|
فهرست
عنوان
نويسنده
صفحه
يادداشتي از
مترجم 7
پيشگفتار
گلدر 11
مقدّمه
ويراستاران 13
فصل 1: اصول
رفتاري
درماني
شناختي ويراستاران 15
فصل 2: ارزيابي
شناختي
رفتاري کرک 33
فصل 3:
حالتهاي
اضطرابي
کلارک 91
فصل 4: اختلالهاي هراس باتلر 153
فصل 5: اختلالهاي وسواس سالکووس
کيس و
کرک 251
فصل 6: افسردگي
فنل 257
واژه
نامه
353
يادداشتي از
مترجم
از
هراکليتوس (حدود
سدّه
پنجم
پيش
از ميلاد)
نقل مي
کنند که مي گفت
: «نمي توان دوبار
در يک
رودخانه ، پاي نهاد».
اين
جمله
معروف
هراکليتوس
، اشاره معني
داري
به
تغيير و
حرکت
دارد ـ هم از
اوست : «سکون در
هستي
نمي تواند
باشد»، و يا
«همه
چيز، در
جريان
است » (به نقل از نخستين
فيلسوفان
يونان ،
تأليف
شرف
الدّين
خراساني ،
تهران ،
کتابهاي جيبي ،
1357). مي توان از اين
جمله ، اين برداشت را کرد
که
رودخانه
اي
که
هم اکنون در آن پاي مي
گذاري ،
رودخانه اي نيست که قبلاً
در آن
پاي
نهاده بودي ،
چراکه
رودخانه ، تغيير
کرده
است ! شايد
در کلّ هستي
، هيچ
پديده يا
اصلي ،
پايدارتر از
خود حرکت ،
نباشد.
تغيير
(change)
نيز
مفهومي در
ارتباط با
حرکت
است . منظور
از آن ، از
شکل ، وضعيّت يا
حالتي ، به شکل ،
وضعيّت و يا
حالت
ديگر،
درآمدن است .
به
يک
معني ، مي
توان گفت که همه چيز در
همه
حال
در حالت گشتن و
تغيير است .
امّا منظور
از تغيير در
روان شناسي
باليني و درماني
، يعني
ايجاد
دگرگوني برنامه
ريزي شده ،
سازمان دار
و منظّم ،
هدفمند و انساني در
رفتار بيمار
(درمانجو) و
در شيوه
برخورد او
با جهان
پيرامون و
جهان
درون . اين نوع
تغيير، در
تقابل
با تغيير
به
اصطلاح خودبه
خودي
که ظاهراً
بدون
برنامه
ريزي
مدوّن صورت مي
پذيرد، قرار
مي گيرد. هدف اين نوع تغيير،
در نهايت ايجاد
سازگاري مطلوب در
افراد است که به نحوي
بتوانند
رابطه اي
سازنده و
فعّال
با محيط خود،
برقرار
کنند.
برنامه
ريزي
اين
تغيير را
يافته هاي علمي از يک
سوي و
سازمان
بندي
و
چارچوبهاي
اجتماعي از
سوي
ديگر، تعيين مي
کنند. بدين
معني
که
اطّلاعات
برخاسته از علوم
رفتاري و
عصبي
درباره شکل
گيري
و تداوم مشکلات و
مسايل
رواني و نيز
رهنمودهايي براي
ازميان
برداشتن اين
مشکلات و
مسايل ، مکانيسم و سطح
مداخله
درماني ـ يعني تغيير
مطلوب
ـ را معلوم مي کند.
از طرف
ديگر، هر
فرد در جامعه مي زيد
و در جامعه فرا مي
بالد.
درواقع ،
بسياري از
مشکلات ،
ريشه
در روابط
متقابل فرد با افراد
ديگر و
سازمانها و
نهادهاي اجتماعي دارند
و بايد در
همان
بافت
ـ يعني
ارتباط
متقابل ـ بررسي شوند.
