|
سالار
با
جابجا شدن مهدي و حركت پاهاي او مقدار زيادي قلوه
سنگ از جا كنده شده و هر چه سنگريزه در مسير بود در
هم غلطانده و مثل آبشاري از خاك و شن رو به پايين
سرازير و اگر ريزش همچنان ادامه پيدا مي كرد، بعيد
نبود آن قسمت كوه را از جا كنده و به سر رهگذران
بريزد. دامنه ، پر از صخره هاي ريز و درشت بود و سيل
سنگ در اثر برخورد با موانع از حمله بازايستاد بقيه
سنگ ها كه هنوز پخش و پلا رو به پايين سرازير بودند
نمي توانستند خيلي مُخرّب باشند دو سه قطعه از سنگ ها
به دامنه مسطح پايين رسيده و از حركت باز ماندند!
مثل اينكه از اول خلقت همانجا كاشته شده بودند.
مهدي با ديدن آن اتفاقات به انديشه عميقي فرو رفت
آن همه سر و صدا و گرد و خاك و بعد توقف دو سه قطعه
بزرگ و صاف در بستر مسطح دامنه و غلتيدن و ناپديد
شدن سنگ هاي كوچكتر؛ اين رويداد مثل زندگي آدم ها
بنظرش آمد!
جوش و خروش و هجوم و حمله و برخورد با مانع و توقف
در همان جا! پوزخندي زده و گفت : مادر حق دارد كه
دائم مي گويد مهدي جان اگر دنبال هر مسئله تا آخرش
راه بيفتي و همه چيز را بفهمي خيالاتي مي شوي ها!
بابا چرا مثل آدم ها مسائل را همان طور كه مي بيني
قبول نمي كني ؟
مهدي آهي كشيد و با خودش گفت ولي چطور به او
بفهمانم دست خودم نيست كه از شنيده ها و ديده ها راحت
بگذرم ، و بعد محتاط تر از قبل روي تخته سنگ بزرگ در
كمركش دست راست كوه طاق بستان جابجا شد غروب نزديك
بود و آفتاب مي رفت رنگ طلايي خود را تبديل به شعله
هاي سرخ و آتشين كرده و در چاه گشوده شب فرورفته و
مثل ميليون ها سال دوباره فردا از افق زراندود آسمان
سرك كشيده و نرم نرمك دنيا را نور باران كند. تكرار
بدون توقف چرخه هستي و حيات در چشم انداز گشادة
روبرو، دشت هاي وسيع و سرسبز و مخملين مسير جاده طاق
بستان به كرمانشاه ، كه از دور مثل طناب كج و كوله
و سياهي به چشم مي خورد. شبيه ريسماني ضخيم به گردن
شهر آشنا و دوست داشتني اش بسته ديد! چه حيف كه
فاصله زياد بود و شهر ديده نمي شد اما درخشش مخزن هاي
نقره اي شركت نفت كه با آخرين شعاع تابش خورشيد به
رنگ سرخ و نارنجي مي درخشيد او را مطمئن كرد كه شهرش
در امتداد همان جاده آرميده .
اواخر ماه هاي بهار بود و خاك دشت هاي وسيع هر چه در
درون داشتند به صورت سبزه و گل و ساقه گندم بيرون
ريخته و بوي معطر علف ها با وزش ملايم در فضا پخش مي
شد آنجا خلوتگاه مهدي با خود و درونش بود! سال ها پيش
آنرا يافته و به آنجا مي رفت وقتي بچه بود تابستان
هر سال با خانواده و فاميل و دوستان ظاهراً به بهانه
فرش شويي با قوري و سماور و قابلمه هاي پر از غذا صبح
زود رو به طاق بستان مي رفتند. هنوز هياهوي روز قالي
شوران بطور مبهم از دور دست ها بگوشش مي رسيد آن وقت
ها بعد از رسيدن به لب آب ، قالي ها را كه براي شستن
آورده بودند پهن كرده و با كمك چوبك و جارو و باديه
مسي آنها را مثل گل شسته و آب مي كشيدند و نزديك
ظهر سطح برجسته لب رودخانه با قلوه سنگ هاي ريز و
درشتش بستر خوبي براي پهن و خشك كردن فرش ها بود كه
از دور مثل باغ پر از گل و لاله رنگارنگ بنظر مي آمد
و همه بچه ها در حال و هواي خودشان همراه با بزرگترها
ساعات خوب و خوشي را مي گذراندند! زير لب گفت چه
روزهايي بود و چقدر زود من بزرگ شدم ! او هم از سرعت
زمان در جابجائي سال ها طلبكار و آرزوي زمان كودكي
را داشت . هنوز راه درازي نپيموده ، در جاده حسرت
گذشته قدم گذاشته بود!
مهدي بچه اي بود با افكاري عجيب كه اگر عميقاً بررسي
مي شدند بلندـ پروازي تا دور دست بيكران بيشتر از همه
چيز در صفحه گسترده آرزوهايي كه نه قادر بود
بازگويشان كرده و يا اگر هم قدرتش را داشت كسي چيزي
از آن نمي فهميد به چشم مي خورد! در حسرت قهرماني و
مطرح بودن ، هزار و يك داستان در دل كوچكش مي پروراند
ولي هنوز نمي دانست در نبرد با چه كسي و در كدام
ميدان آرزوي پيروزي دارد؟
يك مرتبه يادش افتاد تا غروب و تاريك نشده بايد راه
افتاده و ركاب زنان و خوش خوشك تا شهر برود. مهدي از
محله شان دل خوشي نداشت . منزل آنها در يكي از كوچه
هاي كم عرض و طويل چاله حسن خان بود و دوست نداشت
در آنجا زندگي كند! خانه شان بزرگ و راحت با حياط
وسيع و حوض و فواره و طاق داربست گُل و درخت مو،
كه در فصل خود پر از خوشه هاي آويزان و براق و زرد و
سرخ انگور و زير آن تخت چوبي بزرگ لبه دار مفروش با
پشتي هاي كوچك و سيني و سماور در حال جوش و بوي چاي
تازه دم و برق استكان نعلبكي كنار آن با قليان
دادا مادر بزرگش و سفره سفيد چهار تا شده و بشقاب و
قاشق در همه شب هاي تابستان تكراري بدون وقفه بود
كه مهدي آنرا دوست مي داشت ايرادي در محيط خانه و
رابطه ها نبود ولي او حسرت مي خورد كاش زورش مي رسيد و
خانه را در دست هايش گرفته مثلاً در خيابان پهلوي مي
گذاشتش ! ولي مي دانست كه شدني نيست ! همچنان ركاب
زنان رو به شهر مي رفت يادش آمد سال اول كه قرار
بود به مدرسه برود با چه الم شنگه اي از رفتن به
مدرسه اي كه نزديك منزلشان بود و علاوه بر آن ،
برادر بزرگترش هادي هم در آنجا درس مي خواند، خودداري
و در عوض او را به دنبال خودش به دبستان سعدي كه
در خيابان هاي بالايي شهر بود كشاند. خانواده آنها پر
جمعيت بود؛ دادا مادر بزرگش ، پدر و مادر، عمه رفعت و
دو خواهر و يك برادر غير از خودش غوغاي شادمانه اي در
خانه پر مهر و محبت آنها بپا مي كردند.
