|
خواب خرچنگ
مَنگاف
ايستاد. به شماره اتاق آخر خيره شد. به اطراف نگاه كرد.
برگشت . طول راهرو را قدم زد. تا به انتهاي راهرو
برسد، شماره اتاق ها توي سرش چرخ زدند. به دري سربي
رنگ خيره ماند.
انگار دفعه قبل خواب بودم . بي فايده است . آن اتاق
لعنتي را پيدا نمي كنم . كاش شماره اتاق را نوشته
بودم ! كدام در بود؟! چه شماره اي ؟
راه افتاد. به ميانه راهرو كه رسيد، قدمهايش را
كُند كرد. به دريچه قرمز شيلنگ آتش نشاني تكيه داد و
به شماره هاي دو اتاق روبه رو نگاه كرد. شماره ها بي
هيچ نتيجه روشني توي ذهنش تكرار شدند.
نبايد اشتباه بكنم ! اگر بار پيش اشتباه نكرده بودم
، دست خالي برنمي گشتم . دستِخالي . مادر هميشه مي گفت
: "تُف توي دست پتي !"
من گُه شانس هم دستم هميشه خالي است ، اماذهنم
شلوغ و چشمم خواب آلود. كدام اتاق بود؟ انگار همين
جا. نزديك اين دريچه آتش نشاني . شايد وقتي از اتاق
بيرون آمدم ، چشمم به اين دريچه لعنتي افتاد. اصلاً
شايد اين طبقه نبود. نه . همين طبقه بود. طبقه دهم .
يادم مانده ، نمره ثلث دوم مريم . چقدر خسته ام ! هر
روز اين وقت خوابم .
شك كلافه اش كرد. خواست برگردد و به سرعت پله ها را
پايين برود.
منتطرآسانسور نمي مانم . پله ها را مي دوم . برگردم كه
چي ؟ جواب حسين دادا را كي مي دهد؟ امشب باز بعد
از"دولو"بازي گيرِسه پيچ مي دهد. چكار كردي دادا؟ جواب
گرفتي ؟ رحيم لوله كش هم فوري دنباله حرفش را مي
گيرد: «شَرَف عُمرِت باشه ! دادا راس مي گه .» حالا مرد
مي خواهد، جواب نه به حسين بدهد. مگر ول مي كند. يك
ريز غر مي زند. گُل صبح هم راه مي افتد و به زور تا
اين جا مي كشاندم . بوي گوگرد و كف صابون توي سرم مي
چرخد. حالم به هم مي خورد، از چرخيدن تند دنيا. از كي
چرخيد؟ چطوري ؟ انگار نبودم كه پرگار جهان چرخيد. پدر
سگ با چه سرعتي هم چرخيد! چرخ ، چرخ ، چرخ چنان بچرخ
كه از كاربيفتي . سر من هم براي خودش مي چرخد. مي
چرخد كه من به كوچه هاي تاريك پشت سرم نگاه كنم .
كوچه هاي خوابزده . آدم هاي خوابزده . دنياي بدبخت
خواب آلود. بي محور و بي شماره ! بگذار بچرخد براي
خودش اين چرخ زنگ زده . عجوزه چه عشوه اي هم
دارد!! مثل غمزه رعنا. لابد مي خواهد، برايش شعر بگويم
. براي رعنا شعر مي گفتم . چقدر شعر! آن دفتركه سوخت ،
شاعري آتش گرفت . شاعري كه سوخت دنياپركابوس شد. همه
شماره ها بوي شاش و شوره مي دهند. چنان اسير بوهاي
ناجورم كه يك شماره دو رقمي را هم به ياد نمي آورم
. توي گوگرد و كف صابون دست و پا مي زنم . از من
بيچاره تر هيچكس نيست . اما بي خودي به شماره اي و
نامه اي بسته شدم . نامه اي كه نمي دانم در كدام
اتاق ، چه كسي بايد بنويسد. چي بنويسد؟ اصلاً چرا
بنويسد؟ كار دنيا سرسري است . كار من سرسري تر. چكار مي
توانم بكنم ؟ اين هم يك در طوسي رنگ ديگر. بسته ، مثل
درِدنيا. اگر آن را باز كنم ، لابد كسي پشت آن شكلك
درمي آورد. چرا پشت اين درِبسته مانده ام . انگارعادت
كرده ام .
دستگيره را گرفت . در را باز كرد. مردد جلوي در ايستاد
و به تابلوي بزرگي كه كشتي سفيدي را در ميان امواج
برفكي دريانشان مي داد، خيره شد.
