|
به
نام خدا
رووَن و کولي ها
برنده ي
ديپلم افتخار
شوراي کتاب کودک استراليا
اميلي رودا
ترجمه ي
نسرين وکيلي
فهرست
درباره
ي نويسنده
5
خبرهاي
بد،
خبرهاي خوب 7
تاريکي
همه جا را
مي گيرد 17
پيشقراولان
25
اشعار 35
مخالفت
41
دره ي
طلا 49
الون قصه مي گويد
57
قصه گو
67
دردسر 77
دشمن پنهان 87
خيانت 97
چرخ مي چرخد
109
فراخوان
119
شوک ها
127
تاريکي
و
روشنايي 135
کابوس
145
فرار 155
و
زماني که سرانجام
رخ مي نمايد...
165
عجله کن 173
يک پايان،
و يک شروع 181
درباره
ي نويسنده
خانم اميلي
رودا ـ که نام واقعي او جنيفر
رُو است ـ در
سال 1948
در نيوساوت
ويلز واقع در
استراليا به
دنيا
آمده است .
او
ويراستار
انتشاراتي Angees & Rolenntson ، ويراستار
هفته نامه ي زنان استراليا
و نويسنده ي کتاب هاي
کودکان
و
داستان هاي خيالي براي بزرگسالان
است . کتاب
هاي او
بارها جايزه
ي کتاب
سال نوجوانان
و
جايزه ي شوراي کتاب کودک استراليا
را از آن خود کرده
است .
او
علاوه بر به کار
گرفتن فکاهه هاي
غيرمعمول،
از عناصر
فانتزي،
معما و
افسانه ي پريان در
داستان هاي خود
استفاده مي کند.
بن مايه ي بعضي از
داستان هاي او
داستان اشباح و سفر
در زمان است . او
براي بزرگسالان
نيز
داستان هاي رمزآلود
و کتاب هاي آشپزي مي نويسد.
کارن
جمي سون در
مجله ي هورن
بوک در
مورد اولين کتاب از
مجموعه ي روون
مي گويد:
«اين داستان
ماجراجويانه
با
بهترين طرح به نگارش درآمده
است و يک فانتزي
جذاب ديگر
است .» اين منتقد
اشاره مي کند که
شخصيت هاي
داستاني
او
ماندگار
هستند.
جان
زان ليتر
مقاله نويس،
در نشريه ي Magries مي نويسد،
متن هاي اميلي رُوا
در مجموعه ي روون،
پر از
تصاوير ذهني
است .
او معتقد
است نويسنده
با
تخيل قوي،
فضاهاي زنده و
درخشاني آفريده
است و اين مجموعه
مي تواند
تبديل به يک مجموعه
ي تلويزيوني
موفق شود.
1
خبرهاي
بد،
خبرهاي خوب
ــ کولي
ها دارند مي آيند!
کولي ها
دارند مي آيند!
خبر به سرعت
در دهکده
ي "رين " پيچيد.
بچه ها با
هيجان فرياد
مي زدند و
صداي شان در
سراسر دره مي پيچيد
و با برخورد
به کوه
عظيمي که سر به آسمان کشيده بود،
برمي گشت .
بچه ها مي دويدند
و فرياد مي زدند؛
ديوانه وار
از تپه ها
پايين مي دويدند.
آن ها از
چراگاه بوکشاها
و باغ ها و کنار
باغچه ها
گذشتند و
همه ي راه را تا
ميدان دهکده دويدند.
آن ها
سه پيشقراول
را
پروازکنان بر
فراز دهکده ديده بودند.
پيشقراول ها
به بادبادک
هاي ابريشمي
که در
پهنه ي آسمان مي درخشيدند،
چسبيده بودند.
بچه ها همه مي دانستند
که ارابه ها،
اسب ها و
مردمي که يک سره حرف مي زدند
و آواز مي خواندند،
خيلي از آن ها
دور نبودند.
کولي ها
مي آمدند و
با خود
انواع بازي ها،
قصه ها، رقص و
موسيقي، و
هم چنين چيزهاي
جالبي براي فروش مي آوردند.