عمه رفعت و دادا بعد از فوت پدر بزرگش از سال ها پيش
كه رفعت بيشتر از ده سال نداشت با آنها بودند! رفعت
به دبستان و بعد هم به دبيرستان رفت او در دبيرستان
شاهدخت درس مي خواند فاصله منزل آنها تا مدرسه به
اندازه طول يك سفر بود رفعت هميشه با خودش نهار مي
برد و ظهرها در مدرسه مي ماند و عصرها هم بعد از تعطيل
دبيرستان با يك دسته دختر رو به منزل راه مي
افتادند كه در انتها و نزديك محل زندگي آنها فقط دو
نفر از دسته باقي مي ماند.
يك بار كه رفعت براي گرفتن كارنامه اش مي خواست به
مدرسه شاهدخت برود مهدي را هم با خود برده بود! موقع
برگشتن سر ميدان او را به مغازه قشنگ و خوشبويي برد
پشت ويترين آن مغازه پر از عطر و اسباب بازي و مجسمه
و ساعت هاي طلايي بود آنقدر زيبا كه مهدي ماتش برد
كه آن همه تفاوت بين آن مغازه و دكان هاي محله
آنها به چشم خورده و اجباراً بايد قبول كند! اسم
مغازه هم تازگي داشت . فقط شنيد مي گويند فروشگاه
پروانه ! عمه رفعت و دوستش از پشت شيشه به اجناس
نگاه مي كردند و مهدي هم در طرف ديگر در ورودي
مغازه پشت ويترين اسباب بازي هاي عجيبي ديد كه
چشمهايش خيره شد ماشين قرمز كوكي قشنگي كه مثل
ماشين هاي درست و حسابي چرخ و در و رل و چراغ داشت !
دلش پيش ماشين ماند ولي حرفي نزد از عمه رفعت پرسيد
اين همه چيزهاي قشنگ مخصوصاً اين ماشين كوكي را از
كجا آورده اند؟ و او جواب داد همه را از خسروي و قصر
شيرين مي آورند ان شاءالله يك مرتبه كه رفتيم آنجا
يكي از آنها را برايت سوغاتي خواهم آورد. ولي نمي
فهميد چرا از همان جا آنرا براي او نخريد و چرا بايد تا
قصر شيرين و خسروي بروند و عين همين ماشين را كه
حالا دم دستشان است با هزار زحمت پيدا كرده و بخرند؟
پدر او پولدار بود اما تا آن وقت يادش نمي آمد كه
خواهرش عروسك فرنگي و او يا برادرش ماشين پليس و
كاميون و جيپ به نام اسباب بازي داشته باشند آنچه
كه در محله آنها رواج داشت بازي الك دو لك و يا
براي بچه هاي بزرگتر درست كردن و هوا كردن بادبادك
بود بيشتر اهل محل خيلي پولدار بودند ولي رسوم آنها
همان بود كه انجامش داده و آسوده در عالم بدون
جنجال خودشان زندگي مي كردند.
عمه رفعت و دوستش هم چيزي نخريدند و رو به بالاي
همان خيابان راه افتادند عمه رفعت به همراهش گفت
هتل بيستون اينجاست ولي مهدي نفهميد يعني چه ؟ در
همين گشت و گذار بود كه چشم او به در بزرگ و قشنگي
افتاد كه عده اي دختر و پسر كوچك از آن خارج و يا
وارد مي شدند از عمه رفعت پرسيد اينجا كجاست ؟ و او گفت
مدرسه سعدي و مال اين طرفي هاست ! و همان روز بود كه
مهدي گفت من هم از آن طرف و به همين مدرسه خواهم
آمد و بالاخره هم حرف خودش را به كرسي نشاند و هادي
را هم يدك كشيد. و از تحميل عقيده خودش به خانواده
و تصميم گيري اش كلي به خود باليد؛ و به اين ترتيب
دبستان سعدي براي او كشف شد، مهدي سال ها به همان
مدرسه مي رفت و از كلاس اول تا ششم ابتدايي بدون
توقف شاگرد اول بود. تقريباً بيشتر معلمين مدرسه آن
پسر خوش سيما و درشت هيكل و محجوب را تحسين مي كردند،
در حاليكه برادرش واقعاً مايه عذاب و سردرگمي اولياء
مدرسه سعدي شده بود.
اهل درس و انضباط نبود هميشه دير مي رسيد و زود در مي
رفت نه تكاليف مدرسه را انجام مي داد و نه يك ذره
علاقه به خواندن و يادگيري از خود نشان مي داد راستي
همه را عاجز كرده بود. ده بار يا بيشتر بخاطر برادر
كوچكترش خطاهاي او را ناديده گرفتند! بنظر مدير مدرسه
مهدي برادر او پسري بود كه باعث افتخار مدرسه به
حساب مي آمد. هادي آنقدر تجديد و رفوزه شد كه يك سال
هم از مهدي عقب ماند!
