|
به نام خدا
رووَن و
نگهبان
کريستال
برنده
ي
ديپلم
افتخار شوراي کتاب کودک
استراليا
اميلي رودا
ترجمه
ي
نسرين وکيلي
فهرست
درباره
ي
نويسنده 5
پيام 7
کريستال
ماريس 15
انتخاب
کننده
25
سفر 35
خطر 45
زهر 55
نگهبان 63
نامزدها
73
شعر 83
جزيره 93
آغاز 101
دور
از چشم
109
آب نقره
اي از
عمق 117
برکه
ي
گرسنه 127
نقشه 137
جنگنده 147
هولناک
ترين
ترس 155
زمان
انتخاب 165
يک قطره 173
فريبکار
183
انتخاب 191
وحشت 201
خداحافظي 211
درباره
ي
نويسنده
خانم اميلي رودا ـ که نام
واقعي او جنيفر
رُو است ـ در
سال 1948
در نيوساوت ويلز واقع در
استراليا
به
دنيا آمده است .
او
ويراستار
انتشاراتي Angees & Rolenntson ،
ويراستار
هفته
نامه ي زنان
استراليا و
نويسنده ي کتاب
هاي
کودکان و
داستان هاي خيالي براي
بزرگسالان است .
کتاب هاي او
بارها جايزه
ي
کتاب
سال
نوجوانان و
جايزه ي
شوراي کتاب کودک استراليا
را از آن خود
کرده
است .
او
علاوه
بر به
کار گرفتن فکاهه
هاي
غيرمعمول ،
از عناصر
فانتزي ،
معما و
افسانه ي
پريان در
داستان هاي خود
استفاده مي کند.
بن
مايه ي بعضي از داستان
هاي
او داستان
اشباح و سفر
در زمان است .
او براي بزرگسالان نيز
داستان هاي
رمزآلود و
کتاب هاي
آشپزي مي
نويسد.
کارن جمي سون در
مجله ي
هورن بوک در
مورد اولين کتاب از مجموعه
ي روون
مي گويد:
«اين
داستان
ماجراجويانه با
بهترين طرح به
نگارش
درآمده است و يک
فانتزي جذاب ديگر است
.» اين
منتقد اشاره مي کند
که
شخصيت هاي
داستاني او
ماندگار
هستند.
جان زان
ليتر مقاله
نويس ، در
نشريه ي Magries مي
نويسد، متن
هاي
اميلي رُوا
در مجموعه ي روون ، پر
از تصاوير
ذهني
است . او
معتقد است
نويسنده با
تخيل
قوي ، فضاهاي زنده و
درخشاني آفريده است و اين
مجموعه مي
تواند
تبديل
به
يک
مجموعه ي
تلويزيوني موفق شود.
1
پيام
با
مرکب
سياه
غير شفاف ،
روي
پوستي که بوي روغن و
ماهي
مي داد،
هفت
کلمه
نوشته شده بود.
کريستال کم سو
مي شود
انتخاب
کننده
احضار مي
شود
روزي که پيام رسيد،
خورشيد با
گرماي
ملايم بر
دهکده ي "رين "
مي تابيد.
نسيم
ملايمي شکوفه
هاي
درختان توت هوپ را در
باغ ها حرکت مي داد.
"روون
" کنار استخر
بوکشا
ها ايستاده بود و
بوي
خوشي
را که
نسيم
با خود مي
آورد
استنشاق مي
کرد، وقتي چهار
پايان
بزرگي که
مراقبت
شان
برعهده ي او
بود، آب مي
خوردند، به کوه
هاي
پوشيده از برف مشرف به
دهکده چشم
دوخته بود.
صداي
پرنده ها و
حشراتي را که ميان علف ها
جير جير مي
کردند و
مردمي
را که
در باغ ها و
مزارع
سبزي کاري کار مي
کردند، مي
شنيد. صداي شرشر
نهري
را که
ميان
دهکده جاري بود و
از ميان تپه هاي سر سبز
رؤيايي پشت سر او
به
سفر خود به سمت دريا
ادامه
مي داد، به گوشش مي
رسيد.
