|
به
نام خدا
رووَن و کولي ها
برنده ي
ديپلم افتخار
شوراي کتاب کودک استراليا
اميلي رودا
ترجمه ي
نسرين وکيلي
فهرست
درباره
ي نويسنده
5
خبرهاي
بد،
خبرهاي خوب 7
تاريکي
همه جا را
مي گيرد 17
پيشقراولان
25
اشعار 35
مخالفت
41
دره ي
طلا 49
الون قصه مي گويد
57
قصه گو
67
دردسر 77
دشمن پنهان 87
خيانت 97
چرخ مي چرخد
109
فراخوان
119
شوک ها
127
تاريکي
و
روشنايي 135
کابوس
145
فرار 155
و
زماني که سرانجام
رخ مي نمايد...
165
عجله کن 173
يک پايان،
و يک شروع 181
درباره
ي نويسنده
خانم اميلي
رودا ـ که نام واقعي او جنيفر
رُو است ـ در
سال 1948
در نيوساوت
ويلز واقع در
استراليا به
دنيا
آمده است .
او
ويراستار
انتشاراتي Angees & Rolenntson ، ويراستار
هفته نامه ي زنان استراليا
و نويسنده ي کتاب هاي
کودکان
و
داستان هاي خيالي براي بزرگسالان
است . کتاب
هاي او
بارها جايزه
ي کتاب
سال نوجوانان
و
جايزه ي شوراي کتاب کودک استراليا
را از آن خود کرده
است .
او
علاوه بر به کار
گرفتن فکاهه هاي
غيرمعمول،
از عناصر
فانتزي،
معما و
افسانه ي پريان در
داستان هاي خود
استفاده مي کند.
بن مايه ي بعضي از
داستان هاي او
داستان اشباح و سفر
در زمان است . او
براي بزرگسالان
نيز
داستان هاي رمزآلود
و کتاب هاي آشپزي مي نويسد.
کارن
جمي سون در
مجله ي هورن
بوک در
مورد اولين کتاب از
مجموعه ي روون
مي گويد:
«اين داستان
ماجراجويانه
با
بهترين طرح به نگارش درآمده
است و يک فانتزي
جذاب ديگر
است .» اين منتقد
اشاره مي کند که
شخصيت هاي
داستاني
او
ماندگار
هستند.
جان
زان ليتر
مقاله نويس،
در نشريه ي Magries مي نويسد،
متن هاي اميلي رُوا
در مجموعه ي روون،
پر از
تصاوير ذهني
است .
او معتقد
است نويسنده
با
تخيل قوي،
فضاهاي زنده و
درخشاني آفريده
است و اين مجموعه
مي تواند
تبديل به يک مجموعه
ي تلويزيوني
موفق شود.
1
خبرهاي
بد،
خبرهاي خوب
ــ کولي
ها دارند مي آيند!
کولي ها
دارند مي آيند!
خبر به سرعت
در دهکده
ي "رين " پيچيد.
بچه ها با
هيجان فرياد
مي زدند و
صداي شان در
سراسر دره مي پيچيد
و با برخورد
به کوه
عظيمي که سر به آسمان کشيده بود،
برمي گشت .
بچه ها مي دويدند
و فرياد مي زدند؛
ديوانه وار
از تپه ها
پايين مي دويدند.
آن ها از
چراگاه بوکشاها
و باغ ها و کنار
باغچه ها
گذشتند و
همه ي راه را تا
ميدان دهکده دويدند.
آن ها
سه پيشقراول
را
پروازکنان بر
فراز دهکده ديده بودند.
پيشقراول ها
به بادبادک
هاي ابريشمي
که در
پهنه ي آسمان مي درخشيدند،
چسبيده بودند.
بچه ها همه مي دانستند
که ارابه ها،
اسب ها و
مردمي که يک سره حرف مي زدند
و آواز مي خواندند،
خيلي از آن ها
دور نبودند.
کولي ها
مي آمدند و
با خود
انواع بازي ها،
قصه ها، رقص و
موسيقي، و
هم چنين چيزهاي
جالبي براي فروش مي آوردند.
طولي نمي کشيد
که چادرهاي
درخشان
خود
را برپا مي کردند
و يال چادرها
ميان بوته هاي
خودرو
بالاي تپه،
مانند
پروانه هاي بزرگ بال مي زدند.
شب ها شعله ي آتش شان
تاريکي
را
روشن مي کرد
و صداي موسيقي
آن ها
در سراسر دهکده
مي پيچيد.
يک هفته،
دو هفته يا سه هفته مي ماندند
و هر روز
براي بچه ها
حکم روزهاي
تعطيل را
داشت .
ــ کولي
ها دارند مي آيند!
پسرک ـ
"رووَن "
نگهبان "بوکشا" ها ـ
صدا را شنيد.
او کنار
استخر بوکشاها
ايستاده و پروانه
اي را که
روي شاخه ي درختي با
تلاش زياد
مي خواست از
پيله ي خود
جدا شود،
تماشا مي کرد.
اما خبرها
را قبلاً هم حدس زده بود.
خيلي پيش تر
از آن که بچه ها
از رسيدن پيشقراول
ها خبري بياورند،
ديده بود که بوکشاها
سرشان را
بالا مي گيرند
و تپه هاي آن طرف دره را
نگاه مي کنند.
اين چهارپايان
بزرگ به صدايي گوش مي دادند
که او
قادر به شنيدن شان
نبود.
رووَن به "ستاره
" که بين همه ي اين چهارپايان
بزرگ،
محبوب ترين آن ها
بود، گفت : «پس کولي ها
دارند مي آيند؟
تو صداي شيپورشان
را قبلاً
شنيده بودي،
نه ؟»
ستاره خودش را به چپ و راست تاب مي داد
و به تپه ها
نگاه مي کرد.
رووَن ادامه داد: «ما
امسال انتظار
ديدن آن ها
را نداشتيم،
اما فصلش همين حالاست
؛ فصلي که پاهاي بچه قورباغه
ها توي نهر
رشد مي کند و
قورباغه مي شوند.
"شفيره "ها
پروانه مي شوند
و گل هاي بابونه
گل مي دهند.»
بعد بويي کشيد و
ادامه داد:
«اين را خوب مي فهمم
چون گرده شان
آب دماغم را راه مي اندازد.»
ستاره از ته گلو
صدايي درآورد
و با
ناراحتي اين پا
و آن پا شد.
روون همان طور
که زير
گردن ستاره را از
لابه لاي پشم هاي
انبوهش
مي خاراند،
گفت : «چه ات شده ستاره ؟
آرام بگير.
اوضاع که روبه راه
است .»
روون با
سردرگمي به ستاره نگاه کرد.
همه ي بوکشاها
اخيراً
ناآرام شده بودند
و او دليلش را نمي فهميد.
با دقت کامل سر تا
پاي آن ها را
بررسي کرد؛
نشانه اي از
بيماري نديد.
با اين وجود
چند روزي بود که عصبي و
ناراحت به نظر
مي رسيدند.
دوباره
گفت :
«اوضاع رو به راه است،
ستاره .»
اما
ستاره به زمين پنجه مي کشيد،
دست او را
با سر
سنگينش عقب مي زد و
نمي گذاشت به او
آرامش دهد.
ــ کولي
ها دارند مي آيند!
"جان قوي " که
در
باغ کار
مي کرد، با
تعجب صدا را
شنيد و
لبخند زد. کولي
ها حدود
دوازده ماه پيش به رين آمده بودند.
جان به اين زودي ها
منتظر آمدن شان
|