وقتي مهدي در كلاس ششم ابتدايي در بين كليه شركت
كنندگان امتحان نهايي شاگرد اول مدارس كرمانشاه با
معدل بيست شد شگفتي آفريد تا جايي كه مدير كل فرهنگ
استان اظهار تمايل به ديدن پسري كرد كه شش سال
پشت سر هم در مدرسه خودش و دست آخر بين همه كلاس
ششمي هاي مدارس كرمانشاه با معدل بيست دوباره شاگرد
اول شده بود؛ وقتي كه مهدي با نماينده مدرسه براي
معرفي او به مدير كل فرهنگ مي رفتند در راسته خيابان
شاه بختي برادرش هادي را بر پشت درشكه اي ديد كه
براي فرار از ضربات شلاق درشكه چي به سر و كله اش ،
خود را چمباتمه در پناه كروك نيمه خوابيده درشكه
كشانده و مي خنديد. مهدي خيلي شرمنده شد، گرچه از
اول هم مي دانست كه برادرش در رفت و آمدها غالباً
مسافر مجاني پشت درشكه هاست كه با افتخار هم براي
شاگردها از فتوحات خود تعريف مي كرد.
بنظر همه ، تفاوت فراوان بين دو انسان با خون ،
خانواده و تربيت مشترك حيرت آور بود. پدر خانواده مرد
متعهد و متديني از اهالي جوانرود بود كه سال ها پيش
به كرمانشاه نقل مكان كرده و در بازار با سرمايه
كافي و اعتباري كه بعد از آن بدست آورد، مغازه عمده
فروشي بهترين روغن و برنج و قند و چاي اعلاي خارجي
و زعفران را داشت و نام خانوادگي بنكدار از همين
راستا و به دليل شغل او انتخاب شد.
مهدي هم چنان كه ركاب زنان بطرف شهر پيش مي رفت
به لب پل قره سو رسيد. دست چپ جاده و در سراشيبي
آن كبابيِ شناخته شده اي با چندين چراغ زنبوري علم
شدة اين طرف و آن طرف ، لامپ هاي برق كه كج و
كوله كوتاه و بلند آويزان بودند، قرار داشت . ماشين
هاي سواري و بيا و برو فراواني به چشمش خورد. مي
دانست آن كافه ها محل تجمع شبانه باده گساران و شايد
هم بعضي اوقات خانواده هاست كه نظير آنها در سينه كش
طاق بستان و لب آب و جاده بيستون هم بودند. ولي
مهدي هرگز دلش نمي خواست اگر قرار است جايي براي
گردش برود شبيه اين جاها باشد.
صداي خسته ولي دلپذير خواننده و تارزن را با آهنگ و
شعر دوست داشتني اَسمَر جانم اَسمَر را براي صدمين بار
يا بيشتر شنيد و باز هم لذت برد و هر چه ركاب زنان
دورتر مي شد صداي خواننده و تار او هم در افق تيره
شب فرو رفته و گم مي شدند. كم كم به شهر رسيد
منزلشان همان جاها بود چند دقيقه ديگر حتماً به در
خانه مي رسيد هوا تاريك و كوچه آنها تاريكتر ديده مي
شد از دخمه هايي به نام كوچه و محله شان متنفر بود و
با خودش گفت حيف خانه هاي به اين خوبي كه در اين
كوچه ها و اين محله لعنتي ساخته شده اند. چرا بايد
بيرون خانه با داخل خانه اينهمه ناهماهنگي داشته
باشد؟
منازل دوست و رفيق هاش هم مثل خانه آنها اكثراً
بزرگ و پر دار و درخت و مفصل و دل باز بودند ولي نمي
شد يك كمي از اول اقلاً عرض كوچه را بيشتر مي گرفتند؟
مگر پشت سر خانه ها خندق كنده شده بود كه نتوانسته
بودند سه متر آن طرف تر آنرا بسازند و كوچه را اينطور
مثل دم موش باريك و تاريك و بي سر و ته و پر پيچ و
خم نكنند؟ بالاخره به در منزلشان رسيد و كوبه سنگين
در را به صدا درآورد. چند لحظه بعد ننه معصوم در را
برويش با خنده و شادي باز كرد. مهدي ياد و خاطره و
نام اين زن را هم جزو مهره هاي تسبيح خاطراتش به
نخ كشيده بود و از همان ابتدا كه خود را شناخته بود
ننه معصوم را هم ديده و مي شناخت . او هم مثل همه
اهل خانه مهربان و صميمي به علاوه بي توقع و با
وفا بود. دو چرخه را در دالان سنگي ورودي كه با پرده
اي ضخيم حياط و عمارت و ساكنين را در حجاب خود
گرفته بود گذاشته و وارد شد. همه چراغ هاي اتاق پنج
دري روشن بودند فهميد كه مهمان دارند شب جمعه بود،
معمولاً عمه رفعت و بچه ها و شوهرش و خواهر و شوهر
خواهرش شب هاي جمعه شام منزل آنها بودند.
مهدي دستي به موهايش كشيد و با قدم هاي تند و محكم
بطرف اتاق مهمان خانه رفت . جوان ترهاي فاميل چادر
به سر نمي كردند ولي مادر و مادربزرگش هميشه چادر
گلدار مي پوشيدند، رسمشان بود و به آن عادت داشتند.
مادرش زني خوش سيما و ميان سال بود ولي جلوي پدرش
هم با چادري تا حد شانه كه با مهارت دستك آنرا زير
بغلش جمع مي كرد، در رفت و آمد بود.
