|
«فهرست
مطالب»
عنوان: صفحه
مقدمه
مترجم 7
ديباچه 9
مقدمه
مؤلف
11
فصل
(1): دلبستگي،
فقدان و
تكاليف
سوگواري 19
ـ
تئوري دلبستگي 19
ـ آيا
غم و اندوه
يك بيماري
است؟
23
ـ آيا
سوگواري
لازم و
ضروري است؟ 24
ـ
تكاليف
چهارگانه
در سوگواري 25
ـ چه
زماني
سوگواري
خاتمه مييابد؟ 38
فصل
(2): واكنشهاي
طبيعي
(نرمال) در
غم و اندوه:
سوگواري
غيرپيچيده 41
ـ
واكنشهاي
نرمال غم
و اندوه 43
ـ
افسردگي و
غم و اندوه 57
ـ
عوامل
تعيينكننده
غم و اندوه 60
ـ
فرايند
سوگواري 65
فصل
(3): مشاوره غم
و اندوه: تسهيل
در غم و
اندوه
غيرپيچيده 69
ـ
اهداف
مشاوره غم
و اندوه 70
ـ چه
كسي مشاوره
غم و اندوه
را انجام
ميدهد؟ 71
ـ چه زماني
مشاوره غم
و اندوه را
انجام دهيم؟ 72
ـ
مشاوره غم
و اندوه در
كجا بايد
صورت
گيرد؟
73
ـ
مشاوره غم
و اندوه
براي چه
كساني لازم
و ضروري
است؟
73
ـ
شناسايي
داغديدههاي
در معرض
خطر بالا 75
ـ اصول
و شيوههاي
مشاوره غم
و اندوه 78
ـ
تكنيكهاي
مفيد و
سودمند 97
ـ
استفاده از
دارو 100
ـ
مشاوره غم
و اندوه در
گروهها 101
ـ نقش
مراسم
تدفين و
تشييع
جنازه در
تسهيل غم
و اندوه 113
ـ
اثربخشي
مشاوره غم
و اندوه 116
فصل
(4): واكنشهاي
غيرطبيعي
(غيرنرمال)
غم و اندوه:
سوگواري
پيچيده 117
ـ چرا
مردم غمگين
ميشوند؟ 117
ـ چه
نوع غم و
اندوهي غلط
يا نابهنجار
است؟
127
ـ
تشخيص غم
و اندوههاي
پيچيده 135
فصل
(5): درمان غم
و اندوه: حل
آسيبها و
بيماريهاي
غم و اندوه 141
ـ
اهداف و
زمينههاي
درمان غم
و اندوه 143
ـ شيوههاي
درمان غم
و اندوه 145
ـ
ملاحظات
خاص و مهم
در رواندرماني 155
ـ
تكنيكها و
برنامهريزي
براي آنها 156
ـ
ارزشيابي
نتايج 158
فصل
(6): انواع
غمگينيها و
فقدانهاي
ويژه
161
ـ
خودكشي 161
ـ فوت
ناگهاني 169
ـ مرگ
ناگهاني
نوزاد يا
كودك
شيرخوار (SIDS) 175
ـ سقط
جنين
غيرعمد 179
ـ تولد
فرزند مرده 181
ـ سقط
جنين عمدي 183
ـ غم و
اندوه
انتظاري 186
ـ
ايدز (AIDS) 192
فصل
(7): غم و اندوه
و سيستمهاي
خانواده 199
ـ فوت
كودك در
خانواده 205
ـ بچههايي
كه والدينشان
فوت كرده 211
ـ
انواع
مداخلات
درماني يا
مشاورهاي 214
ـ غم و
اندوه سالخوردهها 217
ـ
نيازهاي
فردي مختلف
در خانواده 222
فصل
(8): غم و اندوه
مشاور
225
ـ
استرس و
فرسودگي
رواني 234
فصل
(9): آموزش
مشاوران غم
و اندوه 239
سفيد
مقدمه
مترجم:
تحولات
گسترده در
جوامع بشري
باعث
پيچيدگي
زندگي
انسان شده
و مشكلات
فراواني را
به وجود
آورده است.
در عصر حاضر
افراد در
زندگي
معموليشان
در مواجه
شدن با
تصميمات
زندگي و حل
مسائل عادي
با مشكلات
فراوان
مواجه
هستند و در
مسائل
مختلف
تحصيلي،
شغلي،
خانوادگي،
ازدواج،
مسائل
تربيتي،
عاطفي و
غيره نياز
به كمك و
همدلي
ديگران
دارند.
در گذر
زندگي دورههاي
مختلفي
وجود دارد
كه اين
نياز را
تشديد ميكند.
از جمله در
انتخاب
رشتهي
تحصيلي،
ازدواج،
انتخاب شغل،
مواجه شدن
با غم و
اندوه ناشي
از فقدان
همسر، فرزند،
والدين،
اعضاء
خانواده،
دوستان و
از دست
دادن شغل،
دارايي و
ساير فقدانها.
مشاوره
و رواندرماني
با
داغديدگان
و يا كساني
كه به
نوعي دچار
فقدان و غم
و اندوه
شدهاند كه
ريشه در
فرهنگ و
آداب و
رسوم مردم
هر جامعه
دارد. به
شكل سنتي از
ديرباز در
روابط
خانوادگي و
اجتماعي
جوامع بشري
وجود داشته
است. اما به
شكل علمي
و نوين
سابقهي كمتر
از سي سال
را دارد. حتي
در كشور ما
سابقه
بسيار كمتر
از آن نيز
دارد. هر چند
مقالات و
نوشتههاي
محدودي در
اين زمينه
وجود دارد،
اما نياز به
استفاده از
اين نوع
خدمات براي
عموم مردم،
كم اطلاعي
ارائه
دهندگان آن
خدمات، از
اصول، روشها
و تكنيكهاي
خاص مشاوره
با غمديدگان،كه
بيشتر ناشي
از نوپا
بودن اين
شاخه از
مشاوره،
نياز به
چنين كتابي
را شديداً
به وجود
آورده است.در
كشور ما
خوشبختانه
در دو دهه
اخير تلاشهاي
فراوان و
ارزشمندي
در زمينه
توسعه
مشاوره
انجام
گرفته، به
ويژه در
زمينه
مشاوره در
حالت عام
يا عموم
مردم، اما
در زمينه
مشاوره با
گروههاي
ويژه مثل
مشاوره با
بزهكاران،
داغديدگان،
معلولين
ذهني و
ساير گروههاي
خاص به
تلاشهاي
فراوان
ديگري هم
نياز است.
مترجم
اميدوار است
با چاپ اين
كتاب و
كتاب ديگري
تحت عنوان
مشاوره
گروهي با
نوجوانان
بزهكار كه
هم زمان
با اين
كتاب در
اختيار
علاقهمندان
قرار ميگيرد،
و كتاب
ديگري تحت
عنوان
مشاوره و
رواندرماني
با معلولين
ذهني كه
در حال
ترجمه است،
باعث جلب
توجه بيش
از پيش
نويسندگان
و متخصصين
علم مشاوره
در زمينه
مشاوره با
گروههاي
خاص شود. جا
دارد از
كليه كساني
كه بنده
حقير را در
ترجمه و
چاپ اين
كتاب ياري
دادهاند
صميمانه
تشكر و
قدرداني
نمايم.
علينقي
اقدسي
دانشجوي
دوره دكتري
تخصصي
مشاوره
به
نام خدا
ديباچه
از
چاپ اول
كتاب
مشاوره و
درمان غم
و اندوه نه
سال ميگذرد
و از آن
زمان
تاكنون در
ارتباط با
غم و اندوه،
داغديدگي و
اثرات آن
مطالب
زيادي به
چاپ رسيده
است. براي
چاپ دوم
آن از سال 1982
تا به
امروز، يك
مرور گستردهاي
در ادبيات
موضوع
انجام دادم
كه شامل
بهترين و
جديدترين
اطلاعات در
مورد غم و
اندوه
درماني و
مشاوره غم
و اندوه ميباشد
كه براساس
تجربيات
باليني و
پژوهشهاي
صورت گرفته
در اين
كتاب ارائه
نمودهام.
در اثر
تحقيقات و
بحثهاي
فراوان روي
چاپ اول
اين كتاب
اصلاحاتي
انجام
گرفته،
تفكرات
جديد، مباحث
متعدد و
تازهاي در
چاپ دوم
ارائه
گرديده است.
براي نمونه
در اين
كتاب بخشي
تحت عنوان
داغديدگان
و
بازماندگان
فقدان ناشي
از بيماري
ايدز اضافه
شده، هم
چنين بخشي
هم در مورد
كار سالخوردگان
داغدار
اضافه
گرديده است.
از آنجا كه
بخشي از
فعاليتهاي
مشاوره با
داغديدگان
به صورت
مشاوره
گروهي
انجام ميپذيرد،
بخشي از
عوامل يا
فاكتورهايي
را كه
مشاوران در
كار گروهي
با اينها
لازم است
در نظر
بگيرند
آورده شده.
در همان
بحث
پيشنهادات
و توصيههايي
براي كمك
به رهبران
اين گروهها
جهت برخورد
با رفتارهاي
متفاوت كه
اغلب در
كار گروهي
پيش ميآيد
ارائه شده
است.
لازم
ميدانم
تشكر و
قدرداني
مخصوصي از
تمام
افرادي كه
در چاپ اين
كتاب همكاري
داشتهاند،
داشته باشم
كه بدون
شك، بدون
همكاري آنها
اين كار
مقدور نبوده
است. جا
دارد از
ناجي ابيهاشم
كه در
تدوين
مطالب مرا
ياري
نمودند و از
ماري لاين
ولر به
خاطر دلگرميها
و تشويقهايشان
و اديت
تخصصيشان
تشكر و
قدرداني
نمايم. هم
چنين از همكاران
ديگر كارين
وردن، پام
گرنت، جان
الارنس،
روي نونر،
كه وين
گيله لند،
و نانسي
وندي ونتر
به خاطر
كمكشان
تشكر مينمايم.
مثل هميشه
از حمايتهاي
عاطفي و
صميمي
خانوادهام
و دوستانم
نيز قدرداني
ميكنم.
جي
ويليام
وردن
بستن،
ماساچوست
لاگونا
ناي گؤيل
كاليفرنيا
مقدمة
مؤلف
مقدمه:
بيش
از بيست
سال از
كارهاي
تخصصي و
حرفهاي در
مورد
موضوعات مربوط
به مرگ و
مير ميگذرد
و در اين
سالها
علاقهي
شديدي به
اين موضوع
ايجاد شده
است. علاقهمندي
به اين
موضوع باعث
رشد تمايلات
فزايندهاي
در مورد
موضوعات و
مباحث
مرتبط با
آن يعني
غم و اندوه
و داغديدگي
به وجود
آمده. هدف
اين كتاب
كمك به
تمام
متخصصين
بهداشت
رواني،
پزشكان و
فهم بهتر
پديدهي
داغديدگي
پيچيده در
افرادي كه
دچار آن
شدهاند است،
كمك به حل
هيجانات،
غم و اندوه
آنها و
ياريشان
در بازيافتن
سلامتيشان
است.
امّا
سؤالي كه
مطرح است
اين كه
چرا حرفهايهاي
بهداشت
رواني به
پديدهي
داغديدگي
علاقهمند
شدند و آن
را بررسي
كردند؟ پاسخ
ساده است،
مردم براي
درمان
مشكلات
بهداشت
رواني خود
مراجعه ميكنند،
تا غم و
اندوهشان
را برطرف
نمايند.
همچنين
مردم ميدانند
از گذرگاه
بسياري از
تجربههاي
زندگي بدون
غم و اندوه
نميتوان
عبور كرد،
گذر از غم و
اندوهها
نيز نياز به
ياري و كمك
ديگران است
تا به
زندگي عادي
و سالم باز
گردند. هم
چنين ريشه
بسياري از
حالتهاي
غيرعادي و
ناراحتيهاي
فيزيكي و
رواني، غم
و اندوهها
سطحي ميباشد.
مردم به
دنبال
سلامت
جسماني و
رواني
خودشان
هستند حتي
بدون اين
كه بدانند
مسئلهي غم
و اندوه
باعث ايجاد
آن شرايط
جسماني يا
روانيشان
شده.
آرون
لازار روانپزشك
يكي از
دانشگاهها
تخمين زده
كه در حدود 10
الي 15 درصد
افرادي كه
به تكنيكهاي
بهداشت
رواني و
بيمارستانهاي
عمومي در
ماساچوست
مراجعه
كردهاند،
تحت شرايط
خاص رواني
قرار گرفتهاند
كه
نتوانستهاند
واكنشهاي
غم و اندوهشان
را حل
نمايند.
(لازار 1979). و زي
زوك
دريافت كه
17 درصد
مراجعان و
بيماراني
كه در
مراكز و
كلنيكهاي
كاليفرنيا
تحت درمان
سرپايي
قرار گرفتهاند
نتوانستهاند
غم و اندوه
خود را
درمان
نمايند.
براساس
بيانات خود
زي زوك (زي
زوك 1985). روانپزشك
ديگري به
نام جان
باولبي به
اين پديده
تأكيد نمود.
او ميگويد
تجربيات
باليني و
مدارك
موجود شك و
شبهه اندكي
را باقي
گذارده كه
اغلب
بيماريهاي
رواني ناشي
از پيدايش
غم و اندوه
در افراد
است.
بيماريها و
حالاتي از
جمله
اضطراب،
افسردگي
هسيتري و
ساير بيماريها
جزء اين
دسته از
حالات و
بيماريها
ميباشند
(باولي 1380 ص 23).
متخصصين
بهداشت
رواني نياز
دارند غم و
اندوه را
كاملاً
مطالعه
كرده و
دريابند كه
چه نقشي
را در
مشكلات
روانپزشكي
و پزشكي
ايفا مينمايد.