يعني آنقدر زود آمدم كه هنوز هيچ كارمندي نيامده ؟
آفرين به خودم ! چه سحر خيز شده ام ! پس همه چيز مرتب
است . اما همين چيزهاي مرتب هم بوي شوره و كف
صابون مي دهند. نبايد اين همه زود مي آمدم . نبايد به
حرفهاي آدمي كه از روزهاي خوش زندگي ، يك آلبوم
عكس يادگاري دارد، گوش مي دادم . اصلاً نبايد مي آمدم
. بيخودي خودم راگول زدم .
تصميم گرفت ، برگردد. دري باز شد. زني با لباس سياه
بيرون آمد و جيغ كشيد.
چرا اين در را نديدم ؟ چرا جيغ مي كشد؟!
ايستاد. زن به طرف در رفت . پشت به بيرون دستهايش
را به چار چوب گرفت و كلماتي نامفهوم را تكرار كرد.
مرد چرخيد و به كشتي كه در ميان برفك هاي موج شانه
خم كرده بود، خيره ماند.
چرا نعره مي كشد، اين بد تركيب ! داد نزن زن ! انگار
دندانت را مي كشند. نخير ول كن نيست . داد بزن !
سر و صداي زن و تكرار نامفهوم كلماتي مشابه ، باعث
شد كه دو مرد و يك زن ديگر از همان درِسبز بيرون
بيايند.
اين ها كجا بودند؟! آن پشت چكار مي كردند؟! چرااين جور
نگاهم مي كنند؟!
تلاش كرد از لابه لاي كلمات ناآشنا چيزي بفهمد. يكي
از مردها در برابرش ايستاد و چيزي نامفهوم گفت . سعي
كرد با توجه به سؤالي بودن كلمات ، جوابي پيداكند.
تكه كاغذي را كه شماره پرونده روي آن نوشته شده
بود، به طرفش دراز كرد. مرد به جاي آن كه كاغذ را
بگيرد، سيلي محكمي به صورتش زد. جا خورد. دست به
صورت كشيد. لب به دندان گرفت . به زن سياه پوش
نگاه كرد. سيلي بعدي كه توي صورتش نشست ، يك قدم
به عقب برداشت و داد زد: «نزن آقا!»
دستهايش را ضربدري حفاظ صورتش كرد و داد زد: «چرا مي
زني مرد حسابي ؟»
ضربه هاي پي در پي امانش را بريد. گوشه ديوار كز
كرد.
چرا مي زند مردك بي شعور؟! حيف كه ناچارم رعايت
رحيم لوله كش را بكنم ! اگر اين حسين داداي
ِمادر فلان نبود، چنان مي زدم بيخ گوشت كه دور خودت
بچرخي . بي شعور زبان نفهم !
به مردي كه او را مي زد، نگاه نمي كرد. حواسش به
نفر دوم بود كه خشمگين به طرفش مي آمد. درمانده
نگاهش كرد. جوان وگردن كلفت بود.
نبايد ضربه اي از اين يكي بخورم ، بزند، ناكارم مي
كند.
بدنش را جمع كرد. شانه اش را تا كنار گوش بالا كشيد.
آن كه مسن تر بود، يورش برد. چند نفر ديگر هم حمله
كردند. وضعي پيش آمد كه مرد جوان توانست لگد محكمي
به پهلويش بزند. زنها فرياد كشيدند. همراه با كلماتي
نامفهوم . لحظاتي بعد اتاق از آدمهاي جورواجور پر شد.
هر كس چيزي مي گفت و ضربه اي مي زد. درد و فشار زيادي
را تحمل كرد تاتوانست خود را راست نگهدارد.
چرا مي زنند؟ بي پدر و مادرهاي ديوث ! مگر من چكار
كردم ؟. شهر هرت است انگار. نه ، شهر هرت هم اين طور
نيست . تقصير صدام نبود كه زد روزگارشان را سياه كرد.
ول كن هم نيستند. تاكي مي خواهند بزنند؟ صدام هم
لابد از دست خرچنگ هاي اينجا دق دلي داشت . نزنيد
ديوانه هاي احمق ! نرنيد خرچنگهاي زشت !
كسي چيزي گفت كه بقيه را تحريك كرد. سرش راتا
آنجا كه مي شد، توي دست و شانه ها قايم كرد. ضربه ها
از هر طرف زده مي شدند. لگد محكمي به شكمش خورد. ديگر
تاب ايستادن نداشت . خفيف ناليد. بغض و خشمش را خورد.