از نظر
روون
آن
روز مانند
روزهاي ديگر
بود و پيام
رسان
هم چنان بسيار
نزديک
بود؛ اما
او ديگر
سوسويي از رنگ درخشان آبي از
فاصله ي دور،
به
نظر نمي
آمد؛
تقريباً در
حوزه ي
ديد دهکده بود
که
گاهي
از ميان تپه ها
مي دويد و گاهي
سکندري مي
خورد و نهر
را مانند
راه
نجاتي پي مي گرفت و با
دست هاي کوچک پرده دار
خود پوستي راکه داخل شنلش بود،
لمس
مي کرد.
تا
دقايقي ديگر
ناقوس
ميدان
دهکده به صدا در
مي آمد تا
ورود او را
خبر دهد و
مردم
را براي گرد
همايي
دعوت
کند.
بعد از
چنين
روزي ،
براي روون همه چيز به
کلي
تغيير مي
کرد.
روون به
جمعيت پيوست و روي پنجه
ي پا
ايستاد تا
پيام رسان را بهتر
ببيند. او هم مانند
ديگران با شنيدن صداي
ناقوس دويده بود.
حالا او،
"لَن "
ـ پيرترين فرد
دهکده
ـ را تماشا
مي کرد. لَن پوست
نوشته را از
مرد ماريسي که چيزي
نمانده بود از
حال
برود،
گرفت
تا بلند
بخواند.
فقط هفت کلمه :
کريستال کم سو مي
شود. انتخاب
کننده
احضار مي
شود.
بعدها
روون
آن
صحنه
را مانند
رؤيايي به خاطر
مي آورد. صداي بلند
لَن
را در
ميدان ، دست
هاي
چروکيده ي او را
که
دست
نوشته را
گرفته
بود، نور
خورشيد را
که از
لابه لاي درخت ها
مي گذشت و
جمعيت
شگفت زده
اي را
که پچ
پچ مي
کردند.
نسيم
ملايم و بوي خوش دهکده
ي
رين
در اطراف او
جاري
بود. مردمي که همه ي عمر
خود آن ها را
مي شناخت ،
دور تا دور
او بودند.
صداي
آشناي
پرندگاني که روي درخت هاي
بالاي سر او
مي خواندند،
مي شنيد. هيچ
گونه
احساسي از ترس يا هشداري
دروني در خود
نداشت . آن چه بود
اشتياق بود و
خشنودي ؛
چون
موضوع
غيرمنتظره
اي رخ داده بود و
زندگي
يک نواخت هر
روزه
را برهم زده بود.
يک
مهمان عجيب ،
راه
درازي را از
ساحل
ـ از خانه
اش در
ماريس
ـ آمده بود. و
از آن
عجيب تر،
پيامي
بود که با خود
داشت :
کريستال کم سو مي
شود...
روون به
مادرش
"جيلر" که بلند و
کشيده
کنارش
ايستاده بود،
آهسته
گفت : «فکر مي
کني
منظورش چيست ؟»
او جوابي نداد.
اما وقتي به او نگاه کرد تا
سؤالش
را تکرار
کند، کلمات بر لب
هايش
خشکيدند.
رنگ
از چهره ي جيلر
پريده
بود و
نگاهش
بر پوست نوشته
اي
که
در دست هاي لَن بود،
ثابت
مانده بود.
پشت
سر جيلر،
"جان قوي "
نگهبان باغ ها
جلوتر آمد
تا دستش را دور
شانه ي
او حلقه کند.
دهانش
حالتي جدي به خود
گرفته
بود.
روون
متوجه شد که پيام اهميت فوق
العاده اي دارد.
اما هنوز
اين
فکر به ذهنش نرسيده بود
که
مربوط به
موضوعي است که او را
تحت
تأثير قرار
خواهد داد.
با
احساسي از
هيجان
ناشي
از
کنجکاوي ـ که هر
لحظه
بيش تر مي
شد ـ به
چهره ي مردي که روي سنگ
هاي
سخت
ميدان دهکده از
خستگي
قوز کرده بود،
نگاه
مي کرد.
اولين
باري
بود که مردي از
اهالي
ماريس را مي
ديد. هيچ يک از
داستان
هايي
که
روستاييان از سفرهاي خود از
ساحل
مي آوردند،
هيچ يک
از عکس
هايي
که
در خانه ي کتاب ديده بود،
او را براي اين
واقعيت آماده نکرده بود. مي
دانست
که نبايد
به او
خيره
شود. اما
روگرداندن از
اوهم
برايش مشکل بود.