بررسيها
و مطالعات
صورت گرفته
در ادبيات
اين موضوع
را نشان
دادهاند كه
غم و اندوه
در مرگ و
ميرها و
بيماريها
تأثير دارد.
هم چنين
غم و اندوه
نه تنها
بيماريهاي
جسماني
بلكه به
بيماريهاي
رواني نيز
منجر ميشود.
اين مسئله
به ويژه
زماني كه
فردي در
اثر فقدان
همسر
داغديده
شده خيلي
شديد و بارز
ميباشد. از
تحقيقات
مهم و جالب
توجه در
زمينه
تأثير عوامل
داغديدگي
در نشانههاي
مرضي رواني
و جسماني
صورت گرفته،
ميتوان به
موارد زير
اشاره كرد:
پاركس در
لندن و
بستن (مركز
مطالعات
داغديدگيها
روارد)، كلي
تون و همكاران،
لوئيز و همكارانش
در شهر
نيويورك،
كريسپ و پرست در
لندن، هيمون و گيان
توركو
در دانشگاه
دوك
، و شوچتر و همكاراناش
در سان
دياگو.
(منابع اين
مطالعات و
پژوهشها در
كتاب نامه
آخر كتاب
است).
اين
مطالعات
مهم يك
دورنماي
دقيق از
مطالعات
داغديدگي
هستند.
تعداد زيادي
از مطالعات
تاريخي و
توصيفي هم
در ارتباط
با اثرات
مختلف
داغديدگي
بر اختلالات
فيزيكي و
رواني صورت
گرفته، اما
مطالعات
قبلي كه
اشاره شدند
خيلي معتبر
و مهم
بودند.
در جمعبندي
و بررسي
انواع
تحقيقات
صورت گرفته
در مورد
تأثير
داغديدگي
همسران
گاهاً نتايج
ضد و نقيضي
هم مشاهده
ميشود. يكي
از مشكلات
ديگر كه در
مقايسه
تحقيقات و
مطالعات
صورت گرفته
و به چشم
ميخورد اين
كه اغلب
آنها بر
روي گروههاي
سني خاص،
مناطق
جغرافيايي،
طبقات
اجتماعي و
اقتصادي
خاصي
متمركز شدهاند.
اغلب اين
مطالعات
نشان ميدهند
كه افراد
پس از يك
سال از
درمان
داغديدگي و
غم و اندوه
خود دچار
حالتهاي
افسردگي ميشوند
(پاركس و
براون 1972). به
علاوه
مطالعات
ديگري نشان
داد، در
اغلب موارد
سلامتي
جسماني اين
افراد
تغييراتي
در سنين
پيري
مشاهده ميشود
و به دليل
همان
تغييرات
فيزيكيشان
هم اغلب
از سوي
پزشكان
ويزيت يا
بستري شدهاند
(هي مون و
گيان توركو
1973). به نظر ميرسد
هر چند در
زنان و
مردان بيوه
و داغديده
حالات
افسردگي
ديده ميشود
ولي در
دختران و
پسران جوان
داغديده
بيشتر
اختلالات
فيزيكي
مشاهده ميشود
(باولبي 1980،
كلي تون 1979).
به هر صورت
در تحقيقات
و مطالعات
گوناگون
ديده شده
كه در اثر
فوت همسر
يك سري
علائم و
نشانهها و
بيماريهايي
مثل سر
درد، سرگيجه،
تشنج، تپش
قلب و زخم
معده شدت پيدا
ميكند، اما
بيماريهاي
ديگري از
قبيل آسم،
بيماري قند
و سرطان
افزايش نمييابد.
هم چنين
در اين
تحقيقات
ديده شده
كه اين
علائم
آشكار و
همراه با
احساس غم
و اندوه
تدريجي
باعث سستي
بدن و
احساسات
نامطلوب
گوناگوني
مثل
افسردگي ميشود
(لايبرمن و
ژاكوبز 1987). به
علاوه در
اثر افزايش
اين
احساسات و
حالات
عملكردهاي
رواني كه
ميتوانند
در ايجاد
مصونيت
رواني و
جسماني
مؤثر باشند
كاهش پيدا
ميكند (اس
چليفر 1983).
زماني
كه عواقب
سلامتي
داغديدگي
مورد بررسي
قرار ميگيرد،
لازم است
به اثرات
پنهاني آن
نيز توجه
كرد كه
گاهاً به
آن بيماريهاي
كپي شده
(تقليدي)
گفته ميشود
(زي زوك و
دي ويول 1976).
بازماندگان
اين
بيماران
ممكن است
بعد از مرگ
او علائم و
نشانههاي
مرضي شبيه
به او را در
خود گسترش
دهند.
پزشكان و
متخصصيني
كه با اين
بيماران
كار ميكنند
بهتر است
جهت مشخص
كردن علل
بيماري به
سوابق آنها
مراجعه
كرده و آن
نشانهها و
علائم
احتمالي
اختلال را
پيدا
نمايند. اين
بحث به
طور مفصل
در فصل
چهار بررسي
شده است.
در
مورد اين
كه آيا
افراد
داغديده در
دوران
غمگيني و
داغديدگيشان
نياز به
درمانهاي
روانپزشكي
دارند،
مطالعات و
تحقيقات
متنوعي
صورت گرفته
امّا نتايج
قانعكننده
نيستند.
پايولا كلي
تون در
تحقيقات
اخير خود
روي بيوهها
به اين
نتيجه
رسيد، پيگيريها
و مشاورههاي
روانپزشكي
براي كساني
كه
همسرانشان
فوت كرده
به ندرت
ضرورت پيدا
ميكند و
خيلي كم
اتفاق
افتاده كه
فردي در
اثر
داغديدگياش
در
بيمارستان
رواني نياز
به بستري
داشته باشد
(كلي تون 1979 ص 1532) و
كلين پاركس
و همكاراناش
در لندن
عقيده
ديگري را
مطرح
كردند، آنها
عقيده
داشتند
واكنشهاي
غم و اندوه
در سطح
گستردهاي
شديدتر ميگردند
و نياز به
مداخلات
روانپزشكي
پيدا ميكنند.
(پاركس 1964 ـ 1965).
تقريباً
13 تحقيقات،
مربوط به
رابطه بين
مرگ و مير و
داغديدگي
است. البته
هر فردي
اتفاقات و
داستانهايي
از قبيل
اين كه
شخصي پس
از فوت
همسرش فوت
شده را
شنيده و به
نظر ميرسد
كه مردان
بيشتر در
معرض اين
خطر هستند.
البته
نتيجهگيري
به اين
صورت كه
علت فوت
همسر بعدي
بلافاصله
پس از فوت
همسر قبلي،
حتماً فوت
همسر بوده،
درست نميباشد
و يك نتيجهگيري
غيرقابل
اعتماد بوده
و جاي نقد و
ترديد وجود
دارد.
ولفگانگ
و مارگارت
استروبي در
آلمان غربي
مطالعات
آزمايشي در
مورد
داغديدگي و
مرگ و مير
انجام
دادند امّا
بينتيجه
ماند. ولي
اين
تحقيقات انگيزهاي
براي
مطالعات
ديگري در
آينده شد،
كه مطالعات
طولي انجام
گرفته در
اين زمينه
رابطه مثبت
را بين
داغديدگي و
مرگ و مير
نشان دادند
و ساير
نتايج شامل:
الف)
زن و مرد هر
دو در اثر
بيماري
عفوني فوت
كردهاند.
ب) زن
و شوهر هر دو در
ايجاد محيط
نامساعد
بهداشتي يك
ديگر سهيم
بودهاند.
ج)
همسر
بازمانده
مدتي پس
از فوت
همسر البته
نه طولاني
دلواپس
همسراش
بوده است.
د)
تنهايي و
دلتنگي
بيشتر باعث
بروز علائم
و نشانههاي
مرضي
گرديده است.
هـ)
بهداشت
همسران
داغديده در
مصرف
داروها،
الكل و
سيگار كه
ناشي از غم
و اندوه و
فقدان بوده،
شديداً آسيب
ديده است
(استراب و
استراب 1987).
كي. جي.
هلسينگ و
همكاراناش
مرگ و
ميرها را در
طي سالهاي
1963 تا 1974 در
ناحيه
مريلند و
ايالت
واشينگتن
مطالعه
كردند،
متوجه شدند
كه ميزان
مرگ و مير
در بين
زنان و
مردان بيوه
يكسان
بوده امّا
اين ميزان
در مردان
بيوه بيشتر
از مردان
متأهل است.
از طرف
ديگر سرزنش
در مورد
ازدواج
زنان بيوه
بيشتر بوده
در مقايسه
با ازدواج
مردان بيوه
و نتيجه
جالب ديگر
اين كه
مردان
متأهل در
مقايسه با
مردان مجرد
كمتر در
معرض خطرات
قرار داشتند
ولي اين
نتيجهگيري
در مورد
زنان صادق
نبود
(هلسينگ و
ديگران 1981).
البته
گفتني است
اغلب
مرداني كه
در شرايط
مساعد قرار
گرفتهاند
مجدداً
ازدواج ميكنند.
در دو
مطالعه
اخير كه بر
روي نمونههاي
بزرگ در
كشورهاي
انگليس و
فنلاند
انجام گرفت
نشان داد
كه بعد از
مرگ همسر،
درصد مرگ و
مير در زنان
و مردان
بازمانده
افزايش مييابد،
در سالهاي
اخير با
مقايسه مرگ
و مير در
كساني كه
دچار غم و
اندوه شدهاند،
ميزان مرگ
و مير در
بازماندهها
به ويژه
در مردان
افزايش را
نشان ميدهد
(جونز و
گلدبلد 1987،
كاپريو و ديگران
1987). البته در
اين زمينه
نياز به
مطالعات
ديگر وجود
دارد، ولي
به نظر ميرسد
كه از دست
دادن همسر،
مرگ و مير
را در همسر
بازمانده
افزايش ميدهد
و اين خطر
را براي
مردان
بيشتر از
زنان است.
هزاران
سال است
كه انسان
غم و اندوه
ناشي از
فقدان عضوي
از خانواده
يا دوستان
رنج ميبرد
و طول اين
مدت، بسيار
بيشتر از
زماني است
كه حرفههاي
بهداشت
رواني كشف
شدهاند. به
هر حال
تجربهي ما
ثابت كرده
كه انسانها
به خاطر غم
و اندوهشان
از ما كمك
ميطلبند.
هر چند در
ابتدا مردم
از رهبران
ديني و
سازمانهاي
مذهبي در
مقابل غم
و اندوهشان
كمك ميطلبيدند
و انتظار
ياري
داشتند،
امّا به
دليل اين
كه همه
مردم در
عضويت اين
سازمانها
نيستند،
توجه عموم
به سوي
افرادي كه
انواع
خدمات
بهداشت
رواني را
ارائه ميدهند
جلب شد،
امّا به
دليل بيثباتي
جامعه ما
اين توجهات
به سستي
گرائيد. در
گذشته به
دليل اين
كه خانوادهها
اغلب
گسترده
بودند لذا
به خاطر
روابط
نزديك، در
كنار هم
بودن اعضاء
و فاميل،
افراد
سوگوار را
كمك ميكردند
و با وي هم
دردي مينمودند.
امّا حالا
كه خانوادهها
بيشتر هستهاي
هستند پس
كمك به
افراد
سوگوار
ضرورت پيدا
ميكند و به
همين علت
مراقبتها و
حمايتهاي
بهداشت رواني
كه قبلاً
از طريق
منابع ديگر
انجام ميگرفت،
بار ديگر
مورد توجه
قرار گرفت
و هجوم
مردم به
سمت حرفهايها
بيشتر شد.
غم و
اندوه
معمولاً با
بيماريهاي
جسماني
ارتباط
دارد. در
وصيتنامههاي
قديمي از
جمله حضرت
عيسي «ع» به
پيروان خود
سفارش كرده
كه «از
افراد دل
شكسته دلجويي
كنيد» اين
بيانگر آن
است كه در
اثر سوگواري
برخي مواقع
به قلب
انسان نيز
آسيب وارد
ميشود. در
مورد اثرات
غم و اندوه
اولاً به
هر دو بعد
جسماني و
هم احساسي
و عاطفي
افراد بايد
توجه داشت،
ثانياً در
پرداختن به
ناراحتيهاي
ناشي از غم
و اندوه
زمان را
بايد مورد
توجه قرار
داد، چون
نياز به
زمان بيشتر
وجود دارد.
يك مددكار
اجتماعي به
نام برتا
سيموس در
اثر مشاهدات
و تجربيات
خود از
اختلالات
فيزيكي و
عاطفي ناشي
از غم و
اندوه
اشاره ميكند:
هر دو ممكن
است عوارض
شديدي
داشته باشد
و مستلزم
مداخله
ديگران
هستند، در
هر دو ممكن
است فرد
سلامتي و
بهبودي
كامل قبلي
خود را به
دست آورد،
ممكن است
درمان مفيد
و سودمند
باشد و در
برخي مواقع
حتي ممكن
است منجر
به عارضه
شديد شده آسيبها
را تشديد
نموده و
حتي به
مرگ منجر
شود (سيموس 1979 ص 30).
داغديدگي
يك موضوع
پيچيده است
و مردم به
شيوههاي
مختلف غم
و اندوه را
تجربه ميكنند.
هر چند هدف
اصلي اين
كتاب
ضايعات و
عوارض ناشي
از مرگ است
امّا اصول
ارائه شده
در مورد
ساير فقدانها
و ضايعات
از جمله
طلاق، قطع
عضو، از دست
دادن شغل،
قربانيان
خشونتها
نيز ميتواند
مفيد باشد.