دست روي شكم گذاشت . خم شد. به ديوار تكيه داد.
مچاله شد. روي زمين نشست . سر را بين زانوها خم كرد.
ديگر نه به آدمهاي بالاي سرش اهميت مي داد، نه به
ضربه ها.
بزنيد قرمساق ها! هر چقدر مي خواهيد بزنيد! دنيا پر است
از آدمهاي ديوانه و خشن . همه هم از پدران شان كتك
خورده اند. هيچ كه ياد نگرفته باشند، اين يكي را خوب
بلدند. جواب نامه چه مي شود؟ نامه اعمال . جواب حسين
را كي مي دهد؟
ولوله جمعيت خشمگين را رها كرد و به سراميك سربي
رنگ كف خيره شد.
چه كسي حاضر است ، به جاي من باشد؟ محمود؟ حسين
دادا؟ يا رحيم لوله كش ؟ به كجا رسيد، كار من و نامه
اعمالم !
ديگر كسي او را نمي زد. اما همچنان خشمگين بالاي سرش
ايستاده بودند و حرفهاي نامفهوم مي زدند. بيني اش گرم
و مرطوب بود. تازه متوجه خوني شد كه روي كف سربي
مي چكيد. درد ضربه ها آرام مي آمد و بدن كوفته اش را
بيدار مي كرد.
آن جوان كه محكم تر مي زد، چه صورت سياهي دارد!
همه جا سياه است . تاريك وترسناك . همه دريچه ها به
سوي انبار فتنه دنياگشوده شده اند. همه خانه ها در
تاريكي فرو رفته اند. هيچ جاي جهان رنگ شادي ندارد.
اي رفيق سرخوش ! ديدي چه نسخه اي به دستم دادي ؟ تو
بيدار بودي و مرا به جايي خوابزده فرستادي . اين رسم
رفاقت نيست . دنيا رسم رفاقت را از ياد برده است .
اين آدم هاي خشن چه طور مي توانند رسم رفاقت را به
دنيا برگردانند؟
ناگهان زني فرياد كشيد. خشمش همهمه را خاموش كرد.
حتا نمي خواست سرش را بلند كند و صورتش را ببيند.
بگذار دنيا براي خودش و به رسم خودش بچرخد! من هم
براي خودم وبه رسم خودم مي چرخم . حالا كه منطق
دنيا اين است ، كاش دنيا تاريك تر از اين هم بشود!
تاريك و پر از خرچنگ . باز هم خرچنگ ها به جانم
افتادند. سرم پر موريانه شد. حالم به مي خورد، از
چنين دنياي بي رحمي .
زن به جمعيت نزديك شد و با تحكم چيزي گفت كه موج
جنون فرو نشست . سايه ها به تدريج از بالاي سرش دور
شدند. زن باز هم فرياد كشيد.
شانه هايش لرزيد. خشم را بين دندانهايش له كرد. نمي
دانست زن چه مي گويد. غمبار شد از اين كه باز هم در
تشخيص اتاق اشتباه كرده است .
كاش اشتباهي نيامده بودم ! كاش اصلاً نمي آمدم !
تازه واردي كه شمرده حرف مي زد، دست روي شانه اش
گذاشت و چيزي نامفهوم گفت . بعد مچ دستش را گرفت و
به زور از روي زمين بلندش كرد.
با دست راست بيني اش را گرفته بود تا جلوي چكيدن
خون را بگيرد. سرش را پايين گرفته بود. از افرادي كه
صداي شان را مي شنيد، خجالت مي كشيد.
خجالت بكشيد! بيشعورهاي نفهم ! براي چي مرابه اين
روز انداختيد؟ مگر من چكار كرده بودم ؟ چرا؟ مادر ....
تازه وارد، او را روي صندلي نشاند و چيزي گفت كه
نفهميد. زن به او نزديك شد و جعبه دستمال كاغذي را
مقابلش گرفت و چيزي نامفهوم گفت . مرد سرش را بلند
كرد، اما دستمال ها را نگرفت . زن همچنان منتظر
ايستاد. تازه وارد، چشم غره رفت . ترسيد. چند برگ
ازكاغذها را گرفت . لب لرزه داشت . به زور بغض
نتركيده را مهار كرد.