مهدي نوجواني بيش نبود ولي مثل مردان بزرگ بنظر مي
رسيد در سن نوزده سالگي اگر كسي او را مي ديد و نمي
شناخت نمي توانست باور كند كه او كمتر از بيست و چهار
پنج ساله است خوش چهره و ورزيده با اندامي متناسب
و كشيده و بلند بالا بود. در مدرسه به او لقب زيبايي
اندام داده بودند كه بي جا هم نبود. مثل هميشه ساكت
و موقر به همه سلامي گفته و نشست برادرش هادي هم
بود پر سر و صدا و نا آرام بعد از دو سال در جا زدن در
كلاس نهم ترك تحصيل كرده و با همان سواد نيم بند كه
به آن هم نمي شد چندان اعتمادي داشت در حجره پدرش
مشغول كار شده بود و اينطور بنظر مي رسيد كه در داد و
ستد پشتكار بيشتري دارد تا امر تحصيل . سر وقت و جلوتر
از پدرش در حجره را باز كرده و به اعتقاد آقاي بنكدار
نصف بيشتر سنگيني مسئوليت كارها را به عهده گرفته و
جالب اينكه همه آنها را هم بدون ايراد و اشكال به
سرانجام مي رساند. به قول پدرش اگر قرار بود كه همه
مردها دكتر و مهندس بشوند كه بايد در دكان ها را گِل مي
گرفتند و مي بستند! او نه تنها از ترك تحصيل هادي
ناراضي نبود، بلكه از اينكه پسرش يار و ياورش شده ،
بخود مي باليد!
تصور اين مسئله براي مهدي كمي ثقيل بود كه جواني
با آن سن و سال اداي تاجرها و كاسب ها را درآورده و
كسي كه هرگز هيچ چيز را تا آن زمان جدي نگرفته از
مظنه برنج و روغن و قند و چاي صحبت كند! ولي لابد هر
كس براي خود دنيائي دارد و نبايد نسبت خواهر و برادري
و زير يك سقف مشترك زندگي كردن ضامن تشابه افكار و
اعمال آنها باشد.
عمه رفعت چند سال پيش با پسر آقاي جواهري كه از
زرگرهاي صاحب نام كرمانشاه بود ازدواج كرده و صاحب
سه فرزند بود دختر خوشگل و سيزده ساله به نام ثريا
كه با موهاي سياه و بلند و صورت مثل برگ گل و
چشمان مشكي بزرگتر از حد معمول ، عين ماه شب چهارده
مي درخشيد و دو پسر كه آخري يك سال و نيمه و برخلاف
اكثر بچه هاي هم سن و سالش در گوشه سالن بدون جست
و خيز و بهم ريختن مجلس و اثاثيه اتاق با چند تكه
خرده ريز و نوة ننه معصوم مشغول بازي بود.
شوهر عمه رفعت هم مثل هادي نصفه و نيمه درس را
ول كرده و در مغازه طلا فروشي پدرش همه كاره بود سه
خواهر داشت كه ازدواج كرده بودند، ولي او تك فرزند
پسر خانواده و حالا عصاي دست پدرش بود.
خانه بزرگ و چندين اتاقه و پر پيمان آنها چند كوچه
بالاتر از منزل بنكدار قرار داشت و رفعت هم بعد از
ازدواج با پدر و مادر شوهرش هم خانه شده و بدون هيچ
مشكلي زندگي راحتي داشت . خانواده جواهري مردمي خوب
و مهربان و خوش نام بودند و اين مسئله مورد قبول
بيشتر آشنايان آنها بود.
شوهر خواهر آقاي جواهري صاحب يكي از بهترين پارچه
فروشي هاي كرمانشاه در سطح بسيار بالا بود وقتي پسر او
دختر آقاي بنكدار ماهرخ را در معاشرت هاي خانوادگي ديد
اظهار تمايل غير علني براي ازدواج با او را پيش
كشيده و با آقاي جواهري در ميان گذاشت . خانواده دختر
كه اين مسئله را شنيدند مسئوليت را به گردن پدر و
شوهر عمه رفعت انداختند و گفتند اگر ايشان موافق هستند
ما حرفي نداريم ؛ اين پيشنهاد هم محترمانه بود و هم
مسئوليت آفرين و به اين ترتيب داييِ داماد واسطه
پيوند دو جوان شده و امور را طوري ترتيب داد كه پدر
دختر هرگز نه تصورش را مي كرد و نه روي آنرا داشت كه
انگشت روي آن همه نقطه مبهم بگذارد تا جائيكه يك
بار خواهر جواهري با شوخي و گلايه و بدون دلخوري گفت
بالاخره ما نفهميديم آقاداداش برادر من است يا آقاي
بنكدار؟ و همه از اين حرف خنديدند جز خود جواهري كه
جواب داد البته كه برادر تو هستم ولي وقتي پاي
زندگي و آينده دختر و پسري در ميان است و پدر مادر
دختر خود را كنار كشيده و همه كار را بعهده من مي
گذارند آيا مي توانم بخاطر خواهر و مادر خودم ناحق
بگويم ؟ و بهرترتيب ازدواج ماهرخ بنكدار با پسر خواهر
جواهري محمود زرباف به سرانجام رسيد و حالا همه
خانواده زرباف هم جزو مهمانان آن شب بودند.
وضع زندگي آقاي زرباف ظاهراً از بقيه فاميل مرتب تر
بنظر مي رسيد منزل آنها بالاتر از ميدان شهرداري و بَرِ
خيابان و سه طبقه و تازه ساز با اتاق هاي فراوان و
حياط وسيع و گل و چمن و حوض بزرگي بود كه فواره
هاي بلند و قشنگي هم داشت . مهدي عاشق بناي زيبا و
نوساز و خانه مرتب پدر شوهر ماهرخ كه بعد از ازدواج
در كنار آنها با رضايت و آرامش زندگي مي كرد، بود. آرزو
مي كرد پدر او هم در يكي از چندين قطعه زميني كه در
خيابان فردوسي داشت خانه اي ساخته و آنها را از شر
پيچ و خم كوچه هاي تنگِ چال حسن خان نجات دهد، ولي
بنكدار زمين هاي موجود را چيزي مثل سرمايه خيال مي
كرد و نه محل زندگي و ساختمان سازي و در آن زندگي
كردن و از محله آشناي چندين و چند ساله دست برداشتن
و غريبانه و بدون داشتن انگيزه بخصوصي در آنجا به سر
بردن !