آن
مرد از سر
تا پا لباس
چسباني به رنگ آبي
پوشيده بود
که
زير نور خورشيد
مي درخشيد و
کفش هاي سبکي به پا
داشت . وقتي خود را
به
ميدان
دهکده
رساند، کلاهخود
و دستکش هاي خود را
کناري
گذاشت .
حالا همه مي
توانستند
پوست
بي مو و
براق
آبي
ـ سفيد سر و
صورت
و گردن او را،
چشمان
شبيه
شيشه ي بي
حالت
و دهان گشاد و
دست هاي پرده
دار او را ببينند.
مرد
نفس زنان به پاي لَن افتاد.
لَن
که به
سنگيني روي عصاي خود
خم
شده
بود، به او
نگاه
کرد و بدون
مقدمه پرسيد:
«مرد ماريسي
، اسمت
چيست ؟»
ــ
"پرلين " از
طايفه ي "پندليس
" .
ــ چه مدت است که ساحل را
ترک
کرده اي ،
پرلين ؟
مرد
نفس زنان گفت :
«چهار طلوع
خورشيد.»
صدايش
بي روح و گوش آزار
بود. ضمن صحبت دست
هاي پرده
دارش
را طوري به سمت گلو
برد که
گويي
کلمات او را
آزار مي
دادند.
همهمه
ي
شگفت
آميزي
از جمعيت بلند
شد. براي مردم رين فاصله
ي
دهکده شان تا
ساحل
يک
هفته
طول
مي کشيد.
اين
مرد حتماً
بيش تر راه را
دويده
بود و خيلي کم
استراحت کرده بود.
پس
جاي
تعجبي نداشت که چنين خسته به نظر مي
رسيد. حالا
ديگر با احترام
ديگري به او
نگاه
مي کردند.
لَن گفت :
«خيلي
سريع
رسيده اي ،
کارت
را خيلي خوب
انجام داده
اي ، پرلينِ
پندليسي .»
مرد
ماريسي با
صداي
ناهنجاري گفت :
«گرفتار خطر
بزرگي
شده ايم ،
انتخاب
کننده ...»
لَن به
آرامي گفت : «انتخاب
کننده ي رين ،
احضاريه را
شنيد و به آن عمل خواهد کرد.
خطر هميشه بوده است و ما
هرگز طي اين سيصد
سال
فراخوان شما را
بي جواب نگذاشته
ايم . انتخاب
کننده
و اولين فرزند
او، غروب آفتاب
دهکده را به سمت ساحل ترک مي
کنند.»
قلب روون فرو
ريخت . خطر! قرار
بود کسي به سوي خطر بزرگي برود.
کسي
از اهالي رين .
اما چه
خطري
در پيش بود؟
اين
حرف ها چه
معنايي داشت
؟ "انتخاب
کننده " چه کسي بود؟
انتخاب
کننده ي چه چيزي ؟
پرلين که سرش را تکان مي
داد، گفت : «نه !
نه
به
اين
ديري ! هر
ساعتي ، هر
دقيقه اي
گرانبهاست
!» آب
دهانش را با
درد فرو مي
داد و
استخوان گلويش حرکت مي کرد.
لَن گفت :
«زمان
زيادي را زير
نور خورشيد
و زير نور
ماه
در راه بوده
اي . تو بايد
استراحت کني ، بايد
حمام
کني ، و
گرنه
مي ميري ،
پرلين .»
مرد
ماريسي لب
هايش
را مرطوب کرد و
گفت : «مهم نيست !
مرگ
يک
نفر اهميت
چنداني ندارد.»
لَن محکم جواب داد:
«اين
عقيده ي شماست
، ما اين طور
فکر نمي
کنيم . به
علاوه ، افراد
ما هم
بايد
خودشان را براي اين سفر
آماده
کنند. انتخاب
کننده
غروب
خورشيد اين
جا را ترک خواهد
کرد.»
و بعد
صدايش
را بلندتر
کرد و گفت :
«موافقي ؟»
يک لحظه سکوت برقرار
بود. روون با
کنجکاوي به صورت لَن نگاه کرد.
خانم
لَن
اخم
کرده
و به
يکي
از افراد
ميان
جمع
چشم
دوخته بود.
کسي
که
به
روون
خيلي
نزديک بود.
روون
سرش
را
برگرداند تا
ببيند آن شخص کيست .
