|
از رگ هر
تاك دشت سايه ها
خسرو حمزوي
بخش اول
از رگ هر تاك
مهريز
...تارها
بي پود.... پودها بي تار...
...درختان
تناور سرو... رنجور... خاموش ... با تنه هاي چاك چاك ...
پوك ... لاي ديوارها از خرام افتاده اند... نه به
جرزها جوش خورده اند... نه رهايند... چنگ در زمين زده
اند... سبزينه اي سوخته ... كه نمي توان گفت ناتواني
خاك است ... يا ناتواني ريشه هاي پير...
...قرچ قرچ
خشك چرخ و دنده اي مي آيد... يكديگر را مي خورند...
...جوجه
كبوتري كه برجستگي روي چنگش هنوز سفت نشده ... پهن
و صورتي ست ... بال هايش را مي گشايد... بالا مي برد...
پرهاي شيريش نريخته ... ميان پر و پوش زير كتش رگه
هايي گل بهي ست ... پاهايي بلند دارد... بيش تر مانند
يك جوجه خروس است ... هنوز نمي تواند پرواز كند...
...اين
جوجه چه طور جرئت مي كند اين جور بي پروا درين جا گشت
و گذار كند!...
...مي رود
پشت كپل مادياني كه دراز كشيده ... انگار به ماديان
پناه مي برد... خودش را پشت كپل ماديان پنهان مي
كند... گاه سرك مي كشد... انگار جايش امن نيست ...
نگران است ... تنها كپل ماديان پيداست ... كهر... با
خميدگي ...
...چشمه
هايي كه مي جوشند چهر شكسته ي من را بر آب مي
ريزند...
...واك
نياز من سر مي كشد...
...پژواك
من شكوفه هاي بي نصيب سري در باد است ...
...بانگي
مي پيچد... خورشيدها را خامش كنيد... خامش كنيد...
به پيه
سوزها ترحم كنيد...
روشن
كنيدشان ... روشن ... روشن نگهداريدشان ... نگهداريدشان
...
...در آواي
خواب آور و منگ رود... فش فش زبانه ي آتش بيدار مي
شنوم ...
...اسفار
كنار جويي نشسته ... مي گويد چرا نيامدي ... كجا بودي
؟... سرم را نوازش مي كند... آتش زبانه مي كشد...
خرسندم ... نمي خواهم بگريزم ... مي ايستم ...
...هستا
خاموش كنارم ايستاده ... چرا چيزي نمي گويد؟... هستا
هميشه خاموش است ... جايي تنگ و تيره و نمور است ...
پاي چيزي لنبه افتاده ام ... لزج است ... بهم چسبيده
... درست نمي بينمش ... اسفار مي خواند... گريه مي كنم
... به آن چنگ مي زنم ... دست هايم نوچ مي شود...
...سردم
است ... همه ي دل و اندرونه ام را بيرون مي ريزم ...
سراپا مي لرزم ... كورمال كورمال مي جويم ... خودم را
مي بينم ... آينه نيست ... نه ... نه ... خودم هستم ...
خودم را از غبار بيرون كشيده است ...
...گوشه اي
ايستاده ... به من پوزخند مي زند...
...گاه با
هم مي آميزيم ... با هم نمي سازيم ... مي بريم ... لور
مي شويم ...
...از هم
مي گسليم ... دو مهريز جدا از يكديگر...
...هنوز به
من پوزخند مي زند... دودل نيست ... آرام است ...
استوار ايستاده ...
...لابه لاي
خرت و پرت هاي زنگارخورده مي كاوم ... آن چيز لنبه
هست ...
...در آينه
هاي شكسته مي جويم چهره ي محوي كه در خواب ديده ام
... هزار چهر شكسته ي يك چهر... كه تراوش ترديد بود...
...چيزي
سفيدك مي زند... انگار يك دست است ... مرا مي خواند...
شايد كسي پشت سرم ايستاده ... اما نه ... خودم هستم و
خودم ...
...آن من
ديگر نيست ... رفت ... دارد مي رود... پايش نمي لغزد...
خاموش مي رود...
پوزخند مي
زند... تن به چيزي نمي دهد...
...ديگر كسي
مرا فرا نمي خواند... پاهايم سنگين مي شود... گير مي
كند... بر زمين رسوب مي كنم ... دارد مي روم ...
...تنها مي
شوم ... انگار بايد چيزي را با چيز ديگري تاخت بزنم ...
...من رفت
...
...من هستم
... در سردابه اي نمور... ماندگار شده ام ...
...باز هم
پيدايم شد...
...از من
جدا شد... دارد مي روم ... دور مي شوم ...
...بايد
جلويش را بگيرم ... نبايد بگذارم برود... بايد فرياد
بزنم جلويش را بگيرند... نگذارند برود... اگر برود... من
رفته است ...
...مرا با
خودش مي برد... لاشه اي از من مي ماند... لاشه اي
پايدار... كه مي بيند... بي دريافت ... چند مرد آن
دورها در لايه هاي شب مي لولند... گهگاه نگاهم مي
كنند... لايه هاي شب مردمان را سيه چرده كرده است
...