در اين
كتاب
تجربيات يك
متخصص و
باتجربه
بهداشت
رواني به
شكل
موضوعات
مفيد و ساده
و قابل فهم
بيان شده،
بيان ساده
و آسان اين
مفاهيم
دليل بر
سادگي
موضوع غم
و اندوه
نيست چون
آن يك
پديدهي
پيچيدهاي
است.
در اين
كتاب به
موضوعات
زير پرداخته
شده است:
1ـ مردم
چه
تجربياتي
از ضايعهي
مرگ يا از
دست دادن
فردي به
دست ميآورند.
2ـ چرا
آنها آن
را تجربه
ميكنند.
3ـ چهار
تكليف مهم
و اساسي در
سوگواري
چيست؟
4ـ
چگونه مردم
را با اين
تكاليف در
غم و اندوه
مختلف ميتوان
ياري نمود.
5ـ
چگونه ميتوان
پي برد كه
غم و اندوه
پايان
يافته است.
6ـ
چگونه ميتوان
تشخيص داد
كه غم و اندوه
پيچيده است.
7ـ راههاي
درمان اين
غم و اندوه
پيچيده
كدامند.
8ـ
چگونه ميتوان
خانوادهها
را در حل غم
و اندوه
فقدان يا
فوت ياري
نمود.
9ـ
چگونه ميتوان
به افراد
در موقعيتهاي
خاص فقدان
يا فوت كمك
نمود.
10ـ
چگونه ميتوان
حداكثر
كارايي را
به عنوان
يك مشاور
غم و اندوه
داشت.
امّا
تصميم
نداريم يك
حرفه يا
تخصص جديد
به نام
مشاور غم و
اندوه را
ايجاد كنيم.
ري.ام.
ريلي يك
مددكار
اجتماعي ميگويد:
ما به يك
متخصص يا
حرفهاي
جديد نياز
نداريم و ...
تحت عنوان
مشاوران
داغديدگي.
بايد بيشتر
فكر كنيم،
روي برخي
گروههاي
حرفهاي
بيشتر حساس
باشيم،
بيشتر كار
كنيم، اين
گروههاي
حرفهاي
عبارتند از:
روحانيون،
مأمورين
تشييع
جنازه،
درمانگران
خانواده،
پرستاران،
مددكاران
اجتماعي و
پزشكان
(ريلي
1978 ص 49). آن چه
كه در اين
كتاب منظور
ما هست
معرفي يكسري
حرفهها و
حرفهايهاي
سنتي كه
در موقعيتهاي
مختلف به
افراد
داغديده
كمك كردهاند
و دانش و
مهارتهاي
لازم را در
انجام
مداخلات
مؤثر و
عوامل ديگر
و فعاليتهاي
بهداشت
رواني و
پيشگيري
دارا هستند،
ميباشد.
فصل
اول
دلبستگي؛
فقدان و
تكاليف
سوگواري
تئوري
دلبستگي :
قبل
از اين كه
بر اثر
فقدان در
انسان و
رفتارهاي
ناشي از آن
بپردازيم
لازم است
ابتدا مفهوم
دلبستگي
را تعريف
كنيم. در
متون روانشناسي
و روانپزشكي
مطالب ارزشمندي
در مورد دلبستگي
وجود
دارد.سؤالي
كه در اين
زمينه وجود
دارد اين
كه دلبستگي
چيست و
چگونه رشد
مييابد؟
يكي از
متفكرين
اوليه در
اين زمينه
روانپزشك
انگليسي به
نام جان
باولبي است
كه بيشتر
اوقات و
فعاليتهاي
حرفهاياش
را صرف دلبستگي
و فقدان
نموده است،
در اين
زمينه هم
چندين
مقاله و
كتاب
ارزندهاي
را تأليف
كرده است.
تئوري
دلبستگي
باولبي در
پي فراهم
آوردن يك
راه در جهت
تشخيص عمل،
چگونگي
اثرات شديد
غم، اندوه
و راههاي
شناخت واكنشها،
احساسات
شديد و
درمان آنها
در افراد ميباشد.
باولبي
براي ارائه
نظريهاش
اطلاعاتي
از
رفتارشناسي،
تئوري
كنترل،
روانشناسي
شناختي،
روانشناسي
عصب و زيستشناسي
رشد را در يك
قالب ريخت
و سعي كرده
بين كساني
را كه دلبستگي
را قيد و بند
بين افراد
يا تمايلات
و سائقهاي
فيزيكي مثل
دوست داشتن
يك نوع
غذا يا
تمايل يك
فعاليت
جنسي ميدانند
با كساني
كه آن را
در مفهوم
واقعي
تعريف كردهاند
استثناء
قائل شود.
باولبي
براساس
تحقيقات و
مطالعات
لورنس با
حيوانات به
ويژه ميمونهاي
جوان اشاره
ميكند، دلبستگي
حتي در
مواقعي كه
تقويتها و
انگيزههايي
براي
نيازهاي
زيستي هم
وجود ندارد
نيز ديده
ميشود
(باولبي 1977).
باولبي
معتقد است
دلبستگي
از نياز
انسان به
امنيت ،
آسايش و
سلامتي او
ريشه ميگيرد
و از اول
زندگي
انسان وجود
دارد، ابتدا
به چند نفر
مخصوصاً در
زندگي
ايجاد شده،
بعد در اثر
گسترش و
چرخش زندگي
به بخش
بزرگتر
منتقل ميشود.
شكلگيري
يا ايجاد دلبستگي
معنيدار به
ديگران به
عنوان يك
رفتار طبيعي
تلقي شده
كه نه
تنها در
كودكان بلكه
در بزرگسالان
هم مناسب
و شايسته
ميباشد.
باولبي
عقيده دارد
كه وجود حس
دلبستگي
در بين
پستانداران
يك امر
حياتي بوده
و آن را
بايد از
رفتارهايي
مثل غذا
خوردن و
فعاليتهاي
جنسي
متمايز كرد.
(باولبي 1977).
رشد و
تكامل دلبستگي
شبيه به
رشد يك
كودك يا
بچه يك
حيوان است،
همانطوري
كه در اثر
رشد، تحرك
و تسلط
كودك بر
محيط رشد
گسترش مييابد
دلبستگي
هم در اثر
رشد در دورههاي
متعدد زندگي
بخش وسيعي
را شامل
شده و
گسترش پيدا
ميكند.
امّا
معمولاً شكل
دلبستگي
به جلب امنيت
و سلامتي
فرد برميگردد
و زماني كه
اين دلبستگي
تهديد شود
يا قطع
گردد
رفتارها و
حالاتي مثل
اضطراب،
احساسات
منفي و
اعتراضات
احساسي
شديد آشكار
ميشود.
باولبي به
والدين بچهها
توصيه ميكند
كه امنيت
و آرامش را
به عنوان
اصل اساسي
مدنظر قرار
دهند و
بهترين
منبع تأمين
امنيت براي
فرزندان
خودشان
هستند زيرا
رابطه گرم
توأم با
امنيت براي
تداوم
زندگي و
شكوفايي
استعدادهاي
آنان بسيار
ضروري است.
اين مطلب
شبيه مفهوم
«اعتماد
اساسي » در
نظريه اريك
اريكسون است.
در اثر چنين
روابطي است
كه فرزندان
ميتوانند
خودشان را
در نظر
بگيرند و
خودشان را
ياري دهند
و به اين
نتيجه ميرسند
مواقعي كه
مشكلاتي به
وجود ميآيد
بايد به
ديگران كمك
نمود و از
ديگران كمك
خواست.
(اريكسون 1950).
والديني كه
در اين دلبستگي
دچار افراط
و تفريط
شدهاند در
مواقعي كه
يك حالت
غيرعادي و
بيماري
بروز پيدا
ميكند، آن
حالت به
طور آشكار
گسترش پيدا
كرده و
شديدتر ميگردد.
اگر
هدف دلبستگي
كمك به
مردم در
شرايط سخت
و خطرناكي
كه قرار
دارند است،
در اين
صورت دلبستگي
يك نيروي
قوي ميتواند
محسوب شود.
يعني در
چنين شرايط
سخت و
خطرناكي دلبستگي
ميتواند به
صورت
نيرومندترين
عامل، از
بين بردن
حالتهاي
غم و
فرياد، گريه
و شايد خشم و ...
باشد. اين
عمل وقتي
مفيدتر است
كه در
مواقع
پريشاني و
استرس به
وجود آيد
(باولبي 1977 ص
42). در صورت
نبود دلبستگي
بياحساسي
و نااميدي
آشكار ميگردد.
حيوانات
اين
رفتارها را
مانند انسانها
آشكار ميسازند.
چارلز
داروين در
كتاب خود
به نام
«بيان
احساسات در
انسانها و
حيوانات»
كه در
اواخر قرن 19
نوشته شده
مطالبي را
بيان كرده
كه در آن
حيوانات هم
مثل كودكان
و بزرگسالان
سوگواري ميكنند.
(داروين 1872).
كونارد لونز
در مورد
احساسات و
رفتارهاي
غم و اندوه
در غازها
اينگونه
مينويسد:
اولين
پاسخ غاز
در از دست
دادن شريك
زندگياش
حركات هيجانانگيز
براي يافتن
و دسترسي
به اوست.
غاز شب و
روز بيقراري
ميكند و به
طور مداوم
حركت ميكند،
و سپس
مسافتهاي
طولاني
پرواز ميكند
و هر كجا كه
فكر ميكند
ميتواند
جفتاش را
پيدا كند،
سر ميزند.
سفرهاي او
براي يافتن
غاز مرده
بيشتر و بيشتر
ميشود تا
جايي كه
يا گم ميشود
يا از پا در
ميآيد.
شبيه اين
اعمال در
انسانها
نيز قابل
مشاهده است.
(لورنز 1963،
اقتباس از
پاركس 1972 ص 40).
نمونههاي
ديگري از
سوگواري در
دنياي
حيوانات
وجود دارد.
چند سال
پيش گزارش
جالبي در
مورد دلفينهاي
باغ وحش
مونترال
كانادا چاپ
شد، كه يكي
از دلفينها
بعد از مردن
جفتاش از
خوردن غذا
امتناع ميكرد.
مقامات باغ
وحش در
مورد زنده
نگه داشتن
دلفين
مزبور با
مشكل جدي
مواجه
شدند.
دولفينها
همانند
انسان با
امتناع از
خوردن
سوگواري خود
را بيان ميدارند.
جورج انگل روانپزشك
بيمارستان
ماساچوست
آمريكا نحوه
اين
سوگواري را
به صورت
جزئيات آن
تشريح
نمود. همانطوري
كه انتظار
ميرفت اين
نظريه سر و
صداي زيادي
برپا كرد.
دكتر انگل
در تكميل
مقالهاش
متوجه شد
كه شترمرغي
هم كه جفت
خود را از
دست داده
بود دچار
اين نوع
سوگواري
شده است.
با
توجه به
وجود چنين
مثالها و
نمونههايي
در عالم
حيوانات
باولبي
نتيجهگيري
كرد كه
دلائل
زيستي خوبي
وجود دارد
كه در
مواقع
جدايي در
حيوانات
رفتارهاي
پرخاشگرانه
به صورت
خودكار
آشكار ميگردد
و جدايي،
رفتارهاي
غريزي آنان
را تحت
تأثير قرار
ميدهد. او
هم چنين
گفت كه
عوارض
جبرانناپذير
سوگواري و
فقدان
معمولاً
ناديده
گرفته ميشود.
باولبي گفت
كه بايد
رابطهاي
بين
رفتارهاي
غريزي
انسان و
عوارض ناشي
از غم و
اندوه وجود
داشته
باشد.
(باولبي 1980).
اين تئوري
زيستي،
جسماني، غم
و اندوه بعداً
توسط يك
روانپزشك
بريتانيايي
به نام
كولين ماري
پاركس
تأييد شد.
(پاركس 1972).
رفتارهاي
سوگواري و عزا
در حيوانات
نمايانگر
كاركرد،
مراحل
اوليه و
زيستي در
انسان است.
هر چند
رفتارهاي
خاص و
طبيعي ويژه
انسان در
مواقع
سوگواري
وجود دارد
كه در فصول
بعدي در
مورد آنها
بحث خواهد
شد.
شواهد
زيادي وجود
دارد كه
نشان ميدهد
انسانها كم
و بيش در حد
مشابه
به
سوگواري ميپردازند
و آسيبهاي
مشابهي در
مواقع
فقدان ميبينند.
مردم
شناساني كه
جوامع و
فرهنگهاي
مختلف را
مطالعه
كردهاند ميگويند
در جوامع
مختلف دنيا
در مواقع
فقدان شخص
مورد علاقه
و سوگواري
آن تقريباً
تلاشها و
رفتارهاي
مشابهي
صورت ميگيرد.
هم چنين
اين اعتقاد
در آنها
هست كه در
دنياي
ديگري به
فرد فوت
شده ملحق
خواهند شد.
هر چند
داغديدگي
در جوامع
سنتي در
مقايسه با
جوامع
متمدن حالتهاي
بيماريزدايياش
بيشتر است.
(كراپ و
كليگ فلد 1962).
آيا
غم و اندوه
يك بيماري
است؟
اين
سؤال را
جورج انگل
در مقالهاي
تحت عنوان
«پزشكي
روانتني»
مطرح ساخت،
فرض انگل
اين بود كه
از دست
دادن فرد
مورد علاقه
از نظر
رواني آسيبزاست
و آسيب
رواني شديد
در اثر
فقدان فرد
مورد علاقه
وجود دارد.
