هرگونه استفاده از مطالب مندرج در اين بخش فقط با ذکر ماخذ مجاز است!!

روون پسري از رين
اميلي رودا
نسرين وکيلي


 

ناشر: نشر افق
تاريخ چاپ: تابستان 1383
نوبت چاپ: اول
تيراژ: 3000 نسخه
قيمت: 1400 تومان
شابک: 7-118-369-964
تعداد صفحه: 168 ص
قطع: رقعي


            مي خواهم اين کتاب را بخرم


            بازگشت به سايت اصلي

  

 

 رووَن ، پسري از رين

 برگزيده ي شوراي کتاب کودک استراليا

 اميلي رودا

 ترجمه ي نسرين و کيلي

 

فهرست

 

 درباره ي نويسنده 5

 اجتماع مردم ده 7

 شبا 19

 دلاوران 33

 بايد ديد تا باور کرد 43

 کوهستان 55

 جنگل 67

 رؤيا 81

 گوشت و خون 95

 ادامه ي راه 105

 شب بي پايان 117

 تله 129

 شجاع ترين قلب 141

 پاسخ 151

 

 

 درباره ي نويسنده

 

 خانم اميلي رودا ـ که نام واقعي او جنيفر رُو است ـ در سال 1948 در نيوساوت ويلز واقع در استراليا به دنيا آمده است .

او ويراستار انتشاراتي Angees & Rolenntson ، ويراستار هفته نامه ي زنان استراليا و نويسنده ي کتاب هاي کود کان و داستان هاي خيالي براي بزرگسالان است . کتاب هاي او بارها جايزه ي کتاب سال نوجوانان و جايزه ي شوراي کتاب کود ک استراليا را از آن خود کرده است .

او علاوه بر به کار گرفتن ف کاهه هاي غيرمعمول ، از عناصر فانتزي ، معما و افسانه ي پريان در داستان هاي خود استفاده مي کند. بن مايه ي بعضي از داستان هاي او داستان اشباح و سفر در زمان است . او براي بزرگسالان نيز داستان هاي رمزآلود و کتاب هاي آشپزي مي نويسد.

 کارن جمي سون در مجله ي هورن بو ک در مورد اولين کتاب از مجموعه ي روون مي گويد: «اين داستان ماجراجويانه با بهترين طرح به نگارش درآمده است و ي ک فانتزي جذاب ديگر است .» اين منتقد اشاره مي کند که شخصيت هاي داستاني او ماندگار هستند.

جان زان ليتر مقاله نويس ، در نشريه ي Magries مي نويسد، متن هاي اميلي رُوا در مجموعه ي روون ، پر از تصاوير ذهني است . او معتقد است نويسنده با تخيل قوي ، فضاهاي زنده و درخشاني آفريده است و اين مجموعه مي تواند تبديل به ي ک مجموعه ي تلويزيوني موفق شود.

 1

 

 

 

 اجتماع مردم ده

 

 يک روز صبح ، وقتي مردم دهکده ي "رين " از خواب برخاستند، متوجه شدند آب نهري که از کوهستان سرازير مي شد و از ميان دهکده مي گذشت ، از جوش و خروش افتاده و آرام شده است . تا هنگام غروب همان جريان آرام هم متوقف شد. چرخ آسياب از کار افتاد. آبي وجود نداشت تا پره هاي سنگين چرخ آسياب را به حر کت درآورد. آب بر که اي که در طرف ديگر دهکده قرار داشت و به مصرف گله ي "بو کشا" ها مي رسيد، آرام و بي حر کت بود. ديگر نهر پرجنب و جوشي وجود نداشت که شور زندگي را در بر که بدمد و آب را در آن لبالب و سرريز کند.

روز دوم تغييري ديده نشد، و روز سوم هم . روز چهارم آب برکه غليظ و قهوه اي شده بود. رمه ي بو کشا صبح و عصر که براي خوردن آب به طرف برکه مي رفتند، سرهاي سنگين خود را حر کت مي دادند و زمين را با پنجه هاي شان مي کندند.