مشتي مفتخور عوضي ! اين پدر سوخته هم لابد رييس شان
است . سگ پدر! چه بادي به غبغب انداخته . اين زنك
هم كه اداي بانوي نيكوكار را در مي آورد، لابد توي
آن بلبشو مشتي ، لگدي ، تفي ، لعنتي ، چيزي حواله من
كرده است . نگاه كن ! چطوري چپ چپ نگاهم مي كند. بي
پدر انگار ارث پدرش را خوردم . اگرتنها جايي گيرت
بياورم ، چنان گلويت را مي جوم كه بيا و ببين !
دهانش خشك و تلخ بود. زبانش در دهان راحت نمي
چرخيد. دستمالها را توي مشت فشرد و بعد جلوي بيني گرفت
. دسته اي خرچنگ توي ذهنش درهم لوليدند. صداي انفجار
لرزانش كرد.
بخت بد ما را ببين ! گير چه آدمهايي افتاديم امروز!
يك سبيل كلفت نره خر، يك صاحب منصب بي عرضه ، يك
زن چاق سرا پا سياه . آدم ساكتي كه فقط بلد است
خوب سيلي بزند. اين زنك هم كه لباس آبي پوشيده ،
فقط بلد است ، چشم و ابرو بيايد. خيال مي كند، از خودش
خوشگل تر به دنيا نيامده هنوز. جوري جعبه دستمال
راجلوم گرفت ، انگار گداي در خانه اش هستم . ملكه
زيبايي لابد آن دماغ گنده و كوفته اش را توي آينه
نديده . چه عشوه هم مي كند! ادفاري !
اتاق در سكوت فرو رفت . مرد فرصت كرد، اتاق را با
چشمان نمناك بكاود. فقط پنج مرد و دو زن در اتاق
مانده بود. يكي از مردها خم شد و شماره پرونده را
برداشت و به صاحب منصب داد.
دو مردي كه زودتر از همه او را زده بودند، آرام به
طرف ميزهاي كارشان رفتند. مأموري با لباس نظامي به
او نزديك شد و كنارش ايستاد. زن سياه پوش رفت و پشت
ميزش نشست . آن كه شمرده حرف مي زد، به زن ديگر
چيزي گفت . زن باغيظ نگاهش كرد و راه افتاد. از
درِسبز گذشت و چند دقيقه بعد با يك ليوان آب به اتاق
برگشت . ليوان را به طرف مرد گرفت و گفت : «اِشرِب !»
عطش مرا دريايي نمي نشاند. تو با ليواني مي خواهي
آتشفشاني را خاموش كني ؟! اگر آب حيات هم بياوري ،
تا نفهمم چرا بيخودي مرا كتك زديد، محال است از دست
تو يكي بگيرم . من تشنه ام ، امانه تشنه آب . چنان
تشنه انتقامم كه دلم مي خواهد، خون همه تان را
بريزم . عطش مرا آب نمي بُرد. اگر آب عطش مي بريد،
دنيا مثل سگي تشنه ، اين همه له له نمي زد.
صاحب منصب ، باز هم چشم غره رفت . ترسيد. باعجله
ليوان آب را گرفت و سر كشيد.
صداي زن كه بلند شد، مكث كرد. بعد جرعه آخر را
لحظاتي در دهان گرداند. زن زيرچشمي نگاهش مي كرد.
منتظر بالاي سرش ايستاده بود. ليوان خالي را توي مشت
فشرد. بعد آنرا به زن داد و گفت : «ممنونم .»
زن به چشمهايش نگاهي گذرا انداخت و سرش را تكان
داد. ليوان را با غيظ گرفت و دور شد. صاحب منصب ، در
مقابلش قدم زنان فكر مي كرد. چند قدم كه دور شد، آرام
برگشت و با تشر پرسيد: «شِسمِك ؟»
آنچه را شنيده بود دو بار در ذهن مرور كرد. خواست
بگويد: «خرچنگ .»
اما گفت : «ناصر.»
زن كه مي رفت پشت ميزش بنشيند، ايستاد و به عقب
برگشت . حيرت زده تكرار كرد: «ناصر!؟»
پشت ميز كارش نشست و به ناصر خيره ماند.
صاحب منصب پرسيد: «وِين جَوازِك ؟»
ناصر خشمگين به زن سياه پوش نگاه كرد. گذرنامه اش
را از جيب بيرون آورد و به او داد.