طولي نمي کشيد
که چادرهاي
درخشان
خود
را برپا مي کردند
و يال چادرها
ميان بوته هاي
خودرو
بالاي تپه،
مانند
پروانه هاي بزرگ بال مي زدند.
شب ها شعله ي آتش شان
تاريکي
را
روشن مي کرد
و صداي موسيقي
آن ها
در سراسر دهکده
مي پيچيد.
يک هفته،
دو هفته يا سه هفته مي ماندند
و هر روز
براي بچه ها
حکم روزهاي
تعطيل را
داشت .
ــ کولي
ها دارند مي آيند!
پسرک ـ
"رووَن "
نگهبان "بوکشا" ها ـ
صدا را شنيد.
او کنار
استخر بوکشاها
ايستاده و پروانه
اي را که
روي شاخه ي درختي با
تلاش زياد
مي خواست از
پيله ي خود
جدا شود،
تماشا مي کرد.
اما خبرها
را قبلاً هم حدس زده بود.
خيلي پيش تر
از آن که بچه ها
از رسيدن پيشقراول
ها خبري بياورند،
ديده بود که بوکشاها
سرشان را
بالا مي گيرند
و تپه هاي آن طرف دره را
نگاه مي کنند.
اين چهارپايان
بزرگ به صدايي گوش مي دادند
که او
قادر به شنيدن شان
نبود.
رووَن به "ستاره
" که بين همه ي اين چهارپايان
بزرگ،
محبوب ترين آن ها
بود، گفت : «پس کولي ها
دارند مي آيند؟
تو صداي شيپورشان
را قبلاً
شنيده بودي،
نه ؟»
ستاره خودش را به چپ و راست تاب مي داد
و به تپه ها
نگاه مي کرد.
رووَن ادامه داد: «ما
امسال انتظار
ديدن آن ها
را نداشتيم،
اما فصلش همين حالاست
؛ فصلي که پاهاي بچه قورباغه
ها توي نهر
رشد مي کند و
قورباغه مي شوند.
"شفيره "ها
پروانه مي شوند
و گل هاي بابونه
گل مي دهند.»
بعد بويي کشيد و
ادامه داد:
«اين را خوب مي فهمم
چون گرده شان
آب دماغم را راه مي اندازد.»
ستاره از ته گلو
صدايي درآورد
و با
ناراحتي اين پا
و آن پا شد.
روون همان طور
که زير
گردن ستاره را از
لابه لاي پشم هاي
انبوهش
مي خاراند،
گفت : «چه ات شده ستاره ؟
آرام بگير.
اوضاع که روبه راه
است .»
روون با
سردرگمي به ستاره نگاه کرد.
همه ي بوکشاها
اخيراً
ناآرام شده بودند
و او دليلش را نمي فهميد.
با دقت کامل سر تا
پاي آن ها را
بررسي کرد؛
نشانه اي از
بيماري نديد.
با اين وجود
چند روزي بود که عصبي و
ناراحت به نظر
مي رسيدند.
دوباره
گفت :
«اوضاع رو به راه است،
ستاره .»
اما
ستاره به زمين پنجه مي کشيد،
دست او را
با سر
سنگينش عقب مي زد و
نمي گذاشت به او
آرامش دهد.
ــ کولي
ها دارند مي آيند!
"جان قوي " که
در
باغ کار
مي کرد، با
تعجب صدا را
شنيد و
لبخند زد. کولي
ها حدود
دوازده ماه پيش به رين آمده بودند.
جان به اين زودي ها
منتظر آمدن شان
نبود،
اما در دل به آن ها
خوشامد گفت،
چون کولي
ها با
زنبورهاي شان
مي آمدند.
طولي نمي کشيد
که زنبورها
با گل هاي تازه شکفته و
سفيدرنگ درخت هاي
توتِ
هوپ سرگرم مي شدند.
کندوهاي آن ها
با عسلِ غني و
طلاييِ حاصل
از
شهد توت هوپ سرريز
مي شد تا کولي
ها آن ها را
جمع کنند،
بخورند و
بفروشند.