...مي خواهم
شب را درون توني بزرگ بسوزانم ... گلخني نمي يابم
...
...هستا مي
گريد... رياض دستش را مي گيرد... مي برد... هستا برمي
گردد... نگاهم مي كند... نگاهش آزرده است ...
...باز هم
آمدم ... مي آيم ...
...بايد
بانگي برآورم ... بگيرندش ...
...دهانم
مي خشكد... سپيد سيم رده ... سنگلاخ چركابه اي ست ...
چاله سنگابي ست كه تارهاي خزه مي تراودش ... رُس مي
كند ماه شكسته اي ... در سياهي شب جار مي زند...
...خش خش
تن برهنه ي ني ... رياض عريان شد...
...هستا از
لاي درز در صدايم مي كند... رياض صدايم مي كند... رفتم
... آوايي نيست ... همه اش آواي نياز است ...
...باز آمدم
... بايد بگيرندمش ...
...فرياد مي
زنم : ...اوناهاش ...درست نمي دانم خوابم يا بيدارم
... انگار خوابم ... شب هاي خفته بيدار مي شوند... شمع
هاي مرده را مي بينند...
*
...صداي تق
و تقي مي آيد...
آشفته دست
و پا زدم . چشمانم را باز كردم . آرام گرفتم .
...كشمكش
با كابوسي بي رمقم كرده ...
نفسي عميق
كشيدم . چشمانم را بستم .
...با دوستي
مي خواهم روبه رو شوم ... يا با ناپسري از خانه گريخته
اي هم سن و سال خودم ؟...
بيمناك
بودم . نمي خواستم چشمانم را باز كنم . پنداري درونم
مانده بود. در من مي تنيد. به خود مي آوردم . يادم
نيامد چي را با چي مي خواستم تاخت بزنم . خواب داشت
از سرم مي پريد. خواب و بيدار بودم . ناتواني از انجام
كاري كه به گردنم انداخته بودند چون نبضي در سرم
مي تپيد. خواب خرگوشيم را مي رماند. سخنان نيايم يادم
آمد. قوت قلبي بهم داد. اسفاري كه در خواب ديدم
همان اسفار مهربان كودكيم بود.
...سخناني
اشكالود از درون چشمان اندوهگين رياض مي تراويد...
شايد تراوش نياز تن بود...: «مهريز فرامرز دوست جون
جوني توست ... ازت حرف شنوي داره ... برو ببينش ...
بهش بگو... چرا به مادرت رو نشون نمي دي ؟...:»
...از تن
بود... يا از سر و دل !... چشم و سر و دهان و دل يكي
شده بود...
...چشم و
زبان ، نياز تن و دل مي تراويدند... صداي تق و تق مي
آيد...
خستگي
ناتوانيم را از تپش انداخت . چشمانم گرم شد.
...چشمان
رياض ديگر نمي گريست ... نگاهي نرم و گرسنه داشت ...
...نمي
توانم چشمان اشكالود رياض را فراموش كنم ... با خواب
در كنم ...
...«ببين
اين پسره چي سرش آمده ... كه به اين روز افتاده
!... اين اثر حرف هاي اون هاست ... كه بچه رو از مادرش
بريده »...
...خواهرش
هم گفت : .... «بهش بگو پاشو مي خوري ... پشيمون مي شي
... به خودت بيا... اگر مادرم عاقت هم نكنه ...
نفرينش مي گيردت »...
...رياض
گفت : .... «به فرامرز بگو كه حالا ديگه غريبه اي هم
تو اين خونه نيست ... مرد رفت پي كارش ... خودمونيم
و خودمون ... به فرامرز بگو ما كه نگفتيم نرو ارگ ...
اسفار و بابابزرگ و بابات رو نبين ... اما پسر ـ تو كه
نبايد به خاطر دو تا پيرمرد لب گور و يك باباي بي فكر
پشت به مادرت بكني ... اون هم به خاطر كسايي كه ما
رو به اين پيسي انداخته ن »...
...اما اين
فرامرز ديگر آن فرامرز گذشته نيست ... كه دوست من
بود... فرامرز اسفار و پدربزرگش يگانه است ...
...فرامرز
پدرش مشكان است ... رفت ارگ كه به پدرش برسد... به
پدربزرگش برسد... خودش بهم گفت ... گفت : .... «خان
بابا اسفار خيلي پير شده ... پدربزرگم هم كاري از دستش
ساخته نيست ... اگر منم نرم ارگ پدرم از دست مي ره
»...
...به همه
چيز پشت پا زد رفت ... رفت ارگ ... همان جا ماند...
خواب از
سرم پريد.
...رياض مي
خواهد امسال نوروز فرامرز هم سر هفت سين كنارش باشد...
چشمانم را
باز نكردم . پاهاي كوفته از راه دراز را خم كردم . دست
ماليدم . دراز كردم .
...شايد اگر
همين ج |