بنكدار همه خاطرات زندگيش را در پيچ و خم كوچه هاي
تنگ محله خودشان در فضا پخش و پلا و قابل لمس احساس
كرده و ميل نداشت خود و خانواده اش را دربدر كند! چهار
فرزند او هادي ، ماهرخ ، مهدي و شمسي بودند كه با
كمترين فاصله ممكن سن ، پشت سر هم صفحه زندگي او را
گلباران كرده بودند. ماهرخ و هادي بچه هاي شيرين و
با نمك و دوست داشتني و مهدي و شمسي چيز ديگري
بودند! از همان زمان معلوم بود كه بزودي شمسي آيتي
از حسن و جمال و مهدي پسري بي مانند خواهد شد هم
چنانكه حالا بودند.
مهدي به قول مادر بزرگش عكس جانداري از سنين
نوجواني بنكدار و شمسي بي اندازه شبيه به مادر بزرگش
بود و دختر عمه رفعت بجاي اينكه شباهتي به پدر يا
مادرش داشته باشد عيناً دوازده سيزده سالگي شمسي را
يادآور مي شد. زياد هم دور از ذهن نمي توانست باشد كه
آن دو دختر شبيه دادا باشند آنها نوه هاي پسري و
دختري او بودند. مادر بزرگ آنها در سنين بالا زني ظريف
اندام بود با ته مانده چشمگيري از زيبايي بر باد رفته
با چشماني درشت و مشكي كه تازيانه زمان هم
نتوانسته بود اشك كهنسالي بر آنها نشانده و از
درخشندگيشان بكاهد! و اينها سرچشمه اوليه موهاي شبق
مانند و فراوان و پوست مرمرين و صورتي و چشمان سياه
فريبنده آن دو دختر بودند.
زيبايي حيرت انگيز شمسي باعث سر در گمي و نگراني
بنكدار بود به هرحال او بايد براي ادامه تحصيل هر روز
و نُه ماه از سال از خانه خارج و راهي دبيرستان
شاهدخت با فاصله زياد از منزل مي شد. بنكدار مي خواست
براي رفع نگراني و تشويش خودش او را خانه نشين كرده
و در انتها هر چه زودتر او را شوهر داده و خيال خودش
را آسوده كند! ولي آنقدر او را ملامت و شماتت كردند
كه پشيمان شد و اجازه داد به مدرسه برود، ولي معتقد
بود كه بالاخره سر و شكل دخترش مشكل ساز خواهد شد!
شمسي نه خطايي كرده و نه تقصيري داشت مسئله
زيبايي بي مانند او بود كه هميشه در رفت و آمدهايش ده
ها جفت چشم مشتاق و غالباً منتظر را خيره و نفس آنها
را در سينه هايشان بند مي آورد و بدبختانه بنكدار اين
قضايا را پي گيري كرده و مي دانست .
خواستگاران سمج پاشنة درِ خانه آنها را از جا در
آورده بودند. همة مادرانِ پسرهاي آمادة ازدواج ، حتماً
يك مرتبه خود را براي خواستگاري به منزل بنكدار
رسانده ، ولي پدرش هيچ يك از آنها را تأييد نكرده
بود! در بين همة اهالي كرمانشاه كمتر خانواده اي پيدا
مي شد كه راجع به زيبايي افسانه اي شمسي چيزي
نگفته و يا نشنيده باشد مطلب داغ مورد بحث آن زمان
در شهر، شمسي بود كه طفلك خودش يا از آن بي خبر يا
بي اعتنا بود.
در مدرسة آنها لااقل صد و پنجاه دختر مشغول تحصيل
بودند كه در آن مجموعه فرزندان مأمورين لشكري و
كشوري مشغول به خدمت در پست خود در آن شهر در كنار
دختران كرمانشاهي درس مي خواندند ولي نگين درخشان
حلقه ، شمسي بود كه مورد محبت رييس و دبير و حتي
فراش آنجا بود. دخترِ تيمسار فرماندهي تيپ ، افسانه
سينايي كه خود از زيبارويان بي ادعا مي نمود دوست و هم
كلاس شمسي و دائم با هم بودند. خانه سازماني پدر
افسانه همان منزلي بود كه فرماندهان وقت تيپ در آن
جا زندگي مي كردند و از دبيرستان فاصله چنداني نداشت
ولي تا منزل شمسي راه زيادي بود. افسانه با اصرار
زياد بعضي از روزها صبح با جيپ پدرش دنبال او مي رفت
و موقع برگشت با دعوا و مرافعه حتماً او را تا سر كوچه
منزلشان مي رساند. شمسي دلش نمي خواست آن همه راه
را افسانه بخاطر او آمده و دوباره برگردد. از نظر پدر
شمسي اشكالي در معاشرت نزديك آن دو دختر وجود نداشت .
فرمانده تيپ سه دختر داشت كه يكي از آنها ازدواج
كرده و در تهران بود و دو دختر ديگرش با فاصله سني
سه يا چهار سال با خانواده و در كرمانشاه زندگي مي
كردند. منزل آنها بدون فرزندِ پسر جاي امن و مطمئني
براي شمسي بود كه حرف و حديثي نمي توانست بيافريند.
هيچ گونه تناسب شغلي و يا همكاري بين مردان دو
خانواده در بين نبود. پدر افسانه امير عالي رتبه ارتش
و پدر شمسي كاسب كار مال و منال داري كه بدون
تشكيلات زرق و برق دار صاحب مغازه وسيع و شغل
آبرومند با كسب و كار پر رونق بود!
اوقاتي در زندگي پيش مي آيد كه آدم ها بدون در تظر
گرفتن شغل و مقام تنها به دليل تفاهم با يكديگر
ارتباط برقرار مي كنند و جز دوران كودكي و نوجواني
مجال ديگري براي به وجود آمدن آن نيست كه بيشتر
هم مربوط به دوران تحصيل و محيط مدرسه است .
افسانه و شمسي به يكديگر زيادي وابسته و فكر مي كردند
تا آخر عمر دوستان خوب و هميشگي باقي خواهند ماند. در
اثر معاشرت دائم بسياري از رفتار و كردار افسانه روي
اعمال روزمره شمسي تأثير گذاشته تا جائيكه شبيه او
لباس پوشيده و حتي صحبت مي كرد و راه مي رفت . در
مقابل ، درس خواندن و جديت فراوان شمسي در يادگيري
خود به خود به افسانه منتقل شده و دنباله روي او
بود! و به اين ترتيب اين دو دختر گل سر سبد دبيرستان
خودشان شده بودند.