اما
زنبورها تا
زماني که سرگرم کار
براي کولي
ها بودند،
براي جان هم کار مي
کردند؛
ناشيانه از اين گل به آن گل در رفت وآمد
بودند و
گرده ي زرد و
چسبناک گل ها
را پخش مي کردند
و به او
اطمينان مي دادند
که وقتي گل ها
بريزند،
ميوه ها شکل مي گيرند.
به شکرانه
ي زنبورهاي
کولي ها،
جان هم در فصل پاييز
برداشت خوبي داشت .
بنابراين
جان وقتي صداي بچه ها
را شنيد،
خوشحال شد. اما
مي دانست که ديگران
خيلي خوشحال
نخواهند
بود. براي ديگران
اين خبر،
خبر بدي بود.
ــ کولي
ها دارند مي آيند!
خانم "بروندنِ" مبل ساز،
صدا را شنيد
و هم چنان که با
انگشتان کلفت و کوتاهش
روي چوب هموار
ميز نيم ساخته
اش ضرب گرفته بود،
اخم کرد.
خانم بروندن
به خاک اره
هاي کف
زمين لگدي زد و
غرغرکنان گفت :
«هرزه ها،
وقت تلف کن ها،
بي کارها،
هرزه هاي بي مصرف
!»
بعد دستش
را بر
پيشاني کشيد.
خسته بود.
خيلي خسته بود. و
حالا... و حالا
اين خبر او
را از پا
درمي آورد. کولي
ها زندگي سامان يافته
ي دهکده
را
برهم مي زدند.
آن ها نه به قانون،
نه به نظم و نه به کار
سخت، به هيچ يک تن نمي دادند.
آن ها نه خانه ي ثابتي داشتند،
نه شغل مناسبي
و نه اصلاً
خواهان چنين چيزهايي
بودند.
به همين دليل،
او و کساني که مانند
او فکر مي کردند،
آن ها را به اسم گل هاي وحشي بابونه
ي هرزِ
تپه ها،
"هرزه " مي ناميدند.
آن ها موجب خشم او
بودند.
ــ کولي
ها دارند مي آيند!
"تيمونِ" معلم در
خانه ي کوچکش صداي فرياد
را شنيد و
همان طور که کتاب مي خواند،
آهي کشيد.
تا زماني که کولي ها
در آن نزديکي
چادر
مي زدند،
بچه هاي رين،
زير " درخت
آموزش " وول مي خوردند
و پچ پچ مي کردند.
جيب هاي آن ها
با اسباب بازي
ها و گول زنک هايي
که از کولي
هاي روي تپه گدايي مي کردند
يا مي خريدند،
باد مي کرد.
دهان شان پر مي شد
از شيريني هاي
عسلي و سقز و
سرشان هم مدام با قصه ها
و افسانه هاي
آن ها
وزوز مي کرد.
با اين وجود،
تيمون در
صندلي خود به پشت تکيه کرد و
دست ها را پشت
سرش گذاشت و فکر کرد
که شايد
اين ديدار،
ديدار پربرکتي
باشد.
اين زمستان،
زمستان طولاني
و
سختي بود.
بچه ها اين اواخر
خسته و
غيرقابل کنترل شده بودند. کولي
ها آن ها را
به نشاط مي آوردند.
لبخندي زد و با
خود فکر کرد:
«به جان خودم،
خود من هم وقتي بچه بودم عاشق قصه هاي
کولي ها
بودم . اگر
داستان هاي دره
ي طلا، غول
اينسپرِي
، کريستال مه آلود، گودال
آنرين و همه ي
قصه هاي
ديگر،
ضرري براي ما
نداشته اند،
پس چرا
بايد فکر کنيم
حالا
براي بچه هاي
ما
ضرر خواهند
داشت ؟»
تيمون به فکر
فرو رفت .
شايد امسال خودش هم مي توانست
به ديدن اردوي کولي ها
برود و يک بار
ديگر پاي داستان
ها بنشيند.
شايد يک مشت سقز
عسلي بخرد.
از آخرين باري که مزه ي آن ها
را چشيده بود.