روز پنجم عمق آب به قدري کم شده بود که "آناد" کوچولوي پنج ساله هم مي توانست ، بدون اين که آستين هايش خيس شود، دستش را به کف برکه برساند؛ اما هنوز از جريان آب نهر خبري نبود.

غروب روز ششم مردمِ نگران دهکده در ميدان بازار گرد هم آمدند و به گفت وگو پرداختند. "لَن " مسن ترين فرد روستاـ که زماني بزرگ ترين جنگاور هم بود ـ گفت : «بو کشاها امروز اصلاً نتوانستند آب بخورند. اگر هرچه زودتر راه حلي پيدا نکنيم ، مي ميرند.»

آناد آهسته به برادرش که چوپان دهکده بود، گفت : «ستاره نه ! ستاره نمي ميرد، مگه نه "رووَن " ؟ براي اين که تو از چاه خودمان بهش آب مي دهي .»

روون جواب داد: «بو کشاها نمي توانند از چاه خانه آب بخورند، آناد، آب چاه ، براي آن ها خيلي شيرين نيست مريض شان مي کند. آن ها فقط مي توانند آب نهري را که از کوه سرازير مي شود، بخورند. هميشه همين طور بوده ، اگر آب نهر خش ک بماند، ستاره هم مثل بقيه مي ميرد.»

آناد شروع به گريه کرد. بچه هاي رين هيچ وقت گريه نمي کردند، اما آناد خيلي کوچ ک بود و عاشق ستاره .

آن روز وقتي همه مشغول صحبت بودند، روون به روبه رو خيره شده بود. اشکي در چشم هايش نبود، اما از اندوه و ترس ، دردي در سينه و گلويش احساس مي کرد. اندوه براي ستاره که دوست او و قوي ترين و آرام ترين بو کشاي گله بود و همين طور براي بقيه ي گله که چهارپاياني بزرگ و پشمالو و کوهان دار بودند و ت ک ت ک آن ها را به نام مي شناخت ؛ و ترس براي خودش ، آناد و مادرشان و در واقع براي همه ي دهکده .

برخلاف آناد، روون مي دانست که بدون بو کشا، نه شير پر چربي براي نوشيدن دارند و نه پنير و سرشير و کره اي براي خوردن ؛ نه پشم خا کستري انبوهي براي لباس خواهند داشت و نه کم کي براي شخم زدن مزرعه و حمل محصول به هنگام برداشت . هم چنين ديگر پشت پهن و قوي اي که بتواند بار آن ها را در سفرهاي طولاني حمل کند، هم نداشتند تا با مردم باهوش و آرام "ماريس " داد و ستد کنند.

رين به بو کشا وابسته بود. بدون آن ها ده کده هم از بين مي رفت . آناد از اين دره تصوري جز رين نداشت . اما براي روون اين طور نبود؛ او رين را همان طور که در قصه هاي قديمي خوانده بود، و يا به حالتي نيمه خواب زير درخت حياط مدرسه از دهان "تيمون " ـ معلم ده کده ـ شنيده بود، مجسم مي کرد. بيش تر زماني که در آرامش صبحگاهي ، روي علف هاي کنار نهر مي نشست و بو کشاها دور و برش به چرا مشغول بودند، اين منطقه را به همان ش کلي که سا کنان اوليه ديده بودند، در نظر مي آورد.

آن ها صدها سال پيش ، با دارايي اندک خويش که آن را بر پشت خود حمل مي کردند و در اين منطقه ي غريب به دنبال جايي مي گشتند، اين جا را سرزمين خود ناميدند. آن ها از راه هاي دور، از آن سوي دريا آمده بودند و با دشمن سرسختي جنگيده بودند. قبل از سفر در ساحل ، از سا کنان بومي آن جا ـ که آن ها را کولي مي ناميدند ـ چيزهايي درباره ي اين دره شنيده بودند؛ دره اي که در منطقه ي ممنوعه ي کوهستان در سرزميني مرتفع قرار داشت . روزهاي بسياري در جست وجوي اين منطقه ، پاي پياده راه آمده و خيلي خسته شده بودند؛ طوري که بعضي ها تقريباً اميدشان را از دست داده بودند تا اين که ، ي ک روز بعدازظهر به ي ک بلندي رسيدند و به پايين نگاه کردند؛ زير پاي آن ها ـ بين کوه هاي برج مانند و تپه اي که رويش ايستاده بودند ـ دره ي سرسبز و رمزآلودي آرميده بود.