كم كم شمسي يار و همراه هميشه خانواده سينايي شد.
در بيشتر جشن هاي ارتش و بقيه مراسم هم رديف همسر و
فرزندان سينايي همراه آنها بود و خيلي از مردم كه
نمي دانستند خيال مي كردند او هم يكي از فرزندان
سينايي است . همراهي شمسي با آنها و سر و شكل فريبنده
كه نقش كاملي از نژاد اصيل كُرد جوانرودي را بدون
پنهان كاري با چشم و ابروي مشكي و اندام كشيده و
رعناي خود به رخ اطرافيان مي كشيد و همراهي دائم او
با خانواده تيمسار چشمان مشتاق فراواني را خيره و
بدنبال داشت .
همسران افسران ارشد و آنان كه با خانواده افسانه
معاشرت داشتند در حال و هواي اين آرزو بودند كه
تدارك خواستگاري از او را در موقع مناسب با يكي از
افراد خانواده خودشان كه خيال ازدواج داشت با دختر
هميشه همراه خانواده سينايي ديده و پا پيش بگذارند.
افسانه در نوع خود زيبايي بي نظير، ولي متفاوت بود و
بدليل مقام و موقعيت پدرش كمي دور از دسترس بنظر مي
آمد! از طرف ديگر مادر او هم زني متشخص و ثروتمند و از
خانواده مشهور و شناخته شده اي بود. بنابراين چشم
دوختن به او و توفيق در پي گيري ، مشكل بنظر مي رسيد.
ولي شمسي در حين زيبايي بي مانندش دوست آنها بود نه
دخترشان و بايد خانواده او از خدا مي خواستند كه مهندس
مجيدي برادر سرهنگ مجيدي رئيس ستاد خواستگار او باشد.
چند بار هم با رعايت احترامات لازم از مادر افسانه
اجازه خواستند كه نظر خود را با خانواده شمسي مطرح
كنند، ولي خانم سينايي جواب داده بود، فعلاً تا
پايان تحصيل و مدرسه بچه ها به اين فكرها نبايد
باشند! مخصوصاً با استعداد فراوان شمسي حيف است كه او
نيمه كاره تحصيلش را رها كند. بعدش را هم خدا مي داند
اين حوري بهشتي را بايد به كدام دست هاي مطمئني
سپرده ، نصيب و قسمتش كجاست .
يك بار هم در جواب اصرار يكي از آشنايان محلي كه
او را براي خواهرزاده اش در نظر گرفته و آنرا با خانم
تيمسار مطرح كرد. مؤدبانه جواب داده بود، هيچ وقت !
قبل از ديدن شمسي جان احساس نكرده بودم كه چرا
فرزند پسري ندارم كه بتوانم توسط او شمسي جان را
هميشه در خانواده خودمان حفظ كنم ؟ ولي باز هم
سئوال ديگري برايم پيش آمده آيا اگر من پسري داشتم
در حد و لياقت اين دختر بي همتا كه مثل بچه هاي
خودم او را دوست دارم ، بود؟ اين دختر كه ده قدم از
بقيه و از همه جهات جلوتر و شايسته تر است دچار مشكل
و ناهماهنگي با پسر من نمي شد؟ و به اين ترتيب بدون
منتقل كردن حرف ها و خواستگاري هاي اطرافيانش به
خانواده بنكدار خيال همه را در يك مقطع زماني كه
خواستگاري از شمسي مسابقه روز در بين اطرافيان او
شده بود، همه را سر جاي خودشان نشانده و موضوع را
مسكوت و بي سرانجام گذاشت .
شمسي همچنان مثل يكي از اعضاي خانواده سينايي
همراه آنها و در همه جا ديده مي شد و اگر روزي به هر
علتي حضور نداشت اطرافيان چاپلوس علت غيبت او را با
هول و هراس از آنها مي پرسيدند؟ در يك مهماني رسمي
دولتي در باشگاه نفت در كارت دعوت تيمسار سينايي بعد
از ذكر نام اعضاي خانواده اسم شمسي جان را هم نوشته
بودند! و دخترك در پناه حريم حرمت و امنيت خانواده
افسانه همراه آنها ايستاده و مورد خوش آمدگويي قرار
گرفته بود. چند دفعه به همراه آنها تا قصر شيرين و
خسروي سفر كرده و طعم شيرين نهايت احترام و استقبال
از بزرگان را چشيده ولي با همه احوال ، همان دختر
محجوب و درس خوان هميشگي در محدوده خود باقي مانده
بود.
وقتي نزديك امتحانات شد هيچ كدام از دخترها رغبتي
به همراهي با خانواده و مهماني را نداشته و جدي
مشغول مرور درس ها بودند بنكدار رضايت زيادي به معاشرت
دائم و طولاني دخترش با خانواده سينايي را نداشت و
تفاوت زندگي آنان را با خودشان بسيار زياد مي ديد و مي
گفت ما مردمي محلي و كاسب كار هستيم و آنها مأمور
دولت و لشكر و صاحب نام ! و با اينكه مورد ملامت
اطرافيان قرار مي گرفت ، ايرادي در اخلاق و رفتار
خانواده تيمسار نمي ديد كه مانع رفت و آمد شمسي با
آنها شود. مادر افسانه زني شايسته و خوشنام و تا
حدودي كم معاشرت و پدر او مورد احترام آشنا و غريبه و
كوچكترين نقطه ضعفي كه حرف و سخني به دنبال داشته
باشد در او وجود نداشت .
در اين ميان كسانيكه همديگر را نمي شاختند پدر و
مادرها بودند. افسانه به دليل وجود هادي و مهدي
برادران شمسي بدون رودربايستي اجازه رفتن به منزل
آنها را نداشت . مادر افسانه و هاله بارها گفته بود اگر
بچه ها هم برادر بزرگي داشتند خود به خود شمسي نمي
توانست تا آن حد آسوده و بدون ناراحتي با افسانه در
منزل نشست و برخاست كند چون شخصاً معاشرت آنها را
بخاطر حرف مردم خارج از محيط مدرسه و كلاس ممنوع
اعلام مي كرد. ولي منزل آنها شهرِ زنان بود بايد شمسي
آنجا را خانه خود حساب كرده و اگر پدر و مادرش اجازه
داده و مخالف نبودند با دختران او زير نظر خودش باشند.