آدمي و دفترچه اي كم برگ ، شماره اي و مشتي خرچنگ
دست شكسته ، دنيايي پر از سؤال بي جواب . سرم لانه
موريانه است . شما را به خدا! اجازه بدهيد بروم . چرا
مثل خرچنگ دفترم را ورق مي زنيد؟ به اعتبارم خوب و
با حوصله نگاه كنيد! بعد كه كارتان تمام شد، بگذاريد
بروم . حالم از بوي گند دهانتان به هم مي خورد. همين
خانم كه آبي پوشيده و چند جور عطر به خودش زده ،
چرا باز هم بوي گند مي دهد؟ خوب ! راستش خيلي هم بد
نيست . آب و رنگي دارد، اماچه فايده ، وقتي مثل
موريانه است . نگاه كن ! چطور نگاهم مي كند. انگار به
دشمن خوني پدرش نگاه مي كند. لامصب ! از من خانه
خراب تر پيدا نكردي امروز؟
زن آبي پوش ، زير چشمي ناصر را مي پاييد. نگاهش
پركينه بود. دست هايش را از آرنج تا كرده و صورتش را
بين كف آنهاگرفته بود. مرد جوانتر پاكت سيگارش را
بيرون آورد، بلند شد وبه صاحب منصب نزديك شد. آن را
مقابلش گرفت . عصبي به طرف ناصر برگشت و حرفهاي نا
مفهوم زد. صاحب منصب به سيگارش پك زد. دود را توي
صورت ناصر فوت كرد. انگشتش را بالا آورد و به مرد
فهماند، ساكت باشد. زن آبي پوش چيزي گفت كه ناصر
نفهميد.
چرا اين جوري نگاهم مي كني ؟ انگار هنوز نفهميده اي
با يك ليوان آب نمي شود، شهر سوخته اي را خاموش كرد.
فقط دريا مي تواند آتش درونم را سرد كند. انگار
مراخريده اي . يا از بند آزادم كرده اي . برو به خانه ات
و به آنكه در بغلش مي خوابي ، بگو: "امروز كسي آتش
گرفته بود، براي نجاتش يك دريا بنزين روي او ريختيم
، اما نمي دانم چرا بيچاره خاموش نشد. شايد از درون
سوخته بود كه با يك عالمه دود به آسمان رفت .
"حاضرم شرط ببندم ! الان كه تو داري براي من در به
در نقشه هاي نا جور مي كشي ، او توي مخش دارد براي
يكي كه شايد خوشگل تر از تو هم نباشد، نقشه مي كشد.
حال و روز ما را مي بيني ؟
زن سياه پوش از جايش بلند شد. آرام به صاحب منصب
كه گذرنامه ناصر را با وسواس نگاه مي كرد، نزديك شد.
ضمن راه رفتن با صدايي خفه حرف مي زد. چيزهايي مي
گفت كه ناصر معني شان را نمي فهميد. تمام مدت خشمگين
به ناصر نگاه مي كرد. كم كم صدايش اوج گرفت .
دستهايش را به شدت تكان مي داد. هر بار كه به ناصر
نگاه مي كرد، خشمش بيشتر مي شد و صدايش بلندتر. صاحب
منصب مي خواست حرفش را قطع كند. زن عصبي و پرخاشگر
شد. اشكريزان فرياد كشيد: «هذا حَرامي ! وَالله هذا
حرامي !»
ناصر لرزيد. پوست تنش مورمور شد. سرش به دوران
افتاد. سرگردان به زن آبي پوش نگاه كرد.
بگو! داد بزن ! بلندتر! آنقدر كه گلويت پاره بشود.
بگو! بگو به خدا دزد است ، اين خانه خراب خواب آلود.
اما يك روز يك جايي تنها به پستم مي خوري . چنان
بلايي به سرت بياورم كه به گربه بگويي : "يوزپلنگ
"حالا مي بيني ! بدبخت ! من خودم غارت شده ام . چرا
الكي تهمت مي زني ؟ تو هم كه فقط بلدي پشت پلك
نازك كني و به آن لباس آبي ات بنازي . آخ كه اگر
تنها به چنگم بيفتيد! چنان گلويتان را با دندان پاره
مي كنم كه بيا و ببين ! ديوانه هاي احمق ! خرچنگ هاي
بي شعور!
كند از جايش بلند شد. صداي خود را كه شنيد تعجب كرد:
«خرچنگ ! خرچنگ بي شعور!»
زن فرياد كشيد. ناصر به طرف زن آبي پوش رفت و داد
زد: «تو يك چيزي به اين زبان نفهم ها بگو!»
بعد رد نگاه زن را گرفت . وقتي چشمش به روي ميز
افتاد، يكه خورد. دستهايش را بالا برد. به سقف نگاه
كرد. دست هاپايين آمدند. گنگ ناليد: «بدبخت شدم .»
