|
فصل
اوّل
/ مسائل جسمي رفتار
درماني
شناختي فهرست مطالب
ياداشتي از
مترجم
5
فصل 1.
مسائل
جسمي
7
رويکردهايي به
مسائل جسمي 8
ماهيت
مسائل 9
ارزيابي 19
درمان 28
اختلالهاي
اختصاصي :
کاربرد تکنيکهاي عمومي
و
اختصاصي 42
نکاتي خاص
درباره ساير
اختلالها 56
مشکلات
درمان 56
نتيجه
گيري 57
براي
مطالعه بيشتر
58
فصل 2.
اختلالهاي خورد و
خوراک
59
مقدمه 59
سيمايه
هاي
باليني بي اشتهايي
رواني و
پراشتهايي
رواني 60
درمان
پراشتهايي رواني 63
راهنماي
درمان شناختي
-رفتاري 65
زيرگروههاي دشوار
براي درمان 89
گروه
درماني ،
درمان
به طور بستري 91
درمان بي
اشتهايي رواني 92
قدرداني 103
براي
مطالعه بيشتر
104
فصل 3.
معلوليتهاي
رواني مزمن 105
مقدمه 105
مسائل 106
ارزيابي 109
درمان
معلوليت مزمن
رواني 114
نتيجه
گيري 130
براي
مطالعه بيشتر
134
فصل 4.
مسائل
زناشويي 135
مقدمه 135
ارزيابي 138
ساختار
درمان
144
مداخله
هاي
درماني :
تکنيکها 151
نتيجه
درمان 171
براي
مطالعه بيشتر
173
فصل 5.
اختلالهاي
(کارکرد)
جنسي 174
مقدمه 174
ماهيت
اختلالهاي جنسي 175
علل
اختلال جنسي 177
ارزيابي 183
مروري کلي بر
درمان
(اختلالهاي
) جنسي
190
فرمول
بندي 192
تکاليف
خانگي 194
مشاوره 207
آموزش 212
دوره
پاياني 213
بررسي
نتايج درمان جنسي 213
نتيجه
گيري 216
براي مطالعه بيشتر
216
فصل 6. حل
مسأله (يا
مسأله گشايي
) 218
مقدمه 218
ارزيابي 220
مراحل و
راهبردهاي مسأله
گشايي
229
پايان
بخشيدن به درمان 240
نتيجه
گيري 242
براي
مطالعه بيشتر
243
منابع 244
نمايه 267
مسائل جسمي 1
پال م .
سالکووس
کيس
درمان
مسائل جسمي ،
يکي
از قديمي
ترين
موارد
کاربرد رويکردهاي روان
شناختي است
(ليپووسکي
، a
1986). دراين باره
، مخصوصاً
نوشته هاي جالينوس در
قرن
دوّم
ميلادي در رم ،
نقش
مهمّي داشت . نگرش
جالينوس که «انفعالات
»
از قبيل خشم ، ترس و شهوت
، علل
مهمّ
بيماري را
تشکيل
مي دهند،
تا قرن
هيجدهم ،
همچنان
مسلّط بود. در
زمانهاي اخير،
دو رويکرد،
اهمّيّت پيدا
کرده اند:
يکي ، پزشکي روان ـ تني است که در صدد
علّت يابي روان
شناختي
اختلالهاي جسمي مانند
آسم ،
اگزما، و
زخم معده بود
(به عنوان مثال الکساندر،
1950). اين
حوزه ، که سخت تحت تأثير
روان کاوي بود،
اينک
رو به
افول
گذارده است و کمتر
کاربُرد
عملي
از خود به
يادگار
گذاشته است
(شوارتز و ويس
، 1978) ؛ امّا
اين
اثر تأسّف
بار را
داشته
است
که
در مواردي مسائل
موردنظر در
درمان
روان شناختي
عوارض جسمي ،
"جملگي متعلّق به ذهن [يا
روان ] "
تلقّي
شوند.
ديگري
، رويکرد
جديدتري است به نام پسيکوفيزيولوژيک . اين نگرش ،
به
جاي طبقه
بنديهاي
تشخيصي ،
اهمّيّت
فرآيندهاي روان
شناختي را موردتأکيد
قرار داد.
اساس
اين
رويکرد،
کارهاي
تجربي است که در آنها
پاسخهاي
فيزيولوژيک
، در جريان
آزمايه
هاي
تجربي ، که فرايندهاي روان
شناختي خاصّي را
موردوارسي قرار
مي دهند، اندازه
گيري
مي شوند
(مانند گوش
دادن
به
محرّکها از
طريق
فشار دادن به دگمه ،
هر بار که
محرّکي
اتّفاق مي
افتد). در
چنين
آزمايشهايي
، هدف
بررسي اين
مسأله است که آيا
انواع
خاصّي از
محرّکها يا
واکنشهاي رواني ،
هميشه
واکنشهاي
فيزيولوژيک
مشخّصي پديد
مي آورند
(اختصاصي گري
محرّک ـ پاسخ
)؛ و آيا
افراد مختلف
، به
شيوه هاي
مشخّصي به
محرّکها،
واکنش
نشان
مي دهند
(اختصاصي
گري
فرد ـ پاسخ ).