همان
طوري كه
يك زخم يا
سوختگي
شديد براي
جسم آسيبزاست،
آن هم
براي روان
انسان آسيبزاست
و او
استدلال ميكرد
كه غم و
اندوه يك
حالت
انحراف از
سلامتي است
و همان
طوري كه
براي جسم
مريض
اقدامات
درماني
صورت ميگيرد
تا به
تعادل و
سلامتي
قبلي باز
گردد، روان
مريض هم
جهت بازگشت
به تعادل
و سلامتي
قبلي نياز
به درمان
دارد.بنابراين
انگل
فرايند
پرداختن به
سوگواري را
شبيه به
فرايند
درمان ميداند
همان طوري
كه در يك
درمان ممكن
است درمانگر
بخواهد
عملكرد
انسان يا
بخشي از
عملكرد او
به حالت
اول برگردد
و گاهي هم
ممكن است
يك سري
آسيبهايي
وجود داشته
باشد كه
درمان روي
عملكرد
ناكافي
باشد. وي
اصطلاحات
سلامتي و
روان
شناختي را
در فرايند
درماني
رواني به
كار ميبرد.
او آسيبشناسي
صدمات
رواني را
رشتهاي ميداند
كه ميزان
صدمات
وارده و
راه درمان
آن را مشخص
ميكند
(انگل 1961).
آيا
سوگواري
لازم و
ضروري است؟
اين
سؤال هم
از جمله
سؤالاتي
است كه از
طرف انگل
مطرح ميشود
و آن هم از
سؤالات
منطقي است
كه آيا
واقعاً
سوگواري
ضرورت
دارد؟ من
مجبورم به
اين سؤال
با كمي
اكراه پاسخ
به گويم
بله!. بعد از
يك ضربه
روحي
تكاليف
معيني وجود
دارند كه
در سوگواري
لازم است
اجرا شوند،
تا آرامش و
تعادل
دوباره
برقرار گردد
و عزاداري
تكميل شود.
انسان
كه رشد مييابد
و تكامل
پيدا ميكند
ميتوان در
آنها
تكاليف
رشدي
متفاوتي را
مشاهده
كرد. اين
رشد و تكامل
در كودك به
راحتي قابل
مشاهده است.
رابرت
هاوينگ
هورست از
روانشناسان
مشهور رشد
مطرح كرد
كه در رشد
كودك در هر
مرحله يكسري
تكاليف
رشدي معيني
وجود دارد
كه براساس
رشدش در وي
ايجاد ميشود
اگر كودكي
نتواند اين
تكاليف رشد
را تكميل
نمايد در
سازگارياش
دچار مشكل
ميشود چون
كه او بايد
سعي نمايد
اين نقص
را در سطوح
يا دورههاي
بعدي تكميل
نمايد
(هاوينگ
هورست 1953).
همانند
سازگاري با
رشد، در
سوگواري هم
سازگاري با
فقدان وجود
دارد. كه
لازم است
فرد چهار
تكليف اساسي
را در
فرايند
سوگواري و
فقدان كه
در بحث
بعدي آمده
است را طي
نمايد. كسي
كه دچار غم
و اندوه
شده انجام
تكاليف غم
و اندوه در
سوگواري
ضروري بوده
و عدم
اجراي آنها
ميتواند
مانع رشد
وي شده و
حتي آسيبي
در او ايجاد
نمايد. هر
چند ترتيب
اين تكاليف
زياد مهم
نيست چرا
كه توصيه
براي ترتيب
آنها ميتواند
مقاومتهايي
را ايجاد
نمايد. براي
مثال شما
نميتوانيد
برخوردهاي
عاطفي را
در يك
فقدان و
سوگ مرتب
نموده اين
كه كدام
يك اول
بيايد و
كدام يك
بعداً. چون
كه سوگواري
بيش از آن
كه يك
وضعيت باشد
يك فرايند
است. و
تكاليف غم
و اندوه هم
مستلزم
تلاش
و فعاليت
است. با
پيروي از
مثال فرويد
ما در
سوگواري
اغلب از
شخصي صحبت
ميكنيم كه
او كار غم و
اندوه را
انجام ميدهد
و غمگين
است.
استفاده
انگل از
قياس به
فرايند
درمان براي
فردي كه
بتواند آن
مراحل را
به ترتيب
انجام دهد
خيلي هم
مفيد است.
امّا شايد
اين فرايند
به ترتيب
صورت
نپذيرد به
هر حال
براي درمان
داغديدگي
بهتر است
هر چهار
تكليف زير
تكميل
گردد.
«تكاليف
چهارگانه
در سوگواري»
تكليف
اول: پذيرش
واقعيت
فقدان:
زماني
كه فردي
در حال مرگ
است
معمولاً
احساسي در
او هست كه
تا به حال
نداشته است،
اولين
تكليف در
برخورد با
آن پذيرش
واقعيت مرگ
است. اين
كه فرد ميرود
و ديگر باز
نميگردد و
بخشي از
پذيرش
واقعيت اين
باور ميتواند
باشد كه با
او عهد
ببنديم كه
سرانجام پس
از اين
زندگي باز
هم او را
خواهيم
ديد. پژوهشهاي
رفتاري
باولبي و
پاركس در
اين زمينه
خيلي معروف
است كه
براي انجام
اين تكاليف
در نوشتههايشان
به طور
گسترده
پرداختهاند.
اكثر افرادي
كه اين
واقعيت را
براي خود
نپذيرفتهاند
گاهاً احساس
ميكنند از
طرف شخص
متوفي
احضار ميشوند
و يا حتي
گاهاً او را
ميبينند.
حتي ممكن
است
بازماندهها
چهره افراد
را در محيط
به درستي
تشخيص
ندهند و
گاهي در
خيابان كسي
را كه شبيه
او بوده
ببينند و
تصور نمايند
كه او را
ديدهاند
ولي بعداً
به خود
بگويند «نه
او دوست من
نيست، دوست
من حقيقتاً
فوت كرده».
نقطه
مقابل
پذيرش
واقعيت
فقدان
انكار يا
قبول
نداشتن مرگ
است. برخي
از افراد
مرگ فردي
را ممكن است
قبول
نكنند، آن
را انكار
نمايند و در
اولين
تكليف گير
كرده، دچار
مشكل ميشوند.
انكار ميتواند
به طرق
مختلف
آشكار شود:
يكي انكار
حقيقت
فقدان،
ديگري
انكار معناي
فقدان يا
تغيير
ناپذيري در
فقدان را
شامل ميشود
(دورپات 1973).
انكار حقيقت
فقدان به
معني گول
زدن خود
است بيزار نمونههايي
از انكار
حقايق را
در اين
ارتباط
نشان داده
كه خيلي
نادر هستند.
او ميگويد
بازمانده
ممكن است
قبل از فوت
فرد بخشهايي
از بدن او
مانند دندان،
مو و ... را بدون
اين كه
ديگران
بدانند جمع
كند و نزد
خود نگه
دارد.
(گاردينر و
پريد چارد 1977).
جفري
گوئر انكار
حقيقت مرگ
را با
موميايي
كردن
نشان ميدهد.
يعني اين
كه
بازماندگان
ممكن است
برخي اموال
متوفي را
موميايي
كنند تا
هنگام
بازگشت
بتواند از
آنها
استفاده
نمايد (گوئر 1965).
نمونه جديد
از اين نوع
رفتار را ميتوان
به رفتار
ملكه
ويكتوريا
اشاره كرد
كه وي پس
از فوت
همسراش
لباسها و
ريشتراش
او را نزد
خود نگه
داشت و هر
روز با آنها
حرف ميزد.
والديني كه
كودكانشان
ميميرد،
معمولاً
وسايل و
اتاق او را
دست نخورده
باقي ميگذارند.
اين مسئله
هر چند در
كوتاه مدت
يك اتفاق
معمولي است
ولي اگر
براي سالها
ادامه يابد
به انكار
مرگ ميانجامد.
احتمال
دارد شخص
چهرهي
فرزند فوت
شدهاش را
در يكي از
فرزندان
خود كه
شبيه اوست
ببيند، كه
اين افكار
ممكن است
ضربه روحي
را شديدتر
كند.
راه
ديگري كه
مردم از آن
براي انكار
مرگ
استفاده ميكنند
معناي
فقدان است.
آسيب در
اين مورد
كمتر از
مورد قبلي
است. اين
جملهها را
ما بارها
شنيدهايم
كه معمول
هستند:
پدر
خوبي بود.
افسوس
كه خيلي
با هم
نزديك
نبوديم.
او را
فراموش نميكنم.
برخي
از افراد
لباس و
ساير وسايل
او را به
دريا ميريزند
يا دفن ميكنند
تا خاطرات
او بيشتر
باعث
ناراحتيشان
نشود.
فراموش
كردن
خاطرات فرد
فوت شده
درست برعكس
موميايي
كردن يا
نگهداري
اموال متوفي
است كه در
آن افرادي
خواستند فرد
فوت شده
را هر روز به
خاطر
بياورند.
راه
ديگر انكار،
معناي
فقدان
فراموشي
انتخابي
است. به
عنوان
نمونه، گري
پدرش را در 12
سالگي از
دست داده
بود و در اثر
گذشت زمان
او تمامي
واقعيتهاي
پدرش را از
فراموش
كرده حتي
تصور ذهني
از قيافه
پدر را هم
از ياد برده
بود. زماني
كه او
دانشجو بود
به درمان
نياز پيدا
كرد و پس از
مدتي از
شركت در
درمان نه
تنها قادر
بود تشخيص
دهد كه
پدرش شبيه
كيست بلكه
توانست
قيافه و
وجود پدر را
در تصورش
احساس كند.
در حالي كه
در اولين
جلسه درمان
او حتي
چهره و
قيافه پدر
را هم نميتوانست
به خاطر
بياورد. در
حدي بود كه
حتي تصور
ميكرد پدرش
در جشن
فارغالتحصيلياش
در هنگام
دريافت
جايزه حضور
دارد.
برخي
از مردم
انجام
تكاليف
شماره «1» را
با انكار
اين كه
مرگ يك
واقعيت
تغييرناپذير
است به
تأخير مياندازند.
بهترين
مثال در
اين رابطه
آن سريال
تلويزيوني
60 دقيقهاي
است كه
چندين سال
پيش نمايش
داده ميشد
در آن
سريال زن
ميان سالي
كه مادر و
دختر 12 سالهاش
را در آتشسوزي
منزل از
دست داده
بود. او دو
سال بعد
اين جملات
را گاهاً
تكرار ميكرد
«من نميخواهم
شما بميريد».
«من نميخواهم
شما بميريد»
و بخشي از
درمان به
پذيرش اين
كه آنها
مردهاند و
ديگر باز
نميگردند
اختصاص
يافت.
استراتژي ديگري
كه براي
انكار پايان
مرگ به
كار برده
ميشود
احضار روح
است.آرزو و
اميد براي
ديدار مجدد
با يك شخص
مرده به
ويژه در
روزها و
هفتههاي
اول پس از
فقدان يك
احساس
طبيعي است.
ولي چنين
اميدي براي
مدتي
طولاني
غيرطبيعي
است. پاركس
براساس
پژوهشهايش
اظهار ميدارد:
كساني
كه احضار
روح انجام
ميدهند،
ادعا ميكنند
كه با
جستجوي شخص
فوت
شده بايد
به اشخاص
سوگوار كمك
نمود. هفت
نفر از
كساني كه
در كليساها
و جلسات
احضار روح
شركت كرده
بودند در
بررسي آنها
مشخص شد كه
عكسالعملهاي
آنان گيجكننده
بوده، بعضي
از آنها
احساس ميكردند
يك رابطه
با شخص
متوفي پيدا
كردهاند،
برخي از
اين عمل
وحشتزده
شده بودند
و به طور
كلي آنها
از اين
تجربيات
احساس
رضايت نميكردند.
هيچ كدام
از آنها به
طور مرتب
در جلسات
احضار روح
شركت نميكردند
(پاركس 1972 ص 52).
انجام
تكليف
شماره «1»
يعني پذيرش
واقعيت مرگ
به لحاظ
اين كه هم
پذيرش عقلي
و منطقي است و
هم پذيرش
عاطفي و
احساسي، تا
حدودي زمانبر
است. يك
فرد داغديده
ممكن است
از نظر عقلي
زودتر
واقعيت
فقدان را
بپذيرد در
مقايسه با
بُعد احساسي
يا عاطفي.
باور كردن
اين كه
شخص مورد
علاقه به
سفر رفته
يا دوباره
به
بيمارستان
رفته خيلي
آسان است،
امّا واقعيت
اين كه او
ديگر وجود
نخواهد داشت
خيلي سخت
ميباشد.
پدر، مادر
داغديده
ماهها طول
ميكشد تا
بگويند: «بچه
من مرده و
من او را
هرگز نخواهم
ديد.» آنها
ممكن است
بچههاي
ديگر را در
حين بازي
در خيابان
يا سوار شدن
به اتوبوس
مدرسه
ببينند و با
خودشان
بگويند:
«چگونه من
ميتوانم
قبول كنم
كه بچه من
فوت كرده
است.»
گاهاً
افراد در
اين تكليف
گير ميكنند.
كروپ در
اين ارتباط
مينويسد:
به
نظر ميرسد
بعضي وقتها
سوگواران
چنان تحت
تأثير قرار
گرفتهاند و
طوري رفتار
ميكنند كه
گويي به
طور كامل
فقدان را
پذيرفتهاند.
بعضي وقتها
به طور
غيرمنطقي
عمل ميكنند
و تحت
تأثير
خيالات
احتمالي در
مورد تجديد
ديدار با آنها
قرار ميگيرند.
خشم خود را
متوجه
چيزهاي
مورد علاقه
ميسازند
خود يا
ديگران را
گاهاً مسئول
فقدان ميدانند،
احساس ميكنند
و حتي ميگويند
چهره او در
همه جا هست.
(كروپ و
ديگران 1986 ص
345).
هر چند
انجام
تكاليف اول
به زمان
نياز دارد
ولي
تشريفات
مذهبي مثل
مراسم
تشييع
جنازه به
افراد
داغديده در
پذيرش
واقعيت يا
حركت به
سمت پذيرش
واقعيت كمك
ميكند.