همه ي
آن هايي که دور او
بودند،
اغلب
بزرگ ترها
و همه ي
بچه ها
همين
کار را
کردند. فقط تعداد
کمي
از بزرگ
ترها قيافه
اي جدي و
مصمم
داشتند.
روون با خود
فکر کرد، آن
ها آن
فرد خاص را مي
شناسند. بله مي
شناسند!
لَن تکرار
کرد:
«موافقيد؟
انتخاب
کننده
موافق است ؟»
روون حرکت شخصي را که قدم جلو مي
گذاشت
تا به
ميانه ي ميدان
بيايد،
احساس
کرد. صداي آرامي گفت :
«بله . من
موافقم ! ما
غروب
مي رويم .»
مرد
ماريسي با
اشتياق رو به صدا،
تعظيمي کرد و
سرش
را به
زمين
رساند. سپس گفت :
«انتخاب کننده
ي
رين
ـ که
سرنوشت
ماريس در
دستان
شماست ـ من به نام نامي
نگهبان
کريستال ،
به
شما اداي
احترام مي کنم
. من
پيشخدمت شما
هستم . من خاک زير
پاي
شما هستم .
زندگي
من
در دستان شماست
!»
روون پلک ها
را برهم زد. به نفس
نفس
افتاد. آن
چه که پيش رويش در
جريان
بود،
باورش
نمي شد، از
موضوع
سر در نمي
آورد.
با
تعجب
با خود فکر
کرد: «چنين چيزي واقعيت ندارد!
اگر واقعيت داشت من حتماً
از آن
خبر داشتم حتماً
اشتباهي رخ داده !»
اما
اشتباهي در کار
نبود. شخصي که مورد
احترام مرد
ماريسي واقع شده بود،
شخصي
که
انتخاب
کننده ناميده شده بود،
شخصي
که
قرار بود
به
سوي
خطر ناشناخته برود، جيلر،
مادر او بود!
2
کريستال ماريس
وقتي از
طرف
ميدان به سرعت به سمت خانه مي
رفتند،
روون
دست
جيلر را
محکم
گرفت
و گفت :
«جريان
چيست
مادر؟ به من هم بگو!»
اما مادر با
چيني
که
به
پيشاني داده بود،
در سکوت هم
چنان
به راه رفتن ادامه مي داد.
جان
قوي
زير لب گفت :
«صبر کن ،
خرگوش
استخواني .»
بعد سرش را به طرف
جمعيتي که پشت آن ها
به
گفت وگو
پرداخته
بودند،
حرکت
داد و گفت :
«مادرت
تا وقتي تنها
نشده ايم ،
حرفي
نمي زند.
صبر داشته باش .»
صدايش مانند
هميشه
پر از اعتماد
به
نفس
بود، اما
روون
از قيافه
اش مي
فهميد که او هم
نگران و
آشفته
است .
جان و جيلر
به
سرعت
مي رفتند.
آناد خواهر
کوچک تر
روون ،
پيشاپيش آن ها
بالا و
پايين
مي پريد. آناد
از آن چه که در
ميدان
گذشته بود،
چيزي
متوجه نشده بود. او
و دوستانش آن
چنان
غرق
در پچ پچ کردن و زير
چشمي
نگاه
کردن
به
مرد عجيب و غريب
ماريسي بودند
که به چيز
ديگري
توجه
نداشتند.
روون پشت آن ها
به حالتي
نامتعادل حرکت مي کرد
و سرش
با احساسي از ترس و پرسش
ها و افکار
گوناگون به
دوران
افتاده بود.
آن چه که تا
اين
لحظه
دستگيرش شده بود،
اين
بود که
مادرش بايد
به
ماريس برود و
اين که
خود او،
اولين
فرزند جيلر
هم
بايد با او
برود و اين
که
خطري
دهشتناک در
انتهاي سفر در
انتظار آن
هاست . اما
چه
خطري ؟ و
اصلاً چرا
آن ها بايد مي
رفتند؟
ماريس !
روون
سعي
کرد آن چه را که
درباره ي
ماريس مي داند،
به
خاطر
بياورد.
تيمون
معلم
دهکده
داستان
هاي
زيادي
درباره ي ساحل براي بچه ها
گفته
بود.
داستان هايي از
اژدهاهاي
دريايي از جنگ و
توفان ها و
بخشي
از تاريخ مردم عجيب ماريس .