مدت ها مي گذشت
!
تيمون چشم هايش
را
بست و
خواب آلود
به افکار
خود خنديد.
از فکر سقز
هم دهانش آب افتاد.
آقاي "الون "
نانوا، هم چنان
که در
آشپزخانه ي گرم خود
خمير ورز مي داد،
صداي فرياد
را شنيد و رو
به مادرش گفت :
«مي شنوي مادر؟
ايل و
تبار پدرم در
راهند. بهتر
است که
ديگر
حرف هاي " دارم پير مي شوم
" و
اين جور
چيزها را کنار
بگذاري و کفش هاي
رقصت را
بياوري دم دست !»
"سارا"
به آرامي از
مغازه به داخل آشپزخانه
آمد و
دست هايش را با
پيشبند خود
پاک کرد
و با خستگي لبخندي
زد و
به پسرش گفت : «فکر
مي کنم دوران رقصيدن
من تمام شده الون .
اما بهتر
است تو
خودت را
آماده کني،
چون براي يک بار
هم شده ما
مردم رين قصه اي داريم که براي کولي ها
تعريف کنيم .
قصه اي به همان قشنگي قصه هايي
که تا
حالا آن ها
براي ما
گفته اند.
دوستان کولي ما
حتماً مي خواهند
درباره ي سفر و
جست وجوي تو در کوه
بشنوند.
جست وجوي تو،
جان، و...»
الون خنديد
و گفت : «و بيش تر
از همه جست وجوي
روون جوان را؛
اما روون خجالتي
تر از آن است که خودش قصه را
بگويد. پس،
آره من مي گويم،
من که کولي ها
را به تعجب مي اندازم،
چون خودم نيمه کولي
ام !»
سارا
با انگشتانش
با
رشته ي نازکي که از
ابريشم بافته شده و به دور
گردنش آويزان
بود،
بازي بازي مي کرد.
آن گردنبند،
گردنبند
عروسي کولي ها
بود.
سارا
مدت ها پيش وقتي جوان بود،
با شوهر کولي
اش رين را ترک کرده بود.
اما شادماني
فوق العاده
ي او
با کشته شدن شوهرش به دست "زباکي
ها" ي مهاجم طي جنگ
بزرگ دشت ها پايان گرفت .
وقتي يک بار
ديگر آرامش برقرار
شد، با تنها
پسرش الون ـ که در آن زمان پسربچه
اي بيش نبود ـ
به دهکده
بازگشته
بود.
سارا
از زندگي در
سرزمينش خوشحال
بود،
اما مي دانست
که دوران رشد
پسر نيمه کولي
اش در
رين، دوران چندان خوشي نبوده است .
براي پسر او
چنان بود که گويي بين دو نوع دنيا گير کرده
بود:
دنياي زندگي آزاد و
مدام در حال جابه جايي
کولي ها
و دنياي زندگي آرام و
تثبيت شده ي ايل و تبار
مادرش . سارا گاهي وقت ها
از اين که مي ديد
او چه قدر
تلاش بايد
به خرج دهد تا
از طرف ريني هايي
ـ که به کولي ها
اعتمادي نداشتند
و از آن ها
متنفر بودند
ـ پذيرفته شود،
دلش به درد مي آمد؛
همان ريني هايي
که اين آمادگي
را
داشتند که به او هم اعتماد
نکنند و از
او هم متنفر
باشند. او از
الون نخواسته
بود
به گروهي که در فصل پاييز
قرار بود از کوه
ممنوعه
بالا
بروند،
بپيوندد؛
چون نگران او بود.
اما حالا که او
رفته بود،
خوشحال بود،
چون در آن سفر
دهشتناک او
دريافته بود که هيچ ضعف و نقصي در
مقايسه با
ديگران و
قهرمانان دهکده ندارد؛
کساني هم که او را
ملامت مي کردند،
همين دريافت
را
داشتند. و
بيش از آن،
الون از اين سفر،
هديه ي ويژه اي
آورده بود؛
هديه اي که گويي ثروتي را
براي شهر به ارمغان
مي آورد
و به اين
ترتيب سرانجام
ثابت کرده بود که ارزش يک شهروند
ريني بودن را
دارد و به همين دليل آرامش تازه اي
يافته بود. به يقين ديگر
هيچ چيز نمي توانست
اين آرامش را
برهم زند.