آن ها بي هيچ گفت وگويي چشم به آن دوختند. درخت هايي را مي ديدند که پر از ميوه هاي کوچ ک آبي رنگ بود؛ و گل هايي را در مزرعه ها، که تا آن وقت نديده بودند. نهري را ديدند با بر که و گله اي از چهارپايان خا کستري عجيبي که سرهاي شان را بالا گرفته و به آن ها خيره شده بودند و شاخ هاي شان زير نور خورشيد مي درخشيد.

آن چه مي ديدند س کوت بود و آرامش و زميني حاصلخيز و آسايش و دريافتند که اين جا همان جايي است که به دنبالش بودند و باور کردند که آن جا خانه ي آن ها خواهد شد. پس پايين آمدند و با آن جانوران بزرگ و آرام درآميختند. جانوراني که رام بودند و نترس و آن ها را «بو کشا» ناميدند...

صداي بلند "بروندن " ، سازنده ي لوازم خانگي ، اف کار روون را در هم ريخت . بروندن همان طور که به آسمان نگاه مي کرد و با انگشت کوتاهش اشاره مي کرد، گفت : «نهر از آن کوه سرازير مي شود. پس بايد مشکل همان جا باشد؛ آن بالا. آن بالا حتماً طوري شده ، يک چيزي جلوي جريان آب را گرفته است .»

چشم ها به طرف کوه که از بالاي دهکده به سوي آسمان کشيده بود، برگشت . نو ک کوه مانند هميشه زير ابرها پنهان بود.

بروندن چنين ادامه داد: «ما بايد بالاي کوه برويم و ببينيم چه چيزي جلوي آب را گرفته است . اين تنها کاري است که مي توانيم بکنيم .»

"نيلِ" کوزه گر سرش را تکان داد و گفت : «نه ! ما نمي توانيم بالا برويم . حتي کولي ها هم چنين جرئتي به خودشان نمي دهند. خطرهاي وحشتناکي در انتظار کساني است که چنين جسارتي به خرج دهند، آن بالا، اژدها...»

بروندن پوزخندي زد و گفت : «تو خودت هم مثل کولي هاي ديوانه حرف مي زني ، نيل ! اژدها کجا بود! اژدها يک قصه براي ادب کردن بچه هاست . اگر اژدهايي وجود داشت خُب ما هم تا حالا ديده بوديم يا اين که بوکشاها را مي گرفت ، خود ما را مي گرفت .»

صداي گرم و خوشايند "اَلون " نانوا، از ميان همهمه ي جمعيت بلند شد که مي گفت : «خُب شايد طعمه ي خودش را از جاي ديگري مي گيرد، ما که نمي دانيم بروندن. اما اگر مرا که مثل يک کولي ديوانه حرف زدم ببخشيد ـ يادتان باشد که پدرم يکي از کولي ها بود و از ما بيش تر از اين هم نبايد انتظار داشته باشيد ـ به شما مي گويم که چه تجربه هايي داريم .»

با گفتن اين جملات ، همان طور که چشم به بروندن دوخته بود، لبخند هميشگي چهره اش ، جاي خود را به حالتي جدي داد: «ما خوب مي دانيم که تقريباً هر صبح و شب صداي غرش او را مي شنويم و آتش او را در ميان ابرها مي بينيم .»

