به فکر
خوردن بود و
نه به فکر
توقفي براي استراحت.
در پسِ
آن چشم هاي مسطح
زرد فقط يک فکر
بود؛ ردِّ
بو را
بگيرد، به همان
جايي برسد که
به او گفته بودند
و براي صاحبانش
همان چيزي را
بياورد که از
او خواسته بودند.
اين گرَچ
را "بارا" مي ناميدند
و صد و بيست ساله
بود. به خوبي تربيت
شده بود.
شايد نه با
محبت، بلکه با
هوشمندي و
طي ساليان دراز.
در آن لحظه با
وجود اين که از
شلاق ها و
فريادهاي اربابانش
بسيار دور
بود، اما
اين فکر که با
استفاده از
آزادي خود
به آن چه مي خواهد
عمل کند،
هرگز به ذهنش
نرسيد.
زمان زيادي
بود که دريا
را پشت سر
گذاشته بود
و به شکل مبهمي
مي دانست که از
تپه هاي سرسبز
و نهر پر پيچ وخمي
که با نور
خورشيد به روشني
مي درخشيدند،
عبور مي کند.
او مي دانست
که پيش رويش در
مسافتي دور،
کوهي با قله اي
پنهان در
ميان ابرها،
سر به آسمان
کشيده است.
اما در
آن لحظه چشم هايش
اهميتي نداشتند
و گوش هايش هم
که در برابر
حمله ي باد و
به هم خوردن بال
هاي خودش بسته
بودند،
اهميتي نداشتند؛
تنها چيزي که
اهميت داشت،
زبان چنگالي
شکلش بود که با
حرکت سريع به
درون و
بيرون دهان،
هواي سرد و
بو را مزه مزه
مي کرد. مي دانست
که مقصد
نزديک است و
بويي که به دنبالش
بود، محسوس تر
شده بود. بوي حيواني
زنده که آرواره
ها و دهان گرسنه
ي او را آب انداخته
بود؛ بوکشا !
او حتي نام حيوان
را هم مي دانست.
"بوکشا"!
اربابانش پوست
پشم دار خاکستري
اين حيوان را
جلوي صورت او
گرفته و
گوشت خون آلود
حيوان را به او
داده بودند،
طوري که خوشمزگي
گوشت با بوي پوست
درهم آميخته
بود و بارها
و بارها اسم بوکشا
را تکرار کرده
بودند. آن روز
هم قبل از
اين که او را به
دنبال اين مأموريت
بفرستند،
دوباره آن را
به زبان آورده
بودند و
گفته بودند:
«بوکشا را
جست وجو کن !» و
بعد زنجيرش را
باز کرده بودند.
بوي بوکشا
قوي بود،
اما بوهاي ديگري
هم بود. بعضي از
اين بوها را
قبلاً تجربه
کرده بود،
اما يکي از
آن ها برايش ناآشنا
بود. بويي که تجربه
نکرده بود و
پر از خطر
بود: بوي آتش،
برف و يخ هر
سه را با هم داشت.
آن چيز
خطرناک نفس سوزان،
نيش هايي زهرچکان
و قدرت هوشياري
ديرينه اي داشت.
خارهاي چرمي
پشت گرچ با
احساس خطر
راست شد. اما
چشم هاي زرد
مارمولکي اش
واکنشي نشان
نداد و بال هاي
فلس دار خال خالي
اش در حرکت و
پرواز به سوي
"رين "،
ترديدي به خود
راه نداد.
"رووَن
" به آسمان
آبيِ آبي بالاي
دهکده نگاهي
کرد. آسمان هنوز
صاف بود؛ به جز
ابري که هميشه
قله ي "کوهستان
ممنوعه " را
مي پوشاند،
ابر ديگري در
آسمان نبود.
با اين وجود
به يقين توفان
تابستاني در
راه بود. در
غيراين صورت
چه طور مي توانست
احساس دلشوره
ي غريبي را که
نسبت به وضعيت
غيرمنتظره و
وحشتناکي که
در شُرف وقوع
بود، توجيه
کند؟ اين احساس
ترس از
اواسط صبح شروع
شده بود و هر
لحظه بيش تر
مي شد.