بنابراين ،
استرس زاهاي خاصّي
، ممکن
است
در ايجاد
اختلالهاي
مخصوصي در
افراد آسيب
پذير،
اهمّيّت
داشته باشند.
به
کمک
اين
مفاهيم ، مي
توانيم
توضيح دهيم که چرا
عدّه اي در پاسخ به استرس
، دچار سر
درد مي شوند
و عدّه اي نه ، و
چرا برخي از استرسها
سردرد را
آشکار مي
سازند و
برخي
نه .
ذکر
اين
نکته
مهمّ است که
بيشترين
تجربه
درباره
اختلالهاي جسمي ،
ابتدا از
بيماراني حاصل آمده بود
که
پس
از چندين
بار مراجعه به پزشک ،
ارائه
درمانهاي
غيرمؤثّر و
شنيدن
تعداد
مختلفي از
توجيه هاي
بالقوّه
ضدّونقيض درباره مسأله
، مورد
بررسي
قرار مي گرفتند.
امروزه تأکيد
بيشتري بر کار
"رابط " قرار
مي گيرد:
همکاري و
ارتباط با
افرادي که در
درمان
روان
شناختي نقش دارند
و در مراکز
پزشکي
اوّليّه و
ثانويّه کار مي
کنند. اين نوع کار،
هم
به
تغيير در
مشخّصه هاي خود
بيماران مي
انجامد
(براي
مثال ،
مسائل
آنان
کمتر مزمن مي شود
و کمتر به
دخالتهاي
درماني جسمي نياز
پيدا مي
کنند) و هم به تغيير
در طرز تلقّي از
درمان
روان شناختي
منتهي مي شود
(به اين معني که اين نوع درمان ،
به
عنوان
آخرين چاره ، تلقّي نمي
شود).
رويکردها
يي
به
مسائل جسمي
درک
رويکردهاي روان
شناختي به
مسائل جسمي ،
تحت
تأثير اين
گرايش قرار گرفته است که
اقدام به
درمان روان
شناختي ، به
عنوان
"آخرين چاره "
تلقّي
مي شده است و نيز
ميزان
بالاي
عوارض
پيچيده
رواني ناشي از آن در
جمعيّت
باليني ،
در اين
امر دخالت
داشته است .
بدين معني که هرچه
مسائل بيمار،
مزمن تر مي
شود و هرچه از
ناموفّق
ماندن
درمان پزشکي
، وضع
نابسامان
تري
پيدا مي
کند، به همان ميزان
، مسأله روان
شناختي ناشي از
عارضه
مزمن ، جسمي
تر تلقّي مي شود.
اگرچه
اين
تصّور، او
را به
پذيرش ارجاع به روان
پزشک
مي کشاند.
امّا غالباً
اين
مراجعه ،
به
خاطر
مسائلي صورت مي
گيرد که
بيمار،
حاشيه اي تلقّي مي کند.
گاه
پس
از ماهها و حتّي پس از
سالها
بررسيهاي پزشکي
، به
بيمار
گفته
مي شود که در
مورد مسأله او،
درمان
پزشکي
ديگري وجود
ندارد و
تنها امکان براي گرفتن کمک
بيشتر، از
طريق
پذيرش کمک روان
شناختي است . چگونگي
ارجاع
بيماران در اين
باره ، پي
آمدهاي
مهمّي در
تمايل
آنها براي
پذيرش درمان روان
شناختي دارد.
به اين نکته ،
در بحث
مربوط به
موضوع بسيار
مهمّ احساس
مسؤوليّت در
درمان ،
اشاره
خواهد شد.
اثر
ديگر اين نوع الگوي ارجاع
، اين
است
که
عدّه اي از
متخصّصان
باليني و
پژوهشگران روان
پزشکي ،
پديده هايي مانند
"خود ـ
بيمارانگاري
"، سردرد يا
اختلال خواب را،
ثانويّه به
مجموعه
نشانگان ديگر
باليني ،
بيشتر از
همه
افسردگي ،
تلقّي
مي کنند
(براي
مثال
مراجعه شود
به کن
يون ، 1964).
در
توسعه
کاربرد
رويکردهاي
شناختي ـ
رفتاري در
مسائل
جسمي ، دو
زمينه
مهمّ
پژوهشي در
رفتار
درماني ،
مؤثّر بوده است .
