|
فهرست مطالب
يادداشت
مترجم..................................................
6
پيچک
سمي.......................................................7
ويدئوکلوپ
آقاي وحشت......................................... 17
بايد باورم
کنيد....................................................
31
جواب نامه را
ننويس............................................. 45
انسان
گرگي......................................................
57
صدف
سخنگو.....................................................
69
روح
ماه.............................................................
81
گربه
ي
سرگردان.................................................
93
تُنگِ
ماهي........................................................
105
جانور
عجيب.......................................................
117
يادداشت مترجم :
مجموعه
ي
کلبه
ي
وحشت در سال هاي اخير از پرفروش ترين کتاب هاي جهان غرب
بوده و فيلمنامه هاي زيادي از روي آن نوشته شده،
لذا با مطالعه
ي
اين کتاب تصميم به
ترجمه
ي
آن گرفتم تا نوجوانان ما نيز با خواندن داستان هاي جذاب
و در عين حال آموزنده
ي
اين کتاب به مطالعه
ي
هر چه بيشتر
ترغيب
شوند.
چنانچه نوجوانان کشورهاي غربي که
علاقه
ي
چنداني به مطالعه نداشتند با خواندن اين کتاب،
طلسم شده و تبديل به خوانندگان تشنه و مشتاق
شده
اند.
استاين نويسنده
ي
اين کتاب ابراز
ميدارد
در زندگي با ماجراي وحشتناکي از قبيل روح يا موميايي روبه
رو نشده. وي از خواندن مطالب ترسناک لذت
مي برد. او براي ايده هايش از دو منبع الهام مي
گيرد:
ذِهن،
قدرت تخيل.
استاين
اين چنين مي گويد:
«وقتي
که مي نويسم سعي مي کنم به چيزهايي فکر کنم که از آنها مي
ترسيدم و اين احساس را در کتابم بيان کنم.»
استاين از نُه سالگي شروع به نوشتن کرد.
وي
داستان هايش را توسط يک ماشين
تحرير
قديمي مي نوشت و به کلاس مي برد،
معلم هم آنها را دور مي انداخت! ولي استاين نا اميد نشد و
به کارش ادامه داد.
استاين
با ورود به مقاطع تحصيلي بالاتر همچنان به نوشتن ادامه داد
و براي
روزنامه
ي
دبيرستانش نيز مطلب مي نوشت. بعد از فارغ التحصيلي از
دانشگاه اوهايو به نيويورک
رفت
و به صورت جدي به نويسندگي پرداخت. کتاب هاي او بهترين
فروش را در سال هاي متوالي داشته
است.
برخي از معروفترين آثار استاين عبارتند از:
دختر سايه،
فراموشم مکن، جانور خبيث، جيغ، من
مرده
ام.
پيچک سمي
اردوگاه ويلبر:
آخه ويلبر هم شد اسم اردوگاه! هنوز باورم نمي شود پدر و
مادرم من را
اينجا فرستاده اند. آنها مي گويند: «مت،
تو عاشقش مي شوي.» خب بايد بگويم كه يك خبر برايشان دارم.
من نه تنها عاشق اين كمپ نيستم، حتي دوستش هم ندارم. تا به
حال نشده بود چند هفته در اردوگاه بمانم. من يك بچه ي شهري
هستم چرا بايد دوست داشته باشم خارج از شهر باشم؟ خب من هم
دوست دارم تمام تابستان با دوستانم بيرون بروم، با اسكيت
پياده روها را بالا و پايين برويم، به زمين بازي و سينما
برويم.
من شهر را دوست دارم. آخر چطور مي توانم به اين هواي تازه
عادت كنم؟ اما خب،
چهار هفته فرصت دارم
تا
عادت كنم. اينجا در اتاق كوچكي هستم كه
پنجره هايش پرده ندارد.
سه هم اتاقي هم دارم، ويني و مايك؛ بد نيستند. آنها هم مثل
من دوازده ساله هستند. تنها مشكل ما براد است.
روز اول با سه چمدان كه پر از لباس هاي اتو شده بودند وارد
شد. روي هر
کدام از وسايلش
برچسبي با اسمش بود. براد موهاي بوري دارد كه
آنها را به طرف عقب
سرش داده و به صورت دم اسبي بسته است. موهايش تا
پايين يقه اش مي آيد. او چشماني آبي دارد و وقتي مي خندد
تمام دندان هايش ديده مي شود.