بسيار
جدي به خود
گفت که چيزي نيست.
با ترس مبارزه
مي کرد و
چيزي به مادرش،
"جيلر"،
نگفت. چرا
بايد بي جهت او
را نگران مي
کرد، آن هم در
چنان روزي ؟
امروز
جيلر هم مي بايد
مانند
"آناد" خواهر کوچک
روون سبکبار
باشد. مانند
آناد که همان
موقع دور کلبه
ي داخل باغ مي
رقصيد و در فکر
لباس تازه ي بسيار
قشنگ صورتي رنگش
بود. حتماً
او هم خوشحالي
آشکار جان قوي
را داشت؛
جان که حتي در
آن لحظه که از
دروازه مي گذشت
و آناد را در
دست هاي خود
تاب مي داد و
در لباس عروسي
زيبا و
برازنده اش،
به سمت خانه مي
آمد، روون براي
او دست تکان داد
و با صداي بلند
به او سلام کرد
و وقتي احساس
ترس پنهان دوباره
به او خنجر
زد، آن را پس زد.
مردم سختکوش
رين هيچ گاه به
خاطر
تعطيلات و
جشن ها کارهاي
روزانه شان را
کنارنمي گذاشتند،
اما حتي در
رين هم مراسم
عروسي دليل خوبي
براي جشن و
شادماني بود
و اين عروسي ـ
ازدواج جان قوي
نگهبان باغ ها
با جيلر
نگهبان مزرعه
ـ يک موقعيت استثنايي
بود.
جان و
جيلر را همه دوست
داشتند و
پسر جيلر ـ
روون،
نگهبان بوکشاها
ـ بزرگ ترين قهرمان
رين بود.
گرچه کوچک ترين
شباهتي به قهرمان
ها نداشت. با
وجودي که خجالتي،
خيالباف و کمرو
بود، کوهستان
ممنوعه را
فتح کرده بود
و با
اژدهايي که بر
قله ي آن حکومت
مي کرد،
روبه رو شده بود.
او همراه کولي
هاي خانه به دوش،
دهکده ي رين را
از سرنوشت وحشتناکي
نجات داده بود
و مردم پچ پچ
کنان، به يکديگر
مي گفتند که او
به وسيله ي گروه
عجيب خود و
رهبر
اسرارآميز
ماريسي ها ـ
يعني نگهبان
کريستال ـ
به مردم شبيه
به ماهيِ
ماريس در
ساحل،
پيوسته بود.
روون، کودکي
که زماني در
دهکده هيچ اميدي
به او نمي رفت،
حالا بسيار
مورد احترام
بود. اين روزها
ديگر کسي او
را اذيت نمي
کرد و مورد
انتقاد قرار
نمي داد. هيچ
کس به او نمي گفت
که او به سني رسيده
که ديگر
نبايد
نگهبانِ بوکشاهاي
آرام باشد.
حتي بعضي
ها از او مي ترسيدند؛
چون که فکر
مي کردند او
قدرت هاي غيرطبيعي
دارد. چنين آدم
هايي وقتي او
به انبار ده مي
آمد يا از
محل تجمعي رد
مي شد صحبت هاي
شان را قطع مي
کردند و به بچه
هاي خود
سفارش مي کردند
که او را
اذيت نکنند.
زماني که در
فصل بهار به جاي
گوساله ي خاکستري
يک گوساله ي سياه
به دنيا
آمد، همين آدم
ها زمزمه کردند
که اين اتفاق
شومي است و
نشانه اي از
قدرت روون است.
اگر کسي
به آن ها مي گفت
روون چيزي جز
اين نمي خواهد
که او را از
خودشان بدانند
و همه ي چيزي
که او خود
خواستارش است،
اين است که از
طرف آن ها
پذيرفته شود،
به او مي خنديدند.
بيش تر
به خاطر
روون بود که اين
ازدواج چيزي
بيش تر از يک جشن
ساده بود.
ديروز سه بادبادک
بزرگ که سواران
شان متصل به آن
ها بودند،
در آسمان دهکده
نمايان شدند
و بعد قبيله ي
آن ها که هميشه
به دنبال شان
بودند،
چادرها را
روي تپه ها
برپا کردند
و آماده ي شرکت
در جشن و
اجراي موسيقي
شدند.