در زمينه نخست ،
اين
نگرش
لنگ
(1970) پذيرفته
شده
است
که
بهترين
توصيف
پاسخهاي روان
شناختي را مي
توان برحسب
تعامل بين
نظامهاي
پاسخي
تقريباً
وابسته : ذهني ، رفتاري ، و فيزيولوژيک ،
ارائه
داد. اين نگرش ،
اين
مفهوم را با
خود به
همراه آورد
که مداخله
هاي رفتاري يا
شناختي مي توانند
در
فيزيولوژي ،
اثر داشته باشند
و بنابراين
شالوده
کارهاي بعدي
زيادي را در
پزشکي
رفتاري ،
پي افکند
(لاتي مر، 1981).
زمينه
مهمّ
ديگري
که
در آن
رويکردهاي روان
شناختي در
مسائل
جسمي
به کار
گرفته
شد، کنترل ارادي و
آموخته
پاسخهايي فيزيولوژيک و
شناخته شده تحت
عنوان
پسخورد
زيستي
بود (برک ، 1973).
سنجشهاي
فعّاليّت
فيزيولوژيک
، به
بيمار
ارائه
مي شود و از
او خواسته مي شود
اين
الگوها را
تغيير دهد.
امّا
دورنماي
درماني
پسخورد
زيستي ، به
اثبات
نرسيده است .
حتّي
موقعي که
کنترل
فراگرفته مي شود،
به
خوبي
به
محيطهاي
بيرون از
آزمايشگاه ،
تعميم
پيدا نمي
کند و به
ندرت ، اثري بيش از
بهبود باليني حاصل از
کاربرد ساير
روشها، مانند
آرمش ،
فراهم
مي آورد. در
پسخورد زيستي
، فرض
بر آن
است
که
بين
پاسخهاي
اختصاصي
فيزيولوژيک و
اختلالهاي خاصّ،
پيوندي وجود
دارد.
اعتبار اين فرض در
مواردي ،
مورد سوآل قرار
گرفته
است
(به عنوان مثال
مراجعه شود
به
فيليپس ، 1976).
ماهيّت مسائل
تظاهرات جسمي
مسائل روان
شناختي ، در
سه
دسته
بزرگ
قرار مي
گيرند:
(1)
مسائلي که در
آنها اختلالهاي قابل
مشاهده و قابل
تشخيصي در
کارکرد
جسمي
وجود دارد؛
(2)
مسائلي که در
آنها اختلالها
در درجه اوّل ،
به علايمي که بيمار
در خود
احساس
مي کند، و
نيز
حسّاسيّت و يا
واکنش
افراطي نسبت به
احساسهاي جسمي
بهنجار،
مربوط
مي شود؛ و
(3)
آميزه اي از هر
دو.
مسائلي عمده
اي
که
در اين سه دسته قرار
مي گيرند در
جدول
1ـ1 نشان داده شده
اند. درواقع
، همپوشاني قابل
ملاحظه اي بين اين دسته
ها وجود
دارد (به عنوان مثال ،
افراد
خودـبيمارانگار،
غالباً به نشانه
هاي
فرعي
مانند
سردردها يا
لکه هاي پوستي
، واکنش نشان مي
دهند). با اين
همه ، ميزان
آسيب جسمي
مي
توانددرمداخله
هاي به کار
گرفته
شده
و آماجهاي درماني
، اثر داشته باشد.
در
ميان
شايع ترين مسائلي که در
پزشکي
عمومي و در
مراکز روان
پزشکي
مشاهده مي
شوند، مي
توان
به
موارد زير
اشاره
کرد: بي
خوابي ،
سردرد، نشانگان روده تحريک
پذير و
خودـبيمارانگاري
. از آن جا که عوامل
مختلفي ممکن است در
ايجاد و
تداوم
اين
مسائل و
مسائل
ديگر نقش داشته
باشند، در
اين
فصل ، اصول کلّي
درمان در
مسائل
جسمي
موردتوجّه قرار
خواهد گرفت و به جنبه
هايي
از اين چهار
مسئله
خاصّ، به
عنوان
نمونه اي از
کاربُرد
اصول
کلّي ،
اشاره
خواهد شد.
در سرتاسر
فصل ، توجّه
خاصّي به عوامل ذي
نقش
در اضطراب
درباره
سلامت (که
درصورت شدّت يافتن
، خود ـ
بيمارانگاري
ناميده مي
شود)، معطوف خواهد
شد، امّا بخشهاي
خاصّي به بي
خوابي ،
سردرد و
نشانگان روده تحريک
پذير،
اختصاص داده خواهد
شد. اضطراب
درباره سلامت
، بيش
از همه مورد
بحث قرار
خواهد گرفت .
چراکه
منشأ مهمّ
ن |