بيمار فردي است
واقعي و
ملموس
که در
شرايطي
واقعي و
ملموس ،
زندگي
مي کند. هر
آن
چه
اتّفاق مي
افتد، در
اين
ارتباط ،
اتّفاق مي
افتد. بدين
معني ،
برنامه ريزي
تغيير،
بايد در سطح
اجتماعي ،
صورت
گيرد و
شرايط
رشد
انسانهايي
اميدوار،
خلاّق ،
جسور، همنوع
دوست
و آزاده فراهم آيد.
بدين منظور،
بخش
عظيمي از
علوم
انساني و
رواني ،
متوجّه اين سطح از برنامه
ريزي
است ؛ اما
روان شناسي باليني ـ به
معناي اخصّ خود
ـ با فرد
معيّن
و مشخصّي سروکار
دارد و در
صدد ايجاد
تغييرات
مطلوب در آن فرد
است .
رفتاردرماني
شناختي ،
رويکرد
نسبتاً
نوپايي است که مي
خواهد فرد
را در بافت يا
زمينه
زيستي ،
اجتماعي و
فرهنگي خود
قرار دهد و
با تکيه بر
اصول
و قواعد
برخاسته از
رشته هاي
مختلف روان
شناسي
و ساير
علوم
وابسته ،
«سالم زيستن »
و «سالم
انديشيدن »
را به
او بياموزد.
اين
رويکرد،
خود از
تلفيق
دو رويکرد
رفتاردرماني (که عمدتاً
در بستر
شرطي سازي
پاولوفي و
نوپاولفي ،
فراباليد) و
رويکرد
شناختي ـ چه در
قالب
شناخت درماني و چه در
چارچوب روان شناسي
شناختي و دانش
شناخت پايه ( cognitive science ) ـ پديد
آمد. به
يک
اعتبار، مي
توان
گفت
که
در
رفتاردرماني
شناختي ،
نکات
قوّت
رويکردهاي
رفتاردرماني و
شناخت درماني ـ
يعني
عيني گرايي
، ارزيابي و
سنجش
از يک
سوي
و دخالت
دادن
نقش
حافظه در
بازسازي و
تفسير
اطّلاعات از
سوي
ديگر ـ گرد
آمدند و به صورت يک پيکره دانش کار
بسته
درآمدند. امروزه
، اين
رويکرد،
نظريّه ها و
نگرشهاي
نسبتاً
متفاوتي را در
خود جاي داده است .
شايد بتوان گفت که تنها
وجه
مشترک آنها،
توجّه
به
نقش
واسطه مند
فرايندهاي شناختي در
پردازش
اطّلاعات و در
بروز واکنش فرد
به
محرّکها باشد.
امّا در هر
صورت ، از
اصطلاحات و مفاهيمي
استفاده مي
کنند که به
نحوي
در چارچوب
رفتاري ،
معني
پيدا مي
کنند و قابل
ارزيابي و سنجش
، تلقّي مي
شوند.