"پرلينِ
پندليسي " از
"ماريس " به نمايندگي
از طرف ماريسي
ها آمده و با
خود هدايايي
آورده بود.
با وجود اين
که پوست ماريسي
ها طوري بود که
در خشکي به سرعت
ترک مي خورد،
با خوشحالي خانه
را ترک کرده،
دريا و
افشانه هاي شور
آب را پشت سر
گذاشته و به خشکي
آمده بود.
اين سفر،
سفر راحتي براي
او نبود.
آن روز
چنان اهميتي
داشت که "وال
" و
"اليس "،
آسيابان هاي
بي احساس را
وسوسه کند
تا از کار
دست بکشند.
اين مراسم حتي
موجب شد که خانم
"بروندن " نَجار
و سازنده ي لوازم
خانگي منزوي
و بداخلاق،
آن روز، کارش
را تعطيل کند.
هيچ کس نمي خواست
مراسم جشن را
از دست بدهد
يا از اداي احترام
باز بماند.
بنابراين
ظهر، زماني
که جيلر،
جان با روون و
آناد به سمت درخت
بزرگ بالاي مزرعه
ي بوکشاها
آمدند،
جمعيتي در
آن جا
منتظرشان بودند.
فقط "شِبا"،
زن خردمند
دهکده نيامده
و در کلبه اش آن
طرف باغ تنها
مانده بود.
هيچ کس از
نيامدن او
تعجبي نکرده
بود و همه پنهاني،
شاد هم بودند.
گرچه خيلي ها
در مواقع خطر
يا بيماري به
دنبالش مي آمدند،
اما در اين مراسم،
او ميهماني بود
که ديگران با
او راحت نبودند.
وقتي به
سايه ي دلپذير
درخت رسيدند،
روون نه به حضور
آناد که با
هيجان کنار
او مي رقصيد،
و نه به جان و
جيلر که پيشاپيش
او مي رفتند
و نه به جماعتي
که به آن ها
چشم دوخته بودند،
به هيچ يک توجه
چنداني نداشت.
احساس وحشت هر
لحظه قوي تر
مي شد و ذهن او
را تيره و افکارش
را تاريک مي
کرد. همين موجب
شده بود که سکوت
کند و گوش به زنگ
باشد.
روون دندان
ها را به هم مي
ساييد و مي خواست
مطمئن باشد که
کسي متوجه اين
تيرگي ذهن او
نمي شود. به خود
گفت: «همه در
رين خوشحال هستند
و آماده ي برگزاري
جشن، چرا من بايد
نسبت به ديگران
متفاوت باشم
؟»
صدايي را
از گوشه ي ذهنش
شنيد: «تو
هميشه نسبت به
ديگران متفاوت
بوده اي و
حالا بيش تر
از هميشه !»
با
عصبانيت اين
صدا را از
خود دور کرد.
سر خود را
برگرداند و
چشمش به چشم هاي
"اگدن " ـ قصه گو،
و رهبر کولي ها
ـ افتاد که با
دخترخوانده اش
"زيل " و ساير
افراد قبيله
در يک طرف جماعت
ايستاده بود.
کنار
مردم رين، کولي
ها بودند که بهترين
لباس هاي شان
را بر تن داشتند.
آن ها با
لباس هاي ابريشمي
و موهاي مجعد
بلندشان که با
روبان و
انواع مهره ها
و پَر بافته شده
بودند، به سَبُکي
پرنده ها به نظر
مي آمدند.
اما روون با
ضربه ي خنجري
از ترس،
حالت گوش به زنگ
بودن را در
چهره هاي آن ها
ديد. آن ها
آرام ايستاده
بودند و
گويي تمام اعضاي
بدن لاغرشان
آماده ي پرواز
بود. چشم هاي گود
افتاده ي اگدن
حالتي بسيار
جدي داشت.