تا وارد اتاق شد من و ويني دماغ هايمان را گرفتيم و فرياد
زديم:
ـ اين ديگر چه بويي است!
مايك دوباره بو كشيد و صورتش را در هم كشيد، بعد به طرف
براد برگشت و
گفت:
ـ اه! از چي استفاده كرده اي؟
براد با آرامش جواب داد: حتماٌ
بوي اسپري بعد از اصلاحم است.
بعد آرام شروع به خالي كردن چمدان هايش كرد.
ـ مگر تو ريش مي تراشي؟
ـ نه،
من فقط اسپري اش را دوست دارم.
ويني يواشكي
گفت:
ـ مثل بوي شيرِ ترش شده
است.
ـ فكر نكنم براد صدايش را شنيد.
براد درحالي كه لپ هاي نرمش را مي ماليد
گفت:
ـ اين صورتم را تازه نگه مي دارد. خيلي عاليه! شما هم اگر
بخواهيد مي توانيد استفاده كنيد.
ناله كنان از اتاق خارج شدم. چطور مي توانم زندگي با يك
راسو را يك تحمل كنم؟
اتاق ها روي يك تپه ي كوتاه كه مشرف به زمين بيس بال است
قرار گرفته.
درحالي كه نفس هاي عميق مي كشيدم و سعي مي كردم آن بوي
عجيب را فراموش كنم به طرف پايين تپه دويدم.
چند تا از بچه هاي اتاق هاي ديگر مي خواستند بيس بال بازي
كنند. از آنها پرسيدم: من هم مي توانم بازي كنم؟
قانون و مقررات در اردوگاه ويلبر واقعاٌ
شل
گرفته مي شود. اينجا هيچ سازماندهي ندارد. تنها قانون مهمي
كه داريم اين است: «هر كاري كه دوست داريد انجام دهيد،
فقط
خودتان را
به
دردسر نيندازيد.»
پسري به اسم ديويد
گفت:
ـ تو مي تواني در سمت چپ زمين بازي كني.
و من را به خارج زمين هدايت كرد. درحالي كه روي چمن ها مي
دويدم
پرسيدم:
ـ كسي دستكش ندارد؟
ديويد با خنده گفت:
ـ به دستكش نيازي پيدا نمي كني،
هيچ كس نمي تواند توپ را آن قدر دور پرتاب كند.
جاناتان گفت:
ـ مت،
مواظب باش به پيچك
سمي
نخوري!
ـ هاه،
كدام پيچك
سمي؟
پيدا كردنش سخت نبود. مقدار زيادي از آن را بيرون زمين
بازي ديدم.
پيچک ها
در راهي كه به اتاق غذا خوري منتهي مي شد رشد كرده
بودند.
حتي يك پسر شهري مثل من هم اين را مي داند كه راه شناختن
پيچك
سمي
اين است كه سه برگ دارد. چند ثانيه اي به آن نگاه كردم،
بعد از آن دور شدم و راه افتادم به طرف اتاق. در همان لحظه
بود كه ديدم اولين توپ در حال آمدن به سمت من است.
داشت از روي پيچك
سمي
عبور مي كرد. دستم را بالا بردم تا بتوانم توپ را از زير
بگيرم. فرياد زدم:
ـ گرفتمش.
ولي نتوانستم و از روي سرم رَد
شد. وقتي كه دنبالش مي گشتم
ديدم
كسي كه توپ را شوت كرده بود، توي چمن ها نشسته و نوشابه مي
خورد.
آن
شب با صداي
خِش
خِش
بلندي
از خواب پريدم. توي تختم نشستم و گوش دادم.
خِش،
خِش،
خرت. با خودم فكر كردم حتماً
صداي حشرات است و دوباره سرم را روي بالش گذاشتم، ولي
دوباره همان صدا آمد.
خِش
خِش؛
مثل صداي خُرد شدن برگ ها. صدا نمي گذاشت بخوابم. از تختم
پايين پريدم و به طرف
پنجره رفتم.