روون ناگهان يک روز
خاص
را زير
درخت
آموزش ، به ياد
آورد. يک روز
گرم
تابستاني .
تيمون عکس
هايي
را از کتاب نشان آن ها
داده
بود. عکس
هايي
از مردم ماريس .
مردمي
که
به
نظر روون همه شبيه به هم بودند،
با اين
تفاوت که بعضي ها
لباس
نقره اي ، بعضي
ها لباس آبي و بعضي
ها سبز پوشيده بودند.
تيمون با
اشاره
به
يک
يک
عکس ها
گفته
بود: «ماريسي
ها آدم هاي
مرموزي هستند. هر
چند که
خيلي
راحت
با ما و آدم
هاي
آن
طرف
دريا معامله مي
کنند، اما
سفره ي
دل شان را
پيش
غريبه ها
باز نمي
کنند و ديگران چيزي
درباره ي آن ها
نمي دانند.
اما ما يک
چيزهايي مي
دانيم . مي
دانيم
که
ماريسي ها سه
طايفه هستند:
طايفه ي نقره
اي
"اُمبرِي
" ،
طايفه ي سبز
"فيسک " و
طايفه ي آبي
پَندليس .
در زمان هاي قديم اين سه
طايفه بد جوري با هم مي
جنگيدند. مي
گويند در
درياها خون راه مي افتاد
و اژدهاها
با گوشت
ماريسي ها
دلي
از عزا در
مي آوردند.
اما حالا
هزار سال است که هر سه طايفه تحت
فرمان يک رهبر
قوي ـ
نگهبان
کريستال ـ متحد
شده اند.
اولين
نگهبان "اورين
"
خردمند
ناميده مي شد.
او بود که کريستال
، گنجينه اي از يک قدرت بزرگ و
مرموز را در
غاري در
زير درياي
ماريس پيدا
کرد...»
روون آن روز
خسته بود.
شب با
کابوس
از خواب پريده بود و
مدتي
طول
کشيده بود تا
دوباره به خواب رود.
بنابراين گيج خواب ،
زير درخت
آموزش فقط با بخشي از
ذهن
خود به حرف
هاي
معلم
گوش
مي داد.
روون ،
نگهبان
بوکشاها!
من
چه
گفتم ؟
صداي
تيمون او را
کاملاً
هوشيار کرد.
روون در
حالي
که احساس مي کرد
سرخ
شده ، با
لکنت زبان گفت :
«ام ... ام
سه
طايفه
هستند،
رهبرشان ،
نگهبان کريستال است .»
بچه ها
زير لبي
خنديدند و
به
يکديگر
سقلمه
زدند. آن ها
مي دانستند
که
روون
چه قدر
خجالتي است .
او معمولاً
شاگرد آرام و درسخواني بود و
غافلگير
شدن
او به
نظرشان
مسخره مي آمد.
تيمون براي هشدار
آن ها اخم کرد و
اين طور
ادامه
داد: «بسيار
خُب ، يک مدتي طايفه
ي
چهارمي هم بود،
طايفه ي
"ميريل " ؛ آن ها
در ساختن
انواع زهرها
خبره
بودند.
هزار و يک زهر کشنده درست مي
کردند و
براي
هر زهر يک
پادزهر.
اما سيصد
سال
پيش
که
"زباک " ها به ساحل حمله
کردند، آن ها
از بين
رفتند.»
بعد
دوباره به روون نگاه کرد. چشم
هاي
خاکستري او به درون روون نفوذ
مي کرد.
پرسيد:
«سيصد سال پيش ،
ديگر چه
اتفاقي
افتاد،
روون ؟»
روون با
صداي
ضعيفي گفت :
«در همان موقع بود که اجداد
ما به
اين جا
آمدند و
زندگي
در رين شروع شد.»
تيمون با سر
حرف
او را
تاييد کرد و
گفت : «درست است .
زباک ها
بارها سعي کرده
اند به
ساحل
اين
سرزمين حمله کنند،
اما سيصد
سال
پيش با
قشوني
از برده
هاي
جنگجو که به
پاروي کشتي
ها زنجير شده
بودند، به اين جا
آمدند. آن برده
ها اجداد ما
بودند.»