افرادي كه
در مراسم
تدفين حضور
نيافتهاند
ممكن است
به ملاكهاي
بيروني در
پذيرش
واقعيت مرگ
نياز داشته
باشند. اين
امر ويژه،
زماني كه
فوت به
صورت
ناگهاني
بوده و
بازمانده
مخصوصاً اگر
جسد را
نديده باشد
خيلي ضرورت
دارد. در
مركز
مطالعات
داغديدگي
بُستن ما
به نتايجي
رسيديم كه
در آن يك
رابطه قوي
در فوت
ناگهاني
همسر با
روياهايي
كه همسر
بازمانده
در ماههاي
اول پس از
فقدان
داشته
مشاهده شد.
روياهايي
مثل شخص
فوت شده
زنده است
و ... البته پس
از اين كه
شخص از
چنين
روياهايي
خارج ميشود
واقعيت مرگ
و فقدان را
ميپذيرد و
از آن آگاه
ميگردد.
تكليف
شماره «2» كار
يا درمان
درد و رنجها
در غم و
اندوه:
زماني
كه از درد و رنج
صحبت ميشود
مناسبترين
واژهاي كه
ميتوان به
كار برد (Schmerz) يك
اصطلاح
آلماني است.
زيرا تعريف
گسترده آن
شامل درد و
رنج فيزيكي
است كه
اغلب مردم
آن را
تجربه كردهاند.
هم چنين
درد و رنجهايي
كه هم از
نظر رفتاري
و احساسي
در مواقع
فقدان ظاهر
ميشود را
شامل ميشود.
پس ضروري
است آن را
بشناسيم،
درمان كنيم
وگرنه ممكن
است به
صورت نشانههاي
مرضي و
حالات
غيرعادي
آشكار شود.
پاركس اين
موضوع را
تأييد كرده
و ميگويد:
براي از
بين بردن
درد و رنج
سوگوار لازم
است روي
آن كار شود
تا از بين
برود وگرنه
ممكن است
عوامل
مختلفي
باعث شود
درد و رنج
خود را
سركوب كرده،
يا از آن
دوري كند و
هم باعث
طولاني شدن
دوره درد و
رنج ميگردد.
(پاركس 1972 ص 173).
احساسات و
تجربيات
افراد از
درد و رنج
ناشي از غم
و اندوه
ممكن است
متفاوت
باشد امّا
غيرممكن
است كه
شخص،
فرد مورد
علاقه خود
را از دست
بدهد و در
مقابل
فقدان آن
احساسي از
درد و
ناراحتي
نداشته
باشد.
تعامل
ظريف بين
جامعه و
شخص سوگوار
ممكن است
اتمام
تكليف
شماره «2» را
با مشكل
مواجه
سازد. جامعه
ممكن است
با احساسات
و اعمال
سوگواري
شخص
داغديده
مخالف باشد
و اين
پيغام را
به طور
دقيق به
او انتقال
دهد كه شما
نيازي به
غصّه خوردن
و اين نوع
عزاداري
نداريد، شما
صرفاً كافي
است در
خودتان
احساس تأسف
داشته
باشيد. آن
هم ممكن
است در شخص
سوگوار باعث
شود تا نياز
به غصّه
خوردن را
در خود
انكار كند و
اين ديدگاه
را در او
ايجاد نمايد
يا گسترش
دهد كه من
نياز به
غصّه خوردن
ندارم (پين
كاس 1974). جفري
گوئر آن را
تشخيص داد
و گفت
غمگيني يك
راهي است
در غم و
اندوه
مانند اين
است كه
فرد در
مواقع
ناخوش و
عدم سلامتياش
روحيهاش
غيرعادي
شده، لذا
در كار با
شخصي كه
دچار غم و
اندوه شده
بايد مثل
يك دوست
يا فرد
نزديك به
او كمك كرد
تا اين
احساسات را
بيان و
آشكار سازد.
(گوئر 1965 ص 13).
رد
تكليف
شماره «2» يا
پنهان كردن
غم و غصّه
گاهاً محسوس
نيست. مردم
با روشهاي
متفاوت
انجام
تكليف «2» را
با مشكل
مواجه ميسازند،
آشكارترين
آنها از
بين بردن
احساسات
بوده و دردي
را كه در
حال حاضر
وجود دارد
آن را
انكار ميكنند.
بعضي از
افراد ممكن
است از
افكار غمناك
و دردآور
دوري و
فرار
نمايند. آنها
براي اين
كه خودشان
را از احساس
درد و رنج
ناشي از
فقدان در
امان نگه
دارند از
شيوههاي
توقف فكر
استفاده ميكنند.
برخي ديگر
از طريق
بازگو كردن
يا تداعي
خاطرات خوب
و خوشايند
متوفي از
بروز
ناراحتيها،
افكار
ناراحتكننده
خود جلوگيري
ميكنند و
خودشان را
آرام ميسازند.
تصور خيالي
فرد فوت
شده، دوري
از زنده
شدن خاطرات
متوفي،
استفاده از
الكل،
دارو، ساير مواد
و ... هنوز هم
از راههايي
است كه
برخي از
مردم به
خاطر پنهان
ساختن،
جلوگيري از
احساسات و
ناراحتيهاي
ناشي از
فقدان
استفاده ميكنند
كه براي
تكليف
شماره «2» هم
مشكل ايجاد
ميشود.
برخي
از افراد
ممكن است
ضرورت
تجربهي
درد و غم را
در مواقع
فقدان درك
نكنند و از
روشهايي
مثل تغيير
محل
جغرافيايي،
نقل مكان
به جايي
يا شهري
ديگر
استفاده
كنند و از
اين طريق
هيجانات
خود را
تسكين
دهند.
به
جاي اين
كه خود را
تسليم درد
و غم
نمايند و آن
در واقع
موقتي
خواهد بود،
تحمل و
تجربه
نمايند از
اين طريق
از آن فرار
ميكنند، در
حالي كه
اين روش
صحيح نميتواند
باشد.
زن
جواني غم
و اندوه
برادرش را
كه خودكشي
كرده با
اين تفكر
سركوب كرده
بود، او
معتقد بود
برادرش از
اين طريق
از دنيايي
تاريك وارد
دنيايي
زيبا و روشن
شده. او از
اين طريق
هيجانات
خود را
تسكين ميداد.
هر چند به
ظاهر ممكن
است آن
روش، روشي
درست باشد
ولي او با
آن طريق
تفكرات و
احساسات
شديد غم و
عصبانيتاش
را در خود
فروكش ميكرد.
در جلسهي
درمان
زماني كه
فرصت يافت
تا احساس
خشم خود را
بروز دهد
گفت «من
نسبت به
آن عمل
عصباني
هستم نه
نسبت به
خود او»
سرانجام
توانست از
عصبانيت
خود آگاهي
يابد.
مواردي
هم وجود
دارد كه در
آن شخص
داغديده در
قبال مرگ
پاسخهاي
خوشايند،
مثل شادي
و خوشحالي
ميدهد.
امّا اين
معمولاً با
حالت
امتناع يا
رد شديد مرگ
همراه است.
مثلاً همراه
با يك
احساس روشن
از اين كه
شخص فوت
شده حضورش
تداوم
دارد. البته
اين پاسخهاي
خوشايند
خيلي
شكننده و
كوتاه مدت
هستند.
(پاركس 1972).
جان
باولبي ميگويد:
دير يا زود
آنهائي كه
به طور
آگاهانه از
غم و اندوه
خودشان
دوري ميكنند
معمولاً از
طريق برخي
حالتهاي
افسردگي
تسليم
خواهند شد
(باولبي 1980 ص
158).
يكي
از اهداف
غم و اندوه
درماني كمك
به افراد
در از بين
بردن
مشكلات
مربوط به
تكليف
شماره «2» است.
به طوري
كه به آنها
كمك شود تا
درد و رنج
ناشي از
فقدان را
در زندگي
با خود حمل
نكنند. اگر
تكليف
شماره «2» به
طور كامل
انجام
نگرفته
باشد در
درمان، به
منظور حل
آن و درمان
اجتناب
افراد از
درد و
ناراحتيشان
در فقدان،
بهتر است
به عقب
بازگرديم و
آن هم يك
تجربه مشكل
و بسيار
پيچيدهاي
است. از طرف
ديگر مشكل
مربوط به
تكليف
شماره «2»
ممكن است
ناشي از
عدم سيستمهاي
حمايتي
اجتماعي كه در
مواقع
فقدان لازم
و ضروري
است، باشد.
تكليف
شماره «3»
سازش با
محيط يا
محل زندگي
متوفي
سازش
با محيط
جديد
پس از
فقدان
معاني
متفاوتي در
بين افراد
مختلف دارد
و آن هم
بيشتر به
چگونگي
رابطه با
متوفي، نقشها
و مسئوليتهايي
كه او ايفا
ميكرده،
وابسته است.
براي
بسياري از
زنان بيوه
مدت زمان
زيادي طول
ميكشد كه
آنها پي
ببرند به
اين كه
زندگي بدون
شوهر شبيه
به چه
چيزي است.
آن هم
حدود سه
ماه بعد از
فقدان شروع
ميشود و او
با يك سري
موقعيتها
مواجه ميگردد
از جمله:
شروع زندگي
به طور
تنهايي،
تربيت
فرزندان به
تنهايي،
روبرو شدن
با يك خانه
خالي و
اداره امور
مالي
خانواده به
تنهايي.
پاركس به
يك نكته
مهمي اشاره
ميكند و ميگويد:
در هر
داغديدگي
دقيقاً آن
چيزي كه
از دست
رفته واضح
است. يك
شوهر، شريك
جنسي، رفيق،
حسابدار،
باغبان،
نگهدار بچه،
گرم كننده
خانواده و
غيره كه
بيشتر به
نقشهاي
خاصي كه
متوفي
انجام ميداده
وابسته است.
(پاركس 1972 ص 7).
بازمانده
معمولاً از
تمامي نقشهايي
را كه
متوفي ايفا
ميكرده،
براي مدتي
پس از فوت
آگاه نيست.
اغلب
بازماندهها
از طريق
ايفاي نقشهاي
متوفي
مهارتهاي
تازهاي را
در خودشان
رشد ميدهند.
تمام وظايف
و مسئوليتهايي
را كه همسر
فوت شده
داشته لازم
است
بازمانده
آنها را
انجام دهد.
براي مثال
مارگارت
مادر جواني
بود كه پس
از فوت
همسر كارآمد
و پر كارش
كه اغلب
امورات
منزل و
خارج از
منزل را
انجام ميداد،
پس از فوت
او يكي از
فرزندانش
در مدرسه
مشكل پيدا
ميكند. او
مجبور به
مراجعه به
مدرسه و
ملاقات با
مشاور مدرسه
ميشود كه
قبلاً اين
مسئوليت را
پدر انجام
ميداده،
ولي هم
اكنون
مارگارت
مجبور است
آنها را
انجام دهد.
هر چند او
اين فعاليتها
را با كمي
خشم و
عصبانيت و
با اكراه
انجام ميداد
ولي او به
زودي فهميد
كه دوست
دارد، چنين
مهارتهايي
را براي
پرداختن به
اين فعاليت
در گسترش
دهد تا
بتواند آن
شايستگيهايي
را كه
قبلاً نميتوانست،
به آنها
برسد.
استراتژي
بيان مجدد
و مشخص
نمودن
وظايف از
اين طريق
براي
بازمانده
مفيد بوده
و بخشي از
انجام يا
تكميل
تكليف
شماره 3 غم
و اندوه
محسوب ميشود.
شخص
داغديده نه
تنها مجبور
است خودش
را با
وظايفي كه
قبلاً توسط
متوفي
انجام ميگرفت
سازش دهد بلكه
لازم است
با احساس
خودش نيز
سازش
نمايد.تحقيقات
اخير نشان
داده است
زماني كه
بين
بازمانده،
متوفي يك
علاقه و
رابطه
صميمانه
وجود دارد،
داغديدگي
براي او نه
تنها از دست
دادن يك
شخص مهم
است بلكه
فقدان يك
احساس در
خودشان است.
(زايگر 1985).
زماني
كه شخص
داغديده
خودش را بيياور،
ناكار آمد،
عاجز و
ورشكسته ميبيند،
داغديدگي
او به سوي
واپس روي
شديد سوق
داده ميشود
(هورويتز و
ديگران 1980).
تلاشهاي
فراوان در
انجام
وظايف و
ايفاي نقشهاي
متوفي ممكن
است با
شكست و
ناكامي
مواجه شود،
آن هم
باعث پايين
آمدن عزت
نفس
شود. در
اغلب اين
موارد عوامل
و ضعفهاي
فردي
بازمانده
است كه
باعث
ناكامي شده،
ولي افراد
احتمال
دارد آن را
به عامل
شانس و
سرنوشت
نسبت دهند
(گالدر 1987). در
اين شرايط
در مقايسه
تصورات
مثبت و
تصورات
منفي
در
بازماندهها،
تصورات
منفي بيشتر
از تصورات
مثبت آشكار
ميشود ولي
در كل
بازمانده
در اثر
انجام اين
تكاليف و
ايفاي نقشهاي
جديد، راههاي
تازه جهت
مواجه شدن
با دنيا را
پيدا ميكند
(شوچتر و زي
زوك 1984).
در
حدود 13 از
سازگاري
فرد به
احساس او
از دنيا
ممكن است
مربوط
باشد.در
فقدان از
طريق مرگ
باورهاي
فلسفي و
ارزشهاي
اساسي
زندگي فرد
ميتواند
درگير شود و
باورها هم
از خانواده،
همسالان ،
تعليم و
تربيت ، مذهب و بيش
همه از
تجربيات
زندگي فرد
تأثير ميپذيرند.