اين حرف ها آنقدر ادامه داشت و دختران با هم رفت و
آمد كردند كه يك هفته مانده به شروع امتحانات آخر
سال شمسي با رضايت و اجازه آقاي بنكدار قرار شد با
كيف و كتابش در منزل تيمسار مانده و با افسانه درس
بخوانند.
ماهرخ يكي دوبار با احترام فراوان براي ديدن خانم
تيمسار به منزل آنها رفته و يك بار هم مادر افسانه
با دختران خودش به همراهي شمسي بازديد او را مؤدبانه
پس داده بود. و ماهرخ پيش خانواده شوهر و پدر شوهر از
ادب و تواضع و سنگيني و وقار او و دخترانش و محيط
امن منزل آنها آن قدر تعريف كرده بود كه آقاي
بنكدار گفته بود پس من بيخودي خود خوري مي كردم
وقتي اين همه شما از آنها خوب مي گوييد نبايد سئوال و
جوابي براي دوستي و معاشرت شمسي در بين باشد.
واقعيت مسئله هم همين بود حتي راننده اي كه دختران
را به مدرسه مي برد و برمي گرداند، استواري بود كه
پسر و دختر خودش بزرگتر از بچه هاي تيمسار بودند به
علاوه او راننده مخصوص فرمانده بود كه جايش را با
راننده جيپ كه سرباز وظيفه جواني بود عوض كرده و در
جابجايي خانواده سينايي با ماشين ، رانندگي خانواده
را بعهده داشت .
اين كار زياد قابل قبول نمي توانست باشد ولي دستور
بود كه اجراء هم مي شد. استوار صوفي از همشهريان پدر
شمسي و سال ها راننده مخصوص فرماندهان متفاوت بود و
در چند جابجائي فرماندهان ، تيمسار سينايي بنظر او يك
انسان استثنائي و درويش ولي با ابهت و جدي و
درستكار و با انضباط مي آمد. كه در شروع كار انقلابي
در سربازخانه و باشگاه و هر چه مربوط به محيط نظامي
بود راه انداخته و طوري آنجا را سازمان دهي و مرتب
كرده بود كه كسي باور نمي كرد آن محيط نظيف و براق
و گلكاري با آن همه چمن و درخت همان خيابان قبلي
و رنگ و رو باخته سابق باشد. خانه و خانواده اش هم
نظير همان جا اداره مي شد مرتب و منظم و همه كار و همه
كس در جاي خود قرار داشتند و بدون ترديد خيلي هم
افتخار داشت كه شمسي از پذيرفته شدگان فاميلي آن
جمع منزه بوده و همراه دختران آنها آمد و رفت كند.
امتحانات آخر سال مثل غول دهان گشاده اي براي
بلعيدن شاگرداني كه در طول سال به خواب خرگوشي
فرو رفته بودند از راه رسيده و افسانه و شمسي با آن
همه آمادگي و مرور و دوره كردن كتاب ها باز هم واهمه
داشتند. مثل اينكه كلمه امتحان براي آنها هيجان و
هراس مي آفريد ولي خانم سينايي دائم به آنها مي گفت
شما خيلي زحمت كشيده ايد و مي دانيد مثل معروفي داريم
كه مي گويد گندم از گندم برويد جو ز جو هر چه كاشته
ايد درو خواهيد كرد مطمئن باشيد.
شكر خدا پس از دو هفته خواندن و مرور كردن دروس
محصول آنها از مزرعه امتحانات ، گندم هاي خوشه طلايي
بود. عامل اصلي اين توفيق به تصديق افسانه ، دوست
و همكلاس او شمسي بود كه او را با خود تا رفيع ترين
حد موفقيت بالا كشيده بود.
باور كردني نبود مطابق معمول شمسي شاگرد اول و
افسانه نفر دوم آن هم در كلاس دهم و با معدل بالاي
نوزده و با تفاوت اندك بين نفر اول و دوم بودند!
دختران هر دو از دبيرستان جايزه گرفتند تيمسار و خانم
سينايي هم به آنها هديه داده و شادماني كردند ولي
پدر و مادر شمسي هيجان زيادي نشان ندادند بنظر آنها
آن همه خودكشي براي دختر جماعت و نهايتاً شاگرد اول
شدن زيادي مي آمد مگر كدام يك از آن دو خيال داشتند
به اداره رفته و استخدام شوند؟ البته درس خوانده
بودند دستشان درد نكند ولي اگر مثل ليلا دختر حاجي
آهنچي با معدل دوازده و سه تجديد عروس خانواده
مشهوري مثل خواستگار ليلا شده كه هنوز روپوش مدرسه
را در نياورده ، لباس سفيد مرواريد دوزي عروسي را به
تن كرده و به منزل پر و پيمان بخت مي رفتند، بهتر
نبود؟ تا اينهمه سر و صدا و جايزه و بيهوده بالا و
پايين پريدن !
بنظر آن زن و شوهر، آقا و خانم بنكدار مبدأ همه
دختران منزل پدر و مادر و مقصد، خانه بخت بود مگر
براي ورود به منطقه خوشبختي و تشكيل خانواده و عاقبت
بخير شدن ، ورقه عبور، ديپلم و شاگرد اولي بود؟ از
بلاتكليفي آنها هم مجبور شدند اداي پدر مادر افسانه را
درآورده و با ناباوري از عمل خود يك جفت النگوي خوش
تراش از مغازه جواهري يعني پدر شوهر رفعت خريده و
بدون تشويق اضافه اي به آنها هديه كنند. بعد از
امتحانات شمسي به افسانه گفت بايد يك هفته تمام در
منزل خودشان خوابيده و استراحت كرده تا بتواند دوباره
راه افتاده و از تعطيلات تابستاني استفاده كند!