بروندن نگاه تحقيرآميزش را برگرداند. روون لرزشي در بدن خود احساس کرد. او هنگام مراقبت از بوکشاها در تاريکي و سرماي صبح هاي زمستان و غروب ها که خورشيد به پشت کوه مي لغزيد، صداي اژدها را شنيده بود. آتش او را هم در آسمان بالاي ابرها ديده بود. در چنين اوقاتي ، بوکشاها بي تاب بودند و به اين سو و آن سو حرکت مي کردند. گوساله هاي آن ها صداهاي بلند سر مي دادند و حيوانات بزرگ تر، پنجه برزمين مي کشيدند و سوراخ هاي دماغ شان گشاد مي شد. آن ها از ترس به همديگر مي چسبيدند. حتي ستاره هم وقتي اژدها مي غريد، ناله مي کرد و زماني که روون گردن او را نوازش مي کرد، پرش هاي عصبي بدن حيوان را از زير پشم هاي نرم و بلندش حس مي کرد.

ناگهان متوجه چيزي شد؛ چيزي که به فکر ديگران نرسيده بود. بايد حرف مي زد. با حالتي عصبي به پا خاست . روستاييان با کنجکاوي به او خيره شدند. روون پسرک چوپان خجالتي و ترسو چه مي خواست بگويد؟

روون گفت : «از روزي که نهر خشک شده ، اژدها غرش نکرده است . نه صبح ها و نه شب ها!»

تا جايي که ممکن بود بلند صحبت کرده بود، اما با وجود آن سکوت ، صدايش باز هم کوتاه به نظر آمد.

اَلون به گرداگرد خود نگاه کرد و گفت : «واقعاً همين طور است يا پسرک اشتباه مي کند؟»

بروندن به آرامي گفت : «نه ، او اشتباه نمي کند. دارد يادم مي آيد. چند روزي است که صدايي از طرف کوه نمي آيد.»

سپس سرش را بلند کرد و گفت : «پس حق با من است . آن بالا يک اتفاقي افتاده است . به شما که گفتم چه کار بايد بکنيم .»

نيل با وحشت گفت : «اما نمي توانيم اين کار را بکنيم . کوه شيب تندي دارد و خيلي خطرناک است ، نمي توانيم از آن بالا برويم .»

اَلون پرسيد: «مگر کسي تا به حال امتحان کرده است ؟»

"مارلي " ، بافنده و رنگرز دهکده که قد بلند و پشت صافي داشت ، گفت : «بله ، در گذشته ها عده اي براي پيدا کردن ميوه هايي که اين جا نداريم به کوه رفتند تا از آن ها براي کشت در باغ هاي خودمان بياورند، اما هيچ وقت برنگشتند. از آن به بعد، مردم رين به اين موضوع توجه داشتند و کوه را به حال خود رها کردند.»

نيل بي مقدمه گفت : «مي بينيد، مي بينيد! اگر از کوه بالا برويم ، مي ميريم .»

بروندن با عصبانيت گفت : «اما نيل ، اگر از کوه بالا نرويم ، هم مي ميريم !»

"جان قوي " که نگهبان باغ ها بود گفت : «حق با بروندن است . بايد شانس خودمان را امتحان کنيم . ما همين جا مي مانيم و اميدواريم که آب نهر دوباره خودبه خود جريان پيدا کند و اگر نشد، از کوه بالا مي رويم و سعي مي کنيم هرچه را که مانع جريان آب شده ، از ميان برداريم . به هر حال هر دو راه خطرناک است . چه بايد بکنيم ؟ برويم يا بمانيم ؟»

مارلي جواب داد: «بايد برويم . نمي توانيم همين طور راحت اين جا بمانيم و اجازه بدهيم مرگ به آرامي به دهکده ي ما بيايد. من به رفتن رأي مي دهم .»

بروندن فرياد زد: «من هم !»

جان قوي گفت : «رأي من هم مثبت است .»

اَلون به آرامي افزود: «من هم همين طور.»

آسيابان ده کده ، "وال " قوي غريد: «بله ! ما موافقيم !» وال مثل هميشه شانه به شانه ي برادر دوقلوي خود، آرام در سايه ايستاده بود و گوش مي کرد. وال و "اِليس " ، هميشه در آسياب به سختي کار مي کردند. دانه ها را آسياب و تبديل به آرد مي کردند. مدام سنگ هاي ساختمان آسياب را پاک مي کردند؛ طوري که هيچ گرد و تار عنکبوتي روي ديوارها ديده نمي شد.