الون زيرلب گفت :
«نمي دانم چرا آن ها
به اين زودي برگشته
اند؟» شادي چهره ي او
جايش را به تفکر
دارد.
ــ
بسياري از
مردم از
ديدن دوباره
ي آن ها
خوشحال نمي شوند.
سارا
به پسر
خود که به سرکار
خود برمي گشت،
نگاه کرد.
او به صداي بچه ها که
در دهکده
مي پيچيد،
گوش مي کرد.
براي اولين بار
سايه اي از ترس ذهن او را
فرا مي گرفت :
چرا کولي ها
به اين زودي دوباره
برگشته
بودند؟
چرا؟
2
تاريکي
همه جا را
مي گيرد
در
باغچه، "بري " و
"هانا" صداي فرياد
بچه ها را
شنيدند و
بيلچه هاشان
را
زمين گذاشتند.
اين خبر به راستي براي آن ها
خبر بدي بود!
هانا ضمن
پاک کردن عرق خود با
پيشبندش رو به شوهرش کرد و
گفت : «چه طور
ممکن است ؟
هيچ وقت آن ها
دو سال پشت هم نمي آمدند!»
بري،
هانا و همه ي نگهبانان
قبلي باغ هاي
رين هميشه از
ديدن کولي
ها نفرت داشتند.
کولي ها مي توانستند
شب ها مانند
سايه بي صدا
حرکت کنند.
وقتي کولي
ها همه جا
بودند،
لوبياهاي تازه،
گياهان دارويي
و
بهترين محصولات
صيفي
کاري باغچه ها
انگار که جادو
شده باشند،
هر شب ناپديد
مي شدند!
ساير
افراد دهکده
مانند
جان باغدار
و الون نانوا،
هميشه وقتي صيفي کارها
خشمگين مي شدند،
مي خنديدند.
حتي اگر هم طي سال ها کمي
از
سبزيجات آن ها
به شکلي،
سر از ديگ هاي
غذاي کولي ها
درمي آوردند،
در مقابل چيزهاي
بسيار
پرارزشي که آن ها
براي تجارت و يا
براي آن همه لذت آن ها
به دهکده
مي آوردند،
چه اهميتي
داشت ؟
بري با
نفرت آب
دهان خود را
بر زمين انداخت
. شايد امسال نظر
اين افراد
عوض مي شد؛
حتي نسبت به الون نيمه کولي
. آخِر بعد از
همه ي اين حرف ها
اين الون بود که تخم محصول جديد
را به دهکده آورده بود. او
به گياه جوان توت
کوهستان
ـ که حالا يک
چهارم باغ را پر کرده
بود ـ
نگاه کرد.
آن ها در حال رشد
بودند. برگ هاي
کوچک براق شان
رو به خورشيد
بود و ساقه هاي
تازه و ظريف شان
روي خاک قهوه اي
گسترده
شده بودند.
گل هاي معطر
قرمز رنگ در
سراسر شاخه هاي
کوچک شان
شکوفه
داده بود و
در حال حاضر
هم ميوه هاي
کوچک قرمز و
شيرين شان وزني پيدا کرده
بود؛
گياه مقاومِ
زود رشدي که هم زمان
شکوفه
مي کرد
و ميوه مي داد. توت
کوهستان
واقعاً
معجزه بود و يک
محصول جديد
باارزش ؛
محصولي که بري قصد
داشت آن را فقط براي رين نگه دارد.
او به آمدن
مخفيانه
و
شبانه ي کولي ها
به باغچه ها
فکر مي کرد و
به غارت بوته هاي
پرارزش
اين گياه و جمع آوري
ميوه هاي
شان ... بري بي مقدمه
گفت :
«هرزه هاي دزد! آن ها
نبايد چيزي درباره
ي توت کوهستان
بشنوند.