تيمون ضمن ادامه
ي
صحبت
قيافه اي جدي به خود
گرفته
بود: «صبح روزي که زباک
ها در ساحل
پياده شدند،
همه ي
طوايف
ماريس در
ساختمان
هاي گردهمايي
، به
صورت
جداگانه جلسه
داشتند.
هيچ کس
براي
مراقبت از
ساحل
نمانده بود.
هيچ کس
نمي دانست دشمن وارد
خاک
آن ها شده است .
زباک ها به
تنهايي به داخل
ساختمان ميريل
ها وارد
شدند و آتش
منفجرکننده
اي
به
آن ها
پرتاب
کردند. غرش
عظيمي
شنيده شد. شعله
هاي
آتش
به
آسمان
زبانه کشيد.
ساختمان فرو
ريخت
و سوخت .
همه
مردند. هيچ
يک از
افراد طايفه
ي
ميريل زنده نماند.
نه
مرد، نه زن و نه کودک .»
تيمون توجه
ي
همه را
به
خود جلب کرده بود. بچه
ها زير درخت
آموزش ساکت بودند.
همه
با وحشت آتش
آشنايي
داشتند.
تيمون
ادامه داد:
«اجداد ما
اين
واقعه را مي
ديدند. آن ها مي
ديدند که زباک
ها به
شعله هاي آتش مي
خنديدند و
سر انجام وحشت آن لحظه يکي از
دلايلي شد که آن ها
عليه
زباک ها
قيام
کنند.
زنجيرها را
پاره
کردند و
براي
جنگ با
دشمن
و شکست آن ها
به مردم اين
سرزمين
پيوستند.
اين ، روز
مهمي
در تاريخ ماست .»
سپس
تيمون کار
عجيبي
کرد. کتاب را بست
، به
جلو خم شد و
ناگهان به نظر
روون
رسيد که
تيمون فقط با او صحبت مي کند.
نگاه
تيمون روي روون ثابت
مانده بود،
به
آرامي گفت :
«ما هرگز
نبايد فراموش کنيم که از آن موقع وجود
ماريسي ها
براي
حفظ
امنيت ما
اهميت
حياتي داشته است .
چون
محافظت از ساحل به عهده
ي آن
هاست . در غير
اين
صورت
زباک ها
مدت ها پيش
دوباره مي
آمدند و ما
را طلب
مي کردند.
آن ها بدون وقفه عليه اين
سرزمين توطئه چيده
اند و هر سال به حيله
هاي
خود اضافه کرده
اند. مابه هر
قيمتي
که
شده
نبايد
بگذاريم
ماريسي ها
نسبت
به
ما بي
اعتماد
شوند.»
بلافاصله بعد از
آن ، درس تمام شد.
روون
بعدها،
وقتي
به
اين
موضوع فکر مي
کرد، به نظرش
احمقانه آمد
که
فکر مي
کرده
تيمون ضمن صحبت نظر
خاصي
نسبت
به
او داشته است . چرا
بايد اين
موضوع براي او
بيش
از ساير
بچه هاي رين
اهميت
داشته باشد؟
اما
حالا پيام مرد
ماريسي که هنوز
در گوشش طنين مي
انداخت ،
براي
او معناي متفاوتي داشت .
با خود فکر
کرد که
تيمون آن روز،
مورد خطابش
، به خصوص خودِ
او بوده .
ضربان
قلبش
شدت
گرفت .
ــ تيمون مي
دانست
که
روزي
پيامي از
جانب
ماريس خواهد
رسيد. او به من هشدار
مي داد که نبايد
با آن
مخالفت کنم .
هشدار مي
داد که
بايد به وظيفه
ام
عمل
کنم . اما کدام وظيفه
؟
اين قضيه
ارتباطي با
کريستال داشت .
کريستال افسانه
اي
ماريس !
کريستال کم سو مي
شود. انتخاب
کننده
احضار مي
شود.
يک
بار تيمون گفته بود:
«خارج
از ماريس تعداد
کمي
از افراد
از قدرت
رمزآلود
کريستال آگاه
هستند؛
تعداد بسيار
کم .»
و بعد
چشمان
خاکستري او ظاهراً
دوباره به سمت روون
برگشته بود.
قدم
هاي
روون
کند شد. بله
کريستال در
قلب
ماجرا قرار
داشت . آيا
تيمون
چيزي
بيش تر از
آن
هم
درباره ي
کريستال گفته بود؟
فقط يک چيز
گفته
بود و چنان جدي ادا
کرده
بود که گويي مطلب بسيار
مهمي
است .