صاحب منصب همچنان قدم مي زد. ناصر مي توانست آنچه
را كه روي ميز پخش شده بود، به راحتي ببيند. يك
كيف بزرگ زنانه كه محتوياتش روي ميز خالي شده
بود. يك آينه گرد كوچك ، چند لوله ماتيك ، يك قوطي
كوچك رنگي ، يك سوهان ناخن ، دو شيشه كوچك عطر، يك
دسته كليد، يك كيف پول و يك جلد عينك .
زن سياه پوش كه حالا پشت ميزش نشسته و خشمناك به
ناصر نگاه مي كرد، باز تكرار كرد: «حرامي ! حرامي !»
ناصر تند بلند شد و داد زد: «خرچنگ ! خرچنگ بي شعور!»
صاحب منصب ، او را روي صندلي نشاند و كنارش نشست .
دود سيگارش را توي صورت او فوت كرد. يكي از مهرهاي
گذرنامه رانشان داد و چيزي پرسيد. ناصر چشمهايش را
بست و دو سه كلمه انگليسي حرف زد. صاحب منصب با
اشاره به او فهماند، انگليسي نمي داند. مأموري كه
كنار دست ناصر شق و رق ايستاده بود، چيزي گفت كه
ناصر نفهميد. وقتي صاحب منصب از زن آبي پوش سؤال
كرد، ناصر فقط يك كلمه از حرفهايش را فهميد. زن سرش
را پايين انداخت . مرد سؤالش را تكرار كرد. ناصر گيج و
منگ در انتظار پاسخ زن ، دست به هم مي ماليد.
حرف بزن ! لامصب به جاي اين همه عشوه الكي ، حرفي
بزن كه من از اين درد سر نجات پيداكنم . چرا فقط
چشم و ابرو مي آيي ؟ زيبايي ، مي دانم . كور كه نيستم .
مي بينم . چنان با غرور راه مي روي كه انگار كل زمين
زير پاي توست . خانه خراب ! اگرحرف نزني ، دوباره مي
ريزند روي سرم و دمار از روزگارم در مي آورند. چرا چنين
خوار نگاهم مي كني ؟ دريا هم كه باشي از تو يكي نمي
ترسم . حرف بزن تابيشتر از اين ويرانم نكردي . باور كن
! برجنازه بدبختي مثل من ، فخر فروشي گناه است . نكبت
! حرف بزن پيش از آنكه خرچنگ صدايت كنم .
صاحب منصب داد زد: «تَكَلِم فُوزي !»
فُوزي به آرامي سر برداشت . اشكهايش را پاك كرد و
گفت : «دنائير، ذَهَب .»
ناصر چشمانش را گرد كرد. نگاهش ميان مرد و فوزي
سرگردان ماند. در ذهنش آواهايي گنگ اما آشنا را جستجو
مي كرد. نگاه خشمگين مرد، ناصر را ترساند. فوزي سرش را
پايين انداخت . از نگاه ناصر شرم داشت . مرد فرياد
كشيد: «كَم دينار؟»
فوزي بغض كرده گفت : «ثِلاث ميه دنائير.»
ناصر گيج و مات به فوزي خيره شد. در آواي كلمات گم
شد. بغض كرد. درمانده به صاحب منصب نگاه كرد.
دستهايش كم رمق شدند. زبانش دوباره خشك و دهانش تلخ
شد. توي ذهنش خرچنگها رژه مي رفتند.
چه مي گويي ؟! چرااين همه با اطمينان حرف مي زني ؟
خيال كردم چون رنگ و لعابي داري ، به اين زودي كسي
را متهم نمي كني . من كجا و اموال تو كجا؟ تمام
دارايي من ، خانه خرابي توي ذهنم است . رعشه مي
گيرم وقتي كسي بي جهت متهمم مي كند. من آمده بودم
جواب انگشت نگاري
را براي اداره كار بگيرم . چرا تهمت مي زني ؟! دنيا
بايد ديوانه باشد كه فردا دو باره آفتاب از شرق بيايد
و از غرب برود. تو كه با اين همه غمزه ، خودنمايي مي
كني ، چه احتياجي به آفتاب !!!
هجوم ناجوانمردانه خرچنگ ها بسم نيست كه تو مي خواهي
نابودم كني ؟ خرچنگهاي بي شعور دارند سلولهاي مغزم را
مي خورند. بهتان چرا مي زني ديوانه ؟!
|