هانا،
نبايد!» هانا
سرش را تکان
داد و
گفت : «يک جلسه مي گذاريم
و
درباره ي ترس مان
به بقيه هم مي گوييم
. بعدش کسي
نبايد
يک کلام
به زبان بياورد.
ما هم به خوبي از
باغچه ها
مراقبت مي کنيم
.»
بري زير لب گفت :
«من پارسال
باغچه را
پاييدم، چه فايده اي
داشت ؟»
ــ
پارسال خوابت برد،
بري .
بري با
اشاره به تپه ها،
اخم آلود و
برافروخته گفت :
«آن ها مرا
طلسم کردند
که خوابم برد.»
هانا
با پرخاش گفت :
«چه حرف هاي
بي معني
اي ! طلسم خواب !
تا به حال چنين مزخرفاتي
نشنيده
بودم !
با اين حرف هاي
بچگانه
اي که مي زني،
شده اي مثل "نيل " کوزه گر.»
بري با
شانه هاي افتاده
روگرداند
و غرغرکنان گفت :
«بهتر است يک جلسه بگذاريم،
بيا دست و رويت را
بشور هانا.
وقت چنداني
نداريم
.»
هانا
چيزي نگفت .
بري بعد از
لحظه اي بيلچه را
برداشت و با
خستگي به انباري
رفت .
هانا
چشم هايش را
ماليد.
ناگهان موجي از
خستگي همه ي وجودش را
گرفت . حاضر
بود هرچه دارد
بدهد، در
عوض فقط دقيقه اي
دراز
بکشد و
استراحت کند. با
خود فکر مي کرد:
«من خسته ام
. کار از صبحِ کله
سحر تا غروب خسته ام
کرده،
حالا که اين طوري شده ...»
نگاهي به شوهرش انداخت
. با خستگي بيش از حد
بيلچه را کنار
گذاشت و در
انبار را
بست . بيچاره بري !
هانا در فکر
چه چيزي بود؟
بايد مي رفت !
درست همان طور
که بري مي رفت .
حالا مشکل جديدي به وجود
آمده بود که مي بايست
با آن روبه رو
مي شدند. خب، آن
ها هر دو با
مشکل رودررو
مي شدند. اگر
همه چيز
خوب پيش مي رفت،
فصل بعد
توت کوهستان
فراواني
داشتند.
آن وقت مي توانستند
استراحت کنند و
رين مي توانست
جشن بگيرد.
معامله ي خوبي نيز در
پيش داشتند،
چون هيچ کس در
ساحل اين ميوه ي جديد
خوشمزه را
نچشيده بود. و
سرانجام ثروتي نصيب آن ها
مي شد.
البته اگر
همه چيز
خوب پيش مي رفت !
ناقوس در
ميدان دهکده به صدا
درآمد.
رووَن از
چراگاه بوکشاها
آن را
شنيد و گفت :
«ستاره،
جلسه اي هست،
من بايد
بروم . مدتي که نيستم،
تو مواظب گله باش .»
ستاره از ته گلو
غرولندي کرد و
به سمت تپه ها
نگاه کرد.
رووَن گفت :
«جلسه به خاطر کولي
هاست،
مطمئنم . جان از
ديدن دوباره
ي آن ها
راضي است . و
همين طور
الون .
"مارلي "
بافنده خوشحال
مي شود،
چون کولي
ها ابريشم هاي
خودشان
را با
پارچه هاي گرم او عوض مي کنند.
اما بروندن عصباني
مي شود
و بري و هانا کفري
مي شوند،
چون کولي
ها از باغچه ها
دزدي مي کنند.»
با
احساس گناه لبخندي
زد.
اگر بري و هانا
متوجه نبودند،
او خودش هم سر راه چراگاه
بوکشاها
از ميان حصار
مشتي نخودفرنگي
مي چيد.
چهارپايانش نخود
تازه را
خيلي دوست داشتند.
روون سپس توت هاي
کوهستان
را به ياد
آورد و
روشني غروب به نظرش
تيره آمد.
اگر کولي ها
پا به باغچه هاي
توت کوهستان
مي گذاشتند...