جان و
جيلر به چيزي
توجه نداشتند،
آن ها لبخند
مي زدند و در
مقابل کولي ها
سر خم مي کردند
و اگدن هم در
مقابل، سرش را
کمي خم مي کرد،
اما نگاه تيره
ي او از آن ها
گذشته و با
پرسشي در
نگاهش چشم به
روون دوخته بود.
روون پرسش او
را مي دانست. در اين
سرزمين اشکالي
به وجود
آمده. ما آن را
احساس مي کنيم
تو هم احساس مي
کني، اين احساس
را در تو مي بينم.
موضوع چيست ؟
روون
سرش را به آرامي
تکان داد؛ من نمي
دانم.
نگاه
اگدن روي نفراتي
که جلو
بودند،
چرخيد و به جايي
که پرلين،
مرد ماريسي با
"الون " نانوا
و "مارلي "
بافنده، جان
و دوستان خوبِ
جان و جيلر
ايستاده بودند،
رسيد.
مارلي و
الون با
تبسمي بر لب،
گل ها را به دست
جيلر دادند.
اما پرلين با
اندامي کوچک
و درخشان در
لباسي چسبان
به رنگ آبي،
خشک و رسمي ايستاده
و دست هاي پرده
دارش را محکم
به دو طرف بدنش
چسبانده بود.
او کلاهخودي
که سرش را از
خورشيد
سوزان محافظت
مي کرد، به نشانه
ي احترام عقب
زده بود و به اين
ترتيب روون مي
توانست چشم هاي
شيشه اي بي حالت
او را که ثابت
به نقطه اي خيره
شده بود،
ببيند.
پرلين مي
ترسيد. آن جا
زير آن سايبان
سبز، در آن دره
ي امن چه چيزي
وجود داشت که
او را مي ترساند؟
خطري
هست روون،
خطري در اين سرزمين.
ناگهان
پيام به روشني
در ذهن روون طنين
انداخت. اين پيام
از طرف نگهبان
کريستال در
ماريس بود که
به او هشدار
مي داد، هم چنان
که به پرلين هشدار
داده بود.
اما در اين لحظه
جان و جيلر
جلوي "لن "
پير ايستاده
بودند و
مراسم ازدواج
شروع شده بود.
روون با
درماندگي با
خود گفت: «در
حال حاضر
نمي توانم چيزي
بگويم، حتي اگر
سعي هم بکنم،
هرچه قدر که مرا
قهرمان بدانند،
هيچ کس به حرف
من گوش نخواهد
کرد. فکر
خواهند کرد که
من مي خواهم اين
ازدواج را
متوقف کنم.
مادر و جان هم
همين فکر را
خواهند کرد.
من نمي توانم
چنين کاري بکنم.»
زماني او
حتي از فکر
اين که ممکن است،
جان جاي "سِفتن
" پدر
او را
بگيرد، نفرت
داشت. اما
حالا مي دانست
که هرگز هيچ
کس نه در قلب جيلر
و نه در قلب او
جاي سفتن را
نخواهد گرفت.
ولي نکته اين
جاست که قلب ها
آن قدر بزرگ هستند
که بيش از يک عشق
را در آن جاي بدهند
و جان قوي،
نگهبان باغ ها
ـ دوست پدر
او ـ دوست او
هم بود. او
هرگز اين مطلب
را به جيلر و
جان نگفته بود.
در رين، آشکارا
سخن گفتن از
احساس ها
نشانه ي ضعف بود.
روون فقط با
بروز دادن شادي
خود از
برگزاري اين
ازدواج مي توانست
نشان دهد که چه
قدر خوشحال است.
کس ديگري
هم بود که بايد
به او توجه مي
شد. روون به خواهر
کوچکش که با
چشماني شوق زده
در کنارش ايستاده
بود، نگاهي
کرد. آناد
هيچ شناختي از
پدرش نداشت؛
پدري که در
زمان خردسالي
او مرده بود.
آناد، جان را
مي پرستيد.
از مدت ها
پيش در
انتظار چنين
روزي بود.
عاشق اين بود
که با سر و
وضع مرتب در
مقابل چشم همه
رژه برود.
دوباره
در دل گفت: «من نمي
توانم اين کار
را انجام بدهم.
من نمي توانم
اين لحظه را
به هم بزنم.