چند روز تا ظهر خوابيدنِ شمسي ، بالاخره تمام شد و
افسانه راننده را همراه با نامه اي براي كسب اجازه
چند روز ماندن او را در منزل خودشان براي آقاي
بنكدار فرستاد. آورنده نامه استوار صوفي بود كه مادر
شمسي به او گفت شب وقتي آقا از حجره آمدند نامه را
به او داده و اجازه خواهد گرفت و بهتر است فردا زحمت
كشيده و دنبال شمسي بيايد!
غروب كه بنكدار و هادي به منزل برگشتند خانم بنكدار
نامه افسانه را به او داد و شوهرش گفت اي بابا مگر
تا به حال كه هفته به هفته منزل آنها لنگر مي
انداخت ، اجازه نامه رسمي دستش بود كه حالا كاغذ پراني
مي كنند؟ من خورده و برده اي از جواب رد دادن ندارم
چون نه افسرم و نه سرباز ولي مي دانم كه طرف كم
آدمي نيست به خداوندي خدا اگر حيا مانعم نمي شد جواب
مي دادم افسانه خانم اجازه بدهيد ما اسب مان را در
طويله خود بسته و بگذاريم از آخُر خودش بخورد! ما را
چه به امير لشكر و زنش كه دختر فلان الدوله تهراني
است . اما خدائيش مي بينم ايرادي هم ندارند كه انگشت
روي آن بگذارم ولي اصلاً راه دستم نيست كه اين
همه با آنها نشست و برخاست كند از آن روز مي ترسم كه
ديگر ما را نپسندد و وامصيبتا از آن روز كه اولاد پدر و
مادرش را به حساب نياورد.
نمي دانم چرا اين چهار اولاد را خدا دسته بندي كرده
يك پسر و دختر مثل ماهرخ و هادي عين خودمان و يك
پسر و دختر مثل مهدي و شمسي ، سر به هوا و فراري از
خانه بما داده . پسره كه دائماً مثل فرهاد قصه ها لابه
لاي سنگ هاي كوه طاق بستان لابد دنبال شيرين مي
گردد و دختره هم كه رسم و رسوم ما را كَسر شأن خودش
دانسته و دنبال دختر سرهنگ و سرتيپ افتاده و پا جاي
پاي آنها مي گذارد. خدا به حق پنج تن آخر و عاقبت هر
دو را خير كند كه البته من خيري در اين كارها نمي
بينم ! ظاهراً گردش و طاق بستان رفتن و هم سفره شدن
با دختران امير لشكر و رئيس اداره جات بودن عيب و
ايرادي ندارد هم مهدي و هم شمسي درس خوان و سر به
زير هستند اما مي دانم دل هيچكدام با ما يكي نيست .
مهدي را نبايد ملامت كرد چون دوست و رفيقي ندارد
خودش است و كتاب ها و دوچرخه اش و معلوم است فكرهايي
در سر دارد كه زير سقف اين خانه جا نمي گيرد و بايد
به كوه و كمر پناه ببرد! و دختره هم با آن سر و شكل
لابد حسرت داشتن خانواده اي مثل همان دوستانش را
دارد، كه خودشان هستند و پُزشان ، امروز كرمانشاه و
فردا اصفهان اما اداره جاتي و مهم . من پشيمانم كه
اولاً چرا اجازه دادم شمسي اينهمه دنبال درس و مشق
بيفتد ثانياً اگر هم با صد تا من بميرم تو بميري رفت
مدرسه ، براي چه خودش را با آدمهايي كه وصله ناجور
هستند قاطي كرد؟ خدا كند اين يك سال هم زودتر تمام
شود و او را شوهر داده و سر خانه زندگيش فرستاده و
نفس راحتي بكشم . آقا عجب گرفتاري شده ام من براي
چه صاحب دختر به اين خوش بروروئي شده ام كه
نتوانم نفس راحت بكشم ؟ اگر دست خودم بود والله به
خدا اجازه نمي دادم پايش را از در كوچه بيرون بگذارد
راستي به تنگ آمده ام ! زن بنكدار گفت ما يك كلام
اجازه خواستيم هزار ماشاءالله شما به جاي خير و بله
همه را به عدليه كشاندي و آخر سر هم جاي شكر به
درگاه خدا استغفرالله پاي او را هم به ميان آوردي
كه چرا به جاي يك حوري بهشتي يك دختر كور و كچل
بتو نداده كه خيالت راحت باشد! والله حيران مانده
ام ؟ و بنكدار گفت نه خير خانم حيران نمان . خودت هم
مي داني و بگوشت رسانده اند كه اين دختر ما از همه
دخترهاي كرمانشاه و شايد هم صد فرسخ اينطرف و آن
طرف خوشگل تر است و خودت را به راه ديگري نزن !
براي آن مرحمت خدا را شكر مي كنم . اما ديگر چشم و
گوشش باز شده طبقه بازاري و كاسب كار را نمي پسندد
ولو صاحب گنج قارون باشند.
اصلاً از همة ما فراري است سرم به كار خودم و پايين
است ولي هشتاد تا چشم دارم به من مي گويند بنكدار
جوانرودي ! يك وقت خيال نكني مي گويم سر و گوش شمسي
مي جنبد نه استغفرالله بالله اگر آن طور بود كه گوش
تا گوش سرش لب باغچه گذاشته و بريده مي شد! ابداً
مقصودم اين حرف ها نيست او شده مونس دائم دختران
اميرلشكر. گيرم خيلي نجيب و خانم و خانواده دار هستند
بابا جان راهشان با ما يكي نيست در مدرسه و روي
نيمكت كنار دختر شاه هم مي شود نشست ولي در بيرون
از آنجا قبله خانه همه به يك طرف نيست و من از آن
مي ترسم ! هر كس بايد با هم شأن خود آنهم با مادر و
پدر و خواهر و برادر راه بيفتد نه اينكه دائماً با
كساني كه اگر ما را با آنها سالها در يك ديگ بجوشانند
محال است بهم قاطي شويم ، هم كاسه شود! ولي با همه
اين اوضاع اجازه دادم تشريف ببرند منزل افسانه
خانم والله حوصله اخم و تخم و استنطاق را ندارم !
……
|