ستاره با بي تابي
خود
را حرکت مي داد
و پنجه به زمين مي کشيد.
روون مشکل خود را
فراموش کرد و
پوزه ي خشن ستاره را با
نگراني در دست گرفت و با
مهرباني گفت :
«آرام بگير،
تو که دليلي ندارد
بترسي .»
ستاره چشم هاي
سياه و ريزش را به او
دوخت و با
شانه تنه اي به او زد؛
گويي مي خواست
چيزي به او
بگويد. روون احساس کرد
پوست ستاره زير
پشم هاي انبوهش
مي لرزد.
روون آهي کشيد.
پشت سر او
پروانه اي در حال گشودن بال هاي
تازه ي
خود
بود و پيله ي خالي را
آويزان بر
درخت ترک کرد و
پروازکنان دور شد.
نسيم ملايم خنکي موهاي او را
برهم زد و با
خود بوي گل بابونه
را از
روي تپه ها
آورد.
دوباره آب بيني اش
راه افتاد
و چشم هايش به سوزش
افتاد.
در دهکده
ناقوس هم چنان
مي نواخت
.
" شِبا " زن خردمند
که در کلبه
ي کوچک
خود کنار
آتش چمباتمه
زده بود،
در عالم رؤيا
صداي ناقوس را
شنيد و
ناگهان از
خواب پريد.
خم شد
تا از چوب ها
درون آتش بيندازد.
آتش زبانه کشيد.
او که به حرکت شعله ها
چشم دوخته بود،
با صداي قورباغه
مانندش گفت :
«باز هم يک جلسه،
شما احمق ها!
شما احمق ها که
تا
وقتي تاريکي
همه جا را
بگيرد،
وراجي مي کنيد.»
دست ها
را به سرش فشار
داد. کلمات وحشتناکي
که روزهاي
بسيار
در مغز او با
صداي بلند تکرار
شده بود،
حالا به چرخش درآمده
بود. کلماتي
که نه معني داشتند
و نه تمامي .
با اين کلمات که بارها
و بارها تکرار
مي شدند،
تصاويري نيز
همراه بود...
سه بادبادک
: زرد، قرمز و
سفيد، در
پهنه ي آسمان آبي .
چهره ي رنگ پريده
ي پسري که او را
مي شناخت ؛
روون چوپان بوکشاها
و يک جغد
طلايي با
چشمان سبز
درخشان که به او
خيره شده بود و
خيلي چيزها
مي دانست و از او
مي خواست که او هم دانسته
هاي او را
درک کند.
تصاوير
ديگري هم بودند که
با
درخشش طلايي آتش روشن مي شدند.
بعد همه جا
مانند قير
سياه و تاريک
شد.
چراگاه بوکشاها
خالي بود. دهکده
ي رين آرام و ساکت بود و
بدتر از همه،
توده اي از
انبوه کهنه پاره
و
موهاي پراکنده
اي که کنار
آتشِ بي فروغ
قرار
داشتند.
خودش هم در
همين اتاق بود؛
نااميد! در
حالي که دشمن ...
شِبا
تلاش کرد
سرپا
بايستد.
خواب يا
بيداري گريزي نبود.
آتش جرق و جروق مي کرد،
خودش را از
آن کنار
کشيد.
ناگهان فهميد که
چه بايد بکند؛
بايد به کارش مي پرداخت
. بايد از محلي
که او را
به کابوس
مي کشيد
فرار مي کرد.
بايد براي جمع آوري
ريشه ي
انواع گياهان
به تپه ها
مي رفت ؛
جايي که
بابونه
ها گل مي دادند
و هوا پاک بود.
شايد در آن جا
مي توانست فکر کند.
وقتي لِک و لِک کنان
از کلبه
بيرون آمد،
صداي ناقوس قطع شد.
مردم رين جمع شده بودند،
قرار بود
همه در
ميدان جمع شوند.
شبا آب دهان بر
زمين انداخت
و گفت :
«احمق ها!» و
تلوتلوخوران
به راهش ادامه داد.
....
[TOP]
|