"جيلر" ، مادر روون مي گفت از زمان بچگي هيچ کس آن ها را جدا از هم نديده است .

اهالي دهکده يکي يکي بلند شدند و گفتند: «بله ! ، موافقيم ! بله !»

روون خيلي عبوس و جدي به چهره هاي آشناي دور و بر خود نگاه مي کرد.

"مايس " کتابدار همراه پسر و دخترش ايستاده بود. به همين ترتيب "تيمون " آموزگار، "بري " و "هانا." "لَنِ" سفيد مو در کنار آن ها به عصايش تکيه داده بود. حتي "سولا" ي چاق و مهربان که شکلات کره اي و کيک مي پخت و در مقابل دستپخت خود تاب مقاومت نداشت ، هم سعي مي کرد روي پاي خود بايستد. سپس روون ، جيلر را ديد که به آرامي بلند شد و به ديگران پيوست . قلب او از ترس مي تپيد. به هر زحمتي بود، کنار او ايستاد.

حالا فقط نيل کوزه گر و چهار نفر ديگر بودند که هنوز نشسته بودند.

بروندن پيروزمندانه فرياد زد: «پس ، تصميم گرفته شد! صبح زود همه با هم راه مي افتيم .»

مارلي گفت : «صبر کنيد! ما نبايد بدون مشورت با "شِبا" برويم .»

ــ آن پيرزن عجوزه ي ديوانه ؟ همان که هر شب به شکل کابوس ، به خواب بچه ها مي آيد و فقط بلد است دواي دل درد درست کند؟ چه کاري از دست او برمي آيد؟

مارلي با لحني جدي گفت : «بروندن ، شبا پير هست ، اما ديوانه نيست . همه ي کساني که او دردشان را درمان کرده ، مي گويند غير از دوا و جادو، چيزهاي ديگري هم مي داند. او کوه را بيش تر از من و تو مي شناسد. راهِ بالا رفتن از آن را مي داند. کوه يک راه پنهاني دارد که او آن را از "زن دانا"ي قبل از خودش ياد گرفته است . بايد از او کمک بخواهيم .»

جان قوي گفت : «راست مي گويد.»

پچ پچي بين آن ها در گرفت . خيلي ها اعتمادي به شبا نداشتند. شبا تنها پشت باغ ها زندگي مي کرد. گياهان دارويي و رستني هاي ديگر جمع آوري مي کرد و با آن ها انواع دارو و مرهم زخم و رنگ درست مي کرد و مي فروخت . به جز افرادي که با ايشان معامله مي کرد، کم تر با کسي هم صحبت مي شد و معمولاً گفت و شنودها، چندان هم خوشايند نبود. بچه هاي رين مانند همه ي تبار خود، قوي و پر دل و جرئت بودند، اما از شبا مي ترسيدند و او را نه زن دانا، بلکه جادوگر مي ناميدند. اَلون لبخند زنان با صداي بلند گفت : «آره بابا! چه ضرري به ما مي رسد؟ اگر پيرزن بتواند کمکي به ما کند ـ که من شک دارم بتواند ـ چه بهتر، اگر هم نتواند که چيزي را از دست نداده ايم .»

بروندن با پرخاش گفت : «حماقت کولي ها را ببين ! اين که بازي نيست اَلون نانوا، تو چرا...؟»

لَن پير نگاهي به بروندن که اخم کرده بود انداخت و با لحن خشکي گفت : «بس است ! مي خواهيم به يک جاي ناشناخته برويم . وقت براي مان خيلي ارزش دارد. هيچ لحظه اي را نبايد از دست بدهيم . هرچه زودتر بايد کارمان را شروع کنيم . چه کسي بهتر از شبا در اين مورد مي داند؟»

جان قوي گفت : «من او را مي شناسم . او گياه هايي را که زير درخت هاي هوپ بري در باغ ها درمي آيد، مي چيند.»