براي فرد
داغديده
احساس
ناكامي يك
حس غيرعادي
نيست. شخص
داغديده
براي اين
فقدان يك
معنايي را
جستجو ميكند
آن هم
مستلزم
تغيير زندگي،
در جهت كسب
مفهوم
زندگي،
غلبه و
كنترل بر
زندگي خويش
است. اين
مسئله
زماني كه
فوت
ناگهاني
اتفاق ميافتد
خيلي بارز
است. اغلب
بازماندهها
پاسخ روشن
و آشكاري
براي اين
شرايط
ندارند. يك
مادر كه
پسر جوانش
در سال 1988 در
اثر سقوط
هواپيماي
پان امريكن
پرواز شماره
103 درگذشت
گفت: «مشكل
من پيدا
كردن جواب
اين سؤال
نيست كه
چرا اين
اتفاق
افتاده است،
بلكه مشكل
من چگونه
زندگي كردن
بدون اوست».
براي ايجاد
باورهاي
جديد و
توانايي
سازگاري
فرد با آنها
ممكن است
زمان زيادي
لازم باشد.
به ويژه
اگر فرد
مسني فوت
كند يا
تغيير
بازتابهاي
ظريف در
زندگي
ايجاد شود
در كنترل
فرد در
زندگياش
محدوديتهايي
ديده ميشود
(شوچتر و زي
زوك 1986).
شكست
در تكليف
شماره «3»
باعث عدم
سازگاري با
فقدان ميشود.
ولي افراد
اغلب سعي
ميكنند خود
را از
ناتواني و
بيچارگي
رها نموده
چون عدم
توسعه
مهارتهاي،
خود باعث
كنارهگيري
و انزوا در
زندگي
خواهد شد. آنها
معمولاً
تصميم ميگيرند
نقشهايي
را ايفا
نمايند تا
به آن
حالت انزوا
نرسند. پس
در كل مردم
مهارتهايي
را در خود
توسعه ميدهند،
در زندگي
به سمت
جلو و تكامل
حركت ميكنند.
باولبي در
اين زمينه
عقيده
دارد:
فردي
كه تكليف
شماره «3» را
انجام ميدهد
در اثر آن
هم به سمت
يك
بازشناسي
از اوضاع
تغيير يافته
پيشروي ميكند،
هم در روشهاي
برخورد خود
تجديدنظر ميكند
و تعريف
مجددي از
اهداف
زندگي صورت
ميدهد كه
در مجموع
ضمن رسيدن
به رشد او
را از
ناتواني در
حل مشكلات
و وضعيتهاي
دشوار زندگي
دور نگه ميدارد
(باولبي 1980 ص
139).
تكليف
شماره «4»:
تعيين مجدد
حالتهاي
احساسي و
هيجاني به
متوفي و
حركت در
زندگي:
در
چاپ اول
اين كتاب
تكليف
شماره چهار
سوگواري را
تحت عنوان
دور ساختن
انرژي
هيجاني و
عاطفي از
متوفي و
ايجاد يك
ارتباط
مجدد با
افراد ديگر
عنوان كرده
بودم. اين
مفهوم به
وسيله
فرويد ثابت
شد به طوري
كه او گفته:
سوگواري يك
تكليف
كاملاً
فيزيكي
معين و
دقيقي است.
در انجام
آن عملكرد
لازم است
آرزوها،
اميدها و
خاطرات فرد
نسبت به
متوفي حل
شده و از
بين برود.
(فرويد 1913 ص 65).
هر چند من
عقيده دارم
كه اين
صحيح است،
ولي اصطلاح
به كار
رفته در
چاپ اول
از نظر درك
و فهم راحت
بوده. اين
هم صحت
دارد كه
شخص به
طور خودكار
بايد خود را
به جاي
ديگري
پيوند دهد و
در خود
تغييراتي
ايجاد كند،
چون شخص
هرگز خاطرات
خود را از يك
رابطه
نزديك و
مهم از دست
نميدهد.
ولكان
پيشنهاد
كرده:
يك
فرد
بازمانده
هرگز فرد
فوت شده
را كاملاً
فراموش نميكند،
كسي كه در
زندگي براي
فرد خيلي
مهم و ارزشمند
بوده و او
را از دست
داده هرگز
به طور
كامل نميتواند
از او كنارهگيري
نمايد و
فراموش
كند، حتي
ممكن است
باعث يك
سري عوارضي
خطرناك هم
بشود (ولكان
1985 ص 356).
ولكان
ميگويد فرد
عزادار جهت
دوباره فعال
ساختن
خاطرات
متوفي به
زمان نياز
دارد البته
نه زمان
طولاني،
گاهاً اغراق
شديدي هم
در آن
مشاهده ميشود.
آمادگي
بازمانده
در ايجاد
روابط تازه
به رهايي
از متوفي
وابسته
نيست بلكه
بيشتر به
يافتن يك
مكان در
خور و
شايسته
براي همسر در
زندگي
رواني
وابسته است.
(شوچتر و زي
زوك 1986 ص 117).
مشاور
وظيفهاش
ياري مراجع
و بازمانده
در قطع
رابطه با
متوفي نيست
بلكه ياري
او در پيدا
كردن يك
جاي مناسب
براي فرد
فوت شده
در زندگي
احساسي و
عاطفياش
است، جايي
كه مناسب
اوست و به
طور مؤثر در
زندگي و در
دنياي او
باقي
بماند.
ماريس اين
عقيده را
دارد و ميگويد:
در
ابتدا يك
زن بيوه
نميتواند
اهداف خود
را تميز دهد
و نميتواند
به آن
امورات و
چيزهايي كه
شوهر تمركز
داشته
برسد. امّا
او رابطهلاش
را دوبارهس
زنده ميسازد،
آن را
ادامه ميدهد،
يك سري
نشانهها و
علايم باعث
ايجاد يك
باوري دروي
ميشود حتي
احساس ميكند
كه او زنده
است امّا
پس از طي
مدتي او به
دوباره شكل
دادن زندگياش
قادر ميشود
و در اين
دوره او در
واقع خودش
را با حالتهاي
متوفي درونسازي
ميكند. او
به تدريج
حتي در
صحبتهايش
تغيير شكل
ميدهد.
مثلاً ميگويد
«او اگر هم
اكنون در
كنار صندلي
من مينشست،
او اين فكر
را ميكرد،
اين حرف
را ميزد،
اين طرح
را براي
آيندهي
خود و
فرزنداناش
در نظر ميگرفت
تا به
آرزوهايش
ميرسيد. بر
اساس همين
او سعي ميكند
همانطوري
عمل كند،
همان طرح
را اجرا
نمايد،
تقريباً پاي
خود را جاي
پاي او ميگذارد
و سعي ميكند
در مدت كم
به طور
آگاهانه
همانها را
عملي سازد».
والدين
داغديده
اغلب مشكل
عقبنشيني
عاطفي دارند.
آيا ما به
جهتيابي
مجدد آنها
فكر ميكنيم،
پس وظيفه
ماست كه
با آنها
رابطهاي
ايجاد كنيم
تا افكار و
خاطرات آنها
را در مورد
كودكانشان
تداعي سازيم
و در مورد آنها
صحبت كنيم.
در اثر آن
او ميتواند
به يك
راهي در
جهت تداوم
زندگي بعد
از چنين
فقداني دست
يابد.
يكي
از والديني
كه سرانجام
توانسته
بود براي
افكار و
احساسات
پسر فوت
شدهاش
جايي مؤثر
پيدا كند و
دوباره به
زندگي خود
بازگردد مينويسد:
اخيراً
متوجه شدهام
چيزهاي
زيادي در
زندگيام
در مقابل
من است و
چيزهاي زياد
ديگري ميتوانند
برايم لذتبخش
باشند. ميدانم
غصه و
اندوه پسرم
رابي براي
بقيه عمرم
ادامه
خواهد يافت
و خاطرات
خوب او را
براي هميشه
زنده نگه
خواهم داشت.
اخيراً چند
بار اتفاق
افتاده كه
من متوجه
شدهام
چطور در يك
فعاليت
منزل، خوب
و مؤثر عمل
كردهام و
حتي براي
شركت در يك
فعاليت
همراه
دوستانام
نيز موفق
بودهام.
(الكسي 1982 ص 503).
اين
لحظهها و
چنين صحبتهايي
براي من
نشان ميدهد
كه تكليف
شماره چهار
به پايان
رسيده است.
البته
پيدا كردن
يك تعريف
مناسب كه
به طور
كامل بيانگر
ناقص بودن
تكليف
شماره چهار
باشد خيلي
مشكل است
امّا من
فكر ميكنم
يك توصيف
دقيق و
بهتر همين
باشد كه
بگويم حالت
عشق
نورزيدن يا
دوست
نداشتن است.
تكليف
شماره چهار
يعني
جلوگيري از
ادامه دلبستگي
به گذشته،
توجه بيشتر
به چيزهايي
كه تازه
شكل ميگيرد
و تازه
اتفاق ميافتد.
برخي از
افراد فقدان
را خيلي
دردناك مييابند
و با خود عهد
ميبندند كه
ديگر هرگز
كسي را
شديداً دوست
نداشته
باشند.
اشعار،
سرودها و
ترانهها پر
از اين
گونه مطالب
كه به اين
موضوع هم
قوت بيشتري
ميدهد.
البته هر
چند آن هم
درست نيست.
براي
بسياري از
مردم تكليف
شماره چهار
مشكل است.
آنها
معمولاً به
غم و اندوه
خود ميچسبند
و ديرتر
واقعيت را
ميپذيرند.
پس از
واقعه
فقدان مدتي
در آن حالت
متوقف ميشوند
امّا تكليف
شماره چهار
ميتواند
كامل شود.
يك دختر
جوان پس
از فوت
پدرش در
سازگاري با
اين فوت
شديداً دچار
مشكل شده
بود. دو سال
بعد شروع
كرد تكليف
شماره 4 را
تكميل
نمايد. او
نامهاي از
دانشكده به
مادرش نوشت:
افراد زيادي
به واقعيتها
ميرسند
زماني كه
با احساسات
گذشته
درگير ميشوند
و دوباره
جهت مييابند.
افراد ديگري
نيز وجود
دارند كه
ميتوان در
زندگي آنها
را دوست
داشت. او
نوشت البته
منظور من
اين نيست
كه پدرم
را كمتر
دوست دارم.
چه
زماني
سوگواري
خاتمه مييابد؟
اين
پرسش كه
سوگواري چه
زماني
پايان مييابد
تقريباً
شبيه به
اين سؤال
است كه
بگويم
بالاترين
حد سوگواري
تا كجاست؟
جواب آماده
و مشخصي
ندارد.
باولبي و
پاركس هر
دو معتقدند
كه زمان
پايان
سوگواري و
تكميل
تكاليف
عزاداري
بيشتر به
شكل سوگواري
وابسته است
(باولبي 19680 و
پاركس 1972). از
نظر ما هم،
سوگواري
زماني كه
فرد توانست
تكاليف
چهارگانه
آن را به
پايان
برساند،
خاتمه مييابد.
البته مشخص
كردن يك
زمان مشخص
براي آن
غيرممكن
است. در
ادبيات
مربوط به
اين موضوع
تلاشهايي
در جهت
مشخص كردن
زمان يا
تاريخ مشخص
براي آن
مثلاً چهار
ماه، يكسال،
دوسال و ...
صورت گرفته
است. در
فقدان
گاهاً بين
شخص و
متوفي يك
رابطه باز،
نزديك و
صميمي ديده
ميشود كه
من فكر ميكنم
براي حل
كامل غم و
اندوه و
انجام تكاليف
سوگواري در
يك سال هم
امكانپذير
نباشد. يا
ممكن است
كمتر از آن
هم فردي
موفق شود
يا حتي
ممكن است
براي برخي
دو سال هم
زياد طولاني
نباشد.
زماني
كه شخص
بتواند به
فرد فوت
شده بدون
درد و غم
فكر كند، يك
علامت از
تكميل
واكنش غم
و اندوه
است.
معمولاً
زماني كه
شخص فرد
مورد علاقهاش
را از دست
ميدهد در
مواقع فكر
كردن در
مورد او يك
نوع احساس
غمگيني
ديده ميشود.
البته فردي
ممكن است
در مورد شخص
فوت شده
بدون داشتن
تجليات يا
عكسالعملهاي
فيزيكي مثل
گريه يا احساسات
غمگيني و
فشار
بينديشد. هم
چنين
سوگواري
زماني كه
شخص بتواند
احساساتاش
را دوباره
سازمان دهد
و به زندگي
خود
بازگردد،
پايان
پذيرفته
است.
بعضي
از افراد
ممكن است
غمگيني
خودشان را
هرگز به
پايان
نرسانند.
باولبي از
يك زن 60
سالهاي كه
شوهرش را
از دست
داده بود
نقل ميكند
كه او مي
گفت
سوگواري
هرگز پايان
نميپذيرد.
وقتي زمان
سپري ميشود
غالباً فرد
كمتر منفجر
ميشود
(باولبي 1980 ص
101). اغلب
مطالعات
نشان داده
زناني كه
شوهران خود
را از دست
ميدهند،
كمتر از 50 درصدشان
در مدت يكسال
توانستهاند
غم و اندوهشان
را خاتمه
دهند.
شوچتر
دريافت
براي اين
كه اغلب
مردان و
زنان پس
از فوت
همسر خود،
دورهاي در
حدود 2 سال
زمان نياز
دارند تا
بتوانند به
ثبات در
زندگي دست
پيدا كنند ... و
بتوانند به
يك هويت
تازهاي
برسند و جهت
زندگيشان
را پيدا
كنند. (شوچتر
و زي زوك 1986 ص
248). پاركس هم
در مطالعاتاش
نشان داد
كه زنان
بيوه حتي
ممكن است
در 3 الي 4 سال
بتوانند
زندگي
دوباره و
عادي را
شروع كنند.