ــ
ماريسي ها
عمر طولاني
اي
دارند؛
خيلي
بيش تر از
ما ريني ها. و
نگهبان
کريستال به خاطر
قدرت
کريستال بيش تر
از بقيه عمر مي
کند. ولي به هر
حال
زماني مي رسد
که هر
نگهبان
کريستال مي فهمد
که
مرگش
نزديک است . در
چنين
زماني
کريستال کم کم نور و
قدرتش
را از دست مي دهد.
آن
وقت
بايد نگهبان جديدي
انتخاب شود
که
جاي
نگهبان قبلي را
بگيرد.
نگهبان جديد
بايد قبل از اين
که نگهبان قبلي
بميرد،
کريستال را
تحويل
بگيرد تا
قدرت آن از
بين
نرود.
کريستال کم سو مي
شود...
گلوي روون به هم فشرده شد.
ناگهان متوجه
ي معني پيام شد. در
دور دست ها،
در ماريس ،
مرگ
نگهبان کريستال فرا
رسيده
بود و
نگهبان جديد
بايد
انتخاب مي شد.
اما
چرا پيام براي جيلر رسيده بود؟
چرا پيام
رسان
او را انتخاب
کننده
خواند؟!
چه
ارتباطي بين او ـ
يعني
يک
زن
ريني
ـ با
نگهبان
کريستال وجود
داشت ؟!
روون سرش را
بلند کرد و
جيلر و جان را ديد
که
ايستاده و منتظر
او هستند. آن
ها به
راه
باريکه اي که به باغ
شان و مزارع پشت آن منتهي مي شد،
رسيده
بودند.
آناد به
دروازه
رسيده و آن را باز
گذاشته بود.
عجله کرد
که
به
آن ها برسد.
جيلر
با صداي
آرامي گفت :
«روون ، حالا
برو خانه و
وسايل
سفرت
را حاضر کن .
لباس
گرم
بردار،
ممکن
است
هواي
ماريس سرد
باشد. بعد به مزرعه
ي
بوکشاها برو
و ستاره را هم حاضر
کن . آن
هم
بايد با ما
بيايد که وسايل
مان
را حمل کند.»
جيلر
منتظر ماند
تا روون وارد
خانه
شود و آن چه را که از او
خواسته است انجام دهد،
اما او اين پا و
آن پا
مي کرد.
جيلر
با لحن
تندي
گفت : «عجله کن !
غروب
آفتاب مي رويم
.»
روون همان
جايي
که
بود ايستاد
و گفت :
«خواهش
مي کنم مادر،
چرا ما بايد
برويم ؟ چه جوري است که اين ـ اين
انتخاب کننده ـ شما
هستيد؟»
جان
قوي
مصرانه
درخواست کرد:
«جيلر، تو
بايد به او
بگويي . بيش
تر از اين نبايد
به
تأخير بيندازي
.»
جيلر
آهي
کشيد،
دروازه را
بست و
به
محصولي که مانند
دريايي سبز
جلوي چشمانش موج مي زد،
چشم دوخت
. سرانجام گفت :
«من
انتخاب
کننده
هستم
و براي همين کار
هم
به
دنيا آمده
ام روون
، اين
وظيفه اي است که طي صدها
سال
در خانواده
ي ما
به
من
رسيده است .»
روون که نمي
توانست آن چه را که مي
شنيد باور کند،
گفت :
«خانواده شما؟
اما... چرا؟ چرا
من تا
حالا نمي
دانستم ؟
خانم
لَن
مي دانست ،
جان
مي دانست ،
تيمون
مي دانست و لابد
خيلي ها مي
دانند.»
موجي از
خشمي
حيرت انگيز
او را گرفت و گفت :
«چرا هيچ کس چيزي به من نگفته
؟»
جان براي آرام کردن روون دستش را روي شانه
ي او
گذاشت
و گفت :
«مطابق
خواسته ي
ماريسي ها تعداد
کمي
از اهالي رين از آن خبر
دارند.»
جيلر
هم چنان که به روبه
رو نگاه مي کرد
گفت : «شايد
زودتر از
اين ها بايد
بهت
مي گفتم .
اما نمي
خواستم تا
|