هرگونه استفاده از مطالب مندرج در اين بخش فقط با ذکر ماخذ مجاز است!!

روون و زباک ها
اميلي رودا
نسرين وکيلي


 

ناشر: نشر افق
تاريخ چاپ: تابستان 1383
نوبت چاپ: اول
تيراژ: 3000 نسخه
قيمت: 1800 تومان
شابک: 7-121-369-964
تعداد صفحه: 228 ص
قطع: رقعي


                                             مي خواهم اين کتاب را بخرم


                                             بازگشت به سايت اصلي

     

                          

 رووَن و زباک ها

 توصيه شده از سوي شوراي کتاب کودک استراليا

 اميلي رودا

 ترجمه ي نسرين وکيلي

 

 

 فهرست

 

 درباره ي نويسنده 7

 هشدار 9

 حمله 19

 تصميم 27

 هديه 39

 شعر 49

 در تاريکي 57

 توفان 69

 دست سرنوشت 81

 برهوت 91

 خطر شبانه 101

 مقابل ديوار 113

 آيينه تَرَک برمي دارد 123

 هزارْتو 135

 دستي که بايد خون آلود شود 147

 زنجير و غم 155

 شگفتي ها 165

 سايه هاي رنگين 177

 چنان که شروع شد... 189

... به اين ترتيب به پايان مي رسد 199

 وحشت 209

 درس عبرت 219

 

 

 

 

 يادداشت نويسنده

 

 سپاس از طرفداران روون که برايم نامه نوشتند و پيشنهاد نوشتن کتاب «روون و زباک ها» را دادند. اميدوارم همان قدر که من از نوشتن آن لذت بردم، شما هم از خواندن آن لذت ببريد.

 

 

 درباره ي نويسنده

 

 خانم  اميلي رودا ـ که نام واقعي او جنيفر رُو  است ـ در سال 1948 در نيوساوت ويلز  واقع در استراليا به دنيا آمده است.

 او ويراستار انتشاراتي  Angees & Rolenntson ، ويراستار هفته نامه ي زنان استراليا و نويسنده ي کتاب هاي کودکان و داستان هاي خيالي براي بزرگسالان است. کتاب هاي او بارها جايزه ي کتاب سال نوجوانان و جايزه ي شوراي کتاب کودک استراليا را از آن خود کرده است.

 او علاوه بر به کار گرفتن فکاهه هاي غيرمعمول، از عناصر فانتزي، معما و افسانه ي پريان در داستان هاي خود استفاده مي کند. بن مايه ي بعضي از داستان هاي او داستان اشباح و سفر در زمان است. او براي بزرگسالان نيز داستان هاي رمزآلود و کتاب هاي آشپزي مي نويسد.

 کارن جمي سون  در مجله ي  هورن بوک  در مورد اولين کتاب از مجموعه ي  روون  مي گويد: «اين داستان ماجراجويانه با بهترين طرح به نگارش درآمده است و يک فانتزي جذاب ديگر است.» اين منتقد اشاره مي کند که شخصيت هاي داستاني او ماندگار هستند.

 جان زان ليتر  مقاله نويس، در نشريه ي  Magries مي نويسد، متن هاي اميلي رُوا در مجموعه ي  روون، پر از تصاوير ذهني است. او معتقد است نويسنده با تخيل قوي، فضاهاي زنده و درخشاني آفريده است و اين مجموعه مي تواند تبديل به يک مجموعه ي تلويزيوني موفق شود.

 

 

1

 

 

 

 هشدار

 

 "گرَچ "  به دنبال ردِّ بو، به سمت غرب پرواز کرد. پرواز او به درازا کشيد. خسته و گرسنه بود، اما نه به فکر خوردن بود و نه به فکر توقفي براي استراحت.

 در پسِ آن چشم هاي مسطح زرد فقط يک فکر بود؛ ردِّ بو را بگيرد، به همان جايي برسد که به او گفته بودند و براي صاحبانش همان چيزي را بياورد که از او خواسته بودند.

 اين گرَچ را "بارا"  مي ناميدند و صد و بيست ساله بود. به خوبي تربيت شده بود. شايد نه با محبت، بلکه با هوشمندي و طي ساليان دراز. در آن لحظه با وجود اين که از شلاق ها و فريادهاي اربابانش بسيار دور بود، اما اين فکر که با استفاده از آزادي خود به آن چه مي خواهد عمل کند، هرگز به ذهنش نرسيد.

 زمان زيادي بود که دريا را پشت سر گذاشته بود و به شکل مبهمي مي دانست که از تپه هاي سرسبز و نهر پر پيچ وخمي که با نور خورشيد به روشني مي درخشيدند، عبور مي کند. او مي دانست که پيش رويش در مسافتي دور، کوهي با قله اي پنهان در ميان ابرها، سر به آسمان کشيده است.

 اما در آن لحظه چشم هايش اهميتي نداشتند و گوش هايش هم که در برابر حمله ي باد و به هم خوردن بال هاي خودش بسته بودند، اهميتي نداشتند؛ تنها چيزي که اهميت داشت، زبان چنگالي شکلش بود که با حرکت سريع به درون و بيرون دهان، هواي سرد و بو را مزه مزه مي کرد. مي دانست که مقصد نزديک است و بويي که به دنبالش بود، محسوس تر شده بود. بوي حيواني زنده که آرواره ها و دهان گرسنه ي او را آب انداخته بود؛ بوکشا ! او حتي نام حيوان را هم مي دانست.