يكي
از نكات
اساسي در
آموزش
مشاوران غم
و اندوه
اين است
كه مشاوران
هوشيار
باشند كه
ممكن است
فرايند
عزاداري
براي مدتي
طولاني
ادامه
داشته باشد
و معمولاً
شدت غمگيني
و اندوه به
اندازه
اندوه
اوليه و
روزهاي قبل
نخواهد بود.
هم چنين
لازم است
مشاوران در
نظر داشته
باشند كه ممكن
است غم و
اندوه
پيشرفت
داشته باشد
و روزهاي
سختي در
پيش روي
عزادار
باشد. البته
غمگيني به
صورت يك
مدل طولي
پيش نخواهد
رفت كه به
طور مداوم
وجود داشته
باشد، ممكن
است دوباره
تكرار شده
يا مجدداً
آشكار
گردد.يك زن
بيوهي
جوان پسر خود
را نيز از
دست داده
بود. بعد از
يك دوره
طولاني
عزاداري
دردناك به
من گفت ميدانم
كه پذيرش
درد و غم
براي هميشه
وجود دارد،
هيچ گاه
بطور كامل
كنار نميرود
و درد و
اندوه
دوباره باز
ميگردد هر
چند ممكن
است فاصله
زماني بين
آن هم بيشتر
باشد.
من
دوستي را
ميشناسم
كه فرد
بسيار مهمي
را از دست
داده بود،
و احساس غم
و اندوه
شديدي داشت،
او تحمل
زيادي براي
غم و اندوه
به ويژه
غم و اندوه
احساسي و
عاطفي بعد
از فقدان
نداشت. او
به من گفت
كه بعد از
چهار هفته
به اين
وضعيت
پايان
خواهم داد.
بخشي از
كار من در
كمك به او
اين بود كه
حتي در
چهار ماه
هم درد و
اندوه خود
را پايان
نخواهد داد.
برخي از
مردم عقيده
دارند حتي 4
فصل نياز
است تا غم
و اندوه به
پايان
برسد. جفري
گوئر عقيده
دارد: واكنش
مردم در برابر
غم و اندوه
و تسليتگويي
آنان از
فرايندهاي
اساسي
عزاداري
هستند زماني
كه پذيرش
كامل غم و
اندوه ديده
ميشود و
تسليتهاي
ديگران هم
وجود داشته
باشد در كار
سوگواري
حالتهاي
رضايتبخشي ديده
ميشود
(گوئر 1965).
يكسري
علائم و
نشانههايي
وجود دارد
كه بيانگر
اتمام
سوگواري
هستند از
جمله:
علاقهمندي
دوباره به
زندگي،
آشكار شدن
احساسات
اميدواري و
آرزو در
زندگي،
تجربه مجدد
خوشيها در
زندگي،
پيدا كردن
يك سازگاري
با نقشهاي
جديد در
زندگي و ...
البته يكسري
علائمي هم
مبني بر
اين كه
سوگواري
هرگز پايان
نيافته
وجود دارد.
زيگموند
فرويد مينويسد
زماني كه
دوستاش
بينزوانگر پسرش
را از دست
داده بود
گفت:
براي
چيزي كه
ما از دست
داديم او
مكاني را
پيدا كرد.
اگر چه ميدانيم
بعد از يك
فقدان
مراحل سخت
سوگواري
فروكش
خواهد كرد،
هم چنين
ما ميدانيم
كه ياد و
خاطره آن
به عنوان
يك اتفاق
تسلّيناپذير
ميماند و
براي آن
هرگز
جانشيني
پيدا نخواهد
شد و چيزي
نميتواند
جاي آن را
پر كند و حتي
اگر هم پر
كند باز هم
خيلي
چيزهاي
ديگر ميمانند.
(فرويد 1961 ص 368).
فصل
دوم
واكنشهاي
«نرمال»
طبيعي در
غم و اندوه
«سوگواري
غيرپيچيده»
اصطلاح
غم و اندوه طبيعي
را گاهاً غم
و اندوه
غيرپيچيده هم مينامند
كه شامل
بخش عظيمي
از احساسات
و رفتارهاي
رايج و
عمومي بعد
از فقدان
ميشود.يكي
از اولين
تلاشهاي
منظم كه
در مورد
واكنشهاي
عادي غم و
اندوه صورت
گرفت كارها
و مطالعات
لاندمن بود
كه در زمان
رياست بخش
روانپزشكي
بيمارستان
عمومي
ماساچوست
انجام داد.
در
ناحيه بستن
دو دانشكده
كاتوليك
وجود دارد
كه به
دليل رقابت
ديرينه و
شديد فوتبالشان
مشهور
هستند. آنها
روز يكشنبه
سال 1942 يك
بازي سخت
در مقابل
يك ديگر
انجام
دادند و
دانشگاه
بستن پيروز
شد بعد از
بازي
بسياري از
مردم به
محل
كوكونات ،
گرونايت
كلاب
(محل
مخصوص جشن
و شادي) جهت
جشن و
شادماني
رفته،
زماني كه
مشغول جشن
و شادي
بودند، وقتي
پيشخدمت
مشغول عوض
كردن يك
لامپ سوخته
بود يك تكه
از دكور،
روي آتش
افتاد و
خيلي سريع
آتش همه
جا را فرا
گرفت. در
اين حادثه
بيش از 500 نفر
به طور
تأسفباري
جان خودشان
را از دست
دادند.
بعد از
اين حادثه
لاندمن و هم
كاراناش
با خانوادههايي
كه عزيزان
خود را از
دست داده
بودند، كار
كردند و
مصاحبههاي
زيادي
انجام
دادند،
اطلاعاتي
كه لاندمن
در اين
زمينه به
دست آورد
تحقيق خود
را كامل
كرد و گزارش
تحقيق را
نوشت
(لاندمن 1944).
لاندمن يك
سري
الگوهايي
مشابه
ويژگيها و
علائم آسيب
از غم و
اندوه را
براساس
مشاهداتاش
از 101 بيمار
داغديده به
شرح ذيل
توصيف كرد:
1.
درماندگيها،
ناراحتيهاي
بدني و
مواردي از
اين قبيل.
2. تمايل
به تصور
متوفي.
3. احساس
گناه نسبت
به متوفي
يا شرايطي
كه باعث
فوت شده.
4. واكنشهاي
خصمانه.
5.
ناتواني در
عملكردها به
همان صورتي
كه قبل از
فقدان وجود
داشته.
علاوه
بر اين 5
مورد 6 ويژگي
ديگر نيز در
اغلب
بيماران
ناشي از
فقدان ديده
شده است.
آنها
معمولاً
ويژگيهاي
فرد متوفي
را در
رفتارهاي
خودشان
ايجاد نمودهاند.
پاركس
به برخي
محدوديتهاي
موجود در
تحقيق
لاندمن
اشاره كرده
از جمله
اين كه
لاندمن به
فراواني
علائم و
نشانههاي
مرضي مطرح
شده در
گزارش
تحقيق
اشارهاي
نكرده، از
طرف ديگر
به چگونگي
و تعداد
مصاحبههايش
با بيماران
نيز اشاره
نكرده، هم
چنين مطرح
نشده كه
اين مصاحبهها
و بررسيها
چه مدت پس
از فقدان
انجام
گرفته است
(پاركس 1972).
چيزي
كه براي
من جالب
است اين
كه اكنون
پس از گذشت
بيش از 40 سال
از تحقيق و
مباحث
لاندمن
رفتارهاي
مشابهي در
بيمارستان
عمومي
ماساچوست
در افراد
داغديده
مشاهده ميشود.
در افرادي
كه واكنشهاي
حادي
داشتند اغلب
يا همه
پديدههاي
زير را
ديديم.
البته ليست
رفتارهاي
غم و اندوه
نرمال
خيلي
زياد و
متنوع
هستند. ولي
ما
رفتارهايي
را كه از آنها
سر ميزند
در چهار
گروه طبقهبندي
كردهايم:
الف)
احساسات
ب)
احساس
فيزيكي
ج)
شناختها
د)
رفتارها
* واكنشهاي
نرمال غم
و اندوه
الف:
احساسات
احساسات
شامل موارد
زير ميشود
كه به طور
مختصر هر يك
تعريف ميشود:
1ـ
غمگيني 7ـ بيكسي
و بيچارگي
2ـ
عصبانيت 8ـ شوك
يا ضربه
3ـ
احساس
تقصير و
سرزنش خود 9ـ
آرزو كردن
4ـ
اضطراب 10ـ
آزادي و
رهايي
5ـ
دلتنگي و
تنهايي 11ـ
آسودگي و
راحتي
6ـ
خستگي 12ـ بيحسي
و كرختي
1ـ
غمگيني :
غمگيني
يك احساس
عمومي است
كه اغلب
در افراد
داغديده
مشاهده ميشود.
واقعاً هم
نياز به
تعريف
دارد. اين
احساس
ضرورتاً
هميشه با
رفتارهايي
مثل گريه
همراه نيست،
البته آن
هم ديده
ميشود.
پاركس و
ويز عقيده
دارد گريه كردن
تنها يك
عكسالعمل
همدلي يا
حمايتي از
ديگران است
و در يك
موقعيت
اجتماعي كه
از نظر
قانوني هم
صحيح است
ديده ميشود
(پاركس و
ويز 1983).
2ـ
عصبانيت :
عصبانيت
رايجترين
تجربه بعد
از فقدان
است. اغلب
ناشي از
احساسات
آشفتگي در
شخص
بازمانده
است و هم
چنين ريشه
اغلب
مشكلات
فرايند
عزاداري و
سوگ ميباشد.
زني كه
شوهرش به
خاطر بيماري
سرطان فوت
كرده بود
به من گفت:
«چگونه ميتوانم
عصباني
نباشم؟ او
نميخواست
بميرد.»
عصبانيت او
به دليل
فوت وي و
تنها ماندناش
بود. اگر اين
عصبانيت به
اندازه
كافي آشكار
نشود ممكن
است به
داغديدگيهاي
پيچيده
منجر شود.
اين
عصبانيت از
دو منبع
ناشي ميشود:
اول: از
ناكامي و
ناتواني از
اين كه
هيچ راه
مشخصي در
جلوگيري از
مرگ وجود
ندارد. دوم:
از يك نوع
تجربه به
بازگشت يا
واپس روي
كه معمولاً
در افراد پس
از فقدان
آشكار ميشود.
شما ممكن
است اين
تجربه
بازگشت را
زماني كه
خردسال
بوديد و
همراه
مادرتان كه
در فروشگاه
بوديد،
داشتهايد.
ناگهان شما
نگاه كردهايد
كه مادرتان
را گم كردهايد،
شديداً دچار
احساس وحشتزدگي،
ترس اضطراب
شدهايد. و
زماني كه
مادرتان بر
ميگشت
ابراز محبت
ميكرديد.
باولبي
معتقد است
اين نوع
رفتارها به
طور ژنتيكي
به ما
رسيده و
اين پيام
را دارد كه
«ديگر نبايد
مرا ترك
كني.»
در
فقدان هر
شخص مهم
تمايل به
اين بازگشت
وجود دارد.
احساس بيچارگي
و ناتواني
هم در نبود
آن ديده
ميشود و
سپس تجربه
خشم و
عصبانيت در
ادامه همين
احساسات
اضطراب
ظاهر ميگردد.
زماني كه
شخص
داغديده
تجربه
عصبانيت را
دارد، لازم
است به او
كمك شود تا
او بپذيرد
كه مرگ يك
موهبت الهي
است و يك
هدف زندگي
جهت رسيدن
به كمال
مطلوب كه
اين امر در
سلامت
رواني
بازمانده
ميتواند
مؤثر باشد،
هر چند برخي
آن را جزء
عوامل كم
تأثير در
آرامش
بازمانده
مطرح ميكنند.
اغلب ديده
شده در
مواقع مرگ
بازماندهها
يك عمل
جابجايي را
صورت ميدهند
و ديگران
يا عوامل
ديگري را
مقصر مرگ
ميدانند.
مردم اغلب
يكسري
دلائل را
به عنوان
مقصر در مرگ
مطرح ميكنند
و سپس آنها
را به
عنوان
مسئول مرگ
معرفي ميكنند
و استدلال
ميآورند كه
چطور ميشد
از مرگ
جلوگيري كرد.
مردم
عواملي مثل
پزشك،
عوامل
تشييعكننده،
اعضاء
خانواده،
دوستان
غيرحساس و
خدا را به
عنوان مقصر
در نظر ميگيرند.
زماني
كه شخص با
عصبانيت
سازگاري
خطرناكي
پيدا ميكند
و آن را به
شكل
غيرعادي
دروني ميسازد
ممكن است
باعث
عصبانيتهاي
شديد شده،
حتي منجر
به حالتها
و رفتارهاي
مخرب، آسيب
رساندن به
خود و گاهاً
خودكشي نيز
ميگردد.
بيشتر اين
تعبير و
تفسيرهاي
روانپزشكانه
از حالتهاي
شديد خشم و
عصبانيت
توسط ملاني
كلاين صورت
گرفته، او
عقيده دارد
كه شادي
بيش از حد
هم گاهاً
منجر به
مرگ ميشود.
پس يك شخص
بازمانده و
داغديده
عصبانيت
خود را به
جاي اين
كه به
خودش متوجه
سازد بايد
آن را به
عوامل
بيروني يا
مستقيماً به
اشخاص ديگر
ارائه
نمايد
(كلاين 1940).