سه هم اتاقيم تكان نمي خوردند. به
دقت در تاريكي شب خيره شدم. درختان بلند و سياه بودند، آسمان هم ابري
بود. هيچ چيزي تكان نمي خورد و برگ ها هم خُرد نمي شدند.
پس
چيز ديگري اين صدا را به وجود مي آورد.
خِش،
خِش،
خرت.
ديگر كاملاً
خواب از سرم پريده بود، براي همين هم تصميم گرفتم ببينم چه
خبر است. لباسم را پوشيدم و يواشكي از اتاق بيرون آمدم.
هوا
كاملاً
تاريك بود. حتي توي اتاق
مسئول
اردوگاه هم هيچ چراغي روشن نبود؛ نه نور ماه،
نه ستاره ها و نه
حتي
يك باد ملايم. به دنبال صدا به طرف پايين تپه رفتم.
خِش،
خِش،
خرت.
پيش خودم مارهاي بزرگي
را
كه به اندازه ي قطار بودند تصور كردم كه روي برگ ها مي
خزند. يعني چه چيزي اين صداي عجيب را ايجاد مي كرد؟ از
زمين خارج شدم. چمن ها
از شبنم
خيس بودند. پاهايم روي زمين سر خورد. با خودم
گفتم: اصلاً
من اينجا چه كار مي كنم؟ شايد اين همه هواي تازه مغزم را
از كار انداخته!
ابرها از روي ماه كنار رفتند و وقتي نور ماه زمين را روشن
كرد آن موجود را ديدم. واقعاً
حالم
وقتي
گرفته شد
که
فهميدم آن موجود فقط يك گياه است. البته مقدار زيادي گياه
كه همه به سمت بالا رشد مي كردند. آب دهانم را قورت دادم و
شروع كردم به برگشتن.
پيچك هاي
سمي
زنده بودند؛ زنده. سه برگ آنها به شكل سر و دست درآمده
بودند و همين طور كه ساقه رشد مي كرد، بالا و پايين مي
پريدند. باورم نمي شد. خيلي ترسيده بودم. ريشه هاي پيچك
درحالي كه در هوا مي چرخيدند به طرف من آمدند. شروع كردم
به دويدن. پايم گير كرد و روي چمن هاي خيس افتادم، ولي به
سختي بلند شدم و تا جايي كه مي توانستم تند تند دويدم.
درحالي كه فرياد مي زدم وارد اتاقم شدم و در، محكم پشت سرم
بسته شد. ويني خواب آلود
گفت:
ـ آهاي
چه خبره!
ـ پيچك
سمي!
فرار كنيد! فرار كنيد!
مايك از تختش پايين پريد و
گفت:
ـ چي شده
مت؟
چي شده؟
براد
با
غُرغُر
گفت:
ـ اِي
بابا نصفه شبه ها!
ـ فرار كنيد! پيچك
سمي
دارد مي آيد،
دارد از تپه بالا مي آيد!
همه خنديدند. باورتان مي شود؟ آنها به من خنديدند. فكر مي
كنم به نظرشان احمقانه آمد. البته من هم كمي اِغراق
مي كردم. بيرون خيلي تاريك بود. شايد همه چيز فقط در
تصورات من بوده.
ويني و مايك
گفتند:
ـ حتماً
كابوس ديدي.
براد
فقط
غُرغُر
مي كرد،
پشتش را كرد و دوباره خوابيد. كمي طول كشيد تا آرام شدم.
بعد هم خوابيدم و خواب مارهاي سبز و بزرگ را ديدم
که دنبالم مي آمدند.
صبح روز بعد پيچك
سمي
در تمام زمين بيس بال رشد كرده بود و بعضي ساقه هايش به
طرف اتاق اصلي رشد كرده بودند. همين طور كه براي صبحانه مي
رفتيم ديدم بعضي از بچه ها به شوخي همديگر را به طرف پيچك
سمي
هُل
مي
دهند.
بعضي از بچه ها هم دسته هايي از آن را
مي چيدند و به طرف هم پرت مي كردند. آنها فكر مي كردند چون
گياه اين قدر سريع رشد
مي كند پس
حتماً
پيچك
سمي
نيست؛
ولي در اشتباه بودند.
|