پرلين و
اگدن به صبر کردن
راضي اند.
بنابراين من
هم راضي خواهم
بود. کمي صبر کردن
چه ضرري دارد؟»
در
روزهاي بعد
روون به تلخي
آرزو مي کرد که
اي کاش تصميم
ديگري گرفته
بود!
2
حمله
وقتي
جان و جيلر
آخرين مراحل
مراسم ازدواج
را انجام مي دادند،
زير درخت بزرگ
سکوت حاکم بود.
سپس وقتي لَن
آن ها را
رسماً زن و
شوهر اعلام
کرد، صداي کف
زدن و هلهله ي
شادي و تبريک
گفتن ها در
فضا پيچيد.
بزرگ ترهاي
رين جمع شدند
و جان و جيلر
را به ميهماني
اي که در
همان نزديکي
ترتيب داده بودند،
بردند و
اطمينان حاصل
کردند که پرلين
و کولي ها را
با کمال احترام
همراه خود
مي آورند.
آناد انگار که
فنري در
وجودش رها
شده باشد،
از جا پريد
تا به دوستانش
بپيوندد.
روون همان جايي
که بود، به حالت
انتظار
ايستاد.
جان و
جيلر با
خنده و صحبت سر
ميز اصلي ميهماني
نشستند. همه ي
ميزها پر از
بهترين خوراکي
هايي بود که در
دهکده امکان
تهيه اش بود.
ديس ها با
ميوه و
سالاد
سبزيجات،
بهترين پنير
تهيه شده از
شير بوکشا،
نرم ترين ناني
که الون و
مادرش "سارا"
مي توانستند
بپزند و همه نوع
شکلات، ژله و
کيکي که "سولا"
ي شيريني پز
تهيه کرده بود،
انباشته بود.
تُنگ هاي بزرگ
شربت توت "هوپ
" و
نوشيدني بابونه
ي وحشي همه جا
چيده شده بود.
موسيقي
کولي ها
شروع شد.
اگدن احتمالاً
به اين نتيجه
رسيده بود که
بهترين کار
همپايي با
جشن و سرور
است؛ انگار که
هيچ مشکلي وجود
ندارد. روون به
سطح هموار
درخت تکيه داد
و سعي کرد
نظمي به افکارش
بدهد.
روشنايي خورشيد
با درخشش خود
از ميان برگ ها
مي گذشت و
زمين را با لکه
هاي طلايي خال
خالي مي کرد.
مردم رين
از سيصد سال پيش،
زماني که به اين
جا رسيدند،
زير اين سايبان
به عقد يکديگر
درمي آمدند،
فرزندان شان
را نامگذاري
مي کردند و
با مردان خود
خداحافظي مي
کردند. درخت ـ
که آن زمان درخت
تنومندي بود
ـ حالا درخت غول
پيکري شده بود.
آناد
با صدايي گوشخراش،
بلندتر از
صداي موسيقي
و صحبت بزرگسالان
و خنده ي دوستان
خود، گفت:
«روون ! نگاه کن
!»
روون نگاهي
به دور و بر کرد.
آناد کنار
پرچين ايستاده
و به چراگاه بوکشاها
نگاه مي کرد.
هيجان زده،
با اشاره ي دست
از او خواست
که جلوتر
برود و بعد
به روون گفت:
«بيا، ببين !»
روون رفت
تا به او
ملحق شود.
دوستان آناد
با نزديک شدن
او با خجالت خود
را کنار کشيدند.
آناد به سمت او
دويد و به دست
او چنگ انداخت
و او را به سمت
پرچين کشاند
و با خنده و
اشاره گفت:
«دارند مي رقصند!»
يک لحظه
نفس در سينه ي
روون حبس شد.
اين جانوران
کوهان دار
خاکستري طوري
پهلو به پهلو
و شانه به شانه
ي يکديگر
قرار گرفته بودند
که دايره ي محکمي
را تشکيل داده
بودند.
سرهاي سنگين
شان رو به بيرون
دايره بود.
تنه هاي شان آن
چنان نزديک و
فشرده به هم بود
که گويي يال هاي
شان متصل به هم
است. بسياري از
آن ها پنجه به
زمين مي کشيدند.