3ـ
احساس
تقصير و
سرزنش خود: مقصر
دانستن و
سرزنش خود
يكي از
تجربيات
رايج در
بازماندگان
است. اين
احساس چيزي
فراتر از
احساس گناه
به خاطر
بردن سريع
به
بيمارستان
يا عدم آن
است. البته
تا حدودي
هم شبيه
به آن.
احساس
تقصير اغلب
زماني
اتفاق ميافتد
كه چيزي
در مورد آن
واقعه مورد
غفلت واقع
شده و آن
غفلتها هم
باعث آن
اتفاق
گرديده است.
در مواقع
مرگ آشكار
ميشوند و
اغلب اين
احساس گناهها
غيرمنطقي
بوده و در
اثر برخورد
با محيط از
بين ميروند.
4ـ
اضطراب :
اضطراب
در داغديدهها
در اثر
احساس
آشكار وحشت
و عدم امنيت
شديد در آنها
بوجود ميآيد
در صورت
تداوم و
شديدتر شدن
اغلب منجر
به واكنشهاي
بيمارگونه
و آسيب در
غم و اندوه
ميگردد.
اضطراب در
مراحل
اوليه از
دو منبع
سرچشمه ميگيرد.
اول:
بازماندگان
از اين كه
بدون او
نتوانند از
خودشان
مراقبت
نمايند ميترسند،
تفاسير غلط
به طور
مكرر در
همين
ارتباط از
جمله «من
بدون او
نميتوانم
زنده بمانم»
باعث ايجاد
اضطراب ميشود.
دوم:
اضطراب
ناشي از
افزايش
علاقه
(وردن 1976). و در
نهايت اين
اضطراب ميتواند
به حالتهايي
شديد فوبيا
از جمله
نفس زدنهاي
شديد منجر
شود.
نويسنده
خوشنام سي.
اس. لويز
اين اضطراب
را مطرح
كرد و قبول
دارد كه
بعد از فوت
همسر چنين
اضطرابي
احساس ميشود
و ميگويد:
«كسي تا به
حال به ما
نگفته كه
غم و اندوه
همانند ترس
است ما هم
نميگوئيم،
اما غم و
اندوه
احساسي
شبيه به
ترس ميباشد».
در برخي از
اضطرابها
تمايل به
بيقراريها
و بيتابيها
وجود دارد و
شخص را از
حالت طبيعي
خارج ميسازد
و به نوعي
او را ميبلعد.
5ـ
دلتنگي و
تنهايي :
اين
احساس از
جمله
احساساتي
است كه به
طور مكرر در
افراد
بازمانده
تجربه شده
به ويژه
در افرادي
كه همسرشان
را از دست
دادهاند.
در آنهايي
كه يك
رابطه
صميمانه و
نزديكي به
طور روزانه
بين فرد و
شخص متوفي
وجود داشته
است.در
زنان بيوه
چون در
خانه براي
مدتها تنها
ميمانند
ممكن است
احساس دلتنگي
و تنهايي
شديدي وجود
داشته
باشد. زني
پس از 25 سال
از فوت
شوهراش به
من گفت
«حالا من
خيلي احساس
تنهايي ميكنم».
خانمي پس
از 10 ماه از
فوت شوهراش
چنين گفت
«من احساس
ميكنم كه
دنيا به
آخر رسيده
است».
6ـ
خستگي :
بيماران
لاندمن به
نوعي خستگي
را گزارش
دادند و ما
به طور
مكرر در
افراد
داغديده آن
را مشاهده
كردهايم.
خستگي ممكن
است گاهي
به شكل دلسردي
يا بيعلاقگي
يا ناتواني
نيز ديده
شود. آن نوع
خستگي است
كه هم به
شكل حالتهاي
هيجاني
تعجبآور و
هم حالتهاي
مرضي يا
حالتي كه
در اثر
فعاليت
خيلي شديد
در يك فرد
ديده ميشود
ممكن است
آشكار شود.
7ـ
بيكسي و
بيچارگي: يكي
از عواملي
كه اتفاق
فوت را
خيلي پر
استرس ميسازد
همين احساس
بيچارگي و
بيكسي است.
به ويژه
اين نوع
اضطراب در مراحل
اوليه پس
از فقدان
شديداً ديده
ميشود و
اين احساس
در زناني
كه شوهران
خود را از
دست دادهاند
شديدتر است.
زن جواني
كه يك بچه
7 هفتگي
داشت پس
از فوت
شوهر، 5 ماه
در پيش
والديناش
زندگي كرده
بود و گفت
من ابتدا
ترسيده
بودم و فكر
ميكردم كه
نميتوانم
از بچه
خودم
مراقبت كنم.
8ـ
شوك يا
ضربه :
شوك
اغلب زماني
ديده ميشود
كه يك فوت
ناگهاني
صورت گرفته
باشد يا خبر
فوت
ناگهاني به
كسي داده
شود. براي
مثال فردي
گوشي تلفن
را بر ميدارد
خبر فوت
كسي را كه
خيلي مورد
علاقهاش
بود ميشنود.
امّا بعضي
وقتها هر
نوع اتفاق
ناگوار از
جمله خبر
شنيدن يك
بيماري
وخيم را
نيز ميتواند
حالت شوك
را ايجاد
كند.
9ـ
آرزو كردن :
آرزو
كردن يا
مشتاق
ديدار بودن.
در مفهوم
انگليسي به
معني يك
اتصال و
گير كردن ميباشد
به طوري
كه شخص
نميتواند
احساس
جدايي با
متوفي را
داشته باشد
و يك حالتي
تمايل به
ديدار وجود
داشته
باشد. پاركس
اين احساس
را در افراد
بازمانده
به ويژه
در زناني
كه شوهران
خود را از
دست دادهاند
يك احساس
عمومي ميداند
(پاركس 1972).
آرزو و
اشتياق
براي ديدار
يك پاسخ
طبيعي در
فقدان است
و زماني از
بين ميرود،
كه نشانههايي
براي عدم
بازگشت او
وجود داشته
باشد.
10ـ
آزادي و
رهايي :
رهايي
ميتواند به
عنوان يك
احساس مثبت
بعد از مرگ
باشد. من
خودم با يك
زن جواني
كه همكار
بوديم شاهد
بودم او
شديداً تحت
سلطه پدرش
بود و بعد از
اين كه
پدرش در
اثر حمله
قلبي به
طور ناگهاني
درگذشت، او
ابتدا احساس
ناراحتي ميكرد
ولي بعداً
احساس
آزادي و
رهايي از
سلطه او را
داشت.
بنابراين
چون براي
وي در
ابتدا زندگي
كردن در
سلطه كسي
سخت و عذابآور
بوده هر
چند پس از
مدتي از
فوت خارج
شدن از اين
سلطه برايش
سخت بوده
ولي به
تدريج به
اين وضعيت
عادت نمود.
11ـ
آسودگي و
راحتي :
گاهي
در افراد
ممكن است
پس از
فقدان و
مرگ يك
شخص مورد
علاقه
احساس
راحتي و
آسودگي به
وجود آيد. به
ويژه اگر
شخص مورد
علاقه براي
مدتي
طولاني در
رنج و عذاب
بوده باشد
و يا به يك
بيماري
دردناكي
دچار شده
باشد. هر چند
ممكن است
احساس گناه
هم با اين
احساس
آسودگي و
راحتي
همراه
باشد.
12ـ
بيحسي و
كرختي :
اين
مورد هم در
واقع فقدان
در افراد
ديده شده
است و اغلب
در مراحل
اوليه پس
از فوت و
معمولاً پس
از شنيدن
خبر مرگ در
افراد گسترش
مييابد. در
حالت كرختي
و بيحسي
يك تجربهاي
شبيه به
احساسي كه
فرد در
مقابل سيل
قرار گرفته،
ايجاد ميشود.
پاركس و
ويز در
تفسير بيحسي
و كرختي ميگويند:
ما هيچ
شاهدي مبني
بر اين كه
بيحسي يك
واكنش
نامناسب
باشد پيدا
نكرديم.
مانع شدن
آن هم به
عنوان يك
مقاومت
محسوب ميشود
وگرنه درد
و رنج شديد
آن هم
كاملاً
طبيعي است
(پاركس و
ويز 1983 ص 55).
شما
وقتي اين
فهرست و
عكسالعملها
را مرور ميكنيد
به خاطر
داشته
باشيد كه
همه اين
موضوعات،
احساسات غم
و اندوه
طبيعي
هستند و هيچ
گونه علائم
يا نشانه
مرضي يا
آسيب در آنها
وجود ندارد.
البته اگر
اين
احساسات
شديد باشند
و براي مدتهاي
طولاني
تداوم
داشته
باشند ممكن
است منجر
به عكسالعمل
پيچيده از
غم و اندوه
شود. اين
موضوع در
فصل «4» بيشتر
بحث شده
است.
ب:
احساسات
فيزيكي :
يكي
از موارد
جالب توجه
در گزارش
لاندمن اين
بود كه او
نه تنها
احساسات
رواني و
عاطفي كه
در مواقع
غم و اندوه
ديده ميشود
را بحث
كرده بلكه
احساسات
فيزيكي كه
همراه آن
احساسات غم
و اندوه
آشكار ميشود،
را نيز مورد
بررسي قرار
داده است.
اين گونه
احساسات
اغلب
ناديده
گرفته ميشود
ولي در
فرايند
غمگيني نقش
بسيار مهمي
را ايفا ميكنند
كه در بحث
زير به چند
مورد از آنها
اشاره ميشود:
1ـ
احساس خالي
بودن شكم. 6ـ
احساس تنگي
نفس و نفس
نفس زدن.
2ـ
احساس سفت
شدن سينه. 7ـ
احساس ضعف
و ناتواني
در ماهيچهها.
3ـ
احساس سفت
شدن گلو. 8ـ احساس
كمبود يا
فقدان
انرژي.
4ـ
حساسيت بيش
از حد صدا. 9ـ
احساس خشكي
دهان.
5ـ
احساس زوال
شخصيت.
در
اغلب زنان
داغديده
اين
احساسات
فيزكي ديده
شده و
معمولاً آنها
به خاطر
نگراني از
اين علائم
فيزيكي به
پزشك
مراجعه
كردهاند.
ج:
شناختها
الگوهاي
فكري كه
بيانگر
علائمي از
غم و اندوه
باشند بسيار
متنوع
هستند. تفكر
و افكار
معين و
عمومي
فراواني در
مراحل
اوليه غم
و اندوه،
سوگواري و
كمي بعد از
آن ديده
ميشود.
البته
تداوم آنها
ميتواند
منجر به
اضطراب و
افسردگي
شود. كه
شامل:
1ـ
عدم قبول
آن واقعه :
اين
اولين
تفكري است
كه معمولاً
بعد از
اتفاق مرگ
به ويژه
در فوتهاي
ناگهاني و
غير منتظره
ايجاد ميشود.
شخص با
خودش فكر
ميكند كه
آن اتفاق
نيفتاده
است و
حتماً يك
اشتباهي
صورت گرفته.
«من نميتوانم
باور كنم
كه آن
اتفاق
افتاده است.
من نميخواهم
باور كنم
كه آن
اتفاق
افتاده است».
در اين
رابطه زن
جواني كه
شوهر خود را
از دست
داده بود
به من
گفت
كه من
منتظرم كسي
مرا از اين
خواب بيدار
كند و به من
بگويد كه
خواب ميبيني.
2ـ
آشفتگي و
گيج شدن :
اكثر
افراد
داغديده يا
عزادار ميگويند،
كه آنها
خواب ميبينند
يا اين كه
آنها گيج
و مبهوت
شدهاند.
قادر نيستند
براساس
فكرشان عمل
نمايند. آنها
يا دچار
فراموشي ميشوند
يا مشكل
تمركز حواس
پيدا ميكنند.
يك بار خواستم
بيرون بروم
يك تاكسي
گرفتم و به
راننده
گفتم كه
ميخواهم
كجا بروم،
بعد از چند
دقيقه
راننده از
من سؤال
كرد كه كجا
ميروم. من
ابتدا فكر
كردم او
راننده
تازه واردي
است و شهر
را به خوبي
نميشناسد.
ولي به من
گفت كه
همه جاي شهر
را ميشناسد.
دوباره
گفتم ولي
باز هم پس
از چند
دقيقه
دوباره
همين سؤال
را پرسيد و
گفت معذرت
ميخواهم
حواسم سر
جايش نيست.
او گفت
اخيراً پسرش
در يك
تصادف
رانندگي
فوت شده و
از آن پس
حواس او سر
جايش نيست.
3ـ
مشغله ذهني
: اين موضوع
مربوط به
يك نوع
وسواس فكري
در مورد فوت
كسي ميباشد.
اغلب اين
مشغلههاي
ذهني شامل
يك نوع
وسواس فكري
در مورد پر
كردن جاي
خالي كسي
ميباشد.
گاهي وقتها
اشتغالات
ذهني يا
مشغلههاي
مزاحم شامل
رنج و عذاب
لحظات
متوفي در
حين فوت
خواهد بود.
در مركز
مطالعات
داغديدگي
كودكان شهر
بستن در
اثر مطالعات
انجام
گرفته روي
كودكان
داغدار و
والدين
داغدار مشخص
شد كه اغلب
اشتغالات
ذهني اين
افراد مربوط
به كساني
بود كه يك
فرد مورد
علاقه و
شخصي را كه
خيلي با او
رابطه صميمانه
داشتند، را
از دست
دادهاند،
ميباشد و
اغلب اين
افراد
داغديده به
نوعي
اشتغالات
ذهني و
فكري
داشتند.
4ـ
حس وجود يا
حضور :
اين
حس معادل
احساس
شناختي
اشتياق
داشتن است.
كه فرد
احتمال
دارد فكر
كند متوفي
در جاها و
زمانهاي
خاص حضور دارد
و اين فكر
به ويژه
در دورههاي
زماني
بسيار كوتاه
پس از فوت
ديده ميشود.
……
|