تحقيقات و مدل
سازيهاي
بندورا
درباره «اهميّت
يادگيري
مشاهده اي »
و نقش
«خويشتن » در
ارزيابي رفتار
و تسلّط بر آن ،
پژوهشهاي
سليگمن
درباره
درماندگي اکتسابي
، تحقيقات الوي و
آبرامسون
درباره
مسئله
اِسناد و سوگيري
پردازش در
افراد افسرده
، بررسيهاي لنگ
درباره
سيستمهاي سه
گانه
در واکنش فرد و
ارائه
مدل
زيست
ـ
اطّلاعاتي
درباره واکنش ترس و
چگونگي مواجهه با آن ،
کوششهاي
اوّليّه مايکن
بام
درباره پيونددادن
ديدگاه اليس با نظريّه لوريا
در خصوص نقش نظم
بخشي
گفتار،
نظرپردازيهاي هولون
درباره
مشخصّات خودانگيختگي پردازش
اطّلاعات در
ذهن
فرد افسرده و
فرايند
تغيير،
پژوهشهاي گروه فوآ
درباره
پردازش
هيجاني در
رويارويي با محرّک
ترسناک و يا
وسواس انگيز،
و
فعاليّتهاي اخير
تيزديل درباره متصّل
ساختن
جريان شناخت
درماني به دانش شناخت پايه ،
جملگي
در کشانده
شدن
آن
قسمت
از
رفتاردرماني به
مسيري که اينک
رفتاردرماني
شناختي ناميده مي
شود، مؤثّر
واقع
شدند. امّا
از لحاظ
کاربردي شايد
هيچ
عاملي مهم تر
از مدل
شناخت
درماني بک ، بر
روند شکل
گيري رويکرد
رفتاري
ـ شناختي به درمان
، تأثير
نگذاشت . يکي از
خصوصيّتهاي بارز
اين مدل
، ايجاد
پيوند محکم بين دو زمينه
باليني و
پژوهشي بود. و
نيز
پيوندخوردن
بنيان نظري مدل شناخت
درماني با برخي از
نگرشهاي
پردازش اطّلاعات
،
ظرفيّتهاي جديدي
، در آن
به وجود
آورد.
استفاده از
سازه هاي نظري مهم و کارسازي مانند
طرحواره ،
سوگيري ،
فرضيّه
آزمايي ،
تحريف ،
افکار
خود-آيند و
غيره ، تبيين برخي از
مکانيسمهاي شناختي در
افسردگي و
اضطراب را
آسان تر
ساخت . مدل بک ،
مخصوصاً از
اين
نظر
حايزاهميّت است که
پژوهشهاي
گسترده اي را
دامن
زد و يافته
هاي حاصل از
اين
پژوهشها نه
تنها پالايشهايي در
پاره اي از
مفاهيم اصلي شناخت
درماني پديد
آوردند،
بلکه
مکانيسمهاي احتمالي
جديدي را در
فرايند
درمان
ارائه دادند
که
گاه
با
مکانيسمهاي
پيشنهادي در
شناخت
درماني ، در
مقام
تعارض قرار
مي گرفتند.
با اين
همه ، اين مدل ،
هنوز يکي از
کاراترين مدلها
درباره تغيير
رفتار و برداشت فرد از
رويدادهاست
. مخصوصاً اهميّتي که در آن به جنبه
هاي
رفتاري و
عملي (به شکل
تکليف خانگي
، يادداشت
برداري ،
خود-بازنگري
، تمرين و ذهن
ورزي ) در
ارزيابي و
درمان ،
داده
مي شود و
سازمان
بندي
مناسبي که در
طرّاحي و
اجراي
برنامه
درماني در آن وجود
دارد، در
گسترش
و قابليّت
کاربردي آن در
افراد
مختلف
و متناسب با
شرايط
مختلف فرهنگي و
اجتماعي ،
تأثير
داشته
است .
* *
*
در
اين
کتاب ،
رويکرد
رفتاري ـ شناختي به درمان
، به
صورت
يک
الگوي
راهنما،
توضيح
داده
شده
است .
سازمان
بندي
فصلها و
شيوه
برخورد با
مسئله ، به
گونه اي است که
استفاده از
مطالب
را آسان
ساخته است .
امّا اين بدان معني نيست که
نيازي به آموزش
منظّم و
دوره
کارآموزي ،
زير نظر يک متخصّص
باليني
کارآزموده
، وجود
ندارد.
راهبُردها و
تکنيکهاي درماني بايد
در يک
مرکز علمي و
باليني فرا
گرفته
شوند و
براساس
فيدبک
(پسخوراند)،
دقّت
و
ظرافتهاي موجود
در کاربرد
آنها، مورد
توجّه
قرار
گيرند.
بنابراين ،
کتاب
حاضر را
نمي توان به هيچ
وجه ، کتاب
«خود-آموز»
تلقّي
کرد.