با نگاه اول واقعاً
اين طور به نظر
مي رسيد که رقص
خاصي را اجرا
مي کنند.
آناد که
بالا و
پايين مي پريد،
با کشيدن دست
او جيغ زنان گفت:
«روون،
زودباش، با
من بيا، آن ها
را ببين !»
روون لبخندي
زد و گفت: «نه،
آناد.» با اين
که دلش مي خواست
جمع را به خاطر
بوکشاها ترک
کند، اما مي دانست
چنين کاري غيرمنتظره
و به دور از
ادب است.
آناد
با بي قراري داد
زد و دستش را
از دست او
جدا کرد. کفش ها
را با تکاني از
پا درآورد و
بي توجه به لباس
زيبايش به زحمت
از لاي پرچين
رد شد و در
مزرعه ي پشت پرچين،
شروع به دويدن
کرد.
روون فرياد
زد: «آناد!»،
اما دخترک اعتنايي
نکرد. روون لبخندي
زد و هم چنان
که آناد از
جوي پريد و
به طرف بوکشاها
دويد و
ستاره ـ
سردسته ي بوکشاها
ـ را صدا زد،
سرش را تکان داد.
موهاي آناد
مانند فرفره
اي طلايي دور
سرش در حرکت بود.
لباس هاي صورتي
اش با نسيم ملايم
موج مي زد.
دخترک شبيه پروانه
اي بزرگ که روي
علف ها بال مي
زند، به نظر
مي رسيد.
روون انتظار
داشت وقتي آناد
سراغ بوکشاها
مي رود، آن منظره
ي غريبي را که
به وجود
آورده بودند،
به هم بخورد؛
اما با کمال تعجب
ديد که گله ي بوکشاها
هيچ حرکتي نکرد.
مانند صخره اي
پا برجا
بودند،
سرهاي شان بالا
بود و هوا را
بو مي کشيدند.
روون با
حيرت خيره ماند.
اما در يک آن چيزي
به ذهنش رسيد؛
پس گوساله هايي
که بهار به دنيا
آمده بودند،
کجا بودند؟
آن ها را نمي ديد.
حتي گوساله ي
سياه ـ يعني
کوچک ترين بوکشا
ـ را هم نمي ديد.
در آن لحظه
آناد هم چنان
که تند و تند
با خود حرف مي
زد، رقص کنان
به سمت ستاره
رفت و دست هايش
را دراز کرد.
روون حيرت زده
از جا پريد؛
چون ستاره را
ديد که غرش هشداردهنده
اي کرد و با
خشونت سرش را
تکان داده و
آناد را کنار
زد.
ستاره هميشه
بسيار آرام بود.
کوچک ترين بچه
ي دهکده هم مي
توانست او
را اداره کند.
او همان قدر که
عاشق خود
روون بود،
آناد را هم دوست
مي داشت. بله،
ظاهراً مي خواست
آناد را از
گله دور نگه دارد.
روون همان
طور که حصار
را محکم گرفته
بود، اخم هايش
درهم رفت.
آيا ستاره سعي
مي کرد آناد
را به همان جايي
که بود،
برگرداند؟
به يک پناه،
به يک جاي امن...
بلافاصله
فرياد زد:
«آناد!»، اما صداي
او در ميان صداي
موسيقي و
صداي خنده ي
کساني که دور
ميز ميهماني
جمع شده بودند،
گم شد.
لحظه اي
دودلي آناد
را ديد، اما
او دوباره قدمي
به جلو
گذاشت و دست هايش
را دراز کرد.
اين بار حرکت
سر ستاره در
حدي بود که موجب
شد، او روي علف
ها سکندري بخورد.
حيوانات تنومندي
که سمت چپ و
راست ستاره قرار
گرفته بودند
به زمين پنجه
مي کشيدند،
اما از جاي شان
تکان نمي خوردند.
روون در
دل گفت: «حلقه را
نخواهند شکست
!» و ناگهان دليل
آن را فهميد.
گوساله ها کنار
هم و پنهان ـ
در داخل دايره
ـ در ديواري از
تنه هاي قوي بزرگ
ترها قرار گرفته
بودند.