 "بوکشا"! اربابانش پوست پشم دار خاکستري اين حيوان را جلوي صورت او گرفته و گوشت خون آلود حيوان را به او داده بودند، طوري که خوشمزگي گوشت با بوي پوست درهم آميخته بود و بارها و بارها اسم بوکشا را تکرار کرده بودند. آن روز هم قبل از اين که او را به دنبال اين مأموريت بفرستند، دوباره آن را به زبان آورده بودند و گفته بودند: «بوکشا را جست وجو کن !» و بعد زنجيرش را باز کرده بودند. بوي بوکشا قوي بود، اما بوهاي ديگري هم بود. بعضي از اين بوها را قبلاً تجربه کرده بود، اما يکي از آن ها برايش ناآشنا بود. بويي که تجربه نکرده بود و پر از خطر بود: بوي آتش، برف و يخ هر سه را با هم داشت. آن چيز خطرناک نفس سوزان، نيش هايي زهرچکان و قدرت هوشياري ديرينه اي داشت. خارهاي چرمي پشت گرچ با احساس خطر راست شد. اما چشم هاي زرد مارمولکي اش واکنشي نشان نداد و بال هاي فلس دار خال خالي اش در حرکت و پرواز به سوي "رين "، ترديدي به خود راه نداد.

 "رووَن "  به آسمان آبيِ آبي بالاي دهکده نگاهي کرد. آسمان هنوز صاف بود؛ به جز ابري که هميشه قله ي "کوهستان ممنوعه " را مي پوشاند، ابر ديگري در آسمان نبود. با اين وجود به يقين توفان تابستاني در راه بود. در غيراين صورت چه طور مي توانست احساس دلشوره ي غريبي را که نسبت به وضعيت غيرمنتظره و وحشتناکي که در شُرف وقوع بود، توجيه کند؟ اين احساس ترس از اواسط صبح شروع شده بود و هر لحظه بيش تر مي شد.

 بسيار جدي به خود گفت که چيزي نيست. با ترس مبارزه مي کرد و چيزي به مادرش، "جيلر"، نگفت. چرا بايد بي جهت او را نگران مي کرد، آن هم در چنان روزي ؟

 امروز جيلر هم مي بايد مانند "آناد"  خواهر کوچک روون سبکبار باشد. مانند آناد که همان موقع دور کلبه ي داخل باغ مي رقصيد و در فکر لباس تازه ي بسيار قشنگ صورتي رنگش بود. حتماً او هم خوشحالي آشکار جان قوي را داشت؛ جان که حتي در آن لحظه که از دروازه مي گذشت و آناد را در دست هاي خود تاب مي داد و در لباس عروسي زيبا و برازنده اش، به سمت خانه مي آمد، روون براي او دست تکان داد و با صداي بلند به او سلام کرد و وقتي احساس ترس پنهان دوباره به او خنجر زد، آن را پس زد.

 مردم سختکوش رين هيچ گاه به خاطر تعطيلات و جشن ها کارهاي روزانه شان را کنارنمي گذاشتند، اما حتي در رين هم مراسم عروسي دليل خوبي براي جشن و شادماني بود و اين عروسي ـ ازدواج جان قوي نگهبان باغ ها با جيلر نگهبان مزرعه ـ يک موقعيت استثنايي بود.

 جان و جيلر را همه دوست داشتند و پسر جيلر ـ روون، نگهبان بوکشاها ـ بزرگ ترين قهرمان رين بود. گرچه کوچک ترين شباهتي به قهرمان ها نداشت. با وجودي که خجالتي، خيالباف و کمرو بود، کوهستان ممنوعه را فتح کرده بود و با اژدهايي که بر قله ي آن حکومت مي کرد، روبه رو شده بود. او همراه کولي هاي خانه به دوش، دهکده ي رين را از سرنوشت وحشتناکي نجات داده بود و مردم پچ پچ کنان، به يکديگر مي گفتند که او به وسيله ي گروه عجيب خود و رهبر اسرارآميز ماريسي ها ـ يعني نگهبان کريستال ـ به مردم شبيه به ماهيِ ماريس در ساحل، پيوسته بود.

 روون، کودکي که زماني در دهکده هيچ اميدي به او نمي رفت، حالا بسيار مورد احترام بود. اين روزها ديگر کسي او را اذيت نمي کرد و مورد انتقاد قرار نمي داد. هيچ کس به او نمي گفت که او به سني رسيده که ديگر نبايد نگهبانِ بوکشاهاي آرام باشد.

 حتي بعضي ها از او مي ترسيدند؛ چون که فکر مي کردند او قدرت هاي غيرطبيعي دارد. چنين آدم هايي وقتي او به انبار ده مي آمد يا از محل تجمعي رد مي شد صحبت هاي شان را قطع مي کردند و به بچه هاي خود سفارش مي کردند که او را اذيت نکنند. زماني که در فصل بهار به جاي گوساله ي خاکستري يک گوساله ي سياه به دنيا آمد، همين آدم ها زمزمه کردند که اين اتفاق شومي است و نشانه اي از قدرت روون است.

 اگر کسي به آن ها مي گفت روون چيزي جز اين نمي خواهد که او را از خودشان بدانند و همه ي چيزي که او خود خواستارش است، اين است که از طرف آن ها پذيرفته شود، به او مي خنديدند.

 بيش تر به خاطر روون بود که اين ازدواج چيزي بيش تر از يک جشن ساده بود. ديروز سه بادبادک بزرگ که سواران شان متصل به آن ها بودند، در آسمان دهکده نمايان شدند و بعد قبيله ي آن ها که هميشه به دنبال شان بودند، چادرها را روي تپه ها برپا کردند و آماده ي شرکت در جشن و اجراي موسيقي شدند. "پرلينِ پندليسي "  از "ماريس "  به نمايندگ