در
فصلهاي
مختلف کتاب ، بيش از
همه
به
مسئله
ارتباط بين
درمانگر و
بيمار،
تأکيد شده است .
اين
ارتباط به
عنوان
ارتباطي واقعي
، بافتاري (contextual)
، ابهام
زدايي
ـ شده ،
صادقانه و
مبتني
بر اصل
فيدبک و مشارکت
فعّالانه طرفين
، تصوير مي شود.
چيزي
از نظر
بيمار، در
پرده
ابهام باقي نمي
ماند.
درمانگر و بيمار،
هر دو، در
طرح
فرضيّه و فراهم
آوردن
دلايل مشخصّ
براي
قبول
يا ردّ آن ،
کوشش
مي کنند.
امّا اين
مسئوليّت ،
به تدريج و در
طيّ يک
فرايند
سنجيده ، بر
عهده
بيمار
گذاشته مي شود
تا بتواند
مستقلاًّ
برداشتهاي خود را
از وقايع مهم
زندگي و نگرش
ديگران
درباره خود،
بيازمايد و
در صورت لزوم ،
تغييراتي در
آنها ايجاد
کند.
*
* *
کتاب در
اصل
در يک
جلد،
تدوين
شده
است . امّا
با توجّه به حجم کتاب و
تقسيم بندي
موضوعها،
تصميم
گرفته شد که ترجمه آن در دو
جلد، انتشار
يابد. جلد اوّل
، شامل
6 فصل
تاريخچه و اصول
، ارزيابي ،
پانيک
و اضطراب تعميم
يافته ،
هراسها،
وسواس
و افسردگي مي شود.
جلد دوّم که
اميدواريم به
موقع
در اختيار
خوانندگان قرار
گيرد،
فصلهاي زير را
در بر مي
گيرد: مسايل جسمي ،
اختلالهاي خورد و خوراک
،
معلوليّتهاي مزمن رواني
، مسايل
زناشويي ،
اختلالهاي جنسي و حلّ
مسئله .
در
واژه گزيني
، سعي
شده است تا حد
امکان
از
معادلهاي موجود
استفاده شود.
امّا در مواردي نيز ناگزير،
معادلهاي
جديدي وضع شده
اند. اين
معادلها را
بايد به
عنوان يک
پيشنهاد
تلقّي
کرد و
اصراري در
کاربرد آنها
وجود ندارد.
اين کتاب مي
تواند به
عنوان کتاب درسي و يا
کمکي
در دوره
هاي
کارشناسي ،
کارشناسي ارشد و
دکتراي روان شناسي با
درجات
متفاوتي از
توقّع
کار نظري و
عملي
از دانشجو،
مورد استفاده قرار
گيرد.
دستياران روان
پزشکي
نيز مي
توانند از
آن به
عنوان
يک
کتاب
مرجع
و راهنماي معتبر
علمي ،
استفاده کنند.
افراد علاقه
مند مي
توانند از
اصول رهنمودي آن در
تغيير رفتار
خود بهره بجويند؛
امّا
برنامه تغيير
رفتار در آنها
حتمّاً بايد
زير نظر يک
متخصّص
باليني ،
تنظيم
شود.
حبيب
الله قاسم
زاده
گروه روان
پزشکي
(بيمارستان روزبه )
دانشگاه علوم پزشکي تهران
پاييز
سال 1375
پيشگفتار
م . جي .
گلدر
استاد
روان پزشکي
، دانشگاه
آکسفورد
رفتاردرمانيِ
شناختي ،
رشد و توسعه
جديدي در
درمان
روان شناختي
، به شمار مي
آيد. با اين همه ،
در اين
مدّت
کم ،
توانسته است
علاقه
زيادي را در
متخصصان
باليني ،
به
خود معطوف سازد.
سه
دليل
عمده ، براي اين
علاقه وجود
دارد. نخست آن که
روشهاي شناختي ـ
رفتاري ،
برعکس
ساير شکلهاي
رفتاردرماني
، مستقيماً
با افکار و
احساسات |