ترس وحشتناکي
وجودش را
گرفت به سختي
خود را از
ميان حصار
رد کرد و به طرف
نهر دويد و
فرياد زد:
«آناد! آناد!
مواظب باش !»
اما
ديگر خيلي دير
شده بود. آن چه
که اتفاق افتاد،
چند لحظه بيش
تر طول نکشيد،
اما روون بعدها
تا آخر عمر
هر وقت آن خاطره
در ذهنش مجسم
مي شد، به ياد
مي آورد که آن
لحظات چه قدر
به نظرش طولاني
آمده بودند.
مي دويد، مي دويد
سينه اش از
ترسي نفس گير
درد مي کرد،
اما قادر
نبود با
سرعت لازم بدود.
آناد که به سختي
تعادلش را
برقرار مي کرد،
برگشت و در
حالي که دست به
لباس خود مي
کشيد، به سمت
روون دويد.
روون چهره ي سرخ
و سفيد و
ناراحت او
را، با
موهاي فرفري
طلايي نگاه مي
کرد که ناگهان
همه جا تيره و
تار شد؛
سايه اي به سرعت
جلوي خورشيد
را گرفت.
صداي وحشتناک
هشداردهنده اي
از قله ي کوه شنيد
و جواب گوشخراش
جسورانه اي از
آسمان بالاي
سر او به گوشش
رسيد. صداي حمله
ي برق آساي بال
ها را شنيد و
صداي نعره ي بوکشاها
را؛ زيرا که پيکر
عظيمي به شتاب
به طرف آن ها
مي آمد؛
جانوري خال خالي
به رنگ سبز و
زرد خاکستري،
خاردار و
وحشتناک با
سه دم که شلاق
وار ضربه مي زدند.
روون فرياد
هشداردهنده ي
خود و صداي جيغ
بلند آناد
را که متوجه خطر
شده و شروع به
دويدن کرده بود،
شنيد. بر اثر
بادي که بال هاي
قوي او
ايجاد کرده بود،
پيراهن او
درهم و برهم شده
و با ضرب به بدن
او مي خورد.
روون از
نهر پريد. با
وحشت فرياد
مي زد و به آناد
مي گفت که خود
را به زمين بيندازد
و ميان علف هاي
بلند پنهان شود،
اما او مي دانست
که با وجود
صداي بلندش،
آناد به جز
نياز به فرار،
متوجه هيچ چيز
ديگري نيست؛
نه چيزي مي شنود
و نه چيزي درک
مي کند.
با
وحشت چشم هاي
مسطح زرد
جانور را
ديد که به سمتي
چرخيد و روي پيکر
کوچک صورتي و
طلايي آناد
ـ که در
زمينه سبز
مزرعه با
هيجان در حرکت
بود ـ ثابت ماند.
لحظه اي در
جا بال زد و
روون چشمش يک
نظر به چيزي روي
گردن جانور
افتاد که او
را حيرت زده و
مبهوت کرد.
سپس ترس و
وحشت، آن چه را
که در ذهنش بود،
از ميان برد.
جانور در
هوا چرخي خورد،
از سمت بوکشاها
برگشت و به سمت
آناد شيرجه رفت
و چنگال هاي بزرگ
و قرمز خود
را به طرف او
دراز کرد.
روون خود را
به جلو
انداخت، دست
ها را به حرکت
درآورد، رو
به جانور
جيغ مي زد و
تلاش مي کرد
حواس جانور
را از آناد
منحرف کند و
دوباره او
را
برگرداند،
اما جانور
در يک لحظه آناد
را از جا کند
و همان طور که
بال هاي بزرگش
را با سر و
صدايي مانند
تندر به هم مي
زد و فرياد
پيروزي سر
داده بود،
به سرعت دور
شد.
بارش سبک
بود و به هيچ وجه
مانع سرعت او
نبود. چند
لحظه بعد
مانند نقطه ي
سياهي روي تپه
هاي دوردست ديده
مي شد و چند
دقيقه بعد، کاملاً
از ديد
پنهان شد.
و آناد
هم با او
رفته بود